ساختمان عاشقی

من حال ام خوبه اما تو باور نکن.....
بگم باشه مهم نیست؟ بگم همه چی به درک؟ چه جوری می تونم؟
من تازه حالم خوب شده بود اصلا دلم نمی خواست به این زودی دلم بشکنه....
ای کاش دوباره با هم رو به رو نمی شدیم. اصلا فکر نمی کردم با دیدن کسی که روز و شب آرزو می کردم دوباره ببینمش این جوری بهم بریزم...
ای کاش همون روزی که گفتی : برای همیشه می رم و برنمی گردم برای یک بار هم که شده راست می گفتی
و بر نمی گشتی....
اون روزا با خودم می گفتم : چه خوبه آدم قلبش برای یه نفر محکم تر و عاشقانه تر بزنه , بکوبه و همه جا رو پر کنه....اون به نفر تو بودی...
ما به هم شبیه بودیم اما با هم فرق می کردیم مثل قطره های بارون مثل دونه های برف ....
ما کنار هم بودیم اما بدون روح مشترک , با هم بودیم اما به هم نرسیدیم مثل دو تا خط موازی....
از روزی که رفتی من تنها زندگی کردم فقط خودم بودم و تنهایی ام ... روز و شب در حسرت عشقی که ابدی نمی شود زندگی می کردم و در هوایی که نفس های تو را کم داشت نفس می کشیدم.
شب رفتن تو آخرین شبی بود که زیر یک سقف کنار هم بودیم.....شبی که حرف های تو زلزله ای بود برای ساختمان رابطه ای که با هم ساخته بودیم.....
من تو رو خوب می شناختم ولی نه به اندازه ی کافی . مادرم به من گفته بود نه به ظاهر تو اعتماد کنم نه به دروغی که پشت تو پنهان است اما من اعتماد کردم... به احترام احساس پاک و خالصی که به تو داشتم....
من فکر می کردم از وقتی که فهمیدی چه احساسی به تو دارم , تو هم عشقت رو با من تقسیم می کنی اما رانندگی تو خوب نبود... تو نه خیابون رو با دیگران تقسیم کردی نه عشقت رو با من...
برای من سخت بود با کسی که بیشتر از همه ی دنیا دوستش داشتم فقط یه یک دوستی ساده قناعت کنم.
به من می گفتی : هیس! ابراز عشق کافیه خودت هم خوب می دونی آخرش به کجا ختم میشه....
نه نمی دونستم .... باور کن نمی دونستم انتها ی دوست داشتن تو به جدایی و تنهایی و دلتنگی
ختم میشه....
به من می گفتی : باشه دوستت دارم اما بدون عمر همه چیز کوتاهه خیلی کوتاهه...
حالا می فهمم واقعا دوستم نداشتی یا حداقل اون اندازه ای که باید نه....
بعد از رفتن تو هر روز صبح از سمت خودم راه می افتم به سمت تو اما می رسم به یکی دیگه , یکی درست مثل تو ..... تا اینکه امروز بعد از مدت ها تو رو دیدم و ای کاش ندیده بودم.....
ساختمان رابطه ی ما با حرف های اون شب تو , و با زلزله ای که به راه انداختی برای همیشه بهم ریخت و نابود شد ...
اما این هم تجربه ای بود که با هرکسی ساختمان نسازم و مهندس خوبی برای انداره گیری صداقت و لیاقت و ظرفیت عاشقی طرف مقابل ام باشم.....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

علی عطاپور ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (22/10/1395),نوید عظیمیان (22/10/1395),زهرابادره (آنا) (22/10/1395),محمد صفدرپوریان (22/10/1395),حسین شعیبی (22/10/1395),علی عطاپور (22/11/1395),علی عطاپور (12/12/1395),علی عطاپور (13/2/1396),علی عطاپور (19/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نوید عظیمیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 18:06

عالی خسته نباشید


@نوید عظیمیان توسط علی عطاپور   ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 20:56

ممنونم از شما دوست گرامی


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 20:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما
دلنوشته زیبایی بود و مطمئنا با این قلم و اندیشه جایگاه خوبی در داستان نویسی خواهید داشت
پس ادامه دهید
منتظر داستان های شما می مانم
با آرزوی موفقیت روزافزون


@زهرابادره (آنا) توسط علی عطاپور   ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 20:57

یسیار ممنونم از لطف و محبت شما بانوی گرامی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.