میم مثلِ ... ( 250 کلمه )

زنِ جوان جلوتر از همسرش وآرد خانه شد . می خواست خبر باردار شدنش را پس از ده سال انتظار به پدر و مادرش بدهد ؛ اما وقتی فهمید مادرش هم باردار است با شادی که در آن تعجب آمیخته بود ، به صورتِ خود زد . مادر سرخ شده بود . زنِ جوان ، مادرِ خود را بوسید و به شوهرش خبر داد . مرد به کنایه گفت : دود از کنده بلند میشه ! ...
پدر با خنده گفت : مگه زنم چند سالشه ؟ ، تازه 55 سالش شده ...

*****

پس از وضع حمل ، ساعتی گذشت . زنِ جوان به آرامی چشم ها را گشود . سرش درد می کرد ؛ اما سبک شده بود . ولی خط افقی سوزناکی را زیر شکم حس می کرد . وقتی فرزندش را دید آرام گرفت . حالِ مادر و برادرِ نو رسیده را از پدر و همسرش پرسید .
پدر گفت : حال مادرت خوبه دخترم ، تنِ بچت سلامت . یه مرد بین زن و بچش نباید تردید کنه .
زن سکوت کرد ، سپس گفت : هوای مامان رو داشته باشید ، نذارید غصه بخوره ! ... در این هنگام بچه گریست ، هر دو مرد بیرون رفتند . زن با لرزش دکمه ها را یکی پس از دیگری باز می کرد ؛ اما حسِ خوبی داشت . وقتی بچه شروع به مکیدن کرد ؛ مو به احترام مهرِ مادری بر بدنِ زن ایستاد . رود بر گونه های تپه مانندش سرازیر شد . نوزاد را بیشتر به خود می چسباند ؛ انگار می خواست او را در خود حل کند .
هر دو مرد وآرد اتاق مادر شدند . مردِ جوان دست مادر را بوسید ، گفت : هیچ وقت نمی تونم محبتتون رو جبران کنم !
مادر گفت : هیچ وقت به دخترم حقیقت رو نگو ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (30/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1395),لیلا حسن زاده (31/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (31/3/1395),سحر ذاکری (31/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (31/3/1395),سعید پرمشکانی زاده (31/3/1395),آزاده اسلامی (31/3/1395),بهروزعامری (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),رضا فرازمند (31/3/1395),ناریا جاوید هودانلو (31/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (31/3/1395),فاطمه مددی (31/3/1395),فرزانه رازي (31/3/1395),فرزانه رازي (31/3/1395),ح شریفی (1/4/1395),م.ماندگار (1/4/1395),حامد نوذری (1/4/1395),شهره کبودوندپور (1/4/1395), ک جعفری (1/4/1395),محسن نيرومند (1/4/1395),زهرا بانو (1/4/1395),بهروز علی پور (2/4/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),سعید پرمشکانی زاده (2/4/1395),سید رسول مصطفوی (3/4/1395), فیلوسوفیا (3/4/1395),سعید پرمشکانی زاده (3/4/1395),تینا قدسی (5/4/1395),شيدا سهرابى (6/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (7/4/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (8/4/1395),ح شریفی (13/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (15/4/1395), زینب ارونی (16/4/1395),اميرمحمد نائيجيان (28/4/1395),مهدی دارویی (28/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (3/6/1395),غزل سادات پورنسایی (16/7/1395),همایون به آیین (14/10/1395),همایون به آیین (3/2/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 00:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
جای من محفظ بمونه تا بیام دوباره :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 17:13

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم سروستانی
خیالتون راحت :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 19:59

