واکس زدن کفش های باران خورده

با بی حوصلگی خودت را مخاطب قرار می دهی:«مایه تاسف است اگر نتوانی خودت را به لبخندی وادار سازی!زمانی که در اسارت خشم، لبخند همیشگی ات را از کودکت که به تو زل زده، دریغ می نمایی!»این تاسف به حال خود پابرجا می ماند و تو خانه را ترک می کنی، در حالیکه حتی به دلیل دعوا با همسرت هم نمی اندیشی و تنها به لذت رندانه خشم میدان میدهی که سراسر وجودت را به اسارت خویش درآورده است! بدون لبخند به کودک خردسالت خانه را ترک می کنی و با خود می گویی:« بدبیاری های من تمامی نخواهد داشت! زمانه با من سرناسازگاری دارد! حتی همسرم نیز،روبروی من قرار گرفته است!»
در حالت قهر قدم به کوچه می گذاری و می خواهی که تنها، راه بروی!هوا دقایقی قبل از بیرون آمدنت از خانه،شکم لقی گرفته و محتویات معده اش را از ماتحت سقف خونه ها به داخل کوچه ها می ریزد و تو که دست هایت را در جیب فرو بردی،گردنت را پشت جناغ سینه ات پنهان کردی و در کوچه ها می گردی، هی مدام نجس می شوی ولی فحش های وکیوم شده را بر زبان نمی آوری! :«تف به این شانس چرکین بوگندو! هوا هم با من سر لج دارد!» اینها را نمی گویی ولی در ذهنت بارها با آن ها محشور می شوی!
باران همچون رسم همیشگی،مستقیم فرو نمی افتد! در دو متری زمین انگار سرگردان می شوند! هی می چرخند و می چرخند و در یک فرصت مناسب که حواست نیست، روی بناگوشت می پاشند و اینبار دیگر فحش در درونت تلنبار می شود ولی بازهم چیزی بر زبان نمی آوری، چون می ترسی اگر دهن باز کنی، هرچه را که آسمان یبس، در اینمدت در شکم خود چپانده است، فرتی بریزد داخل آن! هوس سیگار می کنی با اینکه اصلن سیگاری نیستی! چشمانت گرد می شوند و حوالی را پیمایش می کنی در جستجوی دکه هایی که همچون دماغ فرعون از دل ساختمانها بیرون زده اند!اولین دماغ فرعون باجاذبه ی افقی اش تو را بسمت خودش می کشاند و تو قبل ازاینکه به آنجا برسی، دست در جیببت می کنی و با انگشت هایت درونش را می تکانی تا صدای جرینیگی بشنوی! قبل از اینکه صدای جیرینگ همراه بادی که مدام از جنب دماغت رد می شود،گم شود و تو آن را نشنوی،گوشهایت بسختی آن را می قاپد و تو سکه ها را به اسارت می گیری تا با یک نخ سیگار و قوطی کبریتی معاوضه کنی! کبریت می کشی و در ناشی گری هایت رکورد می زنی، آنگاه که صورتت را در پناه کف دستانت گرفتی تا سیگارت را روشن کنی، شعله چوب کبریت در یکدم گر می گیرد و مژه ها و ابروهایت را جِز می دهد و بازهم فحش در درونت به انفجار نزدیک می شود ولی سرفه های بعد از اولین کام سیگار، امان تو را به یغما می برد! با خشم سیگار را بین انگشتانت مچاله می کنی و در همان موقع که می خواهی آن را در داخل چاله ی آبی پرتاب کنی، صدای قرت قرت موتوری که از چند لحظه پیش به گوش می رسید و لحظه به لحظه نزدیک تر میشد، همزمان با پرتاب سیگار مچاله شده، با لاستیک پهن آجدارش، بسرعت چاله پرآب را در می نوردد و آنچنان متمرکز و حساب شده،تمام کثافات را می پاشد به تمامی هیکلت که در یک لحظه تردید نمی کنی که دست غیبی در کارست و همه اینها، کل کل خداست با تو! نفست از خشم به شمارش می افتد و در حالیکه پس کله ی موتوری را می بینی که انگار چشم درآورده و به تو نیشخند تحویل می دهد، متوجه پیرمرد واکسی می شوی که توی باران همچنان بساطش پهن است!پوزخندی میزنی و قبل از اینکه واژه «حماقت» را که در ذهنت آماده ساختی تا با جمله ی شسته رفته ای نثارش نمایی،پیرزنی را می بینی که با کیسه ی پلاستیکی در دست به پیرمرد نزدیک می شود و در حالیکه آن را روی سر او می کشد، زیر کتفش را می گیرد و بعد از اینکه به زحمت از روی صندلی بلندش می کند،کشان کشان او را چندمتری آنورتر روی ویلچری که در پناه سقفی پارک شده، می نشاند! خیلی زود شرمگین می شوی و واژه «حماقت» را در عمق درونت چال می کنی و وقتی گیر کردن چرخ ویلچر را در چاله و تقلای نافرجام پیرزن را می بینی، همراه با نهیبی که از درونت می شنوی، خودت را به کنارشان می رسانی و همراهی دستانت را می بینی که دسته ویلچر را در اختیار گرفتند و ان را به جلو می رانند! نفس نفس می زنی و سرمای آب را که از پارچه نازک لباست،به تنت نفوذ کرده،حس می کنی! تا هنگامیکه به کلبه ی آنها برسی،انگار هفت شهر عشق را طی کردی! باران بر سر و رویت می ریزد و همه چیزهایی را که باید بزداید،می زداید!رخ دادن استحاله ای را در وجودت احساس می کنی! وقتی به کلبه ی آنها میرسی، بساط پیرمرد واکسی را از درون بقچه اش بیرون می آوری و کفشهایت را جلویش می گذاری. پیرمرد با لبخندی می گوید:« کفش هایت خیس هستند و واکس نمی خورند!» ولی تو دیگر در این لحظه،به قواعد، هیچ اهمیتی نمی دهی و آنقدراصرار میکنی تا اینکه پیرمرد تسلیم می شود! کفشهای واکس خورده را می پوشی و در هماندم می شنوی که پیرمرد به همسرش می گوید:«اطمینان داشتم که کسی هم پیدا می شود که در این هوای بارانی به کفشهایش واکس بزند!» مسیری را که آمدی،برمی گردی و در این مدت، به حرفهای پیرمرد می اندیشی! چشمانت را کمی می بندی و صورتت را در معرض باران می گیری تا با خنکایش آرام شوی! در هماندم، به صدای ریزش باران از ناودانی ها گوش فرا میدهی که کوچه ها را از صدای زندگی پر کرده اند! صدای فانتزی رد شدن موتوری را می شنوی که بسرعت چاله های پرآب کوچه ها را در می نوردند! سرعت برگشتنت را زیاد می کنی و در حالیکه در سراسر کوچه ها، ناودانی ها از بارش زیاد سرریز شدند و می خواهند بی امان بر سر و رویت بریزند،شیطنت می کنی و کودکانه قال شان میگذاری! شتابت را زیادتر می کنی تا زودتر به خانه برسی و چقدر زود می رسی!وارد خانه می شوی و به چشم های زیبای کودکت، لبخند می زنی! و ملایم با همسرت گفتگو می کنی.
پایان
همایون به آیین/بیست و هفت اردی بهشت نود و شش

