آرشه ای بر روی شقیقه

داشتن یک خانه کوچک،یک اتاق، کنج خلوتی که بتوان در آن سالها ماند و نوشت،برایم یک آرزوی دست نیافتنی شده است. هرسال بدلایلی باید خانه ام را عوض کنم؛این اثاث کشی و تغییر مکان، آفتی ست برای هر نویسنده!
:« یک خونه حیاط دار،تک اتاق ، یک همسایه بی سر وصدا و صاحبخانه کم پیدا، وِیژه ی شما»
حرف های تکراری بنگاهی ها! که من هر سال علیرغم آشنایی با این دروغ ها،زود فریب می خورم و اینبار هم وقتی مرد بنگاهی با اعتماد به نفس بالا این را می گوید و بخصوص کلمات « ویژه شما » را که در چشمانم زل می زند و با لبخند ملیحی آن را در مغزم فوت می کند، براحتی می پذیرم و بلافاصله به خانه جدید نقل مکان می کنم. دو اتاق استیجاری دیوار به دیوار، با درخت صنوبر تنومند و پر شاخ برگی در روبرو و آنطرف درخت صنوبر هم خانه ی صاحبخانه با تراسی کج و کوله و زمخت!
مرد صاحبخانه با سبیل چخماخی و کلاه قزاقی، زحمت پایین آمدن از روی تراس را بخود نمی دهد و از همانجا با توصیه هایی مرا روانه اتاقم می کند:« همانجور که نشان میدی، باش!.. من مواظب همه چی هستم!... مرد همسایه ات بخاطر شغلش بعضی شب ها خانه نیست!»
موقع ورود به اتاقم، زن همسایه را دم در می بینم،به من لبخندی می زند که نمی دانم آیا از روی ادب است یا چیز دیگر! تا اندکی به دلیل خنده او فکر کنم،شب فرا می رسد. لحظات دلخواهی را در سکوتی دلنشین با نوشتن، پشت سر میگذرانم اما بعد از گذشت چندساعت، شبح مرد همسایه در هنگام عبور از جلوی در و صدای قدم هایش ، سراسر وجودم را ماله می کشد و تمام تمرکزم را بهم می ریزد. شوربختانه تمام رفت و آمدشان از جلوی در اتاقم است. فحشی نثار مرد بنگاهی می کنم و با خودم قرار میگذارم که در اولین فرصت، تمام شیشه ها را با پارچه ای بپوشانم.کمی بعد از وارد شدن مرد همسایه، صداهایی که بعضی از آنها واضح هستند،از آنطرف دیوار به گوش میرسد. خدای من! مرد بنگاهی گفته بود که آنها بی سروصدا هستند!آنها نه تنها زیاد حرف می زنند بلکه باهم بگو مگو هم دارند!صدای آنها از اینطرف شنیده می شود!
:«خواهش می کنم،بذار توضیح بدم.»
:«توضیح یک هرزه چه اهمیتی داره.»
صدای ضربه ای و بدنبال آن کشمکش نابرابری که صدای غالبی آن را تایید می کند:
«باید با همین دستام خفه ت کنم.»
و صدایی بریده بریده ای که به زحمت شنیده می شود:
«اش .. ت...باه ...می ...کنی.»
و ادامه اش آنقدر کم جان است که بطور واضح شنیده نمی شود.در انتهای صدای کم وضوح، صدای پخش آهنگی، کاملن صداهایشان را خفه می کند؛ افکار متنوعی به ذهنم هجوم می آورند؛ با شنیدن صدای آهنگ ناچار به پذیرش این فرضیه می شوم که مرد همسایه صدای آهنگ را زیاد کرده تا مبادا من صدای کشمکششان را بشنوم، اما انگاراندکی دیر این موضوع به فکرش رسیده است.
صدای بم وممتد کشیده شدن آرشه در یک متن ملودیک شلوغ که از آن اتاق به گوش می رسند،ذهنم را تسخیر می کند. بیرون باد می وزد وشاخه های پریشان درخت صنوبر،خودشان را به شیشه می کوبند تا بیشتر، به اغتشاش فکری ام دامن بزنند!پشیمان هستم، نگران و درگیر حس مسوولیت!نمیدانم،چکار باید بکنم!از آن لحظاتی که آدم گیر می کند! آنقدر احمق نیست که زنش را بکشد!اگر کمی صبر کنم دعوایشان تمام می شود! دنبال راهی هستم که به این موضوع فکر نکنم،نگاهم به جانونی خالی گوشه اتاق می افتد و متوجه گرسنگی ام می شوم. همانطور که به جانونی نگاه می کنم صدای خس خس زن بیچاره در ذهنم جولان می دهد و مرا به هیجان می آورد. دلم می خواهد که به اتاق انها بروم و مردک عوضی را زیر مشت و لگد بگیرم و زنش را از دستش نجات دهم. حرکت شجاعانه ای است ولی می تواند کار بسیار احمقانه ای هم باشد. صدای موسیقی همچنان بلند است؛ آرشه، آن رشته های موی دم اسب،انگار روی شقیقه ام کشیده می شود! جانونی داخل اتاقم نیز به من وق زده نگاه می کند؛ همه ی اینها به من می فهماند که ماندن در اتاق،جایز نیست. لباسم را می پوشم و از اتاق بیرون می روم و در را محکم می بندم تا صدای در، مردک همسایه را بخود آورد.ملودی آرام پس زمینه آهنگ را به زور درون جمجمه ام می کنم و آنجا را بطور موقت ترک می کنم با این امید که شاید بعد از رفتن من فرصت حرف زدن برایشان ایجاد گردد و آشتی کنند. مدتی بعد با نان داغ برمی گردم و خودم را مشغول پختن شام می کنم. صداهای ملایمی از آنطرف دیوار می آید و این وضعیت، نوید می دهد که تا صبح آرامش برقرار خواهد بود و می توانم مطالعه کنم و همینگونه هم می شود.
فردایم از نیمه ی دوم روز آغاز می شود. شیشه های دراتاق را با پارچه ای می پوشانم ولی از کناره های آن،بیرون دیده می شود. شاخه درخت تنومند، گاهگاهی به اتاقم سرک می کشد، نسیمی می وزد و صداهای ملایم محیط آرامش بخش است. پشیمانی ام رنگ می بازد والبته شاید امشب دوباره به سراغم بیاید. بدون خوردن صبحانه، مطالعه ام را آغاز می کنم. طولی نمی کشد تا اینکه،سیاهی پشت پرده و بدنبال ان صدای ضربه به شیشه در، فحش و ناسزا را در درونم تلنبارمی کند. با بی میلی بلند می شوم و زن همسایه را می بینم که با بشقابی میوه به من لبخند می زند.جمله «آه، ممنونم » را بی اختیار بر زبان می آورم و در درونم احساس خوشحالی می کنم از اینکه او سالم و سرحال است!وقتی امتداد نگاهش را دنبال می کنم و چشمم به بشقاب میوه می افتد، از روی ادب و شرمندگی، جمله ای را می گویم که به آن اعتقادی ندارم:
«خیلی بموقع است!»
فقط لبانش را می بینم که به آرامی بالا و پایین می روند و لحظه ای تردید بسراغم می آید که آیا اولین شبم، هنوز بپایان نرسیده و من در خوابی سنگین ، فردایم را پیشاپیش می گذرانم؟نه!نه! اینطور نیست! اکنون فردای آنروز است! شاید شنوایی ام دچار مشکل شده است! او که دیشب ... !ولی صدای محیط به وضوح می آید! نگاهم را ابتدا روی صورتش و سپس روی گردنش متمرکز می کنم ؛ اثری واضح از زخم و کبودی نمی بینم جز خال لاغری که در انتهای گردنش به یقه لباسش چسبیده ست.
با اشاره به بشقاب، ان را بطرفم گرفته و سرش را تکان می دهد. به اصرارش فهمیدم که دستانش از نگهداشتن بشقاب خسته شده، آن را با سرافکندگی می گیرم و در هنگام عقب عقب رفتن، چشمم از لای شاخه های درخت تنومند صنوبر، به قامت مرد صاحبخانه می افتد که با همان سبیل و کلاه، بی حرکت روی تراس خانه اش، ایستاده است. از همینجا می توانم ببینم که مردمکش روی من و زن همسایه، ثابت مانده است. نسیم تندتر می شود و شاخه های درخت صنوبر را پریشان می کند،مردمک های آنطرف شاخه ها،خیال تکان خوردن ندارند! بی اعتنا به داخل اتاقم برمی گردم. کمی به میوه ها ذل می زنم و کمی هم می نویسم تا اینکه شب فرا می رسد و مدتی بعد هم، شبح مرد همسایه از کناره های پرده، بچشم می خورد که از جلوی در اتاقم می گذرد؛ مدتی صداهایی آرام و نامشخص و سپس صدای ضجه ای را از اتاق بغلی می شنوم و بدنبال آن صدای خشن مردی که با خشم و نفرت می گوید:
«امشب کارت را تمام می کنم. تو هیچ ارزشی برای تهدیدم قایل نشدی!»
گوشهایم را را به دیوار اتاق می چسبانم تا صدای زنش را بشنوم. صدای خس خس زنی که تحت فشار، حرفهایش تا به دروازه دهان هم نمی رسد،مرا گیج می کند! او دیشب حرف می زد! امروز و امشب...! مرور صدای خس خس در ذهنم،سبب تحریکم می شود تا واکنشی نشان دهم ولی همچنان مقاومت می کنم. قامت هراس انگیزمرد صاحبخانه، لبخندهای ولنگاری زن همسایه در ذهنم جولان می دهند. کتابم را جلوی چشمانم می گیرم و آنقدر صفحاتش را بخودم نزدیک می کنم که همه چیز مات می شوند. مدتی خودم را در این حالت نگه می دارم تا تصمیمی نگیرم، چیزی نمی گذرد که مرد همسایه از اتاق خارج می شود. حس مسوولیت پذیری، نفوذش را بمن می نمایاند!شاید هنوز بتوانم کمکش کنم! با احتیاط به اتاق تاریک آنها وارد می شوم؛چیزی دیده نمی شود؛ با برخاستن اولین سروصدا، صدای خفه ی کسی که وحشت کرده باشد را می شنوم و بعد از مدتی صدای کلید برق و بدنبال آن زن همسایه که با لباس خوابش، خودش را به دیوار چسبانده است!کف دستانم را بطرفش می گیرم و از او خواهش می کنم که وحشت نکند! در اندک مدتی همه چیز را برایش توضیح می دهم. خودش را از دیوار جدا می کند و با دستان نیمه لختش، به تلویزیون و متن نمایشنامه ای اشاره می کند. به تلویزیون ذل می زنم و سپس برگی از نمایشنامه را در دستم می گیرم و نگاهم به عنوان آن می افتد:«آرشه ای بر روی شقیقه»! درهنگام خواندن نام نمایشنامه، صدای گوشخراش سیم های زهی به من دهن کجی می کند!با ملغمه ای از احساس حماقت ، ندامت، سرافکندگی و خوشی به اتاقم بر می گردم وهنگام وارد شدن به اتاقم، صدایی از خانه ی آنطرف درخت صنوبر می شنوم! هرچه بود از روی تراس آن خانه بود!
صبح خیلی زود صاحبخانه ام با همان صلابت جلوی در اتاقم ظاهر می شود:
«امروز و فردا را مهلت داری تا جای دیگری واسه ی خودت پیدا کنی.»
:« بخاطر چی؟»
مردمکش را روی من ثابت می کند و می گوید:
« خیلی زود دست بکار شدی! همانی نیستی که نشان میدی!»
نیاز به توضیح بیشتری نمی بیند و هنگام رفتن ، پشت به من می گوید:
« اگر در مهلت تعیین شده، از اینجا رفتی، اونوقت چیزی به شوهرش نمیگم.»
نگاهم به ظرف میوه می افتد که هنوز آن را بر نگردانده ام!خیلی کارها برای انجام ندادن دارم!
پایان
« همایون به آیین/اردی بهشت ماه 1396»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

