حسرت

به نام خدا
بالاخره به بزرگترین آرزوی دوران کودکی ام رسیدم وجشن تولد هجده سالگی ام را با شکوهی بی نظیر جشن گرفتم و با شور و شوقی بی اندازه رسما دوره ی با طراوت و پر هیجان جوانی را آغاز کردم.
با چنان غرور وتکبری قدم بر زمین می گذاشتم که هرکس نمی دانست گمان می کرد دختر پادشاه هستم ، البته ناگفته نماند خودم را کمتر از دختر پادشاه هم نمی دانستم .
بیش از پیش تشنه ی دیده شدن بودم و از شنیدن تعریف و تمجید های ظاهری و دروغین چنان لذتی می بردم که نگو ونپرس...
کاملا در رویا سیر می کردم و در وهم وخیالات خود به دنبال نیمه ی گمشده ام بودم که بدون شک شاهزاده ای بود زرین کمر با اسبی سپید که تنها در کنار او به سرزمین خوشبختی می رسیدم، اما افسوس که چرخ روزگار همیشه آن گونه که ما می خواهیم نمی چرخد و رویا های من نیز هیچ گاه رنگ واقعیت را به خود نگرفت.
گذری می زنم به بیست و پنج – شش سال پیش ...
آن روزها با توجه به این که رفت وآمد بین فامیل و دوست وآشنا زیاد بود و مردم بیشتر در جریان زندگی هم بودند و شناخت بیشتری از یکدیگرداشتند ، قریب به اتفاق خواستگاران من هم از میان فامیل و در و همسایه بود اما متاسفانه سریال خواستگاری های من پایان خوشی نداشت .
اولین مراسم خواستگاری ام به صورت رسمی برگزار شد، مراسمی که کاملا برای من تازگی داشت و تا کنون چنین مراسمی را تجربه نکرده بودم . احساس عجیبی داشتم ، هم مضطرب بودم و نگران وهم ذوق زده بودم وخوشحال . خواستگارم همسایه ی رو به رویی مان بود، با این که پسر بدی به نظر نمی آمد اما من او را به دلایلی که از نظر خودم کاملا منطقی و قابل قبول بود جواب کردم. اما درآن لحظه به این فکر نکردم که با این کارخود مرتکب چه اشتباهی شدم و دل جوانی را که با هزار امید وآرزو آمده بود به راحتی آب خوردن شکستم بدون آنکه ذره ای خاطرم آزرده شود.
افسوس که آن روزها جوان بودم و خام و بی تجربه و متوجه این مسائل نبودم و مدام به امید موردی بهتر خواستگارانم را رد می کردم، بدون آنکه بدانم به دنبال چه هستم از زندگی چه می خواهم؟
یقینا در این راهی که من در پیش گرفته بودم ، پدر و مادرم هم که افرادی با تجربه بودند و سرد و گرم روزگار را چشیده بودند بی تقصیر نبودند چرا که به درستی راه و چاه را نشانم ندادند و حتی چه بسا گاهی دلسوزی های بی حد و اندازه ی آن ها بود که مرا شیر می کرد تا قاطعانه ومحکم تر جواب "نه" را بگویم .
به راستی چگونه می توان از جوانی که هنوز درس می خواند و یا نه کارمندی ساده است با حقوقی معمولی انتظار داشت که هم خانه داشته باشد و هم ماشین و علاوه بر این ها توانایی فراهم کردن یک زندگی لوکس و شاهانه را برای دختر سوگولی مامان و بابا داشته باشد.
همچون اسبی یاغی و سرکش در مسیر زندگی تاختم اما غافل از این که زمان نیز پا به پای من می تازد و چه بسا تند تر از من...
در دهه ی سوم از عمرم به تازگی کارمند شده بودم و دیگر کارم از هرچیزی برایم مهم ترشده بود و موقعیت اجتماعی ام به من اجازه نمی داد که بخواهم همسری پایین تر از سطح خودم داشته باشم ، بنابراین هر خواستگاری که سطح سواد وموقعیت اجتماعی اش کمتر از من بود حتما رد میشد. از آن جایی که دیگرتحمل مستاجری و با خط اتوبوس سیر کردن را هم در خود نمی دیدم ، علاوه بر شغل و موقعیت اجتماعی خانه و ماشین هم برایم مهم شده بود و کسی که خانه و ماشین نداشت نمی توانست گزینه ی خوبی برای ازدواج باشد.
تیک ...تاک ...تیک ...تاک...
صدای عقربه ی ثانیه شمار ساعت روی دیوار همچون پتکی بود که بر سرم کوبیده می شد و گذر زمان را پیوسته به من یادآوری می کرد. زمان بی وقفه می گذشت و با گذر زمان سن من رفته رفته بیشتر میشد و طروات و شادابی روح وجسمم رفته رفته کمتر ...
این اواخر خانه نشین وگوشه گیر شده بودم والبته حساس و زود رنج وحد الامکان از شرکت در مراسم های خانوادگی خودداری می کردم تا مجبور به تحمل نگاه های سنگین وپچ پچ های اطرافیان نباشم.
در میان اندک پیشنهاد های ازدواجی که داشتم دیگر کمتر کسی پیدا می شد که مجرد باشد و اکثر آنان یا همسران شان را به دلیل تصادف یا بیماری از دست داده بودند و یا این که از هم جدا شده بودند .
آخرین مورد خواستگارم را هرگز فراموش نمیکنم ، پیرمرد 65 ساله ای بود صاحب عروس و داماد و همین طور نوه...
آن جا بود که تمام غرورم شکسته شد و متوجه شدم که چطور سرمایه ی زندگی ام ، جوانی ام ، را که جزء قشنگ ترین و بهترین لحظات عمرم بود فدای غرور و توقعات بی جای خودم کردم .
سرانجام از روی ناچاری و فشار تنهایی و سرکوفت های اطرافیان و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تن به ازدواج با پیرمردی دادم که بیست سال از خودم بزرگتر بود ودر واقع پیش از آن که همسر او باشم، نقش پرستارش را داشتم.
از تمام این ها که بگذرم با این موضوع هیچگاه نمیتوانم کنار بیایم ، آرزویی که تبدیل به حسرت شد،
آرزوی مادر شدن و داشتن خانواده ای معمولی مثل همه ی مردم ...
اما در پایان سپاس گذار خداوند هستم که حداقل الان دیگر تنها نیستم و مونس و همدم دارم والبته یک تکیه گاه که در غم و شادی در کنار من است. و خود من هم فردی هستم سرد وگرم روزگار چشیده و با کوله باری از تجربه... .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مریم مقدسی ,سبحان بامداد ,ف. سکوت ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (15/10/1395),ف. سکوت (15/10/1395),حسین شعیبی (15/10/1395),داوود فرخ زاديان (16/10/1395),سبحان بامداد (16/10/1395),زهرابادره (آنا) (16/10/1395),هستی مهربان (20/10/1395),فاطمه رنجبر (21/10/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 23:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما عزیزم
داستان پند آموزی بود با قلم لطیف شما
تعلیق هم داشت و خواننده را تا انتها با خود پیش برد
با آرزوی موفقیت روزافزون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.