گلفروش

خارجی/روز/کنار خیابان
//چراغ قرمز شده است و تعداد زیادی ماشین پشت سر هم متوقف شده اند.
//صدای بوق ماشین ها شنیده می شود و تا جایی که چشم می بیند چیزی جز شلوغی خیابان از انبوه ماشین ها و بچه هایی که بین ماشین ها در حال تردد و کار کردن هستند را نمی بیند.
//مردی در کنار پسر نوجوانی ایستاده و تعدادی شاخه گل به او می دهد.
مرد: بیا پسرم اینارو بگیر، شاخه ایی ۲ هزار بفروش نه پائین بده نه بالا که حلال و حروم نشه!!
پسر: بابا این پولی که من درمیارم حلاله یا حروم؟
//مرد مکثی می کند و دست پسر را می گیرد و به گوشه خیابان می برد و روی جدول می نشینند.
مرد: میدونی دو تا کار تو دنیا خیلی زشته؛ یکیش دزدی از جیب مردم و دومیش اینه که خودتو جلو مردم خار و خفیف کنی تا بهت یک پولی بدن
پسر: خوب خیلی ها به من حرف های بد میزنن که واقعا حس می کنم کاری که میکنم خیلی بده...
مرد: خیلی ها خیلی چیزهارو نمی فهمم و عقده ی خیلی کارهارو دارن...تو نه دزدی میکنی و نه خودتو خار میکنی!!! تو مثل یک مرد کار میکنی...
پسر: یعنی مثل شما؟
//مرد با بغض و ناراحتی بلند می شود و پشت به پسر می کند و می رود.
خارجی/روز/پشت چراغ قرمز
//مرد در بین ماشین ها حرکت می کند و وسایلی مانند: دستمال یزدی و وسایل جانبی ماشین می فروشد.
//صدای بلند موسیقی پاپی شنیده می شود، چند جوان در یک ماشین مدل بالا مرد را صدا می زنند، مرد به سمت آنها می رود.
راننده: عمویی تو این وسایل هات ادکلن هم داری؟
مرد: ادکلن که نه! اما خوشبو کننده دارم..
//مرد یک خوشبو کننده ماشین که حالت ادکلنی است را به راننده می دهد.
دوست راننده: فرانسویه؟
راننده: اول بذار تستش کنم بچه جون!!
//راننده مقدار زیادی از ادکلن را با حالت تمسخر به بدنش«زیربغل، گلو» می زند.
راننده: نه بابا، فکر کنم با گلاب درستش کردن نامردا...بو باقالی میده
//راننده و دوستانش می خندند.
دوست راننده: بده منم یک کوچولو تستش کنم!!!
//راننده ادکلن را به دوستش در پشت ماشین می دهد.
//دوست راننده ادکلن را دیوانه وار با ریتم اهنگ در داخل ماشین و روی صورت دوستانش و راننده خالی می کند.
//در حالی که مرد کنار ماشین فقط تماشاگر آنها است، چراغ سبز می شود و ماشین به سرعت از جلوی مرد حرکت می کند و فرار می کنند.
//مرد نیز با ناراحتی و عصیانی کمی دنبال ماشین آنها می دود اما هیچ فایده ایی ندارد و ماشین می رود.
//ادکلن خالی از ماشین به سمت مرد پرتاب می شود.
خارجی/روز/پشت چراغ قرمز
//پسر در حال تردد بین ماشین ها در پشت چراغ قرمز می باشد، تعدادی گل نیز می فروشد.
داخلی/روز/داخل ماشین
//شیشه پنجره ماشین سمت راننده پائین است و مرد جوانی با عصبانیت در حال صحبت کردن با گوشی است.
مرد جوان: ببین منصور، من که میدونم همه اش فیلمته!! پس خودت بیا و چکتو پاس کن!!
//پسر نزدیک مردجوان می شود و شاخه گلی به سمتش می گیرد.
پسر: آقا یک گل میخری؟فقط 2 هزار تومنه!
مرد جوان: یادت نیست تا دیروز تو کارتن میخوابیدی؟؟ تو خیابون ها گدایی میکردی؟!!من بودم که آدمت کردم.
//مرد جوان گل را می گیرد و به داخل ماشین پرتاب می کند و یک 10 هزارتومانی به سمت پسر پرتاب می کند.
//چراغ سبز می شود و مرد جوان با سرعت از جلوی پسر حرکت می کند.
خارجی/روز/پشت چراغ قرمز
//شیشه پنجره ماشین سمت راننده پائین است و مرد جوان در حال سیگار کشیدن است.
//پسر نفس نفس زنان به او نزدیک می شود.
مرد جوان: چی میخوای؟ شما گداها سیرمونی ندارید؟!!!
//پسر 8 هزار تومان پول خرد به مرد جوان می دهد.
پسر: این بقیه پولتونه!!
//مرد جوان با تعجب پول را می گیرد.
پسر: آقا من گدا نیستم!!
گل میفروشم!!!
//سیگار مرد جوان روی زمین می افتد و پسر از جلوی ماشین حرکت می کند.
پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (27/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 تير 1399 - 09:54

نمایش مشخصات نوریه هاشمی داستان خوبی بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.