دریانورد

تهران چادر سیاه زنیست مچاله شده در انگشت زمان که حجاب کرده درد را، زخم را، حجاب کرده نعره ی هزاران ملوان دور افتاده از دریا را.تهران پنجره های بسته، سیگارهای روشن، چراغ های خاموش است.تهران خود سقوط است، خود سقوط و کافیست سکون را بلد باشی که پرواز را بفهمی و حالا تو انتظار داری بفهمند دریانورد بودن یعنی چه؟
دریانورد نبوده اند و هرگز نیز نخواهند فهمید که طوفان های شمال کدام را اندوهگین تر می جلوه میداده است: تحدب بادبان های کشتی من در دریا را، یا حضور تو در ساحل، و شکوه شلاق زدن موهایت بر پیشانی کبود آسمان. نه آن ها هیچ یک دریانورد نبوده اند و هرگز حس تشنگی آغاز یک سفر بدون تو را هم نچشیده اند. نمی فهمند بلاتکلیفی مسئله بازگشت پای کاربلدترین ناخداها را هم به انبارهای تاریک فراموشی می کشاند.من ولی می فهمم بانوی شمالی؛ من ولی می فهمم! دریانورد که نبوده ام اما حضور تو در ساحل و شکوه شلاق زدن موهایت بر پیشانی آسمان را خوب دیده ام.
کجای مسئله را باز کنم که از ابتدا جفتمان ملوان یک کشتی بودیم و چرا مسئله را باز کنم وقتی می دانم این نوشته ی در شیشه هرگز به ساحل خیس گونه هایت نخواهد رسید؟ "هرگز!" تا به حال واژه ای دیده ای که خنجر به پهلو بزند؟ بیا توافق کنیم که اگر چنین واژه ای وجود داشته باشد بی شک همین هرگز است.واژه ای که همزمان پر از قطعیت و پر از بی رحمیست؛ و حالا چه هرگز هایی که در مسیر من و چه هرگز هایی که در مسیر تو ننشسته اند: خنجر بر دست، صبور و شعله ور که کافیست ناگهان به یاد بیاوریم چه چیزهایی را برای همیشه از هم گرفته ایم. در همان هنگام است که ما را به آرامی به آغوش می کشند، می سوزانند، می درند از انحانی پهلوی من، از انحنای پهلوی تو.
آه از سوالی که به انحنای پهلوی تو می رسد! بگذار شیشه ای سر بکشم که دوست و دشمن محرم شوند بر گرد خاکستر باقی مانده از آتشی که به پا کرده بودیم در شهری به نام بابلسر.
پنجه شکیل شمال بود بر سینه ی خزر. برمودای نازنین خفته ی اندوه بود.سقوط بود،اما رنگین ! باور اگر ندارید امتحان کنید، ولی به سکوت مه آلود شهربانی قسم، به راستی و سکون بابلرود؛ امتحان سختیست برادران!
البته ساده دلان بابلسری می گفتند "بابلرود" اگر نه که آب ریخته از لیوان خدا بود در لرزش دستانش وقتی داشت سقوط ماجرای ما را از قرن ها قبلتر تماشا می کرد. پس ماجرای تازه ای نیست و به یقین کار به خمیازه خواهد کشید به تکرار این حدیث.
کلام آخر را به سوالی برسانم که این روزها پی جوابش را در خیابان ها و در پشت پنجره ها به انتظار نشسته ام.
من مانده ام که این کاتوره ی سرنوشت، روزی به خود معنا خواهد گرفت یا نه؟ من مانده ام این جدایی یک شوخیست در کالبد رنجی کوتاه یا رنجیست در کالبد یک شوخی طولانی؟! ترسم از این است که "هرگز"، که "هرگز"، که "هرگز"، نفهمم. و تنها زمان است که تعیین خواهد کرد فاصله ی گور من و تو از یکدیگر چقدر باشد ای دریانورد دریا گریز.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.ماندگار ,پیام رنجبران(اکنون) ,متین یحیی زاده ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مصطفی زمانی (29/11/1395),م.ماندگار (30/11/1395),پیام رنجبران(اکنون) (30/11/1395),محمدبیگلری (1/12/1395),علی ببری (3/12/1395),الف . محمدی (3/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (4/12/1395),مصطفی زمانی (6/12/1395),هستی مهربان (8/12/1395),مصطفی زمانی (30/3/1398),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 04:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











واگویه‌ای خواندنی‌ست و جذاب و گیرا.

بی‌گمان ،این حجم عظیم و توسنِ احساسات و عواطف در قلمِ نگارنده‌ی «دریانورد»، هدایت و جهت‌دهی‌اش امری دشوار‌ست... با این وجود، متن، چیدمانِ موزون و خوش‌ریتمی‌ست از کلمات و با حضورِ «آن»ِ محسوس و ملموسِ هنرمندانه، لابه‌لای هر واژه و در جای‌ سفید و خالی‌یِ مابین دو کلمه در سطور...

چنانچه این کلمات، در منطق جهان داستان، با کاربری از اصول داستان نویسی، در کنار هم بگنجند و بنشینند، متن بی‌گمان تاثیرش صد چندان می‌شود...

مثلاً ایجاد ارتباط میان مکان‌های این نوشتار، مانند، تهران و بابلسر از طریق تکنیک میسر‌ می‌شود...

(یکی از تکنیک‌های پیشنهادی‌ این است: از نقطه‌ ، نکته، یا مکانی که شروع می‌کنیم، در انتهای داستان، یا حتا واگویه، یا هر متنی، در یک مسیر دایره‌وار، به همان‌جا برسیم و همان‌جا تمام‌ش کنیم، پایان و آغاز را بهم برسانیم، تا تقابل نکات و مکان‌ها برای انتقالِ معنا اتفاق بیفتد).

اما، متنی جذاب و گیرا خواندم! چیزی شبیه- متن بود برای متن- کلمه برای کلمه- فُرم برای فُرم.
..............

درود بر شما آقای زمانی.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در یکشنبه 1 اسفند 1395 - 19:05

نمایش مشخصات مصطفی زمانی ممنونم از محبتتون و وقتی که گذاشتید دوست بزرگوار و عزیز.
بابت پیشنهاداتون هم متشکرم و حتما در آینده لحاظ خواهم کرد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.