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام مجدد
عرض ارادت بی نهایت به آقای شریفی بزرگ:)
میم مثل مهر مادر
این دفعه دیگه کلمه ها رو نشمردم .. آخه کی 250 تا کلمه می شماره .. ولی مطمئنم اینقدر ک خودتون سخت گیری کردین دقیق دقیق همون 250 تا هست :D :)
من یه چیزی بگم تا لال از دنیا نرفتم.. مگه توی سن 55 سالگی هم میشه بچه به دنیا اورد ؟:"> من بعید میدونم ..مگر اینکه یه قضیه غیر طبیعی توی کار باشه :-/
دیشب ک خوندمش .. یه سوال توی ذهنم جرقه زد ..البته بهتره بگم یه شیطنت:D .. گفتم برم یه خورده روحانی محل رو سوال پیچ کنم ..توی ماه رمضونی حال و احوالش عوض بشه..میخواستم برم سوال بپرسم اگه مادر و دختر هر دو به بچه شیر بدن احکام شرعیش چی میشه :D :D .. اومدم دیدم استاد باران دوست هم براشون سوال پیش اومده .. این تلکیف بچه های اینطوری چی میشه آخرش .. نسبت ها به هم میریزه آخه .. دوستی داشتم ک با خاله اش مدرسه می اومد با اختلاف سنی 2 ماه .. ولی من میگم بعیده هر دوتا توی یه روز بچه به دنیا بیارن .. مگر اینکه زیاد منطقی فک نکنیم
خدا نکنه من به یه داستانی پیله کنم ..به قول یکی از دوستان سایت ..داستانت رو بخون برو دیگه ..چرا این همه ایراد میگیری و وراجی میکنی
غافلگیری داستان خیلی بود ... فضا سازی داستان هم خیلی خوب بود مخصوصا قسمت دوم داستان...یه چیزی هم ک خیلی توی چشم بود و داستان رو خاص کرده بود..استفاده از کلمه ها و تشبیه هایی بود ک خیلی زیبا و هنرمندانه نوشته بودید و صریحا یه سری حس ها رو به خواننده منتقل نمی کرد..وخیلی جالب ذهن خواننده به منظور اصلی وصل میکرد ..مخصوصا اونجایی ک میگه رود بر گونه های تپه مانندش سرازیر شد ..تعبیر بسیار زیبایی بود و دیگه اینکه من فک میکنم شما داستان رو با روان نویس نوشته بودید
کلا عالی بود .. همه چیز در حد عالی و خیلی خوب @};- @};- @};- :)
دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 00:40

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد بر خانم سروستانی
خدا رو شکر آبروداری کردید و نشمردید ;)
ان شاءالله عمر با عزتی داشته باشید . خُب نمیشه گفته بله حتماً باردار میشن ، اما به دور از انتشار نیست ، در واقع داستان دروغی ست که باید باورش کرد . اما نه دروغ هندی :D ، اون دیگه یه چیز دیگه ست :) ، یک دروغ منطقی و خارج از عقل نباید باشه . شاید باشند چنین مادرانی در سنین بزرگ مادر شدند . نمونه ی آن در تاریخ بود . همسر حضرت ابراهیم و حضت ذکریا ( علیهم السلام ) .
آخه چرا حاج آقا رو حرص می دید :) ، خُب میشه اینطور تصور کرد ، اگر مادری فرزندش رو به دخترش بده ، عملاً خواهر میشه مادر رضاعی و از اون بگمانم ارث بگیره ، ولی نمیتونه با دختر های که بهش محرم هستند ازدواج کنه و این وظیفه ی بستگانه که بهش بگن . در کل بنظرم اشکالی نداره :)
بانو همین گیردادن ها خودش به داستان ابهت می دهد ، می دانید چرا چون کاری می کند نویسنده بار بعد حواس جمع داستان بنویسد ، هنوز نقدتون رو فراموش نکردم ، در داستان ( وبلاگ ) دارم از اون موضوع تبعیت می کنم .
تعریف شما از داست بنده باعث دلگرمی است و بنده را خوشحال می کنم . اتفاقاً با روان نویس از نوع خودکار نوشتم:D ،
از اینکه هستید و نظر می گذارید خیلی خوشحالم
موفق باشید و همیشه پیروز @};- @};- @};- @};- @};-


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 06:39

سلام استاد شریفی؛ داستان خیلی خوبی بود، بدون کمترین حشو اطناب، همواره نویسا باشید، تقدیم قلم سبزتون، @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 00:59

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانو حسن زاده گرامی
تشکر بزرگوار ، بنده شاگرد هستم و استادی در مقام بنده نیست
از حضورتان خیلی خوشحالم و همینطور نظری که درج کردید.
برای شما بهترین ها را آرزو میکنم
موفق باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 10:59

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلامممممم استاد شریفی بزرگوار:)
خیلییییییی عالی بود،لذت بردم
من جز طرفدارای سفت و سخت مامان بزرگای باردارم:D
دمش گرم...واقعا دم مادرش گرم که مادریش رو نشون داد،فداکاری میخواد،فداکاری که فقط از یک مادر برمیاد،یه مادر بااحساس،داستان که تموم شد،گریه کردم،خیلی بااحساس نوشتید،ممنونم از قلم زیباتون
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 17:16

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم دخت ایمن
خوش آمدید .
خیلی ستمه یا مادر بزرگ مادر بشه :)
از اینکه حضور پیدا کردید خیلی متشکرم . و از اینکه احساسات شما را برانگیختم و اشک جاری شد پورش می طلبم .
مادر و پدر هر دو نعمت بزرگی هستند
موفق باشید و همیشه موید @};- @};-


نام: سعید پرمشکانی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 12:31

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده درود
من متوجه محبت زن مسن تر نشدم .


