نفر سوم

راجع به حافظه یا ناخودآگاه جمعی بشر چیزی شنیده اید؟
صحبت های زیادی راجع به این حافظه ی اسرار آمیز شده است. حافظه ای که خاطرات تمام انسان ها و شاید تمام موجودات جهان که چه در گذشته زیسته اند و چه حالا در حال زندگی کردن هستند، در آن انباشته می شود. مخزنی پر از اطلاعات و تجربیات که محققان برای دسترسی به آن سر و دست می شکنند.

آزمایشاتی هم برای اثبات آن صورت گرفته است، مثالی می آورم از "زندگی در بیداری" که در دیالوگ هایی از این فیلم به این موضوع می پردازد: دو گروه از افراد را در اتاقی به صورت مجزا ایزوله می کنند. به هر یک از افراد دو گروه، جداولی برای حل کردن، داده می شود. به گروه اول جدولی که در روزنامه های همان روز، منتشر شده و به افراد گروه دوم جداول روزنامه های یک روز قبلتر. البته که افراد هر دو گروه تا به حال این جداول را حل نکرده و ندیده اند.
نتایج شگفت انگیز است. گروه دوم به صورت میانگین سی درصد عملکرد بهتری در حل این جداول داشته اند. انگار پاسخ های جداول که مردم روز قبل به آن دست یافته اند به نوعی در حافظه ی جمعی بشر انباشته شده و حالا افراد گروه دوم کافیست این پاسخ ها را از این مخزن به صورت کاملا ناخودآگاه دانلود کنند.
گفتم ناخودآگاه! آزمایشات دیگری نیز صورت گرفته که در آن محققان سعی در برداشت این اطلاعات به صورت "خودآگاه" داشته اند. در کتاب جهان هلوگرافیک اثر مایکل تالبوت از آزمایشاتی گفته می شود که برای نمونه یکی از آن ها حول ماده ای به نام "ال اس دی" می چرخد. برای آگاه شدن از چند و چون این آزمایشات شما را ارجاع می دهم به بند دوم صفحه ی 88 کتاب مذکور به ترجمه ی داریوش مهرجویی. البته برای آگاهی از زیر و بم این موضوعات شاید بهتر باشد از صفحه ی 77 شروع به خواندن کنید.

آزمایشات زیادی در طول تاریخ منجر به نتایجی غیرمنتظره و گشوده شدن دروازه های جدید به روی علم شده است. اما چه کسی فکر می کرد بلند پروازی های تیم عصب شناسی در دانشگاه استنفورد به رهبری "جفری جی واین" منجر به چه انقلابی در علم و حتی شناخت ذات بشریت خواهد شد؟!

در آزمایشی منحصر به فرد، پکیج کاملی از نرونهای مغز یک کودک شش ساله به مغز خانم "کلانیت گریل" یکی دیگر از اعضای این تیم تحقیقاتی انتقال داده شد. خارق العاده بودن این تحقیق نه به این خاطر است که یکی از نمونه های آزمایش از خود تیم تحقیقاتی می باشد بلکه نتایج حاصل شده از این آزمایش تاریخیست. در گزارش این تیم دانشگاه استنفورد آمده است: نمونه بعد از انتقال به ظاهر موفقیت آمیز دچار یک حمله ی عصبی کوتاه مدت اما شدید شده است. نشانه هایی از لذت و رنج شدید منجر به خنده و گریه های هیستریک و گاها توامان به مدت حدود سی ثانیه شده است. شرح حالی که خانم گریل از آن لحظه می دهد شاید سال ها بعد به عنوان بیانیه ای تاریخی در باب آغاز عصری جدید در زندگی بشر قلمداد کرد. خانم گریل می گوید:

" در هنگام انتقال پکیج، سردرگم بودم که چه اتفاقی دارد می افتد. به کل از یاد برده بودم کجا هستم و چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اولین چیزی که بعد از آن احساس کردم مثل این بود که چیزی نوک زبان باشد و آن را به یاد آورده باشم. اما گمان نمی کنم در طول تاریخ هیچ کس لحظه ی تولدش را مثل تجربه ای که من داشتم به یاد آورده باشد. البته فقط در حین انتقال بود که گمان می کردم آن لحظه، لحظه ی تولد خودم است و همچنین سایر شش سال خاطرات جاناتان کوچولوی عزیز! از احساس خفگی لحظات ابتدایی زندگی جاناتان گرفته تا احساس سرشار از زندگی هنگامی که خانم و آقای "فینزی" من یا دقیق تر بگویم جاناتان را به آغوش می گرفتند...."

شرح حال خانم گریل در حدود چند صفحه می باشد که برای جلوگیری از اطناب در سخن، توجه شما را به این قسمت از صحبت های ایشان جلب می کنم:

"... من تک تک لحظات جاناتان را زندگی کردم، لحظاتی که شاید خود جاناتان کوچولو آن ها را به یاد نمی آورد. با تمام وجودم نسبیت زمان، کوتاه و بلند شدن آن در طولی یکسان از زمان محاسبه شده توسط ساعت ها و تقویم، و شاید بهتر باشد بگویم "ارزش متفاوت زمان های مختلف" را درک کردم. بعد از اینکه دکتر وندل گفت پروسه ی انتقال و واکنش های شخص من بعد از آن در مجموع کمتر از یک دقیقه بوده شگفت انگیز شدم، چرا که حتی بعد از هوشیاری اگر بخواهم محافظه کارانه بگویم احساس می کردم شبانه روزی گذشته باشد. اما در این آزمایش که برای من تجربه ای شگفت انگیز بود، چیزی که من را ناآرام می کرد، حضور خاطراتی هر چند اندک اما ناهمگون با خاطرات جاناتان و حتی خود من بود. خاطراتی که گویی مربوط به شخصی سوم می باشد. تیم تحقیقاتی نظرات مختلفی در این مورد داشت که برای روشن شدن مساله بنا به توصیه ی آقای واین قبل از هر اظهار نظر، بررسی و در صورت لزوم آزمایشات بیشتری مورد نیاز می باشد..."

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

فاطمه گودرزی ,زهرا نيازى (بانو) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (23/10/1396),یعقوب یحیی (23/10/1396),فاطمه رنجبر (23/10/1396),مهشید سلیمی نبی (25/10/1396),فاطمه گودرزی (26/10/1396),مجتبی صمدیار (26/10/1396),حلیمه رحیمی (30/10/1396),سجاد احمدی (2/11/1396),مصطفی زمانی (3/11/1396),زهرابادره (آنا) (9/11/1396), فیلوسوفیا (14/11/1396),زهرا میرزایی (24/11/1396),

نقطه نظرات

نام: جوان پویا   ارسال در یکشنبه 24 دي 1396 - 10:12

سلام بیشتر شبیه مقاله بود تا داستان


نام: فیلوسوفیا کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 بهمن 1396 - 16:30

نمایش مشخصات فیلوسوفیا درود حس آمیزی کم بود وشروع داستان ضعیف بود برای همین حس کردم مقاله میخونم


@ فیلوسوفیا توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در شنبه 14 بهمن 1396 - 22:36

نمایش مشخصات مصطفی زمانی ممنون از لطفتون. امتحانی بود برای نوعی متفاوت از داستان نویسی و احتمالا موفقیتش در گروئه ادامه دادنشه



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.