هیچکس در زندگی اش دروغ نمی گوید

هیچکس در زندگی¬اش دروغ نگفته؟ هیچکس در زندگی¬اش اشتباه نکرده؟ هیچکس در زندگی¬اش انتقام نگرفته؟ هیچکس در زندگی-اش برای رسیدن به هدفش کسی را له نکرده؟ آدم نفروخته؟ در ذهنش کسی را به قتل نرسانده؟ برای خودشیرینی کاری را نکرده؟ کسی را به زور تحمل نکرده؟ از نقطه¬ای که یک روز درونش ایستاده بوده پشیمان نشده؟ حسرت نخورده؟ به خدا شک نکرده؟ آدم غیرقابل تحملی در زندگی¬اش نداشته؟ از اینکه باید جای دیگری باشد و نیست گریه نکرده؟ از اینکه ببیند به حقش نرسیده غصه نخورده؟ همه پاک به این دنیا آمده¬اند و پاک از این دنیا می¬روند؟ بی¬هیچ کینه¬ای در دلشان؟ بی هیچ ناراحتی از دست کسی؟ چند نفر را سراغ داری که وقت مردن روی لب هایشان خنده بوده؟ می دانی معنی خنده روی لب¬های یک مرده چیست؟
هیچکس به اندازه من در زندگی اش آدم مرده ندیده. رکورد دار مرده دیدن هستم چون کارگر مرده شور خانه ام. روزی چهار پنج جسد می¬شستم و در کسادترین اوقات دستکم دو مرده در روز نصیبم می¬شد. همه جور مرده ای دیده ام. مرده هایی با چشمان کور، مرده هایی که توی شکمشان دو قلو داشته اند، مرده هایی که بالای صدسالشان بوده، مرده هایی که بیشتر از صد و پنجاه کیلو وزن داشتند، بیشتر از دومتر یا کوتوله هایی که نیم متر هم نمی شدند. نوزادانی که پا به دنیا نگذاشته پشیمان شده بودند و خودشان را با سینه مادرشان خفه کرده اند. مرده هایی که هرکاری می¬کردم چشمانشان بسته نمی شده انگار که هنوز دل از این دنیا نبریده اند. حتا مرده هایی که وسط شستشو زنده شدند و فکر کردند رفته اند قیامت و مرا با نکیر و منکر اشتباه گرفتنده اند. بیست سال از مرده شستنم می گذشت. با یک کاسه آب می توانستم سه مرده را غسل دهم. آنقدر در این حرفه سابقه داشتم که صبح وقتی می خواستم سرکار بروم با نگاه کردن به آسمان تعداد مرده هایی را که آن روز زیر دستم روی تخته آهنیِ غسالخانه خواهند چرخید را حدس بزنم. البته کار ساده ای است چون هرچه هوا ابری¬تر، آلوده تر، بارانی تر و یا برفی تر مرگ و میر بیشتر می شود. زندگی ام خوب و عادی بود. از کارم بدم نمی آمد و تازه یکجورهایی عاشقش بودم حتا همکارانم وقتی جسد آدم های تصادفی می رسید که گاهی چندین تکه بود را با خیال راحت به من می سپردند و البته به نظرم بدترین نوع شستشو همین تصادفی ها بودند یا آنهایی که از ارتفاع خودکشی می کردند که تکه تکه افکارشان را باید جمع می کردم و می¬چپاندم داخل جمجمه شان اما این ها را گفتم تا برسم به حرف زدن در مورد دیدن سخت ترین جسد تمام زندگی ام که از شستنش انصراف دادم. بگذارید قبلش یک چیزی را روشن کنم. مرده شورها دو دسته اند. یک دسته مرد و یک دسته زن. مردها جسد مردها را می شورند و زن ها جسد زن ها را اما باورکنید گاهی این وسط پیش می آید که مردها زن ها را یا زن ها مردها را بشورند. از این اتفاق ها زیاد پیش می آید. در کار ما چنین موردهایی مثل این است که در اداره ای یک نامه که برای یک بخش باید می رفته اشتباها به یک بخش دیگر برود. مرده ها وقتی به دستمان می رسند داخل یک کیسه برزنتیِ مشکی قرار دارند، به اسم روی کیسه هم نمی توان اطمینان کرد، مثل یک هندوانه قارچ نخورده معلوم نیست داخلش چیست. زیپش را که باز کنیم تازه می فهمیم زن است یا مرد. اگر شخص فقید خانواده دار باشد و خانواده اش بخواهند از پشت شیشه اتاق غسالخانه نظاره گر شستشوی عزیزشان باشند تا بفهمیم جسد یک زن است سریع می فرستیمش دست مرده شورهای خانم اما بسیاری مواقع پیش می آید که زنِ فقید از این معتادها، بی خانمان ها، فراری ها، بی هویت ها یا این زندانی های بی صاحب که عمرشان به شعار دادن می چرخیده است و هیچکس از مرگشان نه متاثر می شود نه خبردار. پس دیگر انتقال به غسالخانه زنانه برای چه صورت بگیرد؟
امروز روز عجیبی برایم بود. صبح زود وقتی وارد غسالخانه شدم و لباس کارم را پوشیدم مثل همیشه منتظر مرده بودم که در واقع راحتترین انتظار دنیا است. یک لباس فروش امکان دارد تا شب یک مشتری هم نداشته باشد، یک مکانیک ممکن است روزها ماشین خرابی به گاراژش نیاید، یک راننده تاکسی شاید در مسیرش هیچ مسافری سوار نکند، اما کار ما مثل کار دکترها است، یک شهر هر روز مریض و مرده دارد شبیه به فاحشه ها که همیشه مشتری دارند. تازه این وسط اگر هواپیمایی سقوط کند، قطاری چپ کند، هجده تیری شود یا نُه دی ای که دیگر کار ما سکه زنی خواهد بود. مرده ای هفتاد هزار تومان به علاوه انعام و تازگی ها که مالیات بر ارزش افزوده هم اضافه شده که پرداختنش به عهده خانواده داغدار است هرچند اسمشان داغدار است وگرنه خیلی هایشان خندان اند.