حمید جعفری (مسافر شب) ,فرزانه بارانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,محمدبیگلری ,تینا قدسی ,شیدا محجوب , ناصرباران دوست , ک جعفری ,متین یحیی زاده ,الف . محمدی ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,سیروس جاهد ,همایون طراح ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ماریه آزاد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (11/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1396),شهره کبودوندپور (11/2/1396), ناصرباران دوست (11/2/1396),کیمیا کاظمی (11/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/2/1396),م.ماندگار (11/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (11/2/1396),علیرضافنائی (11/2/1396),همایون طراح (11/2/1396),ماریه آزاد (12/2/1396),سارینامعالی (12/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (12/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (12/2/1396),تینا قدسی (12/2/1396),شیدا محجوب (12/2/1396),همایون به آیین (13/2/1396),روح انگیز ثبوتی (14/2/1396), ک جعفری (15/2/1396),کیمیا کاظمی (16/2/1396),فرزانه بارانی (17/2/1396),محمدبیگلری (28/2/1396),حسین شعیبی (29/2/1396),سیروس جاهد (2/3/1396),هستی مهربان (24/3/1396),محمد علی ناصرالملکی (8/5/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 09:07

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای به آیین گرامی@};-
یادمان باشد قبل از اینکه درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنیم، کمی با کفش هایش راه برویم.(دکتر علی شریعتی)
بسیار زیبا و آموزنده بود. سپاس.
شاد باشید و سربلند.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 07:45

درود بر جناب جعفری عزیز
پوزش از تاخیر در پاسخ!
سپاسگزار لطفتون هستم. حقیقت،دروغ،خطا و ...چیزهایی هستند که در زندگی مان به وفور یافت می شوند! آنها ما را رها نخواهند کرد...
سپاس از حضورتان


نام: شهره کبودوندپور   ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 10:05

سلام و عرض ادب جناب آقای به آئین گرامی
لوکیشن اغلب داستانهای شما مرا می برد به سرزمینهای شمالی کشور! درخت صنوبر و خانه های دنج
کلبه جنگلی و....
دو عنصر در داستانهای شما وجود دارد که با زندگی واقعی تان در ارتباط است گویا!
1. موسیقی (به گمانم)
2. طبیعت محل زندگیتان
شخصیت داستنهایتان نیز،جهانی است! یعنی نمی توانی بین ایرانی و خارجی بودن آنها مرزی بگذاری!این البته یک حسن است! داستان خوب باید جهان شمولی باشد! تا هر خواننده ای از سراسر جهان بتواند با آن ارتباط برقرار کند.
آرشه ای روی شقیقه! عنوان زیبایی است و کمی هم مالیخولیایی!
نویسنده ی داستان مرا یاد" ساکن طبقه وسط" شهاب حسینی انداخت! عجین شدن دنیای درون داستانهای نویسنده با اتفاقهای بیرون از اتاق!
صاحبخانه شخصیت مرموزی است که زنی را به بازی گرفته! که می تواند نمایش یا واقعیت باشد!
معمایی بودن و لایه های پنهان داستانتان را خیلی دوست داشتم!
اتفاقا من طرفدار چنین داستانها و فیلمهایی هستم
جایی که در پایان داستان متوجه می شویم صاحبخانه با زن نسبتی ندارد!
داستان در عین سادگی جملات بسیار رازآلود و هوشمندانه نوشته شده بود!
نویسا باشید
سبز باشید@};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 07:46

