دیگران



روزها از پی هم می آیند و من ماهها و سالهاست که خود را از «دیگران» جدا کرده ام تا بدون مزاحمت کسی، به قصد کشفی، تنها و تنها بیندیشم.چیزی همانند مکاشفه! این «دیگران» که می گویم خانواده ام هستند وگرنه دیگران که برایم موجودیت ندارند! با اینکه با «دیگران» زندگی می کنم ولی حصاری برای خود ساخته ام تا که کسی با من کاری نداشته باشد.مدتهاست که در بی جنبشی ام گیر کردم ولی می دانم که عاقبت کشف خواهد شد آن چیزی که مرا در خود فرو برده است.یکی،شاید زنم بود که خطاب به من می گفت:«معلوم است که در این حالت، آرزوی کشف، کشکی بیش نخواهد بود!»
به گونه ای به جایی خیره می شوم که جرات گفتن خواسته ای را از همه بگیرم. عصبانیت را ارمغانی یافته ام برای حکمرانی بر اوضاع! هر وقت که دلم نمی خواهد کسی مزاحمم شود،عصبانیتم همانند گرز خوشدستی کنار دیوار،حاضر و آماده ست برای تفهیم «دیگران». قبل از حضور مقتدر گرز خوشدست، دخترم یک بار شهامت بخرج داده بود:«پدر، برام پاک کن می خری؟» خواسته اش، زمان مناسبی بیان نشده بود و « پاک کن» تمام مقدماتی که برای کشفم، مهیا شده بود را یکجا پاک کرده بود. نمی دانم چه گفتم که دخترم بعد از آن،دیگر با احتیاط مشق می نویسد و زنم نیز تحت فشار حس مسوولیت و شراکت در مدیریت امور زندگی،جرات بخرج داد و زمانی که از قضای حاجت برمی گشتم،فرصت را مغتنم یافت و گفت: :« کمی هم به بچه ها توجه کن! بغل شان کن!اونقدر که به در و دیوار،ساعت ها خیره می شوی، لحظه ای هم آنها را ببین! آنها دوست دارند که خانوادگی، مثه همه به پارک برویم» شاید بارها این موضوع را به من متذکر شده بود ولی اینبار که با رضایت از قضای حاجت بر می گشتم،درک کردم که حتمن جمله ای ناگفته هم در کلامش هست! آنقدر می فهمد که نگوید:« لحظه ای هم، منو ببین!» وقتی به خواسته هایشان فکر می کنم دلم از سادگی ها می گیرد! کمی هم دلم برایشان می سوزد! دل گرفتگی ام با پریشانی ام درهم می آمیزد! و اعترافی را از کنج درونم می شنوم که می گوید:«باید سعی کنم که شوهر و پدر بدی نباشم.» شاید بایستی رفتن به «پارک» را همراه با «دیگران»در برنامه ی آینده ام بگنجانم. ولی با خود می گویم که برای این کارها وقت هست واکنون کار مهمتری دارم! در حال حاضر باید بگذارند که به کشفم برسم! اکنون باید درکم کنند و به خلوتم احترام بگذارند و بدون« پاک کن» و «پارک» روزگار بگذرانند. رور به روز استدلالم در بی جنبشی برای کشف،محکم تر می شود و حضور گرز خوشدست،قوی تر!
یادم نمی آید که از دل گرفتگی و اعتراف درونی ام، چیزی به«دیگران» گفته باشم ولی گویا آنها زودتر به کشفی نائل آمدند.شاید همه و بیشتر از همه من، بعد از قضای حاجت، کمتر اجازه حضور به گرز خوشدست می دهم!لحظاتی ست که همه آسوده خاطر می شوند!حتی پسر خردسالم پی به اهمیت چنین لحظه ای برده و وقتی آسوده و سبکبال خودم را برای تمرکز آماده می کنم،ناگهان دست پسر خردسالم را روبرویم می بینم که برگه کاغذی را جلویم گرفته و بی محابا بدون توجه به حضور گرز، نقاشی اش را به من نشان می دهد:« قشنگ کشیدم؟» لهجه ی کودکانه اش،لحظه ای مرا به نرمی از خلوتم بیرون می کشد و پدر بودن را بیادم می اندازد. وقتی به نقاشی اش نگاه می اندازم، قیافه ی موریانه ای را در دل صفحه نقاشی شده می بینم که مصمم بنظر می رسد و انگار چیزی را در سر می پروراند! چشمم به گرز می افتد ولی لهجه کودکانه ی پسر خردسالم با عث می شود که به موریانه لبخند بزنم و موریانه هم انگار بعد از دیدن لبخندم،خیالش راحت می شود.
:« واسه من، پابرکاسته می خری تا رنگش کنم؟»
موریانه به گرز حمله ور می شود و لحظه ای نگرانی بسراغم می آید ولی موریانه برای نگرانی ام اهمیتی قائل نمی شود و به کارش ادامه می دهد. کمی مانده به انتهای کار موریانه، صدای پسر خردسالم در ذهنم مدام تکرار می شود:«...می خری؟ ...می خری؟»
دیگر از خلوتم بیرون آمدم.تصمیمم را می گیرم و خودم را به فروشگاه می رسانم.
:«پاک کن، پارک و مداد رنگی فابر کاستل دارید؟»
خانم فروشنده براندازم می کند.بسراغ قفسه ها می رود و با لبخندی بر میگردد:«بفرمایید این هم سفارش های شما، دومی رو هنوز نیاوردیم!»
بسرعت به نزد «خانواده ام» بر می گردم. موریانه کارش را تمام کرده است و من تازه متوجه لبخند خانم فروشنده می شوم و من هم لبخند می زنم. پسرم با دیدن پابرکاسته ذوق می کند و دخترم بااشتیاق پاک کن را از من می گیرد و زنم هنوز نگران و مردد است! به او می گویم:« سفارش شما رو هنوز نیاوردند!»
پایان
به آیین/اردی بهشت نود و هفت