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

14

م.ماندگار ,پیام رنجبران(اکنون) ,محمدبیگلری ,شیدا محجوب ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند , ک جعفری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,متین یحیی زاده ,الف . محمدی ,زهرا بانو ,"صابرخوشبین صفت" , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (3/3/1396), ک جعفری (3/3/1396),الف . محمدی (3/3/1396),سیروس جاهد (3/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (3/3/1396),سبحان بامداد (3/3/1396),ماریه آزاد (4/3/1396),هستی مهربان (4/3/1396), ناصرباران دوست (4/3/1396),حسین شعیبی (4/3/1396),سیروس جاهد (4/3/1396),شیدا محجوب (4/3/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/3/1396),رضا فرازمند (4/3/1396),زهرا بانو (5/3/1396),سعید بیک زاده (5/3/1396),همایون به آیین (6/3/1396),"صابرخوشبین صفت" (7/3/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (7/3/1396),روح انگیز ثبوتی (7/3/1396),م.ماندگار (8/3/1396),محمدبیگلری (9/3/1396),جلال هوتی (11/3/1396),شهره کبودوندپور (20/3/1396),پیام رنجبران(اکنون) (21/3/1396),شیدا محجوب (28/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/1/1399),همایون طراح (19/5/1399),

نقطه نظرات

نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 13:59

نمایش مشخصات ک جعفری

کیفیت زندگی و دنیای پیرامون ، وابسته به نوع نگاه آدمی ست؟!
هم میتوان از عطر و رنگ و طراوت گلبرگهای گلی لذت برد و هم میتوان از خارهای ساقه اش و از نیش زنبور نشسته بر گل ، ناله و فغان سرداد. و یا مثل مرد داستان ، لحظه ایی بخاطر خشم درونی به باران فحاشی کرد و در لحظات بعد و با فروکش کردن خشم ، از باران لذت برد!
ولی پرسش اینجاست: چه عللی بر کیفیت نگاه آدمی تاثیرگذار است؟ آیا نگاه قابل تغییر است ؟ و اگر آری ، چگونه ؟!
این داستان می گوید: نگاه ، جزم و مجرد نیست . قابل انعطاف است و میتوان با تغییرش حتی از کل کل های دست غیب هم کیفور شد !
ولی آیا تغییر در نگاه یا حس که ریشه در تغییر نهاد آدمی دارد ، جز با مدد زندگی میسر خواهد شد ؟

سقراط می گفت:« اگر انسان به اعمال پلید مشرف شود ، هرگز مرتکبش نخواهد شد ! »
و این یعنی آگاهی ! یعنی هرچه آگاهی انسان بیشتر شود، افکار و احساسات و متعاقبا اعمالش ، ثبات بیشتری خواهد یافت. می گویند آگاهی که به تاوان درد، کسب شده حتی قادر به دگرگونی نهاد آدمی نیز هست!

