حقیقت تلخ است...

باسمه تعالی
پسر و دختر جوان تَنگِ هم روی نیمکت نشسته و حسابی گرم گرفته بودند. پیرمرد به آرامی پاهایش را روی برگ‌های خشک زمین می‌کشید که از کنارشان عبور ‌کرد. صدای خنده و پچ‌پچ عاشقانه‌ی آنها که گوشش را نواخت، پاهایش سست شد و چند قدم جلوتر روی نیمکت نشست. سرش را به عصا تکیه داد و کلاه پوستی‌اش را تا روی ابروهایش پایین کشید و شروع کرد به حرکت دادن سنگریزه‌های زیر پایش و در افکار دور و درازش غرق شد. وقتی به خودش آمد هنوز صدای آن دو را می‌شنید. کلاه را بالا داد؛ دختر که گونه‌هایش گل انداخته بود، طره‌ای از موهای روی پیشانی‌اش را زیر شال بافت آبی‌اش پنهان کرد و دستش را از دست پسر بیرون کشید و لحظاتی بعد با لب‌های سرخ و خندانش پسر را نوازش کرد و از او دور شد. پسر همان جا نشسته بود و سرخوش، نگاهش را دوخته بود به دختر که داشت از دیدش خارج می‌شد.
...پیرمرد آهی کشید و با صدای گرفته‌ای، طوری که پسر بشنود گفت: به کسی که رفتنی‌ست دل نبند! پسر با تردید به سمت او برگشت، ایستاد و قدمی به‌سوی او رفت و آهسته گفت: با من بودی پدر جان؟ پیرمرد عصایش را به سمت او گرفت و با صدای خش‌داری فریاد زد: وقتی تنهایت بگذارد یاد هر لحظه با هم بودنتان دلت را آتش می‌زند! پسر کوله‌اش را روی دوشش جابه‌جا کرد، دستی به موهای لختش کشید و با چشم‌های گشادشده مقابل پیرمرد ایستاد. می‌خواست چیزی بگوید، خون توی صورتش دوید و بعد از مکث کوتاهی من‌من‌کنان گفت: ولی ما ...همدیگر را دوست داریم؛ عاشق هم... قرار نیست... پیرمرد داشت از جایش بلند می‌شد که حرفش را قطع کرد و گفت: ارزش ندارد؛ وقتی نباشد... نباید؛ نه نباید خودت را در مخمصه بیندازی؛ دنبال چیزی که بالاخره از دستش می‌دهی نباش! پسر در جایش میخکوب شده بود؛ بانگرانی خود را به پیرمرد که چند قدمی از او دور شده بود رساند و این‌بار محکم پرسید: آخر چرا از دست بدهم؟ گفتم که ما عاشق هم هستیم... پیرمرد دستش را روی شانه پسر گذاشت، اندوه در صدایش موج می‌زد که گفت: آرام باش! می‌دانم حقیقت تلخ است، راست می‌گویی، زندگی همین است، عشق، وصل، جدایی،... فقط باید قدر کنار هم بودن را بدانیم؛ مرا ببخش؛ راستش... زنم مجبور شد مرا تنها بگذارد! ...یعنی ... فرشته‌ی من همین چند روز پیش بود که پرواز کرد...

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (14/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),مریم مقدسی (14/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),یعقوب یحیی (15/10/1396),لیلا حسن زاده (17/10/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (17/10/1396),فاطمه رنجبر (19/10/1396),کوثر علیزاده (29/10/1396),م.فرياد (20/11/1396),مینا رسولی (29/11/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 17:15

حقیقت مثل لیمو شیرینی هست که کوبیدنش به زمین :D
شایدم مثل ته خیار باشه ولی میگن اگه خیار رو از قسمت تلخش بخوری اصلا متوجه نمیشی تلخ بوده
ولی من گمان نمیکنم حقیقت مثل میوه باشه احتمال میدم حقیقت مثل شربت اکسپکتورانت باشه :D حتی بدون نسخه هم میتونید بخرید و بخورید
یه جور تلخی برای بهبودی
(بعد از خوردن داستان ..نه ببخشید بعد از خوندن داستان دو حبه قند میل کنید و به زندگی ادامه دهید) با تشکر مدیریت رفع **********ینگ داستان های تلخ :D :D

سلام به بانو حسن زاده عزیزم
یه سلام پر از مهرو محبت و البته عشق :x

داستان بسیار زیبایی بود و البته تلخ
درون مایه داستان واقعا جای تحسین داره و چقدر روان و زیبا نوشتید. لذت بردم از خوندنش
عجب بیت زیبایی ازغزل شیخ اجل انتخاب کردید برای حسن ختام :) حظ وافر بردم از خوندنش البته بعد از خوندن داستان زیباتون :)
سعدی در بیت آخر همین غزل میگه
زنهار که خون مي چکد از گفته سعدي
هرکه اين همه نشتر بخورد خون بچکاند

خوشحالم که بودم و خوندم و خوشحالم که هستید و مینویسید :) خدا حفظ تون کنه
برقرار باشید @};- @};- @};- @};- :x

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط لیلا حسن زاده Members  ارسال در یکشنبه 17 دي 1396 - 11:05

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده نرجس عزیزم سلام و صد سلام. دوست خوب داستانکی من، از ابراز لطفت و متن صمیمانه‌ای که نوشتی سپاسگزارم؛ باید بگم من نوشته‌های شما رو پای داسنانم و یا در جواب دوستانی که برای خودت در داستانهات کامنت گذاشتن خیییلی دوست دارم؛‌ بماند که عاشق داستان‌های طنز پرمغزت هستم و واقعا از خوندنشون لذت می برم و به دوستانم هم توصیه میکنم بخونن. دوست ادیب و فرهیخته‌ی من؛ از خدا میخوام بهترین‌ها رو نصیبت کنه، از اینکه خوندی و نظر دادی و دلگرمم کردی باز هم سپاسگزارم @};- @};- @};- :x :x :x :x :x


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 18:54

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام داستان جدیدی نوشتم امد به سایت خوشحال میشم نظرتونو بدونم.
ممنون


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 11:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خانم حسن زاده عزیز
داستان زیبایی خواندم پراز احساس بود . دکر توصیفات بجا و عالی بود
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط لیلا حسن زاده Members  ارسال در یکشنبه 17 دي 1396 - 11:11

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده سلام و صد سلام خدمت خان بادره عزیزم، سپاس از اینکه خوندید و نظر دادی؛ من هم متقابلا براتون سلامت و موفقیت آرزمندم@};- @};- :x :*


نام: سید محمد علی وکیلی شهربابکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 دي 1396 - 21:01

بسیار تاثیر گذار بود موفق باشید


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 دي 1396 - 16:45

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر خوب بود@};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 دي 1396 - 18:04

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام .عالی ،زیبا ،پر از احساس و غم انگیز بود.موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.