شماره های خاموش

مسلما اولین بار که سوار اسکانیا شدم برمی گردد به مدت ها پیشتر از به دانشگاه آمدنم، اما اگر کسی بپرسد اولین بار کی سوار اسکانیا شدم قطعا ماجرای دوازده شب بلوار کشوری را تعریف خواهم کرد. راننده و تمام مسافرها منتظر رسیدن من بودند.دانشجویی بودم که آخرین روز سومین سال تحصیلی ام یکی از شگفت انگیزترین روزهای زندگی ام شده بود و ترک کردن بابلسر همانند ترک کردن آغوش داغ و برهنه ی معشوقه ای بود، در صبحی سرد و برفی.
با یک کوله پشتی قهوه ای پر از لباس و یک ساک پر از رمان و کتاب شعر، وارد اتوبوس شدم.هوایش متعفن و داغ و تا خرخره پر از مسافر بود.راننده پیشنهاد کرد که روی پله های درب وسط اسکانیا بنشینم تا مسافری پیدا شود و جایش را بدهد به من.
روی صندلی یا کف راهرو فرقی نمی کرد.من آن شب روی زمین نبودم.گوشی ام را درآوردم که چهار پیام انتظارم را می کشید.یکی از برادرم که گفته بود حتما تا صبح خودم را برسانم اگر نه کار را می دهند به یک نفر دیگر؛ سه پیام دیگر هم از دختری بود که وقتی می خندید روی بینی اش چین های ریزی می افتاد و ترکیب دندان های سفیدش بین لبهای سرخ شبیه هیچ چیزی نبود که توانایی توصیفش را من داشته باشم، و من در زندگی عاشق تمام چیزهایی هستم که توانایی توصیفش در قلمم نباشد.
گفته بود سوار که شدی خبر بده؛ گفته بود نرسیدی؟ گفته بود به همین زودی فراموشم کردی!
داشت دلبری می کرد، می دانستم که دارد دلبری می کند اما آیا خودش می دانست که دارد دلبری می کند؟ به هر حال خواندن آن پیام ها دلم را لرزانده بود و این یعنی دلبری اش جواب داده است.آن شب روی پله ها سرم را گذاشته بودم روی کوله ی قهوه ایم و در آن شب طولانی "یازده دوصفر" او و "هفتاد و شش ده" من داشتند فاصله ای که لحظه به لحظه بینمان بیشتر می شد را کوتاه و کوتاه و کوتاه تر می کردند.
یکی از کارمندان شرکت دارایی عموی من بود و در فصلی که زمان ثبت اظهارنامه های مالیاتی بود، من شده بودم یکی از کارورزان کمکی در شلوغی آن فصل کاری.
نمی دانم چگونه اما تنظیم کرده بود ساعتش را با ساعت من که هر روز راس ساعت دو بعد از ظهر پیام خسته نباشیدش به من توانی می داد که تمام بعد از ظهرهای گرم آن تابستان را قدم زنان و لبخند به لب به خانه برمی گشتم.گمان نمی کنم آن قدم زدن های پیاده رو ها را به خودش گفته باشم همانگونه که او هیچوقت به من نگفت به آن دو بعد از ظهرها چه احساسی داشته است.
یک بار همان سوالی را پرسیدم که همه حداقل یک بار در زندگی شان از یک نفر می پرسند: چه شد که از من خوشت آمد؟ بی درنگ جواب داد دوتا چیز: سوراخ روی لپت و موهای لختت که روی پیشانیت ریخته بود! با هیچکدام از جواب های دهان پر کن و فلسفی که در جواب این سوال گفته می شود کاری ندارم، جواب او زیباترین جوابی بود که می توانستم در آن لحظه بشنوم.البته هر جوابی که او می داد نتیجه ی یکسانی به همراه داشت.همینکه در آن جمله او از من خوشش می آمد کافی بود، دیگر دلیلش می خواست هرچه باشد برایم ذره ای اهمیت نداشت.
تابستان تمام شد و اولین شب من در بابلسر اولین شبی بود که من و او با هم تنها بودیم.به دور از تمام آدم هایی که در آشنایی ما حضور داشتند.به خانه ام که آمد عطرش زودتر از خودش به من لبخند زد.مانتویی چهارخانه داشت که قرمزی اش به قرمزی لبهایش در آخرین دیدارمان بود و ترکیب نارنجی و سیاه اش، رنگ آمیزی آن شب میدان کشوری.
دستپاچگی اش را با لبخندش جمع و جور می کرد و دستپاچگی ام را با هیچ چیز نمی توانستم جمع و جور کنم.رو به روی هم نشسته بودیم و ناشیانه حرف های بی ربطی سرهم می کردیم که سکوت وحشتناک خانه، ما را دستپاچه تر نکند.هنوز نمی دانستیم که باید کنار هم بخوابیم یا جدا از هم.مسیرمان به اتاق خواب که رسید او گفت خوابش می آید.دراز کشید و خودش را در خودش جمع کرد.لبخندش را نمی دیدم اما مطمئن بودم لبخند زده است.تمام اعتماد به نفسی که در سه ماه علاقه اش به من داده بود را روی هم گذاشتم که کنارش دراز بکشم اما هنوز هم کم می آمد.تصمیم گرفتم بدون اینکه به چیزی فکر کنم کنارش دراز بکشم.نمی دانم متوجه شد یا نه اما تمام مسیر تا لحظه ی رسیدن به آغوشش را با چشم های بسته پیش رفتم. دوباره گفت خوابش می آید و بیشتر در خودش جمع شد.سرش به شانه ام می خورد و عطرش به سر سودا زده ام.قول گرفته بود که تا چند شب اولمان فرصتی بدهم تا بیشتر با من احساس راحتی کند اما بزرگترین مشکل من این بود که هیچوقت آدم صبر نبودم.این را در همان شب و تمام سه سال رابطه مان بعد از آن شب متوجه شد.
