شهیر

صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از فوتبال ناامید می شوم و از هر بازی که بازنده آن باشم، تنفر دارم. دوست دارم وقتی بازی می کنم همه ی پاس ها به سمت من باشند و بتوانم با شوت هایم دروازه را سوراخ کنم تا همه یک صدا تشویقم کنند حتی بازیکن های حریفم از بازی ام لذت ببرند. از فوتبال که متنفر می شوم، سراغ درس می روم. شاید خورشید دنیای من در صبح مطالعه و کتاب طلوع کند. آنقدر کتاب ها را ورق می زنم و چشمانم را خیره در آنها می کنم که شاگرد اول های مدارس هم به من حسودی می کنند.
راهنمایی و دبیرستان از ممتازین هستم که اگر اول نشوم بدون تردید شاگرد دوم خواهم بود. هر سال بهمن ماه جوایزی دریافت می کنم که حس قدرت برایم دارند چون خودم را از دانش آموزان دیگر بالاتر می بینم. وقتی برای دریافت هدایا اسمم را پشت بلندگو صدا می کنند، قند توی دلم آب می شود و هنگام دریافت که دیگر در پوست خودم نمی گنجم. نزدیک است به آرزوهایم برسم و نامم در تمام شهر پیچیده شود اما افسوس! دوران دبیرستان را که تمام می کنم دیگر کسی به من اهمیت نمی دهد چون ارزش یک شاگرد اول، داخل مدرسه است. تصمیم می گیرم تا کنکور هم بدرخشم و همه نگاه ها را به سمت خودم تغییر دهم. هیچ چیزی مثل رشته پزشکی من را به شهرت نمی رساند و تمام چیزهایی که از زندگی می خواهم را در این راه به دست خواهم آورد.
سال اول، کنکور شرکت نمی کنم تا یک سال فرجه برای خواندن داشته باشم و در این مدت از هفت صبح به کتابخانه می روم و غروب برمی گردم. خوب می دانم که راه قبولی در کنکور پزشکی چگونه است. شش ماه بکوب می خوانم و روز و شب را به هم می دوزم چون شب ها هم گاهی تا صبح بیدار می مانم. خانواده نگران هستند که با این فشار درسی، کاری دست خودم ندهم که حدسشان درست است و چشمانم آسیب می بینند و مجبور می شوم تا عینک بزنم. وقتی با عینک بیرون می روم برخی دوستان یا آشنایان با دید تمسخرآمیز نگاهم می کنند و حس بدی را برایم ایجاد می کنند شبیه حس بازنده ها. شاید با عینک قیافه ام مسخره و مضحک شده است. یک روز که تحمل نگاه های آنها را ندارم و از خانه بیرون نمی روم و ترجیح می دهم بیشتر در خانه بمانم. ارتباطم را با دنیای بیرون قطع می کنم و در خانه روز و شب درس می خوانم.
برای اینکه از بیرون رفتن بی نیاز شوم، با فضای مجازی ارتباط بیشتری برقرار می کنم. ابتدا روزی یک یا دوساعت ولی کم کم بیشتر اوقات آنلاین هستم. عکس پروفایلم را انسانی گذاشته ام که از بالای کوه به شهر نگاه می کند و کسی تا به حال عکسی از من در اینستاگرام یا تلگرام ندیده است. در یکی از گروه های چت با دختری آشنا می شوم به نام سارا که بیشتر اوقات با هم چت می کنیم. سارا هم چون سطح سواد من از بقیه بیشتر است خیلی برایم احترام قائل است و هندوانه ها که زیر بغلم می گذارد. یکبار صبح که تازه آنلاین می شوم، در پیام های خصوصی می بینم که از طرف سارا برایم پیام فرستاده شده است: سلام، خوبی؟ چقدر دیر آنلاین میشی؟ یه سوال درسی داشتم...
جوابش را می دهم و همین پیام آغاز آشنایی جدی من و سارا می شود. دختر مهربانی است و بیشتر اوقات با هم چت می کنیم. سارا مجبورم می کند تا عکس یهویی از خودم برایش بفرستم. تمایلی ندارم ولی از طرفی نمی خواهم تا از دستم ناراحت شود و تنها هم صحبتم را از دست بدهم. عکسی رسمی از خودم می گیرم و با کمی افکت های گوشی آن را تنظیم می کنم و به طوری می فرستم که بعد از دیدنش، حذف شود. عکس را که می فرستم، دو تیک می خورد. کنجکاوم تا ببینم نظرش در مورد چهره ام چیست؟ چهره ی آدمی ضعیف و مسخره! ناگهان پیامی می آید که: تیریپ بچه مثبتا رو داری! قیافت که خوبه پس چرا نمیذاریش پروفایلت!
دنبال آینه می روم و خودم را با دقت در آن نگاه می کنم و می گویم: «سارا بدم نمیگه، قیافم کُپه بچه مثبتاس.» همان عکس را دوباره با گوشی افکت بیشتری می کنم و به عنوان پروفایلم می گذارم. وقتی سارا از چهره ام تعریف می کند دوباره هوای بیرون رفتن می کنم و چرخ زدن در پاساژ و بوتیک ها. هر روز با هم صحبت می کنیم و محرم اسرار همدیگر هستیم. خانواده ی پولداری دارد و پدر و مادرش هر دو کارمند هستند. او هم از تنهایی به چت کردن روی آورده ولی چون دختر آبروداری است با هر کسی چت نمی کند و فقط با من صحبت می کند. یکدفعه سارا پیشنهاد می دهد تا کافی شاپ برویم و حضوری با هم حرف بزنیم. استرس دارم که اگر کسی ما را با هم ببیند، چه خواهد شد اما جا نمی زنم و به کافی شاپ می روم تا آدم ترسویی نباشم.
ملاقات حضوری بهتر از چت کردن است پس آن را بیشتر و بیشتر می کنیم تا جایی که من می شوم مجنون و لو هم لیلی. مثل گذشته حوصله درس خواندن ندارم و بیشتر اوقات را با چت یا ملاقات حضوری و یا خرید هدیه برای عشقم می گذرانم. زمان کنکور می رسد ولی چون آمادگی ندارم، رد می شوم. با خودم فکر می کنم تازه اگر کنکور را بدهم چه فایده! سال ها باید درس بخوانم و تا آن موقع دیگر سارا را هم ازدواج کرده و از دستم می رود. باید کار پیدا کنم و پول دربیاورم. سارا هم از تصمیمم خوشحال می شود چون او هم مثل من از تنهایی خسته شده است. کار مناسب پیدا نمی شوند و بیشتر کارها حمالی یا پادویی است. چاره ای نیست، یکی را انتخاب می کنم و مشغول می شوم. ماجرای سارا را هم با خانواده مطرح می کنم و آنها هم چون می بینند حالم از قبل بهتر شده است، قبول می کنند. خانواده ی سارا خیلی از نظر مالی متمول هستند و پدر و مادرش با ازدواج من با دخترشان مخالفت می کند و بهانه شغل آزاد را می آورند.
با اصرار سارا، خانواده اش راضی می شوند و من و او بعد از سختی های بسیار زندگی ساده را با یک خانه اجاره ای و کلی قرض و وام شروع می کنیم. اوایل خوب است اما کمی که جلوتر می رویم و هیجاناتمان کمتر می شود، مشکلات سر باز می کنند. فقر و نداری برای سارا که عمری در رفاه و امکانات بوده، راحت نیست و روز به روز غر زدن هایش بیشتر می شوند تا یک روز که می بینم رفته و تقاضای طلاق داده است. قلبم می شکند و می فهمم عشق بدون پول یعنی کشک. مال و منالی برای پرداخت مهریه ونفقه ندارم پس آن مجبور می شوم توافقی جدا شوم. بعد از رفتن سارا دیگر حوصله ازدواج ندارم چون آتش جفایش انگیزه ای برای ازدواج مجددم نگذاشت. نمی دانم شاید هم حق داشت که برود، چه کسی می تواند بدبختی و فقر را تحمل کند. آن هم سارا دختری که در ناز و نعمت بزرگ شده بود حتی اگر خودش هم راضی می شد خانواده اش دیگر اجازه نمی دادند.
سنم بالا رفته و دیگر حوصله درس خواندن ندارم. شغل بدی هم دارم که حتی نمی توانم به دوستانم آن را راحت بگویم برخلاف آنها که پزشک شدند و زندگی های رویایی دارند. یاد دوران نوجوانی ام می افتم که می خواستم یک روز شهیر عالم شود ولی نمی دانم چرا برعکسش فقط باعث خجالت خانواده و دوستانم شدم. همین طور زندگی را با آه و افسوس می گذراندم تا اینکه یک روز به آرزوی دیرینه ام می رسم. هر جایی که می روم، نامم زودتر از خودم آنجاست و مردم شهر از من صحبت می کنند. در یکی از کوچه ها جلو می روم و به کاغذی که اسمم روی آن با خط خوانا نوشته شده است، خیره می شوم؛ «آگهی ترحیم!»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (21/11/1398),طراوت چراغی (21/11/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (21/11/1398),ابوالحسن اکبری (22/11/1398),علی دوستمن (24/11/1398),حسن ایمانی (24/11/1398),طراوت چراغی (24/11/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 بهمن 1398 - 21:14