اما به گمان من ، آگاهی ، درد ، تغییر و رشد آدمی جز با نوع زیست و فرصت های پیش آمده در زندگی میسر نخواهد شد. به گمان من ، کیفیت زندگی بر نگاه و کیفیت نگاه بر زندگی ، توامان درهم تاثیرگذار است.
چنانچه در این داستان ، مرد خشمگین با تکان آشنایی کفاش ، به لحاظ احساسی دستخوش تغییر می شود به نحویکه از مسائلی که تادقایقی پیش آزارش می داد ، اکنون لذت می برد.
و حتی آن مرد کفاش هم برای اثبات این گفته اش :« میدانستم در روز بارانی هم کفشی برای واکس زدن پیدا خواهد شد» و برای اثبات اطمینانش ، شاهدی از پیشامد زندگی می آورد !
براستی احساسات وقایع را می سازند یا وقایع ،احساسات را ؟!



داستان خوبی خواندم. گزینش راوی دوم شخص بسیار بجا و هوشمندانه بود. و نیز از توصیفات زیبا و مناسب و دو پاره ی نویسنده از حوادث و حالات مرد لذت بردم. و کاش از علت خشم مرد نیز چیزکی در داستان گفته می شد ، به گمانم در اینصورت بهتر و بیشتر میشد که با احساسات مرد همراهی کرد.


همایون خان ، با حال و هوای بهاری چگونه اید ؟!
سهم ما که سرگیجه است و سرگردانی و کرختی !

امید که رودخانه ایده هایتان سرشار و پرتلاطم باشد !


@};-


@ ک جعفری توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 20:56

درود بر بانو کتایون عزیز
پرسش های عمیق و تامل برانگیز شما آدمی را به اندیشیدن وا میدارد و همچنین وادار به تقلا می کند برای به چنگ آوردن و سامان بخشیدن به فرضیه هایی که در ذهن دارد تا شاید پاسخی باشد برای این پرسش ها! بنظر من کیفیت زندگی(اگر کیفیت را خوشایندی و ناخوشایندی و سطوح هرکدام ار انها در نظر بگیریم) متاثر از نگاه آدمیست! اما نگاه آدما نیز متفاوت است و صد البته متاثر ازآگاهی و چیزمهمتری بنام تعادل حس و عقل که من بسیار به آن اعتقاد دارم! یه امر زیبا، همیشه زیباست و اینکه می گویند نسبی ست در مورد کسانی صدق می کند که هنوز به آگاهی کامل و تعادل حس و عقل نرسیدند! اگر غروب خورشید زیباست، همیشه زیباست! و اگر برای کسی غروب خورشید ناخوشایند است،شاید بخاطر اینست که تداعی اتفاقیست که حس بدی را در او بیدار میکند! و این یعنی اینکه حس او در این قضاوت بر عقلش غلبه دارد! در مورد شخصیت داستان هم که یک آدم عادی ست، همین موضوع صدق می کند. او متاثر از خشم و عصبانیتش، همه اتفاقات پیرامونش را که می تواند شادی بخش و مطلوب باشد، امری ناخوشایند می بیند! تسلط قضاوت حس،حتی اگر همیشه اتفاقات پیرامون را خوشایند ببیند و به آدمی انرژی بدهد هم نمی تواند در هرحال خوب باشد! بعنوان مثال اگر شخصی با دیدن پرنده ای که در زیر باران از سرما بلرزد،نشاط و انرژی بگیرد که نمی توان بر ان صحه گذاشت! حرف شما را می پذیرم که ثبات رفتار آدم،متاثر از آگاهیست و بطور حتم این آگاهی بر تعادل حس و عقل تاثیر مثبت دارد!
بسیار سپاسگزارم کتایون عزیز ازینکه برمن منت نهادید و اولبن کامنت را برای داستانم نوشتید و با حرف های غنی و اموزنده ات مرا مدیون خود ساختید! در مورد چگونه بودن با هوای بارانی، وضعیت من نیز دست کمی از شخصیت داستان ندارد!گاهی پریشان و سرگردان و گاهی هم شیدا و ذوق زده!
تا زمانی که شما در بالادست رودخانه ای که از نزدیکی ما میگذرد،زندگی می کنید، ایده هایم همچنان خواهند جوشید!


