پسرک دعا فروش

شب بود !
سرما در شکستگی ناخن های دست پسرک زوزه می کشید !
بوی اسفند محرم در هوا، خاطرات کودکی را تکرار می کرد !
خیلی ها از او زیارت عاشورا خریدند...
اما در این جمع
کسی از او نپرسید :
چرا اینجایی ؟!

پ.ن : ظاهر !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهار رضایی (17/1/1397),محدثه یعقوبی (17/1/1397),مهشید سلیمی نبی (18/1/1397),"صابرخوشبین صفت" (18/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (18/1/1397),زهرا میرزایی (19/1/1397),زهرا میرزایی (21/1/1397),علیرضا سلامی (21/1/1397),

نقطه نظرات

نام: محدثه یعقوبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 فروردين 1397 - 20:17

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی زیبا بود
خوشحال می شم به داستان هام نظر بدین


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 فروردين 1397 - 04:23

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
کوتاه زیبایی بود
@};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 فروردين 1397 - 10:37

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: محسن اسماعیلی   ارسال در یکشنبه 19 فروردين 1397 - 02:23

عالی بود


نام: محسن اسماعیلی   ارسال در یکشنبه 19 فروردين 1397 - 02:23

عالی بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.