داستان تولد یا توجه

داستان تولد یا توجه
*******************
امروز هم یک روز عادیه
با این تفاوت
که 46 سال قبل تو به دنیا اومدی
اره من به دنیا اومدم
مگر اتفاق خاصی بوده ، هااان
این مصیبت برای والدینت خاص بوده ، اونم 46 سال پیش ، خب حالا یادشون رفت تبریک بگن ، خیلی تو این سالها خاطره خوش گذاشتی براشون ، از اول براشون اذیت داشتی از دوران بارداری و تولد و دندون در اوردن و تب و مریضی و بی خوابی تا نوجوانی و جوانی و ....
بابا چی فکر و خیالی با خودت کردی
یکنفر به جمعیت کره زمین اضافه شده ، حالا چه پر توقع انگار یک شخصیت ورزشی یا سیاسی و یا رهبر پا به دنیا گذاشته که توقع داری همه روز تولدتو یاد داشته باشند بابا الان کسی روز تولد نیوتن و ابن سینا یا ابوریحان و حافظ یا در عصر معاصر بخوام مثال بزنم فروغ یا تختی یا چمران و سلیمانی رو یادش نیست
تاریخ مصرف تو خیلی وقته منقضی شده تقصیر تو نیست این واقعیت زندگیه مردم عادیه ، چون مردم عادی وقت ندارند که صرف این فکرا بکنند چون غم نان دارند ، درد بی پولی دارند و عرق شرم برای آنها یعنی زنده زنده دفن شدن
بعد هی تو به دنبال توجه هستی خبر نداری که از همان ابتدا خلقت تو انی به حال خود رها نشدی و کانون توجه بودی
امدنت باعث شد یکی به گرفتارهای خدا اضافه بشه حالا اون طفلک باید تمام کائنات را بسیج کنه ، تا برای تو اکسیژن و غذا و پوشاک و شیر و ... درست کنه و هی وسیله و اسباب رشد و سلامتی و محبت و عشق و حال و شغل و ازدواج و .... تو رو فراهم کنه
دم به دقیقه از راه راست خارج میشی و به بیراهه میری هی دست تو رو میگیره و میبخشه و تو رو به راه راست میاره و هی تو ناسپاسی میکنی و ویراج میری بهت رزق و روزی میده ، ناشکیبی میکنی موقع گرفتاری ها به فریادت میرسه ، عاشقته ، دوست داره از رگ گردن بهت نزدیکتره هرچی تو اعماق دلت میگذره میدونه محرم رازهاته و ....
باهت رفیقه ، بهت گوش میده ، هر روز با تولد خورشید به تو یک حیات دیگه و یک فرصت دیگه میده که باهش حال کنی ، عشق کنی و حرف بزنی و درد دل کنی و دعوا کنی و...
کسی که در عین اینکه تمام عالم میبینه اما کانون توجهش تویی
بعد تو او رو نمیبینی
چقدر بیمعرفتی
حالا حالت گرفته که یک روز تو روزای که خدا بهت حق زندگی داده و 46 سال این حق رو برای تو روا دونسته ، بعد تو ناراحتی که چرا کسی از اطرافیانت بهت تبریک نگفته
بابا دستمریزاد ، دمت گرم او هر روز بی منت بی ریا بی چشمداشت بهت داره حال میده ، ول کن این ادما رو بچسب به خودش که تو از ذات خودشی دو قدم نزدیک پنجره دلت شو و باز کن دریچه دلتو و باهش حرف بزن ، حرفای از جنس خودت با زبان بی ریا
شک نکن که همشو میفهمه و خوشحال میشه و ندا میده به ملائک میگه برای همین میگم اشرف مخلوقاته
اگر سیمت وصل شد با اون بالایی نیاز به توجه کسی نداری چون خودت میشی کانون توجه
ممنون که 46 سال هوامو داشتی دمت گرم رفیق قدیمی از این به بعد هم میدونم هوامو داری


"من چون تویی دارم که تو چون خود نداری"
*********
مرتضی حاجی آقاجانی
ساعت : 02:10 بامداد مورخه 99/11/20
مشهد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (5/12/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (7/12/1399),مرتضی حاجی اقاجانی (9/12/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.