@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 10:05

سلام و عرض ادب جناب آقای به آئین گرامی
لوکیشن اغلب داستانهای شما مرا می برد به سرزمینهای شمالی کشور! درخت صنوبر و خانه های دنج
کلبه جنگلی و....
دو عنصر در داستانهای شما وجود دارد که با زندگی واقعی تان در ارتباط است گویا!
1. موسیقی (به گمانم)
2. طبیعت محل زندگیتان
شخصیت داستنهایتان نیز،جهانی است! یعنی نمی توانی بین ایرانی و خارجی بودن آنها مرزی بگذاری!این البته یک حسن است! داستان خوب باید جهان شمولی باشد! تا هر خواننده ای از سراسر جهان بتواند با آن ارتباط برقرار کند.
آرشه ای روی شقیقه! عنوان زیبایی است و کمی هم مالیخولیایی!
نویسنده ی داستان مرا یاد" ساکن طبقه وسط" شهاب حسینی انداخت! عجین شدن دنیای درون داستانهای نویسنده با اتفاقهای بیرون از اتاق!
صاحبخانه شخصیت مرموزی است که زنی را به بازی گرفته! که می تواند نمایش یا واقعیت باشد!
معمایی بودن و لایه های پنهان داستانتان را خیلی دوست داشتم!
اتفاقا من طرفدار چنین داستانها و فیلمهایی هستم
جایی که در پایان داستان متوجه می شویم صاحبخانه با زن نسبتی ندارد!
داستان در عین سادگی جملات بسیار رازآلود و هوشمندانه نوشته شده بود!
نویسا باشید
سبز باشید@};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 08:08

درود بر شهره بانوی گرامی
پوزش از تاخیر در پاسخ!
وقتی در جایی زندگی کنی که صنوبر خانه ات را در زیر سایه اش بگیرد!بلوط برایت غمزه بریزد! باد از سرشاخه های افرا،بیفتد روی تراس خانه ات! و عشق بازی گنجشک نر و ماده ای روی شاخه ای نازک،عمق دیدگانت را نشانه بگیرد! دیگر باید کرگدن باشی که تنها خرتی بکتی و مغرور شاخ روی دماغت باشی! من فقط می خواهم که از کرگدن شدن فاصله بگیرم! بله، همانطور که گفتید،طبیعت محل زندگی ام ، مرا مدیون خودش ساخته و من اکنون دارم ادای دین می کنم!
خوشحالم که که با داستانم،سری به سرزمین های شمالی زدید! سپاس از دیدگاه و نظرات عمیق و دقیق شما! من همیشه نگاه ژرف شما را تحسین کردم و حضور بانویی چون شما را در کلبه مجازی ام،افتخاری برای خودم میدانم.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 12:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست هنرمند و فرهیخته جناب به آیین گرامی
عرض ادب و ارادت و احترام
داستان آرشه ای بر روی شقیقه با درونمایه ی قضاوت زود هنگام بر اساس اطلاعات ظاهری اندک نوشته شده .
آنجه بیش از هر چیز نظر بنده را جلب کرد فضا سازی عالی بود و توصیفات زیبای داستان به طور یکه خودم را در خانه ی اجاره ا ی حس کردم و کاملا در فضای شک الود داستان قرار گرفتم و مانند کارکتر راوی داستانتان بر سر دوراهی تصمیم به عمل در جهت کمک به دیگران یا بی تفاوتی نسبت به آن !
علاوه بر این برداشت ظاهری برداشتی غیر متعارف نیز از داستان به ذهنم خطور کرد که آن را دیگر به هنر قلم شما نسبت می دهم در خلق فضای چند لایه در داستانهایتان.
برداشت دیگر کاملا نمادین است
می شود صاحبخانه را نماد خدا یی دانست که با دیدی از بالا به پایین به مچگیری از بندگانش می پردازد ابتدا آنهارا آگاهانه به دوراهی تردید می کشاند !و بعد از اینکه خطا کردند آنها را اخراج می کند ... در حالی که خودش از ابتدا به تمامی ماجرا اشراف کامل دارد .
ادبیات داستانهایتان و تنوع رنگ و بخصوص صدا و موسیقی ساری و جاری در نوشته هایتان را خیلی می پسندم و از خوانش داستانهایتان لذت می برم .
پاینده باشید ونویسا


@ ناصرباران دوست توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 08:22

درود بر استاد باران دوست عزیز و گرامی
پوزش از تاخیر در پاسخ!
پیام و نظر شما برای هرداستانی، سبب اعتبار داستان می شود! همانطور که در مورد فضاسازی داستان مرا مورد لطف قرار دادید، باید عرض کنم که اتفاقن در این داستان من سعی و تلاشم را بیشتر در توصیف ها، بکار بردم و البته طبق عادتم همیشه یک درونمایه ای که دغدغه ی من بوده را بشکلی در داستانم بصورت پنهان یا نیمه پنهان قرار دادم که بقول شما ان برداشت غیرمتعارف، اغلب در همان زمان خواندن توسط خواننده،شاید متولد می شوند! دیدگاه و نظرات شما همیشه ارزشمند و آموختنیست استاد گرامی!


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 23:28

درود
بسیار داستان تحسین برانگیزیست حتما دوباره بر خواهم گشت
این کامنت را بگذارید پای عرض ادب و احترام به قلم زیبای شما
@};-


@متین یحیی زاده توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 08:26

درود بر متین بانوی گرامی
خوشحالم از زیارت شما! نبودنتان کاملن محسوس بود و امید که بودنتان پایدار باشد!
خوشحالم که آمدید و البته نصیب بردن از نقد و نظرات شما، برای من افتخار و بسیار خواستنی ست.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 23:41

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
عجب شبی است امشب! خواندن همایون به آیین ، پیام رنجبران و خانم بارانی و دیگر دوستان ، بعد از مدت ها رنگ و لعابی به داستانک و حال کرخت ما داد! سپاس از شما
و سپاس بابت نوشتن این داستان زیبا ، خوش ریتم و زیبا! به قولی ، لوکیشن داستان را دوست داشتم! من خودم شخصن با دیدن لوکیشن خالی بسیار الهام میگیرم! در عکس ، فیلم ، داستان ( به خصوص عکس و فیلم ) بسیار الهام گرفته ام از این لوکیشن ها و قاب ها...
بهترین ها از آن شما همایون جان...

سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 08:41

درود بر همایون جان،هومن خان! طراح عزیز،طرماح گرامی!
حالت کرخت مباد! شما که با دیدن داستان من و ما اینقدر شاد شدید حالا در نظر بگیر من چقدر با دیدن داستان شما و دوستان شاد و سرحال میشم! ما دیگه حال و روزمان شبیه شده به اون آدمایی که گاهی خمارند و گاهی نشئه! اگه دوستانی که داستان نمیذارند کمی بفکر خماری ما هم باشند و در این میان داستان های شما هم همایون جان، نشئگی یی داره که آون آخر جنس هم نداره!
سپاس ازینکه داستان را دوست داشتی و البته معایبش را بدلایلی نگفتی! از تاخیری که در پاسخ هم پیش اومد، پوزش میخوام.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 01:30

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب به آیین ارجمند @};-

داستان زیبایی بود
لذت بردم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 08:53

درود بر بانو ماندگار گرامی
پوزش از تاخیر در پاسخ!
با اینکه آمدنتان همچون وزش بادی است کوتاه، اما با دوام است! ماندگارست! همچون بادیست که از سمت دریا می وزد!


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 22:23

عجیب اسم زیبایی دارد داستانتان!