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,همایون طراح ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالفضل مولوی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (29/2/1397),همایون به آیین (29/2/1397),ابوالحسن اکبری (29/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (29/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/2/1397),ابوالفضل مولوی (30/2/1397),سیروس جاهد (30/2/1397), ناصرباران دوست (3/3/1397),م.ماندگار (5/3/1397),همایون طراح (6/3/1397),همایون به آیین (10/3/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 08:28

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت استاد به آیین عزیز
که به حق باید قلم زیبایش را ستود .
خیلی خوشحال شدم که داستان جدیدی از شما دیدم .
امیدوارم داستانک به روزهایی برگردد که زیبانویسان داستان نویسی بار دیگر در آن قلم فرسایی کنند .
بحث در مورد داستان را به بعد می گذارم .هر چند این کار جسارت می خواهد که در مورد نویسنده ی خوبی همچون استاد به آیین حرف زد .
سرزنده باشید .@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 07:19

درود بر آقا صابر عزیز
سپاس از شما! من هم بسیار امیدوارم که داستانک به رونق سالهای قبل برگردد. خوشحال خواهم شد و بهره خواهم برد از نظرات ارزشمند شما ،بی تردید!@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 12:30

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودهای مجدد
در مقوله ی سینما فیلمهایی داریم که جزء فیلمهای بسته هستند و باید بارها و بارها آن فیلم را نگاه کرد و دیالوگها را زیر و رو کرد تا به عمق ماجرا پی برد .
فیلمهای آیزنشتاین و تارکفسکی و مخملباف و کیارستمی و فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی از این نوع سینما و این سبک فیلمها حکایت دارند .
از آن طرف فیلمها و سینمای باز قرار دارند که اکثر فیلمها از این نوع سبک ، پیروی می کنند .
در ادبیات و داستان نویسی صادق هدایت ، ادگار آلن پو ، فرانتس کافکا از سبک بسته ی ادبیات پیروی می کنند .
یعنی باید با نوشته ها و شخصیتهای داستان همراه شوی و همراهی کنی تا به واقعیت درون داستان پی ببری .
داستان شما یک داستان بسته ی ادبی است و باید بارها و بارها خوانده شود و به شخصیتها و موضوع داستان نزدیک شد تا به حقیقت درونی و موضوع داستان پی برد .
در اکثر داستانهای هدایت شخصیت با یک فکر و ایده و کشف جدید ما را به درون داستان می برد و با این همراهی و رویارویی ، حقیقت و کشف ماجرا اتفاق می افتد .
زنده بگور ، سه قطره خون و بوف کار از این نمونه اند .
در این داستان .....
شخصیت اصلی به دنبال یک کشف و هدف نامعلوم می رود و در دنیای فکر و خیال خود بر این باور است که دیگران (زن و دختر و پسر مرد) هم او را همراهی کنند .
در میانه های داستان پارک و پاک کن و مداد رنگی به داستان رنگ و بوی چیزهای گمشده ای را می دهند که مانند مرد اصلی داستان که به دنبال کشف خود شخصیتهای دیگر داستان هم خواسته هایی دارند که خواسته یا ناخواسته مرد داستان باید آنها را برایشان به دست بیاورد .
در پایان موریانه به نوعی می خواهد آرزوها و خواسته های افراد و شخصیتهای داستان را از بین ببرد که تا حدودی ........
داستان را از مسیر اصلی خارج می کند .