@سعید پرمشکانی زاده توسط سعید پرمشکانی زاده Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 12:34

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده آها...شدم الان. البته با حدس و گمان که اینو دوست دارم. حظش را هم بردم نویسا مانید@};-


@سعید پرمشکانی زاده توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 17:25

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای برمشکانی زاده
آخه چرا با حدس و گمان ، فکر می کردم داستان واضح بود . بی شک چیدمان کلمات در داستان ضعیف بود .
از حضورتان متشکرم بزرگوار @};- @};-


@ح شریفی توسط سعید پرمشکانی زاده Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 14:26

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده درود ، همه چیز سر جاشه.
کم دقت شدم من.
:">


@سعید پرمشکانی زاده توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 15:30

نمایش مشخصات ح شریفی اختیار دارید بزرگوار
@};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 14:12

نمایش مشخصات بهروزعامری درود برشما گرامی

نکته بسیار بکر و جالبی بود

واقعا لذت بردم



@};- @};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 17:25

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر استاد عامری
شما لطف دارید
از حضورتان متشکرم @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 15:16

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر جناب شریفی گرامی

داستان زیبا و غمگینی بود . نوشتن از مادر و مهر بی کرانش همیشه ارزشمند و پر بهاست .

غافلگیری داستان رو دوست داشتم . مثل یک تلنگر تگان دهنده بود .

ممنون برای نوشتن این داستان خوب .

شاد و پیروز باشید.

@};-


@الف.اندیشه توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 00:17

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم اندیشه
تشکر از حضورتون
بله همینطور که گفتید ، مهرمادری چیزی نیست که بشه با تشکر یا نوشتن از آن قدردانی کرد
خوشحالم که داستان را دوست داشتید
موفق باشید و موید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 16:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب آقای شریفی عزیز
عرض ادب و ارادت
داستان خیلی عالی بود . و در یک حجم کم خیلی خوب تصاویر لازم برای انتقال مفاهیم را ساخته بودید .
فقط حالا موندم تو کف ارتباطات خانوادگی . پسرش میشه برادرش و بعد اگر یه روزی اون پسر بچه دار شد . نوه ی خودش میشه نوه و نبیره ی مادرش و خودش میشه عمه و مادر بزرگش و ..............
اووووف دیوونه میشه آدم
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 00:23

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب باران دوست دوست داشتنی
از اینکه حضور پیدا کردید و بنده و داستان را مورد تشویق قرار دادید خوشحالم . ممنون از حضورتون و درج نظر زیباتون
ارتباط خانوادگی رو خوب اومدید ، هیچی دیگه این نوع برادرها دو تا مادر دارن ، از جفتشون ارث میگیرن :) ، دمِ خلقت خدا گرم که اگه بخوادبپیچونه می پیچونه :) .
آقای باران دوست از اینکه حضور دارید خیلی خوشحالم
شاد باشید و موفق @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 16:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

بالاخره سفارش مسولان امر اثر کردورشد منفی جمعیت منتفی گردید

مادر بزرگ هم درسن 55 سالگی باردارشد

احسنت به این همت.

دست مریزاد

داستان زیبایی بود

@};- @};-


@رضا فرازمند توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 00:25

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب دکتر فرازمند نازنین
بله خدا رو شکر جواب داد . :)
درود بر چنین مادربزرگانی
جناب فرازمند حضور شما برای بنده باعث خوشحالی ست
موفق و پیروز باشید @};- @};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 18:51

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام داستان زیبایی بود. لذت بردم


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 00:41

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم کندر شریفی
از حضورتان متشکرم
لطف دارید
موفق باشید@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 22:10

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
جالب بود .
درود بر شما .
پاکدل باشین .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 00:42

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم رازی
ممنونم بزرگوار
حضورت همیشه در داستانک سبز
سبز باشی و همیشه دل شاد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:08