هنوز ده نشده بود که جسد سوم هم توسط دو نعش کش برایم رسید. انداختنش روی تخته. من اینجا ده همکار مرد دارم که هر کداممان صاحب یک تخته هستیم و مرده ها به ترتیبِ نوبت به دست¬مان می¬رسند و چون من شماره تخته ام چهار است و این سومین جسدی بود که باید امروز می¬شستم پس به راحتی می شود گفت که این جسد: بیست و چهارمین مردی بود که امروز مرده ولی تا زیپش را باز کردم متوجه شدم زن است نه مرد. چه زنی؟ عشق بیست سال قبلم. تمام خاطراتم به یکباره زنده شد. اگر موسی داخل یک سبدِ شناور بر رودخانه به کاخ فرعون رسید، پس اینکه من یک روزی جسد عشقم را با توجه به شغلم می دیدم چیز عجیبی نمی توانست باشد. بدنم یخ کرده بود اما کاش یخ می ماندم و بدنم گُر نمی گرفت، بعد مثل آتش شدم آتشی که کاش یک تکه آتش باقی می ماند بعد مثل بادی شدم که آتش را به همه جا پخش کرد و آنچنان فریادی زدم که شعله های عصبانیتم به تن تمام آدم های اطرافم رسید و همکارانم با تعجبی ترسگونه به من خیره شدند و کاش همین بود به یکباره کافر شدم و شروع کردم به فحاشی، ناگهان ساکت شدم. نگاهی به بدن برهنه شهرزاد انداختم، سینه هایش چروک خورده بود و جای عمل سزارین زیر شکمش بود. موهایش به زبریِ سوهان روی صورتش پخش شده بود و رنگش مثل برگ پاییزی نه به نارنجی می زد نه به زردی. با چشمانی باز داشت مرا نگاه می کرد. کمی به هم خیره شدیم، چشمانش را بستم و بعد زیپ را دوباره بالا کشیدم. اعتراف کنم که اولش دلم خواست خودم بشورمش. برایم شستنش کاری نداشت. بیست سال در این غسالخانه بودم. مثل خدا که به بندگانش مسلط است به تمام چم و خم های اینجا مسلط بودم ولی دیگر شور قدیم ها را ندارم که تا جسد زن می افتاد زیر دستم دنبال زیرآبی گشتن و شستنش می رفتم. جسد شهرزاد را از روی تخته بلند کردم، بغلش گرفتم، انداختمش روی شانه ام مثل یک گونی سیبزمینی و راه افتادم سمت مرده شور خانه زنان. ما مرده شورها مثل دکترها به همه محرمیم ولی خب قانون قانون است زن را زن باید بشوید مرد را مرد. من هم حوصله تخطی از قانون را ندارم، جسدهای قانون شکن اینجا زیاد می آورند. وقتی وارد بخش زنان شدم دیدم آذر یعنی همسر مرده شورم بیکار روی صندلی کنار تخته اش نشسته. شهرزاد را انداختم روی تخته آذر.