درودها به این قلم زیبا @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 07:28

درود دوباره صابر عزیز
من معتقدم که داستان باید به گونه ای باشد که بخشی از آن توسط خواننده خلق یا بازآفرینی شود و حداقل اینکه در آن کشفی توسط خواننده صورت بگیرد و البته این اعتقاد من است و بطور حتم توانایی هام با اعتقادم زیاد همخوانی ندارد!
خیلی خیلی سپاسگزارم از نقد و نظر ارزشمندی که براین داستان نوشتید و اعتراف می کنم که به نکته ای اشاره کردید که هم بسیار خوشحالم کرد و هم باعث شده که تصمیم گرفتم تغییری در آن بدهم!
سپاس از شما@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 16:58

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین. داستان شمارا که می خواندم تا قبل از ورود موریانه نوشته های کتاب بی شعوری در ذهنم دور می زد. افرادی که از خشم خود به عنوان وسیله استفاده می کنند تابه اهداف خود برسند، چون آنها فقط و فقط اهدافشان برایشان مهم است نه دیگران. که اتفاقا در همان کتاب ذکر شده که این دیگران در بسیاری از مواقع خانواده است. ولی چقدر از این موریانه و لهجه کودکانه خوشم آمد که همه چیز را زیر و رو کرد. پایان داستان، پایان درخشان فیلم طلا و مس را برایم تداعی کرد. شخصیت اصلی داستان متوجه می شود که شاید پارک و پاک کن و مداد رنگی مهم ترین کشف های جهان باشد.
پاینده باشید. لذت بردم


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 07:34

درود بر بانو شریفی عزیز
راستش من کتاب «بی شعوری» را علیرغم نام جذابش،هنوز نخواندم و امیدوارم که فرصت بشه تا بخوانمش!
از نقد و نظر ارزشمند شما بسیار سپاسگزارم و بقول شما پارک و پاک کن و مدادرنگی می تواند مهمترین کشف باشد!
سپاس@};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 22:08

سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد به آیین . داستانی معماگونه که باید به دقت و تمرکز چندبار آن را خواند تا به مفاهیم آن پی برد .این طور که من استنباط کردم شخصی به دنبال این که چیزی را کشف کند و این کشف باعث شده رو به تنهایی بیاورد و این تنهایی غافل از فرزند و خانواده ی خود شود و اگر هر کدام از اعضای خانواده اعتراضی به شخص {پدر} نمایند با گرزخوشدست تنبیه می شود .البته گرز خوشدست می تواند نماد بی تفاوت شخص نسبت به خانواده ی خودباشد تا این که هر گاه شخص به قضای حاجت می رود { البته می تواند جایی باشد برای فکر کردن } با اعتراض همسرش مواحه می شود .دفتر ؛ مداد .... می تواند توجه ی باشد که شخص به فرزندش دوباره پیدا می کند. . موریانه هم می تواند نماد به خودن آمدن شخص باشداگر خانواده اش اعتراضی به رفتارش کردند دست به گرزخوشدست نشود .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 07:38

درود بر جناب اکبری عزیز!
خوشحالم از زیارت شما!
سپاس از نقد و نظر ارزشمند تان و نکاتی که به زیبایی در مورد داستان فرمودید! بله همانطور که فرمودید گرز خوشدست نماد بدخلقی های ماست که گاهی به قامت مان خوش می نشیند!@};-


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 01:51

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی همایون جان
اگزیستنسیالیسم هستی ؟؟


@ابوالفضل مولوی توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 07:56

درود بر ابوالفضل عزیز!
من معتقدم که انسان موجودیست با قدرتی نامحدود و شگرف! و ازینکه هست و وجود دارد بایستی سعی در شناخت و بروز این قدرت بکند! انسان باید در طول زندگی سعی در تعالی خودش داشته باشد! و البته هستند کسانی که در این مسیر راه را خطا می روند!
سپاس که اومدی و پرسیدی! @};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 23:59

