(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر
***************
نیاز به یک مکان برای زندگی و درآمدی جهت تهیه غذا و پوشاک و... را دارم ، از طرفی تصمیم گرفتم شبانه درس بخوانم ، و وقتی این مشکلات را رفع کردم ،به دنبال هویتم باشم ، لذا ابتدا به ساکن تصمیم گرفتم جاهای مستعد که دارای این پتانسیل هستند تا این نیازهای اولیه من را پوشش دهند را شناسایی کنم ، برای اولین بار بود که تو زندگیم اینقدر فکر کرده بودم و داشتم یک الگوریتم مهم و برنامه ریزی شده با افقی سخت و آینده ای جانفرسا برای خودم ترسیم میکردم
لذا از نظر موقعیت و مکان یابی تصمیم گرفتم متمرکز بشم روی ساختمانهای که در حال ساخت بودن و گفتم اینها گزینه های خوبی هستند که باعث میشه هم محلی برای سکونت و استراحت داشته باشم و هم شب ها میتوانم درس بخوانم ، ناگفته نماند از موقعی که از خانه خارج شده بودم گریه امانم را بریده بود ، البته نه از جهت دردی که از پروازم حادث شده بود بلکه از این جهت که تو اون سن و سال که داشتم ، احساس بی کسی و تنهایی را داشتم تجربه میکردم و خودمو مثل یک سرمایه گذار میدانستم که تو یک قمار تمام دارایی خودش رو باخته و چیزی برای از دست دادن نداره ، برای همین چاره ای جز تلاش کردن نداشتم تا خودم رو پیدا کنم ، و باورم شده بود که بچه ی این خانواده نیستم ، البته تو این سن و سال تمام این افکار طبیعی بود ، لذا با اینکه باران اشکام تمامی نداشت اما به دنبال خانه ی در حال ساخت بودم که بروم و صحبت کنم... ناخودآگاه چشمم به ماشین پدرم افتاد ، هیچ وقت از دیدن پیکان سفید یخچالی اینقدر خوشحال نشده بودم ، اما خودمو پشت ستون سیمانی چراغ برق قایم کردم و چون ببری زخمی با نگاهم ماشین پدرم را تعقیب کردم ، چند بار از راسته بلوار رد شدن و هر دفعه من خودمو چون آفتاب پرست استتار کردم ، در یکی از این موضع گیری ها استراتژیک برادر کوچکم که چهار سال بیشتر نداشت و منو "موتدا "صدا میکرد به جای مرتضی منو شناسایی کرد و منو فروخت و محل اختفای منو لو داد ، من هم از خدا خواسته هیچ تلاشی برای فرار از موقعیت که داشتم نکردم و بی هیچ مقاومتی خودمو تسلیم کردم ،انگار دوست داشتم این اسارت را و حس مهربانی که در صورت برادرهام موج میزد باعث شد ذهنم از هرگونه تصور جنگ و نبرد خارج بشه و فکر کنم ازاد هستم برای همین این حس خوشایند بود برام ، تو ماشین که نشستم داماد بزرگمون که پشت فرمون بود شروع کرد به صحبت که مرتضی رفتیم خونه بابا خیلی از دست عصبانیه ، هرچی شرط و شروط گذاشتن بدون هیچ چون و چرایی میپذیری ، و قطعنامه را امضا میکنی و داداش بزرگم که جلو بغل راننده نشسته بود برگشت و رو به من کرد و گفت جام زهر رو می نوشی و دامادمون با خنده ادامه داد و گفت: این جام شوکران را با عشق سر میکشی ، اعتراف کنم خیلی خوشحال بودم از اینکه داداش کوچکم منو فروخت و لو داد ، یا به تعبیری منو پیدا کرد... داداش بزرگم و دامادمون خیلی تاکید داشتند و سفارش کردن در صحن بین الملی حیاط خونه مون فقط شنونده باشم و هر انچه پدرم گفت بی بهانه بپذیرم و اظهار ندامت و پشیمان کنم و بابت تمام حرفا و عکس العمل هام عذرخواهی کنم هم از پدرم و هم کل خانواده ... من هم پذیرفتم ، نزدیکای خونه که رسیدیم دامادمون گفت مرتضی رسیدیم در خونه تو پشت در می مونی تا ما بابا رو ارام کنیم بعد اشاره کردیم وارد حیاط میشی... من هم با اشاره سر مهر تایید زدم ، اخه انقدر گریه کرده بودم که تارهای صوتیم توان ارتعاش و تولید صدا رو نداشتند ، رسیدیم در خونه من طبق هماهنگی انجام گرفته پشت