آن دوتا *شین* که به فاصله ی کمی از هم تلفظ می شوند انگار ترمزی است که روی آسفالت ذهنت کشیده می شود. انگار چیزی در لوب پیشانی مغزت سنگینی می کند! این حس ها همه تنها با نام داستانتان تداعی می شود و هجوم این همه حس به گمانم نقطه ی قوتی است تا خواننده را روانه ی خواندن داستان کنید. مخاطب به خوبی با راوی همراه می شود و در لحظه همان چیزی را می بیند و می خواهد که روای دیده و خواسته. به شخصه کارهایی را دوست دارم که ضمن روایت و بسط یک مضمون ویژه، تداعی کننده ی بسیاری از فکر ها و ذهنیات برای خواننده باشند یعنی وقتی به پایان داستان می رسی کلی چیز به ذهنت رسیده باشد که همه تر و تازه و از بستر داستان بیرون آمده باشند. یعنی در پایان تو تنها داستانی با فلان موضوع نخوانده ای تو مروری داشته ای بر یک هزار ایده و حس و ...

داستانتان برایم یک همچین حالی داشت. پایان کار را هم بسیار دوست داشتم.

درودها بر شما جناب به آیین. امید که بیشتر و بیشتر بخوانیمتان.

برقرار باشید

@};-


@شیدا محجوب توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 09:07

درود بر شیدا بانوی گرامی
پوزش از تاخیر در پاسخ!
چه خوب که شما از عنوان شروع کردید با آن تعبیر و تفسیر زیبایتان! می گویند که نویسنده، تنها می نویسد و انگاه می نشیند تا مفهوم نوشته هایش را از زبان خواننده،دریابد! و البته از خواننده ی خوش ذوق و ژرف نگری چون شما که خود نویسنده ای تواناست، اینچنین آنالیز زیبایی انتظار می رود! اعتراف می کنم خودم اینچنین به عنوان داستان نیندیشده بودم و حالا که فکر می کنم می بینم این دو تا«شین» چه کارکرد خوبی دارند! همانطور که گفتی در مورد روایت و بسط یک موضوع و تداعی مفاهیم متنوع و زیاد برای ذهن، با هم ، هم سلیقه هستیم و خوشحالم که این داستان برای شما نویسنده ی خوش ذوق، چنین حالی را ایجاد کرد! یا آمدنتان سرفرازمان کردید!


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 16:37

سلام و عرض ادب دوباره

آرشه آن رشته های موی دم اسب، انگار روی شقیقه ام کشیده می شود!


داستان بسیار استادانه ای بود. بنظرم این داستان از آن داستان هایست که بارها و بارها باید خواند و لذت برد. ترکیب جملات و کلمات در این داستان آنقدر زیبا و هنرمندانه است که لذت خواندن را در مخاطب چندبرابر می کند.
نکته قابل توجه در این داستان اینست که توصیف و کلمات زیبا فقط به منظور رنگ دادن به داستان انتخاب نشده تا خواننده از توصیف ها و کلمات زیبا خسته شود و باخود بگوید ( حالا معنایش کجا بود نویسنده از ایناها استفاده کرده ?!) این اتفاق در داستانتان نیوفتاده چون شما آگاهانه کلمات و تصاویر را در کنار هم چیده اید و این انسجام آدم را به شگفتی می آورد.
همانطور که قبلا گفتم داستان تحسین برانگیزیست و امیدوارم این چرخش قلم برای همیشه همینطور آگاهانه ادامه پیدا کند بلکه ما هم از جانب این قلم درس نوشتن یادبگیریم.
بقول عنوان داستانتان
عجب آرشه ای بر شقیقه هایمان کشیده شد
موسیقی اش را می شنوید ?

امیدوارم همیشه قلمتان نویسا باشد
موفق باشید
@};-


@متین یحیی زاده توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 18:48

درود بر متین بانوی گرامی
سپاس از حضور دوباره و کامنت زیبا و دلگرم کننده ی تان!
من همانطور که در پاسخ کامنت یکی از دوستان گفتم،در این داستان من توجه زیادی به متن و نحوه روایت داستان کردم که از ین بابت شاید بقیه عناصر،مورد بی مهری ام قرار گرفته باشند! و چقدر خوب که بانوی خوش ذوق و باسوادی چون شما، اینگونه از ان تعریف می کند!اگر تعریف شما و دیگر دوستان در مورد این وجوه داستان را به دور از تعارف در نظر بگیرم باید این نکته ی گفتنی را بگم که من برای اولین بار یک داستان (یعنی همین داستان) را قبل از اپ کردن بیش از ده بار خواندم و هربار بعداز خواندن ان را نیازمند اصلاح می دیدم که اینکار را کردم و حتمن خودتان می دانید و اینکار را هم می کنید،اگر در اپ کردن داستان،عجله نشود،داستان حداقل به دور از غلط های املایی و سجاوندی می شود که خاطر عزیز دوستان را نمی ازارد. بازهم سپاسگزاری می کنم از حضور ارزشمندتان!


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 22:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود و البته عرض ارادت
آقای به آیین بزرگوار:)
داستان رو که خوندم اینطوری بودم :) :) کلا داستان ها شما رو که میخونم اینطوری ام :) :) اصلا چه معنی میده یه نفر وقتی داستان آقای به آیین رو میخونه اینطوری :) :) نباشه ؟
اوایل هرچی سعی میکردم اواخر داستان رو حدس بزنم نمی تونستم یه ذره لجم میگرفت :-s :-s ولی تموم ک شد باز هم اینطوری شدم :) :)
میدونید چیه ؟ کلا چون میدونم درست و حسابی مینویسید از همون اول با اشتیاق شروع میکنم به خوندن و همیشه مطمئنم که آخر داستان به مفهوم خوبی میرسم :)
شروع داستان که راوی از نویسندگی گفت و از آرزو ی پیدا کردن مکانی برای نوشتن .. به خودم گفتم این شخصیت شخصیت منه .. بعد جلوتر که رفتم مطمئن تر شدم .. مخصوصا وقتی پیرمرد غُرغُر میکرد گفتم عی بابا .. میخواد بره روی اعصاب .. شب که شد نویسنده گشنه اش شد و نرفت خونه همسایه فضولی گفتم نه اگه من بودم حتما همون شب اول میرفتم فضولی :D :D ولی آخر داستان به این نتیجه رسیدم که از شخصیت پیر مرد داستان بیشتر خوشم میاد .. اصلا خلاقیتش حرف نداشت :D :D

داستان محکم و در عین حال روانی بود .. اینکه نویسنده ذره ذره اطلاعات به خواننده میداد و همین که میخواستیم بپریم و بی راهه بریم دوباره با یه جمله کلیدی هدایت میشدیم به اون مطلب و مقصود نویسنده .. اینجاش رو خیلی دوست داشتم
داشتم به این فکر میکردم که بعضی از جاهای داستان یه کوچولو کشدار شده .. زیادی زوم شده و تاکید شده .. بعد به این نتیجه رسیدم که مثلا من دارم یه یه ترک موسیقی گوش میدم مثلا خواننده بی وقفه بخونه و از اهنگ وسط بیت های ترانه خبری نیست .. بعد توی ذهنم تبرئه تون کردم :D :D :D
خلاصه که منت دار خوندن داستان هاتون هستیم اگرچه که میدونم این روزها همه درگیری های خاص خودشون رو دارن . همین رو هم غنیمت میگیریم و شادیم :)
امید وارم شما هم همیشه شاد باشید و برقرار @};-
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 19:00

درود فراوان بر بانو سروستانی عزیز
اول از همه بگم ارینکه داستان های منو می خونید، برمن منت میذارید! خواننده خوش قریحه و با استعدادی چون شما که نویسنده ی خوبی هم هست،از سر لطف است که داستان این عاشق نوشتن را می خونه و نظر میده!
خوب شد که در ذهن تان تبرئه شدم و حالا می تونم بگم که تردید در تصمیم،تردید در انجام عمل را برای اینکه بتونم نشان دهم اینکارا کردم وگرنه در داستان های قبل تر از طرف دوستان از اینکار منع شدم و قول واقعی دادم که رعایت کنم ولی دراینجا دستم جز این نمی اومد! سپاس ازینکه اومدید! داشتم از اومدنت نومید می شدم:D دفعه بعد زودتر بیا:D


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 19:02

منظورم در پاراگراف دوم، کش دادن متن و ماجرا بود


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 00:34

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










فضاسازی داستان، لحن و اتمسفرش بسیار عالی‌ست.

