گریپ‌فروت

- حمید، امروز نوبتته.
لبخندی تصنعی می‌زنم. کیف قهوه‌ای سوخته‌ام را برمی‌دارم. از بچه‌های اتاق خداحافظی می‌کنم. کلاسم ساعت ۸ صبح شروع می‌شود. ناگزیرم از سرعت. از مقابل حراست خوابگاه می‌گذرم و از خوابگاه بیرون می‌آیم. در این ساعت، انبوه دانشجوها هستند که از خوابگاه به‌سوی دانشگاه گسیل می‌شوند. خوابگاه در مرکز شهر و دانشگاه در حاشیه‌ی آن جا خوش کرده است.
یکی از بچه‌های خوابگاه می‌گفت: آن‌قدر دانشگاه پرت است که وقتی آنجا قبول شدم، فکر کردم که سربازی اعزام شدم.
از لابه‌لای کوچه‌های تنگ و پرازدحام مرکز شهر عبور می‌کنم. کوچه‌هایی که با ساختمان‌های سر به فلک کشیده و ماشین‌های لوکس احاطه شده است.
کوچه‌ها را که از سر می‌گذرانم، وارد پیاده‌رو سنگ‌فرش شده خیابان می‌شوم. بعضی سنگ‌فرش‌ها شکسته و آب فاضلاب داخل آن‌ها جمع شده است. خیابان پر از مراکز تجاری است: بوتیک، مطب‌های شخصی، کافی‌شاپ، لوازم‌آرایشی و ... .
تعدادی دست‌فروش هم پنهان از نگاه مأموران قوی‌هیکل شهرداری بساط کرده‌اند و نیز تعدادی فقیر. یکی از دست‌فروش‌ها، کتاب بساط می‌کند. من همیشه ارزشمندترین کتاب‌ها را با ارزان‌ترین قیمت‌ها در بساط او می‌بینم. او امروز چند کتاب جدید آورده است. یکی از آن‌ها که کتابِ میوه درمانی است به من چشمک می‌زند. وقتم کم است. باید زودتر به کلاس برسم ولی چگونه می‌توانم از کنار کتاب‌هایی که حاصل زحمات و مشقات دانشمندان بزرگ است، به‌راحتی عبور کنم.
دست‌فروش در گوشه‌ی بساطش بروی سنگ‌فرش پیاده‌رو دوزانو نشسته و غرق در کتاب قانون فی الطب ابن‌سینا شده است. کتاب میوه درمانی را برمی‌دارم و فهرستش را رصد می‌کنم. آناناس، موز، کیوی، خرمالو و ... تا به گریپ‌فروت می‌رسم. درباره گریپ‌فروت ذهنیتی ندارم. تا به حال آن را تجربه نکرده‌ام. کتاب را می‌خرم. مثل همیشه قیمتش عالی است: هزار تومان. تقریباً یک‌پنجاهم بهای یک پیراهن اسپورت کِشی.
بعد از خداحافظی از دست‌فروش مهربان، به سمت تاکسی‌ها می‌دوم. اولین تاکسی را سوار می‌شوم. تا رسیدن به دانشگاه، کتاب جدیدم را کمی مطالعه می‌کنم. کنجکاوی درباره گریپ‌فروت مثل خوره ذهنم را می‌خورد. توضیحاتش را می‌خوانم. بارزترین ویژگی‌اش، کاهش فشارخون است. حس می‌کنم مزه‌ی آن ترش باشد. آب دهانم جاری می‌شود. قورتش می‌دهم. تاکسی به دانشگاه می‌رسد. کرایه را می‌پردازم. راننده اخمی به گودی دره‌ی بین دو کوه می‌کند و می‌گوید:
- یه هزار دیگه بدی، دُرُس میشه!
- ببخشید مسیر هر روزم هس. کرایش همینه ها.
- الان کله صُبه... کرایه دوبرابره، افتاد؟!
- ولی من اینو تا حالا نشنیدم.
-تو نشنیدی، من باید ضرر کنم.