درب بدون صدا و کاملا سایلنت ایستادم ، یک لحظه هنگ کردم ، فکر کردم آدرس رو اشتباه آمدیم برای همین دقیق تر به رنگ در و پلاک خونه و نمای ساختمان نگاه کردم ، نه درست خونه خودمون بود ، این احساس وقتی در من متبلور شد که صدای اون طرف در رو شنیدم ، صدای بغض آلود و داغون یک مرد بود که از انطرف حیاط می آمد که همچون مرغ سر کنده بالا و پایین می پرید و خودشو آماج سرزنش و ملامت قرار داده بود اینقدر داغون و بی تاب بود که اجازه نداد دامادمون حرف بزنه و توضیحی بده ، وای نمیتونید تصور کنید چقدر خوشحال بودم ، این پدر منه ، پدری که باعث پرواز و سقوط من به کف صحن حیاط شده بود ، پدری که به من گفت من فرزند او نیستم ، حال مثل اسپند رو آتیش داره بالا و پایین میپره ، خیلی خیلی مسرور بودم و تو رویاهام داشتم چه تصوراتی رو نقاشی میکردم و با خود گفتم تمام حقوق حقه خودم رو در صحن حیاط مطالبه میکنم اول باید قول بده اون موتور گازی خوشگله که قبلا بهش نشون دادم برایم بخره دوم یک توپ فوتبال و کفش فوتبال اونم مارک آدیداس برام بگیره بعد ناراحت نشه و اجازه بده من درازکشیده فوتبال رو نگاه کنم ، بعد تو خونه برای نوشتن تکالیف مدرسه حق "وتو" به من بده که میز کوچیک تحریر رو من استفاده کنم ، و ابجی کوچیکم حقی نداشته باشه از ان استفاده کنه تا زمانی که من کار دارم... تو این احوالات و بررسی حقوق حقه خودم بودم که دامادمون مرا صدا کرد که بیام تو ، نفس عمیقی کشیدم و لبخندی رو لبام نشاندم و سینه ام رو کمی جلو اوردم و وارد حیاط شدم ، همین که وارد شدم اگر داداش بزرگم نبود اولین حقوق حقه خودم رو چنان دریافت میکردم که در تاریخ تربیت فرزندان بصورت رسمی ثبت میشد ، یکدفعه دیدم 360 درجه داستان فرق کرد، بهت زده و مات و مبهوت بودم ، اون لبخند داشت سبب امضای اخر در وصول حقوق حقه من میشد ، تازه داستان شروع شد و پدرم چنان داد و بیدادی راه انداخت بیا ببین که این فلان فلان شده رو کی آورده اینجا ، من نون مفت ندارم بدم به بچه ی بی ادب و بی شعور ، بعد گفت گمشو برو بیرون ...چرا اینو اوردید خونه... اگر مادرم و دامادمون و داداش بزرگم وساطت نمیکردن که کوتاه بیاد بابام معلوم نبود چه به سرم میومد ، گیج و منگ و حاج و واج مانده بودم ، تو رفتار پدر پشت درب و پدر داخل حیاط ، فقط نگاهش کردم و مثل یک ادمی که لال مادر زاده خشکم زده بود ، در همون حالت چشمای قرمزش بدجور تابلو شده بود از بس اشک ریخته بود ، در انتها مجبور شدم کف حیاط سجده کنم و با بینی روی موزائیک ها خط و نشان بکشم و یک علامت بگذارم با اینکار به نوعی تعهدی رو ، روی موزائیک صحن حیاط به یادگار حکاکی میکردم و انگار یک تعهد کتبی رو امضا کرده بودم که دیگه مشابه این رفتار غلط رو انجام ندم ، همین که خم شدم و میخواستم خط و نشون رو با بینی بکشم متحیر ماندم ... کف حیاط پر شده بود از ته سیگار "تیر" انگار از اسمان فقط "تیر" باریده بود ، پدرم عادت داشت در یک روز یک بسته سیگار بکشد اما انگار تو این دوساعت کار یک روز سیگار کشیدن رو کنترات انجام داده بود ، اون روز این دوگانگی شخصیت پدرم رو درست درک نکردم اما حال که خودم پدر شدم ، عشق و علاقه او رو نسبت به خودم و خواهر و برادرام بصورت کامل احساس و لمس کردم
(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر
روحت شاد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حاجی اقاجانی (22/1/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (24/1/1397),مجتبی صمدیار (25/1/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.