کابوس نیمروز

غمی خاموش در جان ایوب ریشه دوانده بود واورا در ظلمت برزخی که بادستان خویش فراهم ساخته بود هر لحظه فروتر می برد .گرداب هول ومرگی بود که او را به کام خود می کشید. این فصل از زندگی برای ایوب تلاقی سایه روشن یک عمرفراز ونشیب بود.آبی آسمان رویاهایش رنگ باخته واو پاییزی ترین روزهای عمرش را دوره میکرد.
همه بدبختی های او از وقتی شروع شد که وسوسه چند تومان پول زیاد او را مثل یک بچه فریفت و کارقرص و محکم شرکت را رها کرد وافتاد دنبال پیمانکاری که کلی وعده و وعید می داد.حقوق سوم یا چهارم رو هنوز نگرفته بود که خبر ورشکستگی پیمانکار مثل پتکی خورد تو سرش واین برای ایوب حکم یک فاجعه را داشت برای اویی که روزهای خوش زندگیش از عدد انگشتان یک دست هم فراتر نمی رفت.
حالا دیگر کار هر روزش شده بود کله سحر به دنبال کار گشتن وشب دست از پادرازتر برگشتن.از بخت بد ایوب آن روزها اوضاع کار به شدت خراب بودتقویم کبود روزها وروزمرگی هایش سرد وبی روح ورق می خورد.او حتی با قرض و قوله وفروش بعضی از لوازم زندگیش باز هم در تامین معاش خانواده اش عاجز بود.ازپیداکردن کارحسابی مستاصل شده بود.دیگر نه دل ودماغی داشت ونه خلق وخوی درست وحسابی و کمتر دیده می شد ایوب بخنددویاحتی لبخند بزند.صبحها می رفت بالای پشت بام و یه گوشه سایه را گیر می آورد وعین یه مجسمه به گوشه ای ظل می زد.تنها این دست مرتعش ولرزان او بود که برای پک زدن به سیگارش هرازگاهی بالاوپایین می شد.سیگارش که تمام می شد مشتی خرده سنگ پیدامی کرد وبه سمت هدفی خیالی پرتاب می کرد.روزهاکسالت باروطولانی سپری می شد.غرولندهای زنش اوراحسابی کلافه کرده بودواوناامیداز همه جا فقط راه پشت بام رابلد بود.یکی از همین
روزهاکه افسرده و دلتنگ روی پشت بام یه گوشه کزکرده بودوبی وقفه به سیگارش پک می زد دخترش ماه منیر هم آمد بالا ومشغول بازی شد.اوفارغ ازهیاهوی درون پدربه این سووآن سو می جهید لی لی می کرد ودر عالم کودکانه بلند بلند برای خودش شعر می خواند.ایوب دمغ وبی حوصله بود.حوصله خودش را هم نداشت سعی کرد وانمود کند همه چیزعادی است اما تحملش به سر آمد ودیوانه واربه سوی دخترش هجوم برد دامن چین دار گل گلی اوراچنگ زد واورابه لبه پشت بام برد واورا مثل پاندولی بین زمین وآسمان معلق کرد.با چهره ای برافروخته درحالی که رگهای گردنش متورم شده بود فریادزد:بندازمت بندازمت پایین.دیونم کردی.دخترک هراسان و وحشتزده در حالی که لبهایش می لرزید وچشمانش از حدقه بیرون زده بود با خواهشی که بیشتر به ناله می مانست بریده بریده می گفت بابا...بابا...من می ترسم.التماس های مکرر ومعصومانه او برای لحظه ای ایوب را به خود آورد وقدری آرام گرفت وتصیم گرفت دخترش را بالا بکشد که در بهت وناباوری او تعدادی از کوکهای دامن ماه منیر از هم وا رفت.ایوب که نفسش به شماره افتاده بود از ترس اینکه مباداکودکش ساقط شود دیگر جرئت تکان دادن ماه منیر را پیدا نکرد.عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود ودر تردید بالا کشیدن یا نکشیدن او با خود کلنجار می رفت که سر وکله زنش پیدا شد همسرش با دیدن این منظره جیغی کشید و در حالی که بر سر وروی خود می زد هوار کشید خونه خراب شی ایوب بچمو کشتی بکشش بالا بکشش بالا.ایوب کاملا دست پاچه شده بود.نازدانه اش را می دید که از شدت ترس به سکسکه افتاده .تصور هولناک سقوط ماه منیر لحظه ای رهایش نمی کرد.گلویش خشک شده بود و تند تند نفس می زد.به گلهای قرمز وبرگ پهن دامن ماه منیر خیره شد که گویی در حال پلاسیده شدن بود.با تضرع و چشمهایی نگران زیر لب با خود زمزمه می کرد خدایا خودت رحم کن .همین یکبار فقط همین یکبار.دیگر بار به نیرویی شگرف که در جان خود یافت تلاشی دیگر را آزمود اما با اولین تکان وحرکت دستش آخرین کوکهای سست و بی رمق دامن ماه منیر گستاخانه و بی مهابا بی اینکه رحمی به تن نحیف ورنجورش کنند از هم گسستند و...ایوب سریعتر از هر صیادی بزرگترین شاه ماهی عمرش را صید کرد و فرزندش را با زیرکی هر چه تمامتر روی هوا قاپید و بعد او را بالا کشید.ماه منیر را در آغوش گرفت و روی پشت بام ولو شد .برای مدت کوتاهی رو به آسمان خیره ماند.نفسی عمیق و طولانی کشید و با گوشه دستش اشکهای خودش واشکهای ماه منیررا پاک کرد. رنجهای ایوب تمامی نداشت .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.ماندگار ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,پریناز.ک ,الف.اندیشه ,سیدصالح علوی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),احمد دولت آبادی (15/5/1394),حسین شعیبی (15/5/1394),م.ماندگار (15/5/1394),شیدا محجوب (15/5/1394),آرش پرتو (15/5/1394),رضا فرازمند (15/5/1394),ف. سکوت (15/5/1394),سارینا معالی (15/5/1394),آزاده اسلامی (15/5/1394),شهره کبودوندپور (15/5/1394),پریناز.ک (15/5/1394),کیمیا مرادی (16/5/1394),سیدصالح علوی (16/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/5/1394),مریم مقدسی (16/5/1394),آرمیتا مولوی (16/5/1394),احمد دولت آبادی (16/5/1394),مرتضی عیدی زاده (17/11/1395),مرتضی عیدی زاده (16/6/1396),

نقطه نظرات

نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 14:36

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
داستان قشنگی بود
نگارش زیبایی داشت
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 22:47

سلام آقای عیدی زاده
داستان بسیار زیبایی از شما خواندم
باور کنید از شدت هیجان تپش قلب گرفتم و این یعنی هنر قلم شما
انتخاب نام ایوب بسیار زیبا بود
رنج ایوبهای شهر ما را گویا پایانی نیست
قلمتان سبز@};-


نام: مرتضی عیدی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 01:37

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده سلام خانم کبود وند خوشحالم داستانم مورد توجهتون قرار گرفته .داستان بعدی که به اشتراک خواهم گذاشت شاید از معدود داستانهای فوق العاده کوتاه باشه.بخونید و نظرتون رو بگید


نام: سیدصالح علوی   ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 04:01

سلام
ایوب ماه منیر
سقوط هیجان و ترس از دست دادن عزیزی
را زیبا به قلم درآورده اید
جدا زیباست
پیروز باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 11:31

سلام خوب بود موفق باشید.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 15:09

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب عبدی زاده
داستان زیبایی بود ولی کمی ویرایش لازم داشت
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.