گفتم:«بشورش.» یک جمله¬ی کاملا امری. با مرده شورها باید امری حرف زد. بیشترین اشتباه این است که به یک مرده شور بگویی:«ممکنه این جسد رو بشوری؟» می دانی چه جوابی می شنوی؟:«از این مرده گوه تر برای شستن نبود که دادی به من؟»
هیچوقت وقتی بیست سالم بود باورم نمی شد زنم یک مرده شور شود اما حالا در پنجاه و دوسالگی باورم نمی شود که زنم استاد دانشگاهی مثل شهرزاد می توانست باشد با مغزی پر از کتاب و آگاهی که معلوم نبود تکلیف علمش بعد مرگ چه خواهد شد. در این بیست سال هشت نه بار زیر دستانم جسدهایی زنده شدند اما هیچکدامشان با آنکه آخرت را دیده بودند ناراحتِ بازگشتشان به این دنیا نبودند و اولین کاری که می کردند شکایت از دکتر آمبولانس در تشخیص اشتباه شان و گرفتن خسارت بوده. من زمانی نویسنده بودم. رمان می نوشتم، داستان کوتاه، مقاله. اما وقتی بخت و اقبالی نداشته باشی و گیر باند و باندبازی ناشران ایرانی بی افتی باورکن آخرعاقبتت مرده شور می شود. خیلی تحمل کردم. وقتی از ناشران جواب نه می شنیدم هنوز امیدم را از دست نمی دادم. مقاومت می کردم. شاید ده رمان نوشتم، شاید هزار داستان کوتاه ولی آخرش چه شد؟ تمام نوشته هایم شروع کردند به خاک خوردن. اوایل هنوز نوشته هایم را دوست داشتم اما به مرور از تمامشان دل زده شدم. نوشتنی که برایم پول نیاورد در عوض تا می توانست فقیرم کرد، منزوی ام کرد، شهرزادی را که عاشقش بودم از من گرفت و یک روز زیر تمامشان کبریت گرفتم. بردمشان بیابان و تمامشان را آتش زدم ولی وسط کار پشیمان شدم و چون آبی برای خاموش کردن آتشش نبود با شاشیدن رویشان برخی ورق ها را نجات دادم. چند روزی که از این ماجرا گذشت غصه دار بودم و بعد به ناچار دنبال کار رفتم و چیزی جز مرده شستن نصیبم نشد. زندگی خیلی مسخره تر و بی وجودتر از این حرف¬هاست. مرده شوری که باید مرده شور شود نویسنده می شود چون تخم و ترکه اش ناشر و پارتی هستند. نه منی که تخم و ترکه ام کارگر و کارمند بودند. بیست سال در این شهر جسد شستم از تن فروش گرفته تا نویسنده ذاتا مرده شور تا کسانی که وقت مردنشان ده تا خیابان بند می شد. باید مرده شور باشی تا بفهمی آدم های خوشبخت مرده هایشان هم خوشبخت است. آن کسی که گفته فقیر و ثروتمند تمامشان با یک کفن زیر خاک می روند باید جای من بود تا ببیند چه جسدهایی را که به خاطر فقر و بی¬کسی و نبود پول برای خرید یک قبر با بنز ده¬تُن به انبارهای زباله نفرستادند. چه آدم هایی را به داخل قبر روانه کردم که اگر دنیایش دنیا بود باید جای یکی از این امام زاده ها دفن می شدند اما از زور فقر و تنگدستی سه تا سه تا در یک قبر چال شدند بی هیچ سنگی که حتا اسمی رویش نوشته شود.
آذر در حالی که داشت روی تن شهرزاد کیسه می کشید با سر به پشت شیشه غسالخانه زنان اشاره کرد، همان جایی که خانواده های مرده ها غسل گرفتن میت هایشان را می بینند. گفت:«فکر کنم این زنه از این پولداراست. از اینا که شوهرش ماهی پونزده بیست میلیون درآمد داره. ببین خانوادهش چه لباسایی پوشیدن؟»
نگاهی به پشت شیشه انداختم. شهرزاد را یکبار با شوهرش در خیابان دیده بودم برای همین وقتی مَرد را دیدم سریع شناختمش. بدون هیچ احساسی داشت از پشت شیشه شسته شدن زنش را می دید. چهار پنج نفر دیگر هم کنار آن مرد بودند. شاید یکی از آنها پسرش بود، شاید یکی از آنها دخترش. شاید یکی مادر شهرزاد، یکی برادرش. داغدار اصلی این وسط من بودم. آذر داشت حسابی شیرین کاری می کرد و جسد شهرزاد را مثل یک تکه گوشت به چپ و راست می چرخاند تا از فک و فامیل شهرزاد انعام خوبی بگیرد و من در حسرت اینکه چرا سیگار را به خاطر اینکه شهرزاد بدش می آمد ترک کردم. من در زندگی به خودم دروغ گفتم که انسان با استعدادش به همه جا می رسد. ده دقیقه دیگر باید جلوی شوهر شهرزاد الکی بخندم تا انعام آذر را بگیرم، و تا ابد باید جسد شهرزاد را به یاد بیاروم که تنها مرده ای بود که وقتی زیپ برزنتش را باز کردم داشت می خندید.

پ.ن
تقدیم به شهرزاد جهانی
در این شب ها خوب می دانی که به چه می اندیشم. مدیر محترم خوشحال می شوم که این نوشته منتشر شود. ممنونم
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (29/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (29/9/1395),ف. سکوت (29/9/1395),الف . محمدی (29/9/1395),روح انگیز ثبوتی (29/9/1395),حسین شعیبی (29/9/1395),همایون طراح (29/9/1395),زهرا بانو (30/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (30/9/1395), ناصرباران دوست (30/9/1395),ترنم سرخسی (30/9/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/10/1395), ツفریماه آرام فر ツ (1/10/1395),سبحان بامداد (2/10/1395),بهروزعامری (3/10/1395),آزاده اسلامی (5/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),سیدصالح علوی (6/10/1395),داوود فرخ زاديان (11/10/1395),فرزانه بارانی (12/10/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),همایون به آیین (15/12/1395),م.ماندگار (29/3/1396),