دوستی داشتم که چند شب پیش، داشت از رابطه ی خودش می گفت.از اینکه در اوایل رابطه همیشه او سوار رابطه بوده است.از اینکه در رابطه اش هر مسیری که او تعیین می کرد پیموده می شد.حالا رابطه ی من و او نیز همینطور بود و تنها اشتباه من این بود که فکر می کردم مسیرهای انتخابی من مسیرهاییست که او نیز تمایل به پیمودنش را دارد.چرایی این طرز تفکر من برمی گردد به تمام کارهایی بود که برایم انجام می داد.مثلا شبی بود که در تب می سوختم و در خانه ی دانشجویی من و همخانه ایم، امیر پر بود از مهمان. ناگهان درب خانه به صدا درآمد.امیر درب اتاق خواب را باز کرد و گفت سارا پشت در است! طوری از جایم پریدم که انگار هیچگاه مریض نبوده ام و هیچگاه هم نخواهم شد. در را که باز کردم دیدم دندان های درخشانش بین دو منحنی زیبای نارنجی می درخشند و توی دستش قابلمه ای دارد پر از سوپ.ناگهان مثل کودکی که مادرش را دیده باشد دوست داشتم خودم را رها کنم توی آغوشش و از آتشی که توی سینه ام در حال سوزاندن من از درون بود شکایت کنم.قابلمه را توی دستم گذاشت و توی گوشم گفت :"مهمان دارین؟" سرم را تکان دادم.چین انداخت به بینی اش و گفت:" دختر مختر که نیست؟" لبخند زدم.دستش را گذاشت روی پیشانی ام.دستش سرد بود.دستش را گذاشت روی چشمهایم. دستش سرد بود.ناگهان گوشم را کشید و سرم را آورد پایین.لبهای نارنجی اش را گذاشت روی لبهایم... و بلاقاصله برگشت. آن طرفتر سوار تاکسی شد و رفت.چقدر داغ بود! نگاه کردم به قابلمه ای پر از محبت که سارا روی دستم گذاشته بود.
می توانم ده ها و ده ها مثال دیگر بیاورم از اینگونه اتفاق ها، اما برای خواننده ای که نمی داند از چه حرف می زنم، این ها جز قصه، چیزی بیشتر نیستند و برای خواننده ای که می داند، همینقدر هم کافیست.چون خوب می فهمد یادآوری بعضی چیزها چه آتش هولناکی می تواند در درون کالبد یک نویسنده بیافروزد.
در آن روزها می توانستم بگویم که من سوار رابطه بودم.اما شک نداشتم که او نیز از این وضعیت نه تنها راضی است بلکه عاشقانه آن وضعیت را می پرستد و برای من آگاهی از این موضوع اهرم قدرتی بود، موهومی در دستانم. به سان دختری پر از ناز شده بودم که اگر سارا دقیقه ای را دیر به قرارهایمان می رسید من ثانیه ثانیه اش را به رخ می کشیدم.دست خودم هم نبود.صبر نداشتم.توی خانه بی قرار می شدم و همیشه زودتر سر قرارهایمان می رسیدم اگرچه می دانستم انتظار من را دیوانه می کند.او هم اسلحه ی خودش را داشت.زیاد که قهر بازی ام کش پیدا می کرد انگشت می برد زیر چشمم و با اخم دقیق می شد:"باز سیگار کشیدی؟"
سال دوم رابطه مان "سیگاری" شده بود سیگارم و سیگار، پاکت پاکت توی جیبم بود و سارا می پرسید:" سیگار کشیدی؟" اولین بار که متوجه شد، من "سیگاری" کشیده ام ناگهان رنگش پرید، سرش را برگرداند و توی پیاده رو برگشت.یک تاکسی گرفت و رفت! گیج شده بودم. این بازی ها را همیشه من در می آوردم و حالا او بدون اینکه حرفی بزند بازی من را انجام داده بود.یک سیگار روشن کردم.هدفون گذاشتم و به سمت بابل رود راه افتادم.رودخانه ی پر از تلالو را تماشا می کردم و قسم می خوردم دیگر جوابش را ندهم و به خودم قول می دادم که اینبار نباید ببخشمش!
دو روز که گذشت خودش پیام داد:"سلام!" توی دلم گفتم "هه"! توی دلم گفتم"فکر می کنی به همین سادگی می توانی برگردی؟" توی دلم گفتم:"من را توی خیابان ول کردی و رفتی حالا باید تقاصش را پس بدهی" و در همین گفت و گوها با خودم بودم که دیدم پیام داده ام:"سلام!"