همایون، چندشب پیش‌ها با یه رمانِ 700 صفحه‌ای کُشتی می‌گرفتم، نویسنده در صفحه‌ی هشتاد‌نوده رمانش، در منطق و باورپذیری و نظام سبی‌یِ روایت‌ش، البته به زعم من، خوب عمل نکرده بود، بعد من تا 100 صفحه‌ی بعدی اثر همش با آن اِشکال درگیر بودم، و نمی‌گذاشت حسابی حال کنم، البته بعدش یکباره اجزای رمان شروع به کار کردن، و در نهایت مبحوتم کرد، طوری که هرچه به سمت فرجام پیش می‌رفتم، در دلم به نویسنده‌اش فقط می گفتم : دمت گرم با این چیزی که نوشتی.

الان هم همان حس را دارم.

داستان خوب شروع می‌شود، و بعضاً برخی قسمت‌هاش عالی ست، مثل همان «فوت کردن» بنگاه‌دار در مخه راوی، یا پایان قصه: «کارهایی برای انجام ندادن».

اما، این‌جا هم، به نظرم، باور‌پذیری قصه زیاد برایم کار نکرد، و البته ممکن است ایراد از من باشد، یا زیادی سخت‌گیر خواندمش. مثلاً به نظرم نویسنده‌ها پدیده‌های باهوش و خفنی هستند، که در تشخیص صداها قوی‌تر از این حرف‌ها عمل می‌کنند- به محض ایجاد گره و سوال(آنسوی دیوار چه حادثه ای در حال وقوع است؟)، پایان داستان در ذهنم اسپویل شد و فهمیدم قرار است چه بشود(جریان نمایشنامه) و همچنین اگر قرار است راوی دچار اختلال بشود، شاید بهتر بود روی این باورپذیری بیشتر کار می‌شد یا به نوعی در شخصیت‌پردازی راوی گنجانده می‌شد؛ که در این‌صورت داستان تعلیقی هیچکاکی و خیلی قوی‌تر می‌توانست داشته باشد.

ناگفته نماند هر چه به انتهای قصه نزدیک شدم، گیرایی و خوب نوشتن نویسنده‌اش واقعاً توانست جذبم کند.
جسارتم رو ببخشید همایون جان. اما اشکال ندارد چون می توانم با همان صراحت بگویم: داستان به دلم نشست.

مخلصم و اردتمند مرد بزرگ :)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون به آیین Members  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 15:51

درود بر پیام عزیز
اول از همه مراتب نگرانی ام را ازین موضوع ابراز بدارم که نکنه یه وقت این ارادت فراوان من به شما و لطف شما به من، باعث این بشه که من از نظرات واقعی و کارشناسی شما نسبت به داستان هایم بی بهره بشم که اگر اینطور حس کنم اونوقت سعی می کنم به طوری فضا را عوض کنم:D بنابراین هروقت در میان مطالب پر از مهرت،اگر نواقص کارم را بدون تعارف بگی،حتم داشته باش که خوشحالم می کنی! تازه ممکنه من جسارتن انتقادت را نپذیرم و دلایل خودم را بگم و تو هم دلایلم را نپذیری و دوباره استدلالت را بیاری و باز هم من... تا عاقبت تسلیم بشم مثل الان که می خوام در مورد این پدیده های باهوش و خفنی که در تشخیص صدا بهتر از دیگران عمل بکنم بگم که این پدیده ها، اتفاقن ار انجا که بدجوری در دنیای اذهان می لولند،بنابرین به محض دیدن تصویری و یا صدایی،قبل از اینکه فرصت انالیز به مغز بدهند،ذهنشون دست بکار میشه و بسته به مد همان موقع ذهنشان، پردازش مبتنی بر واقعگرایانه مغز را مجال بروز نمی دهند، و هرآنچه که دریافت کردند، اساس واقعیت قرار می دهند!ذهن این پدیده ها،بدجوری سناریو یردازه و ممکنه یه زمانی در مد عاشقونه باشه و هر صدایی را که از اونطرف دیوار می شنوه،بگومگوهای عاشقانه ای تلقی کنه، که آخرش به بوسه و هماغوشی می انجامه و یا تو مد تنفر و بیزاری باشه و ...این پدیده ها به کیفیت صدایی که می شنوند کاری ندارن!آنها به لحن و ریتم صدا کار دارند و ازین رهگذر شاید پیش بیاید که ببن کیفیت صدایی که از تلویزیون پخش میشه و صدای واقعی و زنده،تفاوت قایل باشند!
در هر حال سپاسگزارم که نکات قابل تجدیدنظری را میگی و درست هم روی آنها تاکید می کنی و سبب میشی که در کارهای بعدی م به انها بیشتر توجه کنم!
درپایان اینکه، همیشه از حضورت انرژی می گیرم و دیگر اینکه مسحور نوشته هات هستم بدون تعارف! شاید اگر داستان رآلی بنویسی،بتوانم چندتایی ایراد بگیرم


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 15:55

اصلاح:( پایان پاراگراف اول...تفاوتی قایل نشوند.)


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 11:31

نمایش مشخصات ک جعفری

هیچ چیز آنطور که بنظر می رسد ، نیست؟!
شاید.
ولی اگر پندار ما با واقعیت و حقیقت منطبق بود ، آیا جهان جایی می شد برای زیستن و حرکت و تغییر ؟ شاید این دروغ ها موهبتی باشند !مو هبتهایی که گاها انسان را دچار و گرفتار میکند مثل راوی این داستان.
بواقع ، زندگی بشدت بی انصاف است و خدا بشدت دروغ پرداز !

درود بر محضر همایونی همایون خان !
داستانتان را دوست داشتم .
و دو نکته را جهت یادآوری خدمتتان عرض می کنم وگرنه تاب جسارتمان نیست در محضرتان:

_ کل حادثه با ریتم مطلوبی پیش می رود و تعلیق داستان مناسب و بجاست بجز در نقطه اوج داستان یعنی جایی که مرد وارد اتاق زن می شود ؛ این قسمت ریتم کار بالا می رود به طوریکه روایت کمی گنگ می شود.

_ و دیگر اینکه واژه ی : جانونی ! جانونی ؟
بنظرم این واژه بر داستان شناور است. خوش ننشسته ! اصلا چرا راوی باید برای بیرون رفتن از خانه اش دنبال دلیل محکمه پسندی حتی برای خودش! باشد؟
به گمانم بهتر بود برای دلیل رفتنش ، بیشتر روی حس کنجکاوی و یا اخلاقیات تاکید می کردید و نه گرسنگی !


می دانی همایون خان، در تمام زندگیم نتوانستم یک خط شعر از بر کنم . حتی در جوانیهایم که عضو گروه کر بودم ، من تنها کسی بودم که همیشه با متن شعر روی کاغذی و زیرچشمی و با کلی مکافات ، برنامه اجرا می کردم. نهایتا تلاشم در وادی شعر، بخاطر سپردن مضامین شان هست ! درواقع شعر را به دلخواهم به نثر می رسانم !
شاید می گویی خب این شعرخنگیت به من چه ؟!
:D :D :D

ارتباطش در اینست که می خواستم تک بیت شعری برایت بنویسم و بعد حرف آخرم را بزنم اما هر چه می کنم نمی توانم شعر را به نظم بیاورم بنابراین نثرش را بپذیر :

لیلی ظرف مجنون را می شکند. اما مجنون از این کارش ناراحت نمی شود و حتی خوشحال می شود زیرا این شکستن را نشانه میل و علاقه خاص لیلی به خود می داند !