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 16:14

نمایش مشخصات همایون طراح به نظر می رسد بزرگترین پرسش همین باشد : حقیقت زندگی چیست؟! تجربه ی تاریخی و سیر فلسفی هستی نشان می دهد که پاسخی برای این پرسش نیست. چرا که زندگی یک پدیده ی مطلق نیست! انسان است که با نگاهش به زندگی ، یک اتفاق ، حادثه ، پدیده و یا یک شئ برداشتی از آن می کند و همان برداشت می شود : زندگی اش ، شخصیتش و تمامش! آنچه که در نگاه انسان تأثیر دارد خودآگاه و ناخودآگاه وی است و به شخصه معتقدم که سهم ناخودآگاه در این بین بیشتر است. ( شاید هم اشتباه فکر کنم ) و اما این داستان:
مردی با زنش دعوا می کند. خشمگین می شود و قهر می کند و از خانه بیرون می زند. معتقدم که مرد داستان آگاهی دارد. باور دارد که باید بخندد . کودک درونش را وارد بازی کند و خشم را از میدان به در کند. همان نهیبی که در ابتدای داستان به خود می زند همین امر را نشان می دهد. که ناخودآگاه مرد جریانی مخالف از آنچه که در جریان است از خود نشان می دهد. مقاومتی درونی در برابر این جریان ناخودآگاهانه شکل می گیرد و همین مقاومت پیش زمینه ای ست برای برگشتن به اصل خود. برای متوقف شدن این جریان. و در ادامه می بینیم مردی که در مقطعی به خاطر سیطره خشم بر ذهنش به همه چیز مشکوک می شود و سیاه نگاه می کند کم کم نگاهش عوض می شود و می شود همانی که در ابتدا از خود انتظار داشت. " باران می زداید هر آنچه که باید بزداید ". با دیدن پیرمرد و پیرزن و اتفاقات پیرامون آنها روحش واکس می خورد : جلا پیدا می کند! در عین سیاهی روشن می شود. صدای موتور برایش فانتزی می شود. کودک درونش را بازی می دهد ، لبخند می زند و وارد خانه می شود. این همان تغییر نگرش یا بازگشت نگرش است!
اما یک ایراد همایون جان: آن اتفاق و شوکی که باید به مرد داستان وارد می شد تا این بازگشت یا تغییر نگرش رخ دهد ، به نظرم ضعیف بود و مرا مجاب به پذیرش این اتفاق نکرد. به خصوص اینکه علت خشم و رسیدن به این پیک خشم و سیاه بینی هم در داستان پنهان بود. بنابراین همین موضوع باعث شد که خط داستان برای من لحظه ای قطع شود و از قضا این لحظه همان لحظه ی سرنوشت ساز داستان هم بود. اما از داستان لذت بردم. بسیار زیاد. فکر بکر و هنرمندانه ای دارید.

درود بر شما

موفق و سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 21:19

درود برهمایون عزیز،دوست خوبم
نقد زیبای شما و حرف های ژرف شما دوست عزیز، برایم آموزنده و محرک است! سخن شما را کاملن قبول دارم که ناخودآگاه آدمی شاید سهم بیشتری را در کنش و واکنش هایش ایفا می کند و البته انسان هرچقدر متاثر از ناخوداگاهش باشدو سهم خودآگاهش کمترباشد، تسلط قضاوت و کنش حسی بیشتر و درصد خطا هم بالطبع باید بیشتر باشد هرچند بعضی مواقع ناخوداگاه بهتر از خوداگاه عمل می کند!
ایرادی که شما همایون جان بگیرید مگر می تواند نابجا باشد! می پذیرم که توقف در مرحله دگرگونی شخصیت، باید بیشتر و عمیق تر باشد تا خواننده را قانع نماید! من چون نویسنده ی ماجرا بودم در رفتار ان پیرزن و پیرمرد کفاش،عشق را دیدم و اینکه چگونه پیرزن در ان سن، شوهرش را تیمار می کند! در زیر باران تند،زیر کتف شوهرش علیلش را می گیرد تا همچنان همراهش بماند و پیرمرد با آن وضع جسمانی اش در زیر باران همچنان دست از تلاش برای زندگی اش بر نمیدارد! من اینها را دیدم ولی می بایست بهتر از این به خواننده نشان می دادم. سپاسگزار حضورت هستم دوست عزیز


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 09:15

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست گرامی اقای به آیین
سلام و عرض ارادت و احترام
از حال بد به حال خوب !
وقتی حال آدم بد باشد همه چیز در چشمش بد جلوه می کند و وقتی حال آدم خوب باشد همان چیزهایی که بد جلوه می کردند خوب و زیبا و دلنشین می شوند و برای رفتن از حال بد به حال خوب باید دنبال راهی باشیم و نزدیکترین راه این است که به همنوعمان کمک کنیم . این شعارهای تکراری را شما با هنر قلمتان خیلی زیبا در داستانی به روایت دوم شخص بسیار زیبا به تصویر کشانده اید بطوریکه هیچ احساس نصیحت و پند و اندرزی به مخاطب دست نمی دهد . داستانتان مثل همیشه و مثل خودتان عالی بود و دلنشین .
محض مته گذاشتن به خشاش عرض کنم زبان داستان از زبان فاخر در شروع به محاوره در میانه و حالتی بینابینی در انتها میل کرده بود .
ممنون بخاطر این داستان خوب در این ایام خشکسالی داستانک !
پاینده باشید و همایون
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 21:30