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود جناب به آیین جان عزیز
بنظر من داستان دیگران در زمره داستان های فلسفی، عرفانی قرار می گیرد که می خواهد مفاهیم پیچیده ای چون تنهایی انسان را به نمایش گذارد. شخصیت دیگران نیاز به خلوت دارد و نه تنهایی چرا که خلوت با تنهایی فرقی اساسی دارد. چه بسیار هستند آدمهایی که تنها زندگی می کنند اما خلوت گزین با درون خویشتن نیستند. تمام دغدغه راوی درون گرایی ،اندیشیدن، و رسیدن به کشف و شهودی تازه تر است تا این زندگی تهی از معنا را برایش قابل تحمل تر سازد و او را از روزمرگی ناخواسته ای که با ازدواج و تشکیل خانواده دچار ش شده ، نجات بخشد.
اما اطرافیان یعنی همان دیگران، مثل همیشه مانع بزرگی در رسیدن به هدف راوی هستند زیرا آنها مشکلات و مسائل خود را دارند و طبیعتا نمی توانند دنیای پریشان احوال پدر را درک کنند.
داستان مملو از استعاره است طوری که تفسیر متعارف را بر نمی تابد زیرا که تاویل پذیری متن یا همان هرمنوتیک در آن نقشی اساسی ایفا می کند.
استعاره هایی چون گرز، موریانه و تقابل و تعارض این دو با هم گزاره های گوناگونی را به ذهن ما متبادر می سازند و داستان را میان رئال و سورئال معلق نگاه می دارد.
در این میان قضای حاجت تمثیل بارزتری به خود می گیرد چرا که پس از آن آرامشی نسبی به راوی بر می گردد و از خشونت او نسبت به دیگران کاسته می شود. آیا نقش قضای حاجت را باید در ایجاد فضای آ رامش بخش در زندگی جدی تر گرفت؟
خنده معنادار خانم فروشنده هم از آن پیچیدگی هایی است که ذهن ما را به خود مشغول می دارد. زن راوی اما همچنان نگران حال اوست و خواننده داستان را نیز در نگرانی زن سهیم است با این پرسش مهم: آیا راوی واقعا از دغدغه های ذهنی خود رها شده است ؟
من که از خواندن این داستان لذت زیادی برده ام. سپاس از شما به آیین عزیز.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 08:14

درود بر جناب جاهد عزیز
خیلی سپاسگزارم از نگاه پرمهرتان به داستان و! اغلب نویسنده متاثر از ناخودآگاهش چیزهایی را در قالب داستان می نویسد که هرخواننده ای با نگاه و درک مختص خویش به آن جانی تازه و تازه تر می بخشد! این یک مشارکت است در خلق مفاهیم نو و دریچه ای نو برای نو نگریستن! از نقد جالب تان بهره ها بردم و امیدوارم در آینده هم مرا بی بهره نگذارید!


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 خرداد 1397 - 22:19

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها بر شما جناب به آیین @};-

خوش برگشتید
بسیار خوشحالم که قلمتون رو میخونم و لذت می برم.

سبز باشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 14:11

درود بر بانو ماندگار عزیز
سپاس فراوان از پیام پرمهرتان!
من هم بسیار خوشحالم که نوشته ام را خواندید@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 09:04

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر همایون به آیین گرامی
داستان " دیگران " را خواندم و لذت بردم. داستانی که به لزوم تنهایی و اندیشیدن و کشف دریچه ها و پنجره های تازه تر زندگی اشاره دارد اما مثل همیشه مزاحمت های روزمره مختل این نگاه و این راه می شوند. معتقدم که کمی فلسفه ی شوپنهاوری بر داستان حکمفرما بود! فلسفه ی تلخی که برای من بسیار شیرین است!
همایون جان خسته نباشی...
سبز باشی


@همایون طراح توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 14:41

درود بر همایون طراح عزیز
خیلی خوشحالم از این دیدار مجازی!
همانطور که اشاره کردی، اندیشیدن و کشف دریچه های تازه زندگی، روح حاکم بر داستان بود و البته باید گفت که ممکنه هر اندیشیدنی به مسیر درستی ختم نشه!
شوپنهاورهم مثل اغلب فیلسوفانی که نوآور بودند سعی داشت زندگی و جهانی را که در آن زندگی می کرد، درک کنه ! و سرگل عقایدش،تقدم اراده بر عقل بود و در این داستان هم بنوعی تقدم اراده بر عقل هویداست! شخصیت داستان ابتدا اراده می کند و سپس از طریق عقل برای آن توجیه دست و پا می کند!
سپاس که آمدی!
@};-


@همایون طراح توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 14:41

درود بر همایون طراح عزیز
خیلی خوشحالم از این دیدار مجازی!
همانطور که اشاره کردی، اندیشیدن و کشف دریچه های تازه زندگی، روح حاکم بر داستان بود و البته باید گفت که ممکنه هر اندیشیدنی به مسیر درستی ختم نشه!
شوپنهاورهم مثل اغلب فیلسوفانی که نوآور بودند سعی داشت زندگی و جهانی را که در آن زندگی می کرد، درک کنه ! و سرگل عقایدش،تقدم اراده بر عقل بود و در این داستان هم بنوعی تقدم اراده بر عقل هویداست! شخصیت داستان ابتدا اراده می کند و سپس از طریق عقل برای آن توجیه دست و پا می کند!
سپاس که آمدی!
@};-


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 14:55

پوزش از اینکه دوبار ارسال شد. شاید اراده ای بر آن حاکم بود!:D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.