و حال حرف آخرم و ارتباط این نثر با شما و من :
خیلی دوست دارم داستانتان را از هر لحاظی به سرنوشت ظرف مجنون دچار کنم ،،، من از همایون خان به آیین ، چشمداشت ویژه ایی دارم. یک شاهکار ! باز شاهکار. دوباره شاهکار...
بی صبرانه منتظرم !

و آرزویم برای همایون عزیز:
نوشتن یک شاهکار!

@};-


@ ک جعفری توسط همایون به آیین Members  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 16:18

درود بر بانو کتایون عزیز
همیشه منتظرتان هستم!بودم!چه خوب که اومدی!
«هیچ چیز انطور که بنظر میرسد نیست» و «ذهن منشا خطاست» راستش این دو مورد بالا باعث شد که چنین داستانی بنویسم! بعدش گفتم چرا دنبال ماجراهای انچنانی و روایت پیچیده بروم! این خطای ذهن در هر جایی ممکنه اتفاق بیفتد! خیلی ساده! برای هرکسی با پیش زمینه های متفاوت و متنوع! این شد که چنین کاری از آب دراومد!
اما جانونی! جسارتن قصد دفاع ندارم ولی می دونم به بهانه هایی با چون شما همکلام بشم،چیزهای زیادی نصیبم میشه که همه ی انها مفید خواهند بود! راوی اتفاقن تو اخلاقیات گیر کرده بود! در چنین مواقعی یه نیاز فیزیولوژیکی میتونه باعٍث یه حرکتی بشه! راوی می خواست برای اینکه عکس العملی نشون نده از خونه بزنه بیرون و در آنجا نباشه و برای اینکار مردد بود و وقتی گرسنگی و نان و شام بیادش اومد،دیگه کفه ی ترازو سنگینی کرد.
شاهکار! البته میدونم برای اینکه داستانی شایسته خوندن برای شما کتایون عزیز باشه،حتمن بایستی شاهکار باشه و بدون تعارف اینو گفتم، اما من چنین بضاعتی دارم؟ ذوست دارم وجه مثبت انرا در نظر بگیرم و بگم وقتی شما از من چنین انتظاری دارید پس من لابد میتونم و این موضوع میتونه به من کمک کنه که بیشتر تلاش کنم تا رسیدن به این نقطه! یعنی خلق شاهکار!
سپاسگزار حضور ارزشمندتون هستم کتایون جان! و خوشحالم کنار رودخونه ای،ایده هایم را پیدا می کنم که در بالادست ان شما زندگی می کنید!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 01:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










عزیزی همایون جان. نه آقا خیالت راحت باشه، من سعی می‌کنم حرف دلم و اون‌چیزی رو که به نظرم می‌رسه رو بگم. و می‌تونم هر کسی رو نسبت به خودش بسنجم. یعنی اینکه سلیقه‌ی خودمو از داستان و سینما و اساساً هنر در نقد رفقام و تلقیحِ زورکی سلیقه‌ام به کار نبندم. البته فقط سعی می‌کنم و گاهی هم ممکنه سرش مجادله کنم(نه همیشه)، اما تازگی‌ها، و به خصوص امسال فقط تا یه نقطه، چون گاهاً و به خصوص در مورد کسانی که منو از نزدیک نمیشناسن ممکنه یه مقدار دلشون چرکین بشه که راستش رو بخوای من طاقت اینو ندارم و همچنین به نظرم ممکنه حتا تو کار و فرآیند خلاقانه‌ی نویسنده اخلال ایجاد بشه . اما چندباری اتفاق افتاده از همین دوستانی که باهم بحثمون شده، متن و یا اثر هنری و یا حتا در شاخه‌ی بازیگری، من خودداری کردم و نکات مورد نظرمو نگفتم، چون خوده طرف قبلش یه طوری باهام برخورد کرده که واقعا حوصله‌ام رو سربرده، بعد همین متنش یا اثرش یا نمایشش رو رسمی ارائه کرده، اونوقت، مخاطب و منتقد و یا صاحب‌نظرها با بولدوزور از روشون رد شدن! و دقیقاً از چیزهایی ایراد گرفتن که من تو ذهنم بوده! بعد باز دچار عذاب وجدان می‌شم که ای کاش گفته بودم ، یهجورایی چوب دو سر طلا که می‌گن منم. :-s :D

اما با کسانی که دیگه خیلی صمیمی‌ام و از توهین کردن بهم لذت می‌بریم، اگه از کارشون بنا به دلایلم خوشم نیاد، حتا ممکنه زیاد وارد جزییات نشم و یه کلمه میگم مزخرفه یا آشغاله و مسئله حل می‌شه! چون خودشون می‌دونن که واقعا باهاشون دشمنی ندارم و رشد و تعالی و پیشرفتشون چقدر برام عزیزه.

اما به نظرم هر هنرمندی خیلی زود باید نحوه‌ی برخورد با نقد رو یاد بگیره! چون علاوه بر اینکه ممکنه خیلی چیزهای خوب بهش منتقل بشه، در کنارش آنقدر مزخرف و کم سوادی و غرض و دشمنی دریافت خواهد کرد به جای نقد که ممکنه کلاً سیستم ذهنیشو بهم بریزه. حتا قرار نیست آدم همه‌ی حرفهای خوب رو که منتقد بهش می‌گه، در کارش رعایت بکنه! (هنر بیشتر وامدار احساس و دله) و همچنین اون باید با چشم سوم هنری‌اش همه چی رو مشاهده بکنه.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 01:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










کدوم منتقد یه حرفو به آدم زده؟! چقدر سواد داره؟! چقدر شعور داره؟! چقدر پخته است؟! ساختار احساسی‌اش چه فرآیندی رو طی کرده؟! دیدگاه و جهان‌بینی‌اش چیه؟! یه نفر که متعصب مذهبی است یا یه نفر که همه وجودشو تفکر الحادی گرفته، خوب این اصلاً صلاحیت نداره درباره‌ی یه پیش غذا در رستوران اظهار نظر کنه چه برسه به اثر هنری(بنا به تعصب گاهاً همه‌ی اثر رو می‌کوبن، و البته نباید برای کوبیدنشون ارزشی قائل شد). و یا آدمی که چیزی از سازه‌های متفاوت و مختلف هنری نمی‌دونه و آثار متعدد رو در همه‌ی گرایشها مورد مداقه قرار نداده و ندیده، و هر اثری رو به یک متر اندازه میگیره، اینم کارش مشکل داره. و حتا برخی از مخاطب‌های هنرمندان و نظراتی که درباره‌ی کار میدن به زعمم بهتره از یه جایی به بعد زیاد بهشون توجه نکرد! مخلص کلام آدم زیاد نباید تو این جریانات خودشو گیر بندازه چون خلوت هنری‌اش آسیب میبینه.
نقد رو بگیره به دردش خورد بهره ببره، نخورد و یا حتا اگه حال نکرد، بی‌خیال بشه!
نقد اگه نقد باشه، علاوه بر اینکه ناخدآگاه به ارتقای اثر هنری کمک می‌کنه، همچنین موجب خودشناسی هنرمند می‌شه! یعنی هنرمند با خودش آشنا میشه. و همچنین مردم رو در جریان آثار ارزشمند قرار می‌ده و سره از ناسره جدا می‌کنه.