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود بر جناب آقای جعفری عزیز . خوشحالم که از درد جامعه و مشکلات جوانان می نویسید . موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 22 بهمن 1398 - 21:51

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آقای اکبری عزیز دوست گرانقدر
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان
سلامت و پیروز باشید


نام: علی دوستمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 بهمن 1398 - 00:08

بنام خدا انشالله درزمينه ي اميدواري ولطف خدا هم بنويسيد الان چيزي که بشدت جامعه مانياز دارد روحيه اميد ،اتکال به خداوند ونشاط روحي است


@علی دوستمن توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 25 بهمن 1398 - 09:10

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام آقای دوستمن
ممنون از نظرتان.
دادن امید می بایست بر مبنای حقیقت باشد و امید واهی دادن را نمی پسندم.
بله امید به خدا همیشه جاری است و در آن شکی نیست.
اما بنابر گفته رسول خدا (ص) نجات در راستگویی است و هیچ چیز مانند صداقت و درستی باعث سربلندی نخواهد شد.
من هم سعی می کنم اساس تمام نوشته هایم صداقت باشد و البته اعتقاد به امید الهی نیز دارم و هر جا روزنه ای از امید باشد، به آن اشاره خواهم داشت.
موفق باشید


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 17:53

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر حمید عزیزم... نوع نوشتار شما در توصیف شرایط و سیر ماجرا، خیلی قدرتمند است. این نشان می دهد که قصه حسابی در ذهن شما پرورانده شده است. یکی از خصوصیات مهم در خلق داستان، پرورش آن در فضای ذهن است... احسنت بر تو عزیزم
حسن ایمانی


@حسن ایمانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 25 بهمن 1398 - 09:14

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام حسن جان
ممنون از حضور و نظر خوبت.
خیلی از نوشته هایم تقریبا با شخصیت خودم سنخیت دارند و همین باعث تسلطم به اجزای مختلف اثر می شود و بنوعی همزاد پنداری رخ می دهد.
با آرزوی سلامتی و موفقیت برای تو دوست خوبم????



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.