صدوهفتادوسه بار عاشقی

رگ‌های شقیقه مصطفی بیرون زده بود، به گچ‌های دیوار اتاق چنگ می‌انداخت، آنقدر فریاد کشیده بود که گلویش می‌سوخت و توانش تحلیل رفته بود.
فریده وقتی وارد آپارتمان شد به آرامی در را بست، همسایه بغلی را به سختی و با خواهش بسیار مجاب کرده بود که دریل‌کاری منزل‌شان را چند ساعتی عقب بیندازند تا بتواند همسرش را بیرون ببرد. در سر مصطفی غوغایی بود، احساس می‌کرد حجم سرش دو برابر شده و هر آن احتمال ترکیدنش است، بازار مسگرهایی بود برای خودش. یک لیوان آب و مُشتی از قرص‌های رنگی به سمتش تعارف شد.
_ «اینا چیه؟ اسمارتیز؟!»
در یک ‌چشم‌برهم‌زدن همه را بلعید، نگاهی به شیشه میزتلویزیون خالی انداخت، فریده وقتی اوضاع را هشلهف می‌دید به داد تلویزیون بیست‌ویک‌اینچ قدیمی می‌رسید و آن را پشت کاناپه مخفی می‌کرد. به نظرش ترک‌روی‌شیشه جای خود را عوض کرده بود.
_ «نرگس تو تَرَک شیشه را جابه‌جا کردی؟ قبلاً سمت راست بود.»
_ «نرگس مدرسه‌ست، خود تَرَک‌ها یه‌جا بند نمیشن!»
فریده می‌دانست تا یکی‌دوساعت دیگر مصطفی هیچ کدام از کارهای کرده و حرف‌هایی که زده را یادش نمی‌آید و این شیشه میزتلویزیون به همراه بسیاری از وسایل شکستنی منزل بارها خُرد شده‌اند و در صورت امکان مرمت.
زن با جثه نحیف و سرشار از درد زمانه ولی عاشقانه او را نگاه می‌کرد. تکه‌های خرد شده شیشه و ظروف چینی در گوشه و کنار اتاق پراکنده شده بودند، مرد با صدای گرفته و خسته گفت:
_ «دفعه چندمه این کار رو می‌کنم؟»
فریده لبخند تلخی زد و گفت:
_ «دفعه اولته عزیزم، فدای سرت!»
این صدوهفتادوسومین بار بود در این سی‌وچهار سال. زن وقتی به فکر جای‌گزینی ظروف شکسته افتاد صحبت یکی از زن‌های همسایه در ذهنش مرور شد.
_ «خوبه والّا! تو این روزا که مردم توی نون شبشون موندن، بعضی‌ها سالی چندبار سرویس کاسه‌بشقابشون رو عوض میکنن، خدا شانس بده، کاش ما هم بلد بودیم جانماز آب بکشیم!»
لشکر یاجوج‌وماجوج کم‌کم از سر مصطفی در حال عقب نشینی بودن و مرد احساس رخوت و سستی می‌کرد، همان‌طور که گوشه اتاق چنباتمه زده و در خودش فرو رفته بود، پلک‌هایش سنگین شد و خوابید. همسرش غمگین، نگاهی به او کرد اما اجازه نداد دلتنگی و یأس به سراغش بیاید. ملافه‌ای بررویش انداخت و مشغول مرتب کردن خانه شد، دوست داشت وقتی دو ساعت دیگر که شوهرش از خواب بیدار می‌شود خانه را مرتب و او را زیبا بیابد، تنها چیزی که او را آزار می‌داد نظر بعضی همسایه‌ها در مورد شوهرش بود که او را "موجی‌مخل‌آسایش" می‌نامیدند، ولی او مصطفی را رزمندهٔ "جانبازناشی‌ازموج‌انفجار" می‌دانست که قرار بود پس از کلی دوندگی در کمیسیون‌های مختلف پزشکی و بالا پایین رفتن از پله‌های بنیاد، ده‌درصد دیگر به پانزده‌درصد قبلی جانبازی او اضافه گردد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (3/12/1396),حسین شعیبی (3/12/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (5/12/1396),ف. سکوت (8/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),

نقطه نظرات

نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 اسفند 1396 - 17:01

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و درود
داستانتان خیلی زیباست. چند سال پیش بیماری داشتم که همین مشکل را داشت و دقیقا همسرش با صبوری مثال زدنی زندگی را جمع و جور می کرد. خدارخمتش کند الان چند سالی است فوت کرده
داستانتان را دوست داشتم چون خیلی زیبا و دقیق مشکل این قشر و خانواده های آنان را بیان کردید. موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 6 اسفند 1396 - 17:07

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
ممنونم که به داستانم سر زدید و تشکر از حسن نظرتان
شاد و تندرست باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.