از آنجای رابطه بود که سارا سوار رابطه شد! قرارها را او تعیین می کرد و رفت و آمد ها را با برنامه خودش انجام می داد.چیزی تغییر کرده بود! چیزی که اصلا دوستش نداشتم.رابطه ی من و سارا به اندازه سابق نبود.کمتر همدیگر را می دیدیم و این من را شکنجه می کرد.واکنش ناخوداگاه مغز سنتی من به این قضیه شک بود! شک به اینکه او دارد همه چیز را تمام می کند.در این مواقع آدم دوست دارد دست پیش بگیرد که پس نیافتد.پیام دادم همه چیز تمام است! ناگهان گوشی ام زنگ خورد:" من به چی تو دلخوش کنم؟! دخترانگیم را پای تو دادم! حالا که گل هم می کشی! گل؟! من اصلا تحمل این یکی را ندارم! سال چهارمت است و واحد هایت را به نصف هم نرساندی! ازدواج کردنت با من هم که می گویی روی هواست! به چه چیز تو دلخوش کنم؟ به چه چیز؟" قطع کردم! دوست نداشتم بیشتر از این بشنوم! تمام این حرف ها را قبلا با رفتارش نشان داده بود.وقتی کاری توی تهران برایم دست و پا کرده بود و من نرفتم و بخاطر اینکارش سه روز با او حرف نزدم.منطق من می گفت او می خواهد من را از خودش دور کند و منطق او می گفت من نمی توانم از درس به جایی برسم پس بهتر است هرچه زودتر بروم سرکار! حالا تمام حرف هایش را پشت تلفن یک جا زد و تحمل آن حجم عظیم از حقایق آن هم از زبان او برایم غیر قابل تحمل بود.
گاهی که چشمم به او در آلاچیق های دانشگاه می افتاد می دیدم او همان دختر پر از نشاط اوایل رابطه است که با دوستانش بلند بلند می خندد.همان دختری که در اولین شب آشنایی مان وقتی من شعرهایم را برایش می خواندم ذره ای برایش مهم نبود، فقط می خندید و بیشتر از هرچیزی عطش دست زدن به موهایم را داشت.همان دختری که وقتی داشتم برای رفتن از مهمانی و برگشتن به شهرم آماده می شدم تنهایی آمد توی اتاق و کج ایستاد و با چین روی بینی اش من را تماشا کرد.نمی دانست باید چه بگوید فقط برای اینکه بفهماند تمایل دارد با من رابطه ای را آغاز کند آمده بود توی اتاق تا قبل از رفتنم با هم تنها باشیم.تنها باشیم که چه بشود؟ ببوسمش؟ به آغوش بکشمش؟ نمی دانم چه انتظاری داشت.بعد ها وقتی از خودش پرسیدم گفت خودش هم نمی دانست فقط حسی او را به اتاق کشانده بود.دستم را دراز کردم،دستش را دراز کرد.با دست دادن از هم خداحافظی کردیم و از اتاق که بیرون آمدیم.همه چشم دوخته بودند به من و او.دوست مشترکمان زهرا که سبب آن مهمانی بود با شیطنت خاصی زیر لب پرسید:" بوسیدیش؟" نمی دانم مخاطب سوالش کدام یک از ما بودیم؛سارا فقط خندید.
حالا داشتم از پشت پنجره ی کلاس او را تماشا می کردم که کدام پسر قرار است نزدیکش شود تا مچش را بگیرم.آن روزها تمام تلاشم به دام انداختنش بود.دیوانگی ها من را به جایی کشاند که نیمه های شب به درون خانه او و همخانه ایش زهرا پریدم تا ثابت کنم بدون اجازه من رفته است مهمانی! اشک ریزان از خانه ی خالی شان فیلم گرفتم و فردای آن شب وقتی دروغش را فاش کردم او مدرک خواست.فیلمی که از خانه اش گرفته بودم را! ناگهان زمان در آمدن گوشی از جیبم تا رسیدن به دست او چنان کش پیدا کرد که در همان مسیر تا دست او ، طاقتم سر آمد و هفتاد و شش دهم را چنان به زمین کوبیدم که هیچوقت حتی نتوانستیم باطری اش را پیدا کنیم.
سال سوم رابطه ی من و سارا زمانی به انتهایش نزدیک شد که من یک ماه تمام جوابش را ندادم.درست به یاد ندارم بعد از آن یک ماه چگونه و چه کسی اولین بار پای صحبت را باز کرد اما متوجه شدم در آن یک ماهی که بارها جواب تلفن و پیام هایش را نداده بودم مشکلات همیشگی اش به اوج رسیده بود.خواهر کوچکترش طلاق گرفته بود و پدرش را که برای چهارمین بار به کمپ ترک اعتیاد برده بود دوباره اعتیادش را از سر گرفته بود.سارا یک روز گفته بود پدرش جانباز بوده و آنقدر درد داشته که به شیشه پناه برده است و حالا سارا که فرزند بزرگ خانواده و مسئولیت پذیر بار آمده بود در به در دنبال پناهگاهی می گشت که برای لجظاتی آن حجم عظیم اندوه تمام نشدنی را خالی کند در آغوش من که آخرین فرزند خانواده بودم و... .