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب شریفی
داستانتون عالی بود
عالی
سبز باشی
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 16:18

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم ماندگار
لطف دارید بزرگوار
از اینکه حضور پیدا کردید متشکرم
موفق باشید @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 13:55

زمین، فرشته کم داشت
خدا مادر را آفرید ...
پا گذاشتن روی دل فقط از الهه ی مهربانی برمی آید!
سلام بر شما جناب شریفی
بسیار بکر و عالی @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 16:27

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم کبودوندپور
مثله همیشه جملاتی که در نظر ها بکار می برید زیبا هستند .
درست می فرمایید .
" زمین، فرشته کم داشت
خدا مادر را آفرید ... "
خدا همه ی مادران حاضر را حفظ کند و از دنیا رفته را بیامرزد
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};-


نام:   ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 19:01

درود بر جناب شريفى



داستان جالب ديگرى از شما خواندم , حالا جداى از چارچوب 250 کلمه ييش بسيار زيبا نوشته بوديد مخصوصا آخرش جالب تموم شد . در جواب نرجسم بايد بگم , بعله ميشه يکى از آشنايان ما مادر و دختر با فاصله ى يکى دو روز وضع حمل کردن !!
طاعات و عباداتتون قبول و درود بر شما .


@ توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 17:59

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر شما بزرگوار عزیز
ای کاش نامتان را نوشته بودید
از حضور و تمجیدتان واقعاً خوشحالم
و ممنون از اینکه نرجس بانو را از ابهام خارج کردید :D ، شوخی بود .
این خواست و قدرت خداوند است .
موفق باشید بزرگوار


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 18:00

نمایش مشخصات ح شریفی و همچنین طاعات و عبادات شما قبول
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 02:28

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای شریفی عزیز و گرامی
نخست شرمنده که من مدتی بود نت نداشتم و دیر حضور رسیدم :">
دوم داستان بسیار عالی بود و شاید خواست خداوند بود که مادر همزمان با دخترش باردار شود و به امتحان کشیده شود
متشکرم از این داستان احساسی و زیبا
لذت بردم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 17:54

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانو بادره
شما هر وقت حضور پیدا بکنید برای بنده افتخار است و لطفاً بنده را خجالت زده نفرمایید :"> ، دشمنتان شرمنده باشد @};-
نظر لطف شما بزرگوار است . ما انسان ها هیچ از حکمت خداوند اطلاع نداریم و تمام کارهای او را با عقل خود سبک و سنگین می کنیم که این از ضعف بشر است .
از اینکه حضور پیدا کردید و نظر با ارزشتان را درج کردید خیلی خیلی خوشحالم
موفق و پیروز باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 01:35

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
من واقعاً معذرت می خوام انگار خیلی دیر رسیدم،باور کنید چند روزی خیلی درگیرم ،خیلی لذت بردم بابا دم شما گرم عالی بود خوشم اومد خیلی با احساس بود،من زیاد جا نخوردم ،دم مادر داستانتون گرم @};-


@سید رسول مصطفوی توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 15:29

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای مصطفوی
اختیار دارید دوست من . برخی مشغله ها خوب هستند و برخی درد دارند . ان شاءالله که مشغله ی شما از نوع خوب باشد
از حضورتان متشکرم
موفق باشید@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 11:23

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب شریفی
جناب بابت تاخیر بنده پوزشم میخوام.
امتحانات مجال نداد بیام دادستانک .
داستانتون هم طنز داشت هم تامل برانگیز انتهاش بسیار زیبا بود.
نه خسته.
همایون باشید@};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 15:08

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم سهرابی
اختیار دارید بزرگوار
ان شاءالله موفق باشید تو امتحانات ، تجربه شده :)
از اینکه حضور پیدا کردید خیلی خوشحالم
موفق و پیروز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 18:21

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب شريفي

من نفهميدم حقيقت ماجرا رو !! ولي به فرستنده دست نزنيد كه مشكل از گيرنده است ! درست مانند گيرنده هاي مرزي ايران كه فوتبال يورو 2016 را نشان نمي دهند !
از ديدارتان خوشوقتم


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ح شریفی Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 16:18

نمایش مشخصات ح شریفی سلام جناب غفاری دوست گرامی
شاید فرستنده ایراد داشت ، اما حقیقت ماجرا اینست که خواهری به لطف مادرش ، مادر شد .
حضورتان برای بنده باعث خوشحالی ست
خوش باشید و موفق