درود بر استاد گرامی جناب باران دوست عزیز
اینکه شما همیشه حال خوبی دارید و هیچکس در این سایت از نگاه ارزنده و مثبت تان بی نصیب نمانده،نعمتی ست برای ما که امیدوارم من شایسته ی ان باشم!
مطابق فرمایش تان، کمک به همنوع بدیع ترین و بهترین راه برای دست یابی به یک حس خوب است!
و چه مته ی خوش صدا و گوشنوازی گذاشتید بر خشخاش روییده در دشت داستان! کاملن درست می فرمایید و این مورد به لطف و تیزبینی شما حتمن دستکاری خواهد شد.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 18:24

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود و عرض ارادت
آقای به آیین بزرگ :) :)
همونی که با مخاطب قراردنش به اسم استاد مخالفه :D
و من همچنان اصراردارم به گفتن استاد، استاد به آیین عزیز :) :D

اول از هرحرفی،اسم داستان برام جالب و جذاب بود. حس خوبی منتقل میکنه:)
و بعد محتوای داستان که خودم به دید و عقیده ای که دارم (گرچه که شاید نویسنده اصلا منظورش این نبوده) به حکمت تعبیرش کردم.که بی حوصلگی، بد اخلاقی و عصبانیت و حتی خشم هم حکمتی داره که اگه به این برسیم می بینیم هیچ چیزصرفا بدنیست ومیتونه بد نباشه یا بدونیم که هر رفتار و اتفاقی میتونه حکمتی داشته باشه حتی اگر ناخود آگاه باشه
یه چیزی که توجه ام رو جلب کرد توی داستان، تعبیری که برای بارش بارن توسط ابرها بکار برده بودید پاراگراف دوم داستان، دقیقا موازی جمله اول داستان بود که راوی بی حوصله هست. و این که میشه حدس زد که راوی از باران هم خسته شده. برای منه خواننده که توی شهری زندگی میکنم که نماز و نذر و نیاز میکنن برای بارش بارون یه خورده پذیرش این قسمت داستان سخت بود. راستش شدم شکل دوتا علامت تعجب و سوال ولی با این حال تعبیرو تشبیه بکر و فوق العاده ای بود. البته باید گفت استفاده از این تعبیر آخر داستان جبران شد و تضاد زیبایی رو خلق کرد.
راوی داستان رو آدم بسیار خوب با چندین درجه لجبازی دیدم که دلش میخواد از سر بی حوصلگی و لجبازی با خودش و زمانی که توش اسیر شده اطرافش رو بد ببینه و اینقدر با وجدان هست که حتی وقتی توی دلش از واژه حماقت استفاده میکنه فورا وجدان درد میگیره و میره کمک و،ویلچر رو از توی چاله ها عبور میده. و یا قسمت اول که میخواد لبخند بزنه و لجبازی یا به تعبیری دیگه خشم مانع اینکار میشه و باز هم یه جورایی وجدان درد میگیره و باز هم در آخر داستان جبران میکنه
و اتفاقی که باعث تغییر 180 درجه ای میشه و دوباره مثبت نگاه کردن و خوب شدن حال که اگرچه راوی زیاد توضیح نداد که چی شد و چی شنید و چی دید با این حال اتفاقی که باید افتاد.
باید اعتراف کنم منم بعد از واکس خوردن کفش راوی و حرف پیرمرد حال دلم خوب شد.گرچه که نصف بیشتر این حال خوب شدن به خاطر استفاده از روایت دوم شخص داستان بود و فرض گرفتن خودم به جای راوی:) :)
و دیگه اینکه
ببخشید پرحرفی کردم :"> ممنونم بابت خلق این داستان زیبا و تلنگری که در خودش مخفی کردبود
دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 21:46

درود بر بانو سروستانی عزیز
و من نیزهمچنان اصرار دارم...
ما شمالی ها هرچند باران را دوست داریم و حتی با ان عاشق می شویم ولی همیشه و در همه حال، باران حس خوبی به ما نمی دهد! نمونه اش پاراگراف اخر بانو جعفری که سرگیجه و سرگردانی و کرختی هم می اورد!
سپاسگزار حضور پر مهرت هستم و سپاس از ینکه از نگاه و گفته های زیبایت بهره مندمان ساختی!


