هتل کازینو

"...تنها زمان است که تعیین خواهد کرد فاصله ی گور من و او، از یکدیگر چقدر باشد!" سرش را به آرامی بلند کرد و حس سنگینی لب هایش به او فهماند بیشتر از حد معمول نوشیده است. تلاش می کرد اندکی روی صندلی جا به جا شود و مستی اش را سبک سنگین کند که عاجز ماند. اگرچه ناهید می دانست شیرینی ماجرایی که مرد برایش تعریف می کند از تلخی شرابیست که می نوشد با این حال دستی به بازوی لاغر مرد کشید و گفت:" بهتر است دیگر ننوشید!"
مرد دستی به پیشانی اش برد و گفت:"فکر می کنم برای این پیشنهاد دیر شده باشد!" بازویش را به آرامی دزدید، به لیوان تازه پر شده از ویسکی اش نگاه کرد و گفت:" اولین باری که نوشیدم را به یاد دارم اما هنوز هم بعد گذشت پانزده سال، از دومین بارم است که زمین می خورم.کافی بود آن شب، بادی ملایم توی کوچه بوزد تا راهم را به خانه گم کنم.چهار پیک بیشتر ننوشیده بودم و حاضرم قسم بخورم ماه از بام همسایه پاهایش را آویزان کرده بود..."
خنده ی بلند زنی میانسال که پشت پیشخوان برای پر کردن شرابش آمده بود خلق مرد را تنگ کرد. زن با یک دست لیوان شرابش را با احتیاط سر کشید و با دست دیگرش صندلی بلندی را نزدیک آورد:" ذائقه ی شما در تصویر کردن مصیبت هایتان عالی است...خلوتتان را به هم زدم؟ اگر مزاحم شدم عذر خواهی می کنم."
ناهید صاف نشست و با لبخند سرش را به تندی تکان داد:" هرگز!"
مرد لیوانش را به نشانه ی خوش آمد گویی بلند کرد. در حالی که به درخشش مایع درون آن خیره شده بود، وسوسه فهمیدن داشت؛ فهمیدن این که آیا توان بیشتر نوشیدن دارد یا نه. زن میانسال که سرخی گونه هایش مستی مرد را به چالش می کشید با انگشت به موهای مرد اشاره کرد و گفت:" به نظرم معمولی ترین آدم های دنیا آدم هایی هستن که موهایی شبیه به موی شما دارند:کوتاه، سیاه و خصوصا کمی فر. همه مثل سیاهی لشکرهایی هستید که خدا برای پر کردن خیابان ها دست به خلقتشان زده. حالا که یکی از شما را می بینم رمیده و سر از این هتل درآورده و در چند قدمی من از شکست هایش رجز می خواند تمایل دارم نظرش را در مورد این عقیده ام بشنوم."
ناهید با یک نگاه به مرد متوجه شد که هیچ یک از حرف های زن را نشنیده و یا حداقل متوجه نشده است.مرد چشم هایش را بسته بود و ابروهایش را بالا و پایین می انداخت.ناهید بازوی مرد را گرفت و پرسید:" حالتان خوب است؟ می خواهید بیرون ببرمتان؟"
زن برای لحظه ای به چهره ی مرد دقیق شد و سرش را تکان داد:" دوست عزیز بهتر است ادای می خواره ها را در نیاورید. وقتی نمی توانید بنوشید خب ننوشید!"
مرد لیوانش را بلند کرد و به پیشانی داغش چسباند:" حدود ده سال پیش بود گمان می کنم..." جرعه ای نوشید و ادامه داد:" صاحب یک رستوران کوچک در خیابان منتهی به شهربانی بودم.فکر می کنم اواسط تابستان بود و زمان از نیمه های شب هم عبور کرده بود.تابستان اینجا را هم که می بینید چگونه است..." از گوشه ی چشم به زن نگاهی انداخت و دوباره ادامه داد:"...شلوغ! اما آن شب برخلاف شب های دیگر، خیابان خالی از هر موجود زنده بود.دلیلش هم احتمالا به سرمای عجیب آن روز برمی گشت. هوای بابلسر که تابستان هایش به زیر پستانهای داغ فاحشه های این هتل می ماند، گویی گرفتار سرمای بازوان لخت آن چند دختر تبریزی شده بود که از قضا روز قبلش به رستوران من هم آمده بودند!"