نام: فاطمه   ارسال در یکشنبه 13 تير 1395 - 19:48

یا خدا من اصلا نگرفتم چی شد
همه کامنت هارم خوندم ولی باز بی فایده بود
البته زیبا نوشته بودید مشکل از منه


@فاطمه توسط ح شریفی Members  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 22:20

نمایش مشخصات ح شریفی سلام زیاد غصه نخورید داستان واقعی نیست :)
می تونید نظر جناب باران دوست رو بخونید :)
موفق باشید@};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 18:36

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای شریفی گرامی
اول از همه عید رو به شما و خانواده محترم تبریک عرض میکنم و امیدوارم سرنوشت شما زیبا رقم خورده باشه و همیشه شاد و سلامت باشید
و اما داستان :
اقای شریفی اینکه من بخوام در مورد دو تا زن حامله داستان بنویسم .نیاز به چی داره ؟تحقیق
همانطور که من به عنوان یک زن بخوام شخصیت داستانم یک سرباز باشه باید از رفتن به پادگان و اصطلاحاتی مثل سروان .سرتیپ و ..... سر در بیارم حتی اگر داستان مبهم یا باور پذیر نباشه
داستان شما سورئال نیست که بگی من داستانم تخیلی داستان ما رئل پس باید برای خواننده قابل هضم باشه و قبل از نوشتن نویسنده باید سوالهایی که ممکنه تو ذهن خواننده به وجود بیاد را جوابشو به خودش بده و اگر نتونست جوابی برای سوالهاش داشته باشه قطعا نوشته دچار ضعفه و باید تغییرش بده و لذت نوشتن تو همین گره افکنی هاست
اینکه ایا میشه بچه مادر به دختر داده بشه ؟اصلا توی بیمارستان همچین اجازه ای رو نمیدن
اینکه ایا دو تازن در یک زمان واحد بچشون با هم به دنیا میاد ؟اونهم مادر و دختر ؟؟؟؟؟؟اینکه با این علم و پیشرفت ایا بعد از سونو دختر هم بچش پسر بوده ؟اگر اینطور بوده اشاره ای نشده
زن میتونه تو 55 سالگی هم بچه دار بشه این تو علم خداست و اگر بخواد میشه پس ایرادی به این نیست
هدف شما نشان دادن مهر زیبای مادری از خود گذشتگی مادر بود .
فکر کن این نوشته خودت نیست و بخونش ایا به این نتیجه رسیدی ؟
قطعا نه
[-( [-( [-( [-(
ادامه دارد


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 18:56

نمایش مشخصات زینب ارونی خوب بزارید من از حالات یک زن براتون بگم
زن تا بچشو نبینه هیچ دردی رو احساس نمیکنه میدونید چرا چون دردی غیر قابل تصور را کشیده کترها میگن یک زن موقع زایمان دردی رو تحمل میکنه مساوی با شکسته شدن هفتاد استخوان با هم .شما اگر استخوان انگشتتون بشکنه چه حسی رو دارید حالا هفتاد تا استخوان بدنتون بخواد با هم بشکنه ولی یک زن به عشق دیدن بچش این دردو تحمل میکنه پس درد زیر شکم و سرخی افقی براش معنا نداره که اینجا اشاره ظریفی داشتید به سزارین .زمان شیر دادن به بچه چرا در نوشتن کلمات ************ به خرج میدید ؟تپه و رود فکر میکنی توی داستان تاثیر گذاره ؟
حرف دل تاثیر گذاره واقعیت تاثیر گذاره
زن دستش را کشید روی سینه اش لباسش خیس شده بود با دیدن بچه سرش را بالا گرفت پستانش را فشار داد و خندید
این توصیف نشون میده لباسش خیس شده بود یعنی نوزاد و دیر اوردن .و زن بیصبرانه منتظر شیر دادن به بچه است