در آن یک ماه که سارا در به در دنبال مشکلات خوهر و پدرش بود من در به در دنبال کشف جهانی موهومی بودم در دودهای سیگاری! سارا دیگر حرفی نزد.تمام چیزی که گفته بود همان چیزهایی بود که در بند قبل گفتم بیشتر از آن هم دیگر حوصله ی شنیدنش را نداشتم.انگار او هم دیگر حوصله ی تعریف کردنشان را برای من نداشت.بعد از آن یک ماه، سارا دیگر آن دختری نبود که بخواهد تا دم در خانه ام بیاید چه برسد که بخواهد قابلمه ای در دست داشته باشد! آخرین جمله هایش در آخرین قرارمان این بود:" اگر می خواهی با من باشی باید من را به دست بیاوری! باید روی پایت بیاستی و به خواستگاری ام بیایی! همین و بس!" خشم جلوی فکر کردنم را گرفته بود،حلقه ی پدرش را از انگشتم درآوردم و به سمتش دراز کردم.رویش را برگرداند و به سمت خوابگاهش راه افتاد.دنبالش دویدم و به زور حلقه را انداختم توی جیبش! فریاد زد:"ولم کن!" و رفت.
سومین سال رابطه ی من و سارا بود و ششمین سال تحصیلی من در دانشگاه.خانه ام شده بود خانه ی دود: پنجره که باز می شد حجم عظیمی از دود توی حیاط همسایه ها می رفت. حتی از یکی از خانه ها بیرونمان کردند.کار به جایی رسیده بود که من تمام روزها را خواب بودم.یک شب کارم شده بود ساختن دنیایی ایده آل با فیلم های هالیوودی و دود سیگاری و شبی دیگر ساختن آرامشی حزن آلود با شعر و شیره و تریاک!
زمانی که سارا با یکی از خط های قدیمی اش زنگ زد و گفت با کسی آشنا شده و می خواهد به زودی ازدواج کند ناگهان همه چیز فرو ریخت.ناگهان به خودم آمدم و دیده ام در حال انصراف دادن از دانشگاهم بعد از شش سال تحصیل ناموفق و برگشتن به شهرم با چشم هایی که زیرش سیاه بود و قلبی که به ویرانه های شهری خالی از سکنه می مانست.
خانه و شهرم نیز دوزخی شده بود که داشت من را می سوزاند و هنوز علت را نمی دانستم.شب که می شد با چشمانی پر از اشک به خواب نمی رفتم.چند بار بی اختیار از خانه بیرون زدم تا اینکه بلاخره کارم به روانشناس کشید.گفتم خوبم! گفتم تمام چیزهایی که می خواهی بگویی را خودم از قبل می دانم.عاشق شب زنده داری ام! عاشق آهنگ های حزن آلود! اصلا عاشق اندوهگین بودنم.چه کار کنم؟ افسرده ام!دست خودم نیست!
مرد پشت میزش جا به جا شد.لبخند زد و گفت حداقلش تو می توانی حرف بزنی! آدم هایی پیش من می آیند که حتی نمی توانند حرف بزنند.به هر حال نگران نباش.بخاطر دوره ای هست که درونش هستی! فوقش یک سال دیگر تمام این مسائل تمام می شود...
بقیه ی حرف هایش را نشنیدم! انگار ناگهان باری از روی دوشم برداشته بودند! انگار یکی گفته باشد هیچکدام از اینها تقصیر تو نبوده! تقصیر هیچکس نبوده و این صدای توی سرم داشت من را از جایم بلند می کرد.بیرون که رفتم از شیشه ی در به خودم نگاه کردم. صورتم سیاه و کبود.موهای کوتاه شکسته ام سرم را به ذوزنقه شبیه کرده بود. چند روزی نگذشت که کوله ی قهوه ایم را روی شانه انداختم و به سوی بابلسر راه افتادم.آن روز نیتم بیشتر فرار از شکست بود اما همین برای شروع کافیست.همینکه نخواهی شکست خورده باشی برای موفق شدن شروع خوبیست.تقدیر هم به کمک آمده بود.برگه ی انصرافی از دانشگاهم گم شده بود و من هنوز دانشجو بود.اگرچه ترم سیزده، اما هنوز دانشجو بودم.تصمیم گرفتم هر جور که شده بازی زندگی را به سمت خودم بچرخانم.تصمیم گرفتم تمام رویاهای خاموش شده ی درونم را زنده کنم.چشم باز کردم و دیدم معدل کل لیسانسم تا به آن روز دوازده دو صفر بود! فکر کردم به تمام آدم هایی که در این مسیر به آن ها مدیون بودم! فکر کردم به خودم! به خودم که بیشتر از همه در زندگی به او بدهکار بودم! تصمیم گرفتم خودم را در مسیری که هستم به اوج بکشاند.کتاب هایم را برداشتم و اولین هدفم را برای ارشد، تهران گذاشتم.شش ماه که گذشت انگار خبرها به گوشش رسیده بود:پسری که یک روز حلقه پدرش را به انگشت داشت از گور برخاسته بود! با یکی از خطوط قدیمی دیگرش پیام داد:" خواهش می کنم موفق شو!" زمان ناگهان برایم ایستاد! فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم که باید چه جوابی بدهم در برابر دختری که تمام چیزش را به پایم گذاشته بود...اما خطش دوباره خاموش شده بود.
حالا توی اسکانیا نشسته ام و چشمم می افتد به پله ای که هیچ پسر بچه ای با گوشی هفتاد و شش دهش آنجا ننشسته.سر می چرخانم و خیره می مانم از پنجره به روشنایی های ملایم تونل های جاده.یک نفر در تاریکی های ته اتوبوس فرهاد گوش می کند.در بازتاب شیشه موهای کوتاهم را مرتب تر می کنم.نگاه می کنم به مدارک توی کیفم و بی اختیار چشمم می افتد به گوشی سامسونگم و تمام شماره هایی که برای همیشه خاموش شده اند!

پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (6/7/1395),آرمیتا مولوی (6/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1395),رضا فرازمند (6/7/1395),مهدی دارویی (6/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/7/1395),مصطفی زمانی (7/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/7/1395),تینا قدسی (8/7/1395),م.ماندگار (9/7/1395),حمیدرضا میرمعزی (9/7/1395),مریم حسین پور (13/7/1395),غزل سادات پورنسایی (14/7/1395),همایون به آیین (16/9/1395),همایون به آیین (13/11/1395),مصطفی زمانی (12/2/1396),مصطفی زمانی (30/3/1398),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 12:20

سلام
یکی از کارهایی که نویسنده بعد نوشتن باید در نظر بگیرد این است که برگردد و بیاید داستان را دوباره مرور کند ببیند آیا نگارش داستان درست و روان است ?
جملات ابتدایی داستان که همواره هر کدام به تنهایی بلند اند
در شروع سعی کنید از جملات کوتاه استفاده کنید
ذهن مخاطب را آماده کنید بعد در دل داستان مفصل توضیح دهید
کلمه "من " زیاد و حتی بعضی جاها نابجا استفاده شده بود و رو اعصاب مخاطب رژه می رفت
نگارش داستان خواندن را سخت می کرد و روانی لازم را نداشت و بازنویسی می خواهد
تصویرهایی در داستان بود که نشان می داد شما در تصویرسازی تبحر دارید و این نکته خوب داستان است
خوب بود
موفق باشید