درباره‌ی این کارت: حرفاتو قبول دارم درباره‌ی نویسنده‌ها !
اما همین حرفای خوبی که زدی رو به نظرم در متن نیومده! «یعنی ذهنیت تو تبدیل به عینیت روی کاغذ نشده-وجود مادی!» قبلش اضافه کنم، هنرمندان دیوانه‌هایی هستند که از جنونشون باخبرن! یعنی به گفته‌های تو، چشم سوم هنری رو اضافه کنم! نویسنده و هنرمند یهجور دیوانه‌‌ی رسمی‌ست. اما از جنونش باخبره! برا همین نمیبرنش تیمارستان. که البته خیلی‌ها رو هم بردن چون خردشون رو از دست دادن. نویسنده و هنرمند می‌بایست ناخدآگاه فرآیند هنری‌ و اثرشون رو خلق کنن، هنرمند خودآگاه دوزار نمی‌ارزه! اما در اوج این جنون و پریشانی و دیوانگی مدام از طریق چشم سوم، یعنی قسمت تعقلی ذهنشون، خودشون و اثرشون رو در همان حین ارائه و خلق مورد مداقه قرار میدن! والا باز حاصل کار دوزار نمی‌ارزه و اثری ابلهانه میشه.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 02:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










ما اینو تو بازیگری زیاد باهاش برخورد می‌کنیم،طرف میگه من غرق شدم در کارم! خب بیخود غرق شدی در کارت! اولا تصنعی‌ست و گمان بردن که غرق شدن، دوم کارشون ابلهانه به نظر میاد چون از ناخدآگاهی که از ********** خودآگاهشون می‌بایست عبور کرده باشه، رد نشده!
ناگفته نماند یه ناخدآگاه پرورده، منظورم آثاری که از جان و بداهه زاییده میشه! همه‌ی اینا رو با هم ترکیب کرده و بهم آمیخته! ما اینو در موسیقی جَز شاهدش هستیم! آیا موسیقی جَز دری وری ست؟! یا صاحب دقیق‌ترین حساب و کتاب‌ها؟! در اکثر اوقات ما با یه شاهکار از سوی نوابغ روبرو میشیم.
این منظورم بود از هوش و خفن بودن نویسنده! چشم سوم هنرمند و جانِ هنری اش، بهش بصیرت هم میده مکاشفه میده، و خیلی دریافت‌های بی‌نظیر از وجود و هستی وفیزیک و متافیزیک...جز این باشه که نمیشه که.
این داستان، میشه گفت به ژانر معمایی نزدیکه!
و راوی قصه‌ نیز، فرم ذهنی‌اش و شیوه ی تعریف ماجرا بیشتر به رئال نزدیکه! نشانه‌ها و بذرهای مورد نیاز، که بتونم با اختلالات ذهنی‌اش آشنا بشم، همذات‌پنداری کنم، و در نهایت بپذیرم برام زیاد نیست.
اما سازه‌ی روایت:
ما یه گره داریم! سوال مطرح میشه! صدای آنسوی دیوار؟! که در ذهنیت خواننده اینطور مطرح میشه که چه اتفاقی داره اونجا میوفته!؟
راوی درباره‌ی موضوع میگه و تعلیق و معما و فلان و بهمان‌های دیگه!
اما طبق قاعده، در این ژانر داستان و مشابهاتش! می‌بایست راز‌گشایی اتفاق بیوفته! یعنی ما متوجه بشیم چی شد!- رازگشایی انفجاری.
حالا من همون ابتدا گفتم که جریان اسپویل شد و متوجه شدم، قراره چی بشه!
یعنی با خودم گفتم این راوی داره صدای تلویزیون رو میشنوه.( با همان اختلالاتی که به نظرم این راوی به عنوان یه نویسنده، یا حتا یه شخصیت عادی برام باور پذیر نبود که قضیه رو متوجه نشه، حالا خودت بیشتر روی این جریان زوم کن)
اما در رازگشایی و مکاشفه داستان: ما یه نمایشنامه داریم(کاغذی) و صدای تله‌ویزیون هم بوده و یه سطر مجهول داریم : «...صدایی از خانه‌ی آنطرف درخت صنوبر می‌شنوم! هر چه بود از روی تراس آن خانه بود...»
منظوره این جمله رو متوجه نشدم همایون جان؟!



نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 02:09

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










یعنی همه‌ی این صداها از تراس بود؟! یا اینکه کدام صداها از آنجا بود؟! نه، صداها مربوط به نمایشنامه و تلویزیون بود، خب! پس این جمله منظورش چیه؟! آیا صاحبخانه نقشی در ماجرا داشته؟!
میبینی، لحظه رازگشایی برام مخدوشه! حداقل برای من البته. و حتا اگه تو الان برام توضیح بدی، و من به اشتباه خودم پی ببرم، اون ضربه‌‌ی لازم بهم وارد نشده در داستان. توجه کن، نسبت به این داستان، ساختارش، و فرمی که داره و باید کار کنه.
اینجوری میشه که دوباره ناخدآگاه برمیگردم به راوی! نویسنده‌ی قصه و شخصیت‌پردازی‌اش، و زیاد متوجه موضوع نمیشم! یا به یه استحکام و انسجام نمی‌رسم. و به نظرم می‌رسه این راوی نمی‌تونه این اتفاقات رو اینجوری تعریف کنه! بذرهایی هم از اختلال‌هاش، نه اینکه نیست( مثلا اینکه هرسال سرش کلاه میره) اما زیاد برام کار نکرد. به همین دلیل باور پذیری قصه هم در ذهنم آسیب می‌بینه.
در ضمن یادمون باشه این قصه بنا به ساختارش همون لحظه‌ی رازگشایی خواننده باید بگه:« وای...یعنی قضیه این بود؟!» بعد از روی شگفتی و لذت برگرده به مرور مجدد، نه برای اینکه متوجه بشی چی شد!!؟
بازم از اینکه به خودم اجازه‌ی جسارت میدم ازت پوزش می‌خواهم داداش گلم.
ببخشید با عجله نوشتم، و در ساحت تو پرحرفی شد. و فعل و فاعلهای قروقاطی ام رو خودت تو ذهنت ردیف بخون. و همچنین اینو مد نظر بگیر، که قصد قانع کردن تو رو ندارم و چیزها و احساسهایی رو که بهم عارض شده برات میگم. در نهایت نظره خودت چه حال و چه در آینده‌ مهمه.

مخلصم و ممنون.

در ضمن با همه ی تفاسیر گفته شده ، من خیلی مهمه برام تو از دستم ناراحت بشی یا نه! جدی میگم.

چون تو یه داستان نوشتی. خوب هم نوشتی. به دلم نشسته. دیگه نباید اذیت کنم که :(

قبلا بهت گفتم یه مقدار روان نژندم، درسته !؟ :">


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 08:51

درود بر پیام عزیز
سپاسگزارم که دوباره اومدی و زحمت کشیدی و اینهمه توضیح دادی و من واقعن قدردان اینکارت هستم! این کار تو جز لطف و معرفت ، تفسیر دیگه ای نداره! در مورد نقد و نقدپذیری حرفاتو قبول دارم ،اصولن تئوریسین خوبی هستی و از انجا که اصول هرکاری را درک می کنی، حرف بی ربط نمی زنی و حرفات به دل میشینه! در مورد درونمایه داستان و ماجرایی که سعی داشتم در داستانم از آن پیروی کنه هم قدری صحبت می کنم هرچند قبل ها که در مورد یکی از داستان هایم(داستان غصیان صنمبر) به تفضیل صحبت کردم و هدفم این بود که بطور کل در این سایت، کمی هم از شکل گیری ایده تا طرح داستان و بکارگیری عناصر داستانی در جهت معرفی درونمایه و هدف داستان، هریک از دوستان برای داستان هایشان صحبت کنند تا بدین صورت از همدیگر بیشتر بیاموزیم! و فقط صرفن خواندن داستان و نقد و نظر نباشه که با توجه به شکل فعلی، تقریبن چربش جنبه تعارفی و تعریف ،بیشتر شده!ولی ظاهرن تمایلی وجود نداشت و من هم به احترام دوستان دیگر رهایش کردم. اما حالا که شرایطش پیش اومده خیلی خلاصه میگم تا فقط گفته باشم نه اینکه دوباره به زحمتت بندازم!
همانطور که در پاسخ کامنت بانو جعفری گفتم فرضیه یا واقعیت «هیچ چیز انطور که بنظر میرسد نیست» و «ذهن منشا خطاست» باعث شد که چنین داستانی بنویسم! و فکر می کنم در میان آدما اونایی که با ذهن میونه ای ندارن، با شنیدن صدایی بدون تصویر و هر مثالی شبیه ان، یا اصلن برداشتی ندارن و یا اینکه بخاطر نداشتن تنوع برداشت، کمتر ممکنه اشتباه کنند! البته مطلقن این حرف را نمی زنم! و همانطور که در کامنت قبلی ام گفتم یک فلک زده ی اسیر ذهن که دم دست داشتم را بعنوان شخصیت اصلی داستان انتخاب کردم. این خطای ذهن را شاید نتوان یک اختلال تلقی کرد اگر اختلال را به این معنی بگیریم که طرف روان پریشه و یا بی سروسامانی ذهنی اش رسمی شده! بیشتر یک خطای ذهنی ساده معنی میده که ممکنه تحت تاثیر شرایطی رخ بده، ولی همانطور که ساده رخ میده ممکنه تبعات ساده ای را بدنبال نداشته باشه! البته می پذیرم متن باید چنین برداشتی ر ابه خواننده منتقل کند! وظیفه نویسنده است نه خواننده!...(ادامه دارد)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 08:51

