غبار تنهایی

داستانک
غبار تنهایی
*******
غبار غم تو صورتش موج میزد
باصدای حزون الود و گرفته رو به من کرد و گفت
خوش به حالت
گفتم چرا؟
گفت: هر موقع که میخواهم بلند بشوم و راه بروم ، باید مادر و خواهرم کمکم کنند تا تعادل برای ایستادن و راه رفتن را داشته باشم ، این درد سوغات به دنیا آمدنم بود
دوبار عمل کردم اما.....
لبخند تلخی زدم و تو چشماش زُل زدم و گفتم
خوش بحالت
گفت چرا؟
گفتم : خدا را شاکر باش بخاطر اینکه ، هیچ وقت تنها نیستی !
من با اینکه خودم بلند میشوم و روی پای خودم راه میروم
اما.....
همیشه تنهام....
************
مرتضی حاجی آقاجانی
مورخه :95/09/26
شهربابک - کرمان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (29/9/1395),الف . محمدی (29/9/1395),روح انگیز ثبوتی (29/9/1395),ابوالحسن اکبری (29/9/1395),حسین شعیبی (29/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/9/1395),ترنم سرخسی (30/9/1395),مریم مقدسی (1/10/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (4/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 09:41

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب حاجی آقاجانی گرامی@};-
نگاه زیبایی در اثرتان موج می زد و زوایایی جدید از زندگانی.
موفق باشید@};-


نام: روح انگیز ثبوتی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 16:06

جناب حاجی آقا جانی
من داستانک را دوست دارم. چون بیشتر به خاطر سپرده می شود و با تلنگری به یاد می آید. زیبا بود.
موفق باشید"البته بیشتر"


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 00:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
عرض ارادت بی نهایت
خدمت جناب حاجی آقاجانی بزرگ:)

عجب غبار تلخی بود :(
این داستان گفتم و گفت های شما هم داره یه سبک جدید و نو .. میشه برا خودش .. یه جذابیت خاصی داره
خلاصه و مفید و زیبا و .... هر آنچه که باید گفته میشد گفته شد .. و البته با تاثیر پذیری 100 درصد :)
به نظرم اومد .. بین این رد بدل کردن های دیالوگ .. یه جاهایی از متن محاوره شده و یه قسمت های رسمی .. یه خورده توی روان خوانیش مشکل ایجاد کرده .. یه دستی به سر و روی داستان بکشید لطفا :)
خب ایراد هم که گرفتم:D :D حرفی دیگه نمی مونه .. جز دیر به دیر سر زدن شما به داستانک .. ک اون رو هم میذاریم به حساب مشغله زیاد و وقت کم :)
خلاصه اینکه داستانک زیبایی بود

دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- @};- :)


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 آذر 1395 - 00:20

سلام
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.