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 18:29

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام دوست عزیز جناب به آیین
ادبیات حربه قدرتمندی است برای بیان عقاید و افکار گوناگون و داستان کوتاه به دلیل حس تاثیرگذاری آنی بر روی خواننده می تواند همچون یک پتک عمل کند و خواب از سر خواننده بریاید آنچنانکه هیچ هنر دیگری در تاثیر گذاری به پای آن نمی رسد. البته سینما در این میان یک استثناست و تاثیرگذاری اش عید قابل انکار. و شما در داستان واکس زدن ... سعی کرده اید تا با استفاده از قدرت شگرف واژه ها دگردیسی روان انسانی را پس از خشمی فرو خورده به نمایش گذارید. زاویه دید دوم شخص دیدگاهی دشوار برای نوشتن است و شما با اندکی اغماض بخوبی از پس آن بر آمدید. اما داستان شما در پاره ای از قسمت ها دچار نوساناتی می شود در زبان و نحو، و در قسمت هایی هم ساختار بی نقصی پیدا می کند. طرح داستان خوب است مردی پس از مشاجره با زنش خشمگین از خانه بیرون می زند تا حال و هوایی عوض کند باران شروع می شود و کلماتی که در توصیف باران می آید بسیار حساب شده به کار گرفته می شود کلماتی که به لحاط ادبی و زیبایی شناسی اصلا جالب بنظر نمی رسند اما مهم این است که با حال و هوای مرد می خوانند و بعد دیدن مرد کفاش ... و از اینجا داستان به ملودرامی سطحی شبیه می شود تا مرد با کمک به پیرمرد کفاش از نطر روحی به تعادل برسد و با آرامش به خانه بازگردد... و این همان نکته ای است که من با آن مشکل دارم. اگر با انجام یک کار نیک آدمها دچار تحول می شدند و آرامش درونی خود را باز می یافتند که دیگر این همه درگیری و مشاجره بین زن و مرد به طلاق منتهی نمی شد... قصد ندارم چندان به محتوا بپردازم چون از نطر من این فرم است که محتوا را حتی تکراری زیبا جلوه می دهد و فرم انتخابی شما برای این داستان خوب بود.


@سیروس جاهد توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 22:11

درود بر جناب جاهد عزیز
اولین داستانتان را که خواندم،دانستم که نویسنده ای فهیم و خوش قلم به جمع مان اضافه شده و البته باید پوزش بخواهم ازینکه در کامنتی که برای داستانتان گذاشتم به خاطر شرایطی که در ان لحظه داشتم ،چندان نقد و نظری که شایسته ی داستان خوب شما باشد، در ان وجود نداشت! در مورد تاثیر ادبیات و سینما حرف شما کاملن درست است و امیدوارم که بتوانیم بخوبی ازین حربه استفاده کنیم!
نقد و نظر شما در مورد داستان کاملن حرفه ایست و آموزنده و من هم سعی میکنم که بهره لازم را از ان ببرم. تعریف شما باعث قوت قلب است و مشکلی را که شما با قستمی از داستان داشتید بی تردید نقص داستان است که خواننده فهیمی چون شما را متقاعد نکرده است! توضیح من را که در اینمورد خواهم گفت حمل برپاسخگویی تصور نکنید که قصد فقط تعامل و گفتگوست. همانطور که در پاسخ کامنت دوستان گفتم در انجا که تحول صورت می گیرد در نتیجه کمک به همنوع نبوده، بلکه کمک به همنوع که خود سبب بوجودآمدن حس خوب می شود در نتیجه دیدن رفتار ان پیرزن و پیرمرد کفاش بود که مسلمن عشق باید لازمه بروز آن رفتارباشد!و اینکه چگونه پیرزن در این سن، شوهرش را تیمار می کند! در زیر باران تند،زیر کتف شوهرش علیلش را می گیرد تا همچنان همراهش بماند و پیرمرد با آن وضع جسمانی اش در زیر باران همچنان دست از تلاش برای زندگی اش بر نمیدارد! قهرمان داستان اینها را دیده بود ولی کاملن قبول دارم که می بایست بهتر از این به خواننده نشان می دادم. سپاسگزار حضورتان هستم.


نام: رضا فرازمند   ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 21:09

سلام
دوست ادب
جناب آقای به آیین
نمی دانم

چرا انسانها در احوال متفاوت که نه. در احوال یکسان زندگی را متفاوت می بینند. شاید مربوط به ژنتیک یادرک افراد از محرک ها باشد

از داستان شما لذت بردم
دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 07:19

درود بر جناب فرازمند عزیز
همانطور که در فرمایشتون اشاره کردید،بنظر من مربوط به درک آدمهاست از رویدادها و لحظه ها،اما درکی که متاثر از قضاوت حسی ست. سپاسگزارم حضورتان هستم.