و پیشنهادم :
بند اول داستان رو کلا حذف کنید
از بند دوم زنی رو توی بیمارستان به تصویر بکشید که منتظر اوردن بچه اش هست و زنی که کنار تخت زن خوابیده و گریه میکنه ...
پس طرح داستان با دو تا مادر طرف هستیم ...مادری که بچشو از دست داده و نمیدونه و منتظره و مادری که بچش زنده است و شوهرش خبر میده بچه مرده ..در حالی که به خاطر اعتیاد و بچه های زیاد بچه رو به همسر زنی که بچه اش رو از دست داده فروخته ....
این طرح کلی بود که گفتم شما با این طرح هم فسادی که ممکنه توی بیمارستانها باشه به تصویر میکشید مردهایی که به خاطر پول یا اعتیاد بچشونو میفروشن و زنهایی که در هر شرایط عاشق بچههاشون هستند و مهم تر از همه بعد باور پذیر بودن داستان شماست ....
این نظر شخصی بنده بود و نویسنده مختاره فقط از روش بخونه اما چون کار میتونست قوی باشه من نوشتم
با ارزوی بهترینها برای شما
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 19:00

نمایش مشخصات زینب ارونی البته ماجرای رشوه به پرستار مربوطه برای باور پذیر بودن داستان بسیار مهمه


@ زینب ارونی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 22:58

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خدمت خانم ارونی
بنده هم به نوبه ی خود عید را به شما و خانواده ی محترمتان تبریک عرض می کنم و برای شما آرزوی خیر و سعادت دارم
هدف نویسنده از این داستان ، فارغ از اینکه مادر فرشته است و خود را برای فرزند فدا می کند ، هدف این بود که بتوان نشان داد ، خواهر می تواند برای برادر خود هم مادری کند .
درسته در بیمارستان این اجازه داده نمیشه ، اما می توان برخی قوانین را در داستان دستکاری کرد ( که این از واقعیت به دور است ) اما نه آنطور که به شعور مخاطب توهین شود . می توان اینگونه برداشت کرد ، که پدر و مادر واقعی با رئیس بیمارستان حرف زدند . که اجازه بدهد و همینطور تعهد داده باشند ، که فرزندشان را به دخترشان بدهند تا حداقل به او شیر بدهد . و چون خود قیم هستند و آن زن جوان از بستگان درجه 1 است ، این اجازه داده شد .
علت اینکه به ماجرای سونوی ، مادر و دختر اشاره نشده ، در باور نویسنده نیازی نبود . اینکه نویسنده بگوید زن کودک را گرفت و از مادر و برادر نورسیده پرسجو کرد و در نهایت به بچه شیر داد و ... نشان از این حکایت است که سونوی هردو پسر بود . و دلیل دیگر اینکه نویسنده قصد داشت داستان کوتاهی بنویسد و تمام اتفاقات را خلاصه کرد . چون یادم نمی رود شما به من گفتید : مخاطب شما باهوشه :) ... من با این باور جلو رفتم اینکه مخاطب اتفاقات را کنار هم بگذارد و از یک داستان کوتاه برداشت های خاص خود را داشته باشد .
در رابطه با امر وضع حمل بی شک آنچه که گفتید درست است . بنده هم گریزی زدم به سزارین ، می دانید چرا ؟ چون در این فاصله نویسنده قصد داشت ، زن بی هوش باشد و مقدمه چینی برای آوردن برادرش را محیا کند . عملاً مادری که وضع حمل ( طبیعی ) داشته باشد متوجه می شود که فرزندش زنده است یا مُرده .
در رابطه با کلماتی که بیان کردید ( متأسفانه در نظری که گذاشتید به صورت ستاره آمده بود ) . و به نظرم منظور شما همان کلمات ادبی ست . حقیقتش را بخواهید قصدم توصیف لحظه ی شیر دادن و هیجان یک مادر بود .

ادامه دارد


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 22:59

نمایش مشخصات ح شریفی داستان در ابتدا دو صفحه بود . در آن اشاره به این می شود که مادر یا در واقع خواهر پس از 30 سال می فهمد که آن مرد 30 ساله فرزندش نیست بلکه برادرش است . اما نویسنده گمان برد این گونه بنویسد باور پذیرتر است .
بانو ارونی از اینکه تقبل زحمت فرمودید و داستان بنده را نقد کردید و اشتباهاتِ داستان را به بنده گفتیدد سپاسگزارم
یک نقد خوب اعتبار داستان را افزایش می دهد و نقد شما به داستان جان داد .
موفق باشید و همیشه سر سبز@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 23:27

نمایش مشخصات ح شریفی در رابطه با پیشنهادی که دادید . خیلی متشکرم
سعی می کنم در قسمت اصلی داستان را ویرایش کنم . چون دیگر اینجا کار از کار گذشته و می بایست در کارهای بعدی دقت عمل بجا بیاورم
متشکرم@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.