با توجه به درونمایه داستان، من هم برای راوی و هم برای صاحبخانه چنین نقشی را در نظر گرفتم که هردو دچار خطا می شوند. راوی که در موردش صحبت شد و صاحبخانه هم در چند جا با کدهایی وارد بازی شد، جایی که زن همسایه میوه برای راوی می آورد و شبی که راوی بخاطر برداشت اشتباهش به اتاق همسایه می رود را مرد صاحبخانه می بیند! آنجا که صدایی آمد و گفته شد«هرچی بود از روی تراس بود» نشانی دارد از توصیه ی صاحبخانه که همون اول به راوی گفته بود که من حواسم به همه چی هست و شنیدن صدا حکایت از بودن مرد صاحبخانه روی تراس و دیدن راوی وقتی به داخل اتاق همسایه رفت و برگشت،دارد! من فکر میکردم دادن این کدها می تواند خواننده را هدایت بکند به این موضوع که صاحبخانه هم دارد صحنه هایی را می بیند که سبب برداشت اشتباهش می شود و علت اینکه عذر راوی را می خواهد هم بدین خاطر بود! ولی همانطور که پایان پاراگراف قبلی گفتم وقتی خواننده باذکاوتی چون شما، متوجه نشده باشد یعنی اینکه انتقال خوب صورت نگرفته است! و بقول خودت اگر توضیح بدهم و شما متوجه بشی،ضربه لازم در موقع خواندن به تو وارد نشده!
در پایان! من فکر می کنم خیلی مسخره خواهد بود که من هدفم از آومدن و موندن در این سایت این باشه که داستانی بذارم و انتظار داشته باشم همه بعد از خواندن بگن «به!به!» در انصورت فکر می کنم که به آخر خط رسیدم درصورتیکه اول خط هم نیستم! کامنتای غرض ورزانه خوشبختانه در بین دوستان وجود نداره و تنها اون کامنتا می تونن حال آدمو خراب کنن وگرنه درغیراینصورت ناراحتی برای چی باید پیش بیاد؟! تو اینهمه وقت صرف داستان من کردی و این برای من ارزشمنده بدون هیچ تردیدی!
پوزش اگر این کامنتم ممکنه پاسخگویی به حرفای زیبا و مستدلت باشه! همانطور که گفتم فقط خواستم بگم چنین طرحی را در نظر داشتم و امیدوار به راهنمایی هایت!(پایان)


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 09:21

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین گرامی
دو چیز باعث جذب من برای خواندن یک داستان می شود. نام آن و جملات ابتدایی آن و چقدر این دو عنصر در داستان شما قوی بود. یعنی محال است دو جمله اول داستان شما را خواند و بتوان بقیه آن را نادیده گرفت. بقیه داستان هم عالی است. توصیفات، پیش بردن ماجرا، درگیری های ذهنی شخصیت اصلی خیلی زیبا بود. لذت بردم.
البته من فقط نظرم را نوشتم و با خواندن داستان های شما بر معلومات اندک خودم اضافه می کنم و درس می گیرم.
تبصره: چقدر صاحبخانه فضول بود. کلی حرص خوردم از دستش:D :D :D :D :D


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 10:38

درود بر بانو شریفی عزیز
آن دو چیزی که فرمودید درواقع از ویژگی های یک داستان باید باشد و چقدر خوب که بانوی خوش ذوقی چون شما آن دو را در داستان من دیده است!
نظر شما برای من ارزنده است و در اینجا همه از همدیگر،چیزهایی می آموزیم و در این میان من تاکنون بیشتر آموختم!
سپاس از حضورت@};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 خرداد 1396 - 00:33

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام دوست گرامی جناب به آیین عزیز
داستان شما را خواندم و بسیار لذت بردم. داستان کوتاه خوبی از آب در آمده و نشان می دهد که چقدر با فراست نوشته شده است آنچتانکه ظرف و مظروف به هم می خوانند و همدیگر را کامل می کنند. بواقع شما با چیره دستی فرم و محتوا را بگونه ای هماهنگ پیش برده اید تا به نتیجه مطلوب برسانید. طرح داستان با پیرنگ قوی بنا شده است و روابط علی و معلولی در آن به خوبی جای گرفته است. مقطعی کوتاه از زندگی یک نویستده جهان سومی که بزرگترین آرزویش داشتن جایی خلوت برای نوشتن است و این جایگه خلوت گیر نمی آید و زمانی هم که فکر می کنیم به دست آمده دیری نمی گذرد که در هیاهوی غریبی به انتها می رسد و دوباره روز از نو با کارهای انجام نشده بسیار که هوشمندانه در جمله پایانی می آید و ذهن خواننده را به چالش می کشد و او را وادار به تفکر می سازد که آیا واقعا در این دنیای سراسر هیاهو برای هیچ، خلوتکده ای برای انسان اندیشه ورز یافت می شود و یا بسیار گشته اند و یافت می نشود آنی که همه فرهیختگان را آرزوست؟
زاویه دید اول شخص و در اینجا راوی نویسنده، با قرار گرفتن در چنین موقعیت طنز گونه ای در واقع شرایط زیست محیطی ناهنجاری را به نمایش می گذارد که سایه مهیبش بسان سایه مرد صاحبخانه بر سراسر زندگی ما سیطره دارد. کاراکتر صاحبخانه با آن سببل چخماقی و کلاه قزاقی بلافاصله ما را یاد کاراکتر ارباب بزرگ رمان 1984 جورج اورول می اندازد که بر لحظه لحظه زندگی مردم نظارت دارد و هیچ چیز از چشم او حتی خصوصی ترین لحظات افراد جامعه بعنی عشق ورزی نیز پنهان نمی ماند... این کاراکتر با چند جمله ای که بر زبان جاری می سازد شخصیتش را به خواننده نشان می دهد که خود نشان از تبخر شما در دیالوگ نویسی دارد چون اصولا نوشتن دیالوگ از سخت ترین عناصر داستن محسوب می شود...


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 خرداد 1396 - 00:44

نمایش مشخصات سیروس جاهد داستان با لبخند زن همسایه به راوی از همان ابتدا خواننده را جذب خود می کند که بداند بعد چه خواهد شد و همین اطلاعات قطره چکانی و بردن داستان به جلو تا پایان ادامه می یابد و سرانجام به آنچه که اشاره کردیم می دسد..
با این همه داستان به لحاظ نحو و اختلال در برخی جمله ها نیاز به ویرایشی دوباره دارد تا هر چه کامل تر شود.
درود بر شما..



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.