@};-


@مریم مقدسی توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 13:51

نمایش مشخصات م.فرياد @};-


@مریم مقدسی توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 21:07

نمایش مشخصات مصطفی زمانی نقد بسیار زیبا و به جایی بود خانم مقدسی عزیز.ممنونم بابت وقتی که گذاشتید


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 04:00

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سلام
مشخص است كه توانمندي نوشتن داريد و اين از استعاره‌ها، كنايه‌ها و تركيبهايي كه در متن بكار ميگيريد، آشكار است. ازاين بابت به شما تبريك ميگويم. تنها چند نكته:
نخست آنكه، عليرغم استعداد و خلاقيتي كه در داستانويسي داريد، شايد به سبب اينكه كمتر داستان ميخوانيد، اثر شما بيش‌از آنكه اصولي باشد، احساسيست. يعني متكي بر احساس خود مي‌نويسيد. البته اين به معني نقطه ضعف يا كاستي نيست. بلكه قدري خام است و تنها با مطالعه آثار ديگران است كه غذاي خوشمزه شما جا افتاده و خوردني ميشود!
ديگر اينكه، از منظر ديگر، احساس خالص و روايت صادقانه شما سبب قوت اثر شماست. خلوص و يكرنگي كه در داستان شما ديده ميشود، دركمتر داستاني امروزه به چشم ميخورد كه به نظرم بايد اين بعد آثارتان حفظ و تقويت كنيد. چون شاخصه اصلي كار شماست.
و درآخر، گاهي بخشهاي داستان مطول و غيرضروري بودند. بهتر است گزيده‌گويي را بيشتر در روايت آثارتان مدنظر بگيريد.
درپايان از خواندن اثر شما لذت بردم و ممنون. ديگر اينكه، آنچه گفتم نظر شخصي منست و اصراري ندارم كه درست باشد.
راستي، «درب» نادرست است و بايد همان «در» گفته و بنويسيد.


@حمیدرضا میرمعزی توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 21:03

نمایش مشخصات مصطفی زمانی ممنون بابت دقت نظر و وقتی که گذاشتید.نقد بسیار به جایی بود و ممنونم ازتون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.