از زمان هم نشینی اش اولین بار بود که ناهید دید، مرد لبخندی معصومانه به چهره دارد.جرعه ای دیگر نوشید:"داشتم می گفتم...خیابان خالی از هر موجود زنده بود. از پشت شیشه ی پنجره ی رستوران، قطرات ریز مه را که از خیابان به آرامی عبور می کردند به تماشا نشسته بودم که ناگهان سکون چیزی سیاه در تاریکی آن طرف خیابان همه چیز را برهم زد..." جرعه ای نوشید:" نمی دانم...شاید هم برعکس.آیا یک شب مه آلود در خیابان نخست وزیری را چیزی جز حضور یک زن در لباسی سراسر سیاه می تواند به کمال برساند؟ با این حال اعتراف می کنم که ترسیده بودم و شاید هم هیجان زده که از روی صندلی بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.بشقاب تمیزی را برداشتم و بی اختیار شروع به شستن کردم اما دیگر هیچ چیز نمی توانست حضور حجم سیاه شکل گرفته در فضای مه آلود درون سرم را پاک کند.خودم را تسلیم خودم کردم و از آشپزخانه به آرامی بیرون آمدم. در رستوران را باز کردم و ناگهان زن سیاه پوش را دیدم که رو به رویم ایستاده است، و چه ایستادنی...! پوست صورتش میزبان قطرات ریز مه بود و انعکاس نور سرخ چراغ های رستوران. موهایش رشته های تازه خیس شده ی سرگردانی بودند که انگار تمانایی جز پناه بردن به پیراهن خشک یک مرد را نداشتند.دوست داشتم چیزی بگویم اما برای گفتن به لحظه ای تفکر احتیاج بود.تفکری که به لحظه ای سکوت احتیاج داشت و سکوت که گویی آن زن سیاه پوش بیشتر از هر چیزی دیگر تحملش را نداشت. در حالی که به انتهای خیابان چشم دوخته بود نشانی نزدیکترین مسیر به دریا را پرسید. به سمتی که خیره شده بود اشاره کردم و گفتم آن طرف. بلافاصله راه افتاد و حالا هجوم سکوت و تفکر و کلمات بود بر منی که به تاریکی خیابان نخست وزیری چشم دوخته بودم. فردای آن روز یکی از مشتری هایم می گفت جسد زنی را کنار ساحل پیدا کرده اند و من تنها به گفتن اینکه این موضوع دیگر طبیعی شده است، اکتفا کردم.
چیزی که اکنون به آن فکر می کنم این است که اگر آن شب را دوباره تکرار می کردم آیا می توانستم این بار چیزی بگویم که بتوانم زندگی او را برای خود کنم یا اینکه دوباره آن زن سیاه پوش محکوم بود به گم شدن در تاریکی؟ اگر می گویم برای خود کنم از این خاطر است که مسلما زندگی آن موجود شگفت انگیز در آن شب مه آلود دیگر متعلق به هیچکس نبود، حتی خودش!"
زن که سرش را روی میز پیشخوان گذاشته و به صورت استخوانی مرد خیره شده بود گفت:" باید امتحان می کردید.تا امتحان نکنید نمی دانید می توانید از پسش بر بیایید یا نه! "
مرد لبخندی زد. لبخندی که فقط می توان در چهره ی یک مرد بعد از پیروزی در یک مناظره ای سخت یافت. بطری دیگری طلب کرد و در حالی که لیوانش را از نو پر می کرد گفت:" درست است! تا امتحان نکنیم نمی توانیم بفهمیم! "
زن میانسال لیوان خالیش را رو به روی مرد گذاشت و صدای ریخته شدن ویسکی در لیوان ادامه پیدا کرد.با سر به ناهید اشاره کرد و پرسید:" همسرتان است؟"
وقتی ناهید داشت با صورتی سرخ دستش را به نشانه ی پاسخ منفی تکان می داد مرد نگاهی به او انداخت، صورتی گرد و سفید با موهایی که با ظرافت به پشت بسته شده بود.حتی تصور باز شدن موهای ناهید در ذهن مرد، توفانی در سالن رقص هتل کازینو راه می انداخت. به زن میانسال نگاهی کرد و با لبخندی شرورانه پاسخ داد:" اگر خودش بخواهد می تواند دومی باشد!"