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 خرداد 1396 - 09:29

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام و درود بر جناب به آيين بزرگوار



از دست به قلم شدنتون بسى خوشحالم و از خواندن داستانتون خوشحالتر. راستش از شما چه پنهان اون حس قلنبه شدن ناسزاها توى دل کراکترتون فکر کنم براى همه آدم ها پيش مياد و همينطور دست به يکى کردن تمام کائنات براى يک حالگيرى مبسوط از اشرف مخلوقات.... اما باران توى داستان؛ مخصوصا آخرش از آن باران هايى است که آدم را به هوس مى اندازد!! با اينکه بهار امسال چندبارى توى همدان از آن باران هايى که به قول بزرگ علوى مشت مشت مى پاشند توى سر و صورت آدم، باريد. اما باز هم با خواندن داستانتون ما را باران آرزوست! و اين نشانگر حرفه اى بودن نويسنده ى محترم هست که حتى باران را هم طورى توصيف کنند که مخاطب هوس کند! سپاس از شما و داستان بارانى تون, احتمالا آقاى باران دوست داستانتون رو خيلى دوست داشتند زندگى به کام بزرگوار، درودها.


@زهرا بانو توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 07:23

درود بر زهرا بانوی گرامی
اول از همه بگویم دلم برای قلم قشنگو زیبای شما تنگ شده،امیدوارم بزودی داستانی از شما بخوانیم! سپاس از لطف تان و نظرات گرانمایه شما و اینکه باران را با هر حس و حالی باید خواست و آرزو کرد! آقای باران دوست که خودشان باران هستند،البته باران رحمت و عشق!


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 خرداد 1396 - 20:27

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام دوباره جناب به آیین عزیز دوست گرانقدر
نطر شما راجع به من جز مهر و لطف شما نیست. من تا حالا دو داستان از شما خوانده ام همین داستان که کوتاه درباره اش نوشتم و داستان بسیار زیبای آرشه بر روی شقیقه. متاسفاته هنوز فرصت نکرده ام در موردش بنویسم اما حتما این کار را در اسرع وقت خواهم کرد. شما نویسنده ای قوی هستید و با مدیوم ادبیات داستانی کاملا آشنا. و این از جهتی هم کار را برلی شما دشوارتر می کند چرا که باید دست به عصاتر راه بنویسید تا حرفه ای گری به صورت کامل حفظ شود گر چه حتی بزرگترین نویسندگان جهان هم آثار ضعیف تری نسبت به شاهکارهایشان در کارنامه خود دارند اما چه بهتر که وقتی دست به قلم می شویم و به فضای مقدس ادبیات داستانی گام می نهیم با تمام نیرو وارد شویم تا شک و شبهه کمتری باقی بماند. شناخت شما از من نشانه عمق دانش شماست و اگر چه من در مقابل دریای خلاقیت ادبیات جهان هیچ به حساب می آیم ولی تمام سعی ام بر این است که وقتی قلم به دست می گیرم به اوح فکر کنم تا بتوانم دست کم متوسط بنویسم... در مورد شتاخت بیشتر خودم و دیدگاهم اگر ارزشی داشته باشد شما را رجوع می دهم به نقدی که به داستان خانم ک جعفری نوشته ام.... توضیحات شما در مورد داستان بسیار روشنگرانه بود و متقاعد کننده. در مورد داستان آرشه ... حتما خواهم نوشت.
از دور دست شما را به گرمی می فشارم.


@سیروس جاهد توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 07:33

درود دوباره به شما جناب جاهد
اول از همه بسیار خوشحالم که اگر اشتباه نکنم گفتید اهل مازندران هستید! با این حساب من و بانو جعفری، یه هم دیار دیگه هم در این سایت پیدا کردیم که مایه ی مسرت من خواهد بود! سپاسگزارم که داستانی دیگه از من هم خواندید و از نظر ارزنده تان ،منو بهره مند می سازید! قبول دارم که نویسنده هرچه قوی تر و حرفه ای تر باشد بایستی نسبت به نوشته هایش حساس تر باشد و سعی کند که حداقل بهای نوشته هایش ثابت بماند و افول نکند و امیدوارم من هم به آن درجه برسم که این موضوع در مورد من صدق کند و البته این لطف شماست که از من تعریف فرمودید! حتمان نقد شما رو در مورد داستان بانو جعفری خواهم خواند و بهره خواهم برد. از حضور دوباره شما سپاسگزارم.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 23:36

درود برشما جناب به آئین گرامی
سه بار کامنت بلندبالا نوشتم متاسفانه نابود شد :-(
نمی دونم چه مشکلی توی نت پیدا شده و چرا دسترسی به داستانک ندارم!
مثل راوی داستان نیازمند بارانم تا عصبانیتم فروکش کند:-(
برمی گردم اگر فرصت دست دهد


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1396 - 13:19

درود بر شما شهره بانوی گرامی
سپاس از حضورت و پوزش بابت زحمتی که متقبل شدید و امید به اینکه عصبانیت تون فروکش کند! البته به شما نمیاد که خشمگین بشید حتی از دست نت بیجان! من همیشه منتظر حضور و کامنت های زیبا و خواندنی شما هستم!


