دایی عیسی

دم ظهر بود و خودمان را به زور چپانده بودیم، زیر سایه ی دیوار کاه گلی خانه. خواستگاری خواهرم بود و سنم قد نمی داد جایی در محفل داشته باشم؛ اما چرا دایی عیسی هم توی آن گرما آمده بود بیرون، و همراه با من 'خاک بازی' می کرد، خدا می داند!

آن موقع ها عقلش را هنوز از دست نداده بود. ریشش را خاراند و گفت: "خواهرت توی سن خوبی عاشق شده، تو هم زود عاشق شو و کلکش را بکن!"

طوری این جملات را ادا می کرد که انگار دارد راجع به یک مستراح کردن تند و تیز قبل بیرون رفتن از خانه حرف می زند!

کف دستش را چسباند به زمین. در حالی که به رد انگشتانش روی خاک خیره شده بود ادامه داد:" آدم باید توی همان بچگی عاشقی را تجربه کند تا زودتر بفهمد آنقدر هم معنای عمیقی پشت این واژه پنهان نشده است! باید زودتر کلکش را بکند و برود سراغ چیزهای مهمتر!"

با دقت و به آرامی هر چه تمام تر آب دهانش را روی زمین انداخت، طوری که انگار زندگی های بسیاری به نقطه ی اصابت آن بستگی دارد. بعد از سکوتی طولانی ادامه داد:
"همکلاسی ترکی داشتم توی دانشگاه که همیشه ی خدا روزنامه می خواند. آن هم روزنامه ای که موضوعش حوادث بود، حوادثی که آدم ها سر یک دیگر پیاده می کنند: دزدی و تجاوز و قتل و اینجور چیزها! بعد هم طوری راجع به آن ها حرف می زد که انگار از یک موسیقی تحسین برانگیز یا تابلویی شگرف سخن بگوید!"

با لب و لوچه ای کاملا معلق خیره مانده بودم به دهان دایی عیسی که مادرم با خوشحالی آمد روی ایوان و صدایم زد:" بجنب بیا! می خواهند پول بپاشند!"

و من با چنان سرعتی خودم را به جماعت رساندم که هنوز هم که هنوز است گمان می کنم دایی، پشت سرم، زیر همان سایه، به دیوار کاه گلی تکیه داده و چیزی توی گلویش گیر کرده است! چیزی که حتما باید برای من تعریف می کرد."


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

پیام رنجبران(اکنون) ,سارا یاسمینی , ک جعفری ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مصطفی زمانی (26/6/1396),سارا یاسمینی (26/6/1396),مهشید سلیمی نبی (29/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396),م.ماندگار (2/7/1396), ک جعفری (11/7/1396),سارینامعالی (15/7/1396),آرمیتا مولوی (19/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.