وقتی زن میانسال با خنده ای بی پروا روی شانه ی مرد لاغر اندام می زد ناهید داشت از دستپاچگی روی صندلی اش جا به جا می شد و احساس می کرد جرقه ای در پشت رگ هایش زده شده و شعله ای برخاسته که به سرعت در حال جست وجوی الکل درون رگ هایش است. زن میانسال بدون اینکه باسن بزرگش را بلند کند خواست صندلی اش را به صندلی مرد بچسباند که تلاشش توجه نیمی از افرادی که در لابی هتل در حال گفت و گو بودند به خود جلب کرد:" خب داشتید می گفتید!" مرد که معنی این حرف زن را می دانست جرعه ای دیگر نوشید و ناهید که بهتر از مرد معنی "داشتید می گفتید" یک زن را در هتل کازینو می دانست لیوانش را به آرامی و در سکوت تا انتها سرکشید. بلند شد و در حالی که دامن سیاهش را از پشت مرتب می کرد گفت:" برادرم آن طرف منتظرم است. با اجازه تان دیگر بروم!"
زن نیم نگاهی به ناهید انداخت. لیوانش را به آرامی بلند کرد و در حالی که جرعه ای می نوشید با انگشتانش پشت انگشتان دست مرد را لمس کرد. مرد به زن میانسال نگاه انداخت. حالا که بیشتر از ده پیک نوشیده بود چهره ی زن میانسال او را به یاد دختر تهرانی درشت اندامی می انداخت که چندین سال پیش در شاهی دیده بود. یک بار بوسیدن لب های آن دختر را در همین هتل برای جمعی تعریف کرده بود:" تصور کنید تابستان داغیست و شما ساعت ها کفشتان را درنیاورده اید. به لب ساحل می رسید و شن های نرم و خیس لای انگشتانتان می روند و شروع به بازیگوشی می کنند. پاهایتان را تا ساق فرو می برید در آب دریا و موج ها شروع به پاشویه کردنتان می کنند.باور کنید! باور کنید اولین چیزی که بعد از بوسیدن آن دختر به ذهنم خطور کرد همین بود!"
لب باز کرد تا همه ی این حرف ها را به زن میانسال بگوید اما صورت زن آنقدر به صورتش نزدیک شده بود که مرد با خودش به این نتیجه رسید که زن در آن لحظه معشوقه ی بهتری می تواند باشد تا شنونده ای خوب!
صورت مرد گر گرفته بود. می خواست جرعه ای دیگر بنوشد و به استقبال لب های زن برود که ناگهان صدای افتادن چیزی روی زمین و در پی آن جیغ های بلندی که شیشه ی پنجره های لابی را می لرزاند، مرد و زن را از روی صندلی به زمین انداخت. مرد در حالی که به پیشخوان تکیه داده بود، سرش را به آرامی بلند کرد و موهای بلند ناهید را دید که خون از لا به لایش عبور می کند.صورتی که نیمی سرخ و نیمی سفید بود.
زن میانسال با دستی لرزان لیوان را از دست مرد گرفت، جرعه ای نوشید و گفت:" این موضوع دیگر اینجا طبیعی شده است!"

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

غزل غفاری ,شیدا محجوب ,زهرابادره (آنا) ,"صابرخوشبین صفت" ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (19/12/1395),غزل غفاری (19/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/12/1395),هستی مهربان (20/12/1395),شیدا محجوب (20/12/1395),زهرابادره (آنا) (23/12/1395), ツفریماه آرام فر ツ (23/12/1395),کوثر علیزاده (29/4/1396),عباس قرایلو (17/5/1396),

نقطه نظرات

نام: پروانه   ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 04:46

داستان فوق العاده ای بود .
ممنون


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 تير 1396 - 15:16

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام.بسیار زیبا بود جناب زمانی.موفق باشید@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.