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 12 خرداد 1396 - 23:50

درودی دیگر آقای به آئین
پوزش بایت تاخیر
سپاس از لطفی که به کامنتهای بنده دارید! البته من کامنتهام از روی احساسم به داستان نوشته میشه و فنی و اصولی کامنت نمی نویسم
داستانتان عنوان بسیار زیبایی دارد و انرژی مثبتی برای خوانش داستان در خواننده ایجاد می کند!
تغییر حال از بد به خوب راوی در داستان دور از ذهن نیست چراکه مشکل آنقدرها حاد نبوده! وگرنه گاهی حجم فاجعه آنقدر عظیم است که هیچ چیز حتی یک باران غافلگیرکننده هم نمی تواند ذره ای بر روح خسته او اثر گذارد!
توصیفات زن و مرد واکسی و وصف منظره ها بسیار زیبا بود، و اما مگر می شود باران حال کسی را خوب نکند؟! دروصف باران بی انصافی نکنید ۳۶۵ روز باران هم کم است در سال! البته شاید اغراق باشد ولی باران هرچه سیل آساتر حال بنده بهتر!!
داستان حساب شده و شسته رفته ای خواندم از شما
قلمتان ماندگار
سبز باشید@};


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 13 خرداد 1396 - 07:29

درودی دیگر شهره بانوی گرامی
شما از روی احساس هم فنی و اصولی می نویسید! همینکه می گویید مشکل آنقدر حاد نبوده،نشانه دقت و درک صحیح تان می باشد! این چنین مشکلاتی که حاد نیستند ولی اگر با دیدن ماجراهایی در زیر باران التیام نیابند، حتی ممکنه به فاجعه هم بینجامند! ظاهرن عشق افراطی به باران دارید که حتی نوع سیل آسایش هم حالتان را بهتر می کند و البته من هم باران را خیلی دوست دارم وگرنه چرا باید نام دخترم را باران می گذاشتم! دخترم باران هم بعضی وقتا اذیتم می کند مثل باران، ولی با اینحال اذیت کردنش برایم شیرین است، این باران هم تمام خاطراتش شیرین است اگرچه ممکن است زمانی دلتتگ تان کند!پریشان تان کند!غمگین تان کند! با اینحال باران خواستنی ست بویژه برای من که دخترم نیز بارانست!


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 18 خرداد 1396 - 12:01

سلامی دوباره آقای به آئین!
عشق افراطی به باران و البته پاییز دارم! بله دقیقا
و آمدم بگویم خدا باران زندگیتان را حفظ کند! و از او جنگلی سازد هزار ریشه!
بالاخره امرزو مشکل من و پروکسی و داستانک ********** شده حل شد:-s


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 07:22

درودی دوباره
سپاسگزارم از آرزوی قشنگی که برای باران زندگیم کردید و خوشحال ازینکه مشکلتان با داستانک حل شده و آرزوی اینکه ازین به بعد ،شمارو بیشتر در جمع مان داشته باشیم.@};- @};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 01:03

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود به آیین عزیز
چه نام فامیل زیبایی دارید.
بله من هم مازنی هستم و در شهری بین شهر شما و شهر خانم جعفری متولد شدم، شاهی یا قائمشهر فعلی. البته بیست و شش سالی می شود که ساکن تهرانم و موجب مباهات است که همشهری های فرهیخته ای چون شما و خانم جعفری دارم.
امید که این آشنایی تداوم یابد و به دوستی پایدار انجامد.
به آیین عزیز در صورت تمایل به تماس این شماره من است.
09197105404


@سیروس جاهد توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1396 - 13:21

درود بر جناب جاهد عزیز
سپاس از لطف و مهرتان! برای من بیشتر جای مباهات دارد ازینکه همشهری چون شما دارم و مایه افتخارست صحبت با شما و شنیدن صدای شما!


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1396 - 14:04

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود من به شما به آیین عزیز
و سپاس از مهربانی های تان. برای من هم باعث افتخار است. و خیلی خوشحال می شوم صدای گرم شما را بشنوم. فقط لطفا پیش از تماس با یک اس ام اس من را مطلع کنید تا شرمنده نشوم به لحاط اینکه گوشی اغلب روی سایلنت است.
با ارادت خاص


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 خرداد 1396 - 01:29

درود جناب به آیین بزرگوار
لذت بخش تر از همه این است که وقتی وارد داستانک می شوی داستان جدیدی از شما خوانده شود
موفق باشید
@};-


@متین یحیی زاده توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 16 خرداد 1396 - 07:24

درود بر متین بانوی گرامی
به من لطف دارید! و لذت بخش تر از همه حضور شما پای داستانم و خوندن نقد و نظرات شما!@};- @};-
پایند باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.