حرف زور می‌زند ولی برای من که یک دانشجوی غریب در شهر هستم، گزینه‌ای جز تسلیم وجود ندارد. در این شهر شلوغ، کسی را ندارم و نمی‌شناسم تا حامی‌ام باشد. اگر خدای نکرده پایم به کلانتری باز شود، تاوانش را فقط پدر و مادرم می‌دهند. آن‌ها به اندازه کافی مشکلات و مصائب دارند. پول زور را می‌دهم. گاهی انسان ناگزیر است به ناگزیرها. مسیرم را از سر می‌گیرم. سردیس یکی از مشاهیر که در مقابل دانشگاه نصب شده، لحظه‌ای التیامم می‌بخشد. از مقابل حراست ورودی دانشگاه می‌گذرم. آن‌ها زیر چشمی، نگاهی به من می‌اندازند. دکمه‌های پیراهنم را کنترل می‌کنم و وارد دانشگاه می‌شوم. قلبم تند تند می‌زند. عرق پیشانی‌ام جاری می‌شود.
به ساعت گوشی ساده‌ام که باطری‌اش تند تند شارژ خالی می‌کند، نگاهی می‌اندازم. پنج دقیقه بیشتر تا هشت باقی نمانده است. شروع به دویدن می‌کنم. نمی‌دانم چرا هر چه می‌دوم، نمی‌رسم. انگار هر چه بیشتر تقلا می‌کنم، بیشتر دور می‌شوم. حالت عجیبی است. از لابه‌لای صدها نفر دانشجو لول می‌خورم تا خودم را به کلاس می‌رسانم.
استاد سر کلاس نشسته است. هر کسی که بعد از او بیاید، غیبت می‌خورد. این روش اوست. به کلاس می‌رسم ولی انگار نرسیده‌ام. بین من و کسی که اصلاً نیامده هیچ فرقی نیست. سردردهای همیشگی‌ام شروع می‌شوند، خیلی غمگینم. فقط به خاطر یک دقیقه، غیبت خوردن خیلی دردناک است. درس شروع می‌شود. یک ساعت که می‌گذرد ناگهان خوابم با صدای هشدار پیامکم می‌پرد. استاد تا نگاهش به من می‌افتد، می‌گوید: «بیرون!» عجب بدشانس هستم. یادم رفته تا گوشیم را در حالت سکوت بگذارم. شاید تقصیر راننده تاکسی باشد که اعصابم را خورد کرد.
از کلاس بیرون می‌آیم. در کنار دیوار راهرو، نزدیک در کلاس می‌نشینم. با ناراحتی پیام را می خوانم: «یادت نره، امروز نوبتته.»
از زیر دوربین های حراست که تقریبا همه جای دانشگاه نصب شده اند، می‌گذرم. وقتی کنار پارکینگ ماشین‌های کارمندانِ دانشگاه می‌رسم، دوباره صدای هشدار پیامکم بلند می‌شود: «یادت نره، امروز نوبتته.»
هم‌اتاق‌هایم ول کن نیستند. امروز نوبت من است. ما بچه‌های اتاق ۱۳، قرار گذاشتیم تا هر یک از بچه‌های اتاق، به صورت نوبتی و سه روز یکبار، میوه بخریم.
امروز قرعه به نام من بد اقبال افتاده است. آن روز که این قرار را گذاشتیم وضعم خوب بود. پدرم سر کار بود ولی الآن چند ماهی است که از شرکتش تعدیل شده است و بیکار است. الآن کار او فقط شده سیگار کشیدن گوشه حیاط. دکتر هم گفته برایش مثل سم است ولی گوشش بدهکار نیست. چند ماهی است که دنبال کار می‌گردد ولی افسوس.
امروز حوصله‌ی درس و کلاس را ندارم. آن از کرایه دوبل تاکسی و این هم از غیبت خوردن کلاس و بعد هم هشدار پیامک و اخراج از کلاس.
از میان انبوه دانشجویان دانشگاه خارج می‌شوم. دانشگاه ما، ۱۷۰۰۰ دانشجو دارد.
در ایستگاه اتوبوس منتظر می‌ایستم. هیچ خبری از اتوبوس نیست. الآن نیم ساعتی گذشته است. طاقم تاب می‌شود، ناگزیر به سمت ایستگاه تاکسی می‌روم. رانندگان تاکسی احاطه‌ام می‌کنند: «دربست...دربست!»
از کلمه دربست می‌ترسم چه رسد به اینکه دربست سوار شوم. برای من که یک دانشجو غریب در این شهر هستم و درآمدی هم ندارم و از طرفی، خرج شهریه دانشگاه، شهریه خوابگاه، هزینه کتاب، کرایه ماشین خوابگاه تا دانشگاه، خورد و خوراک و... دارم، دربست سوار شدن همان قوز بالای قوز است.
تا چهار سال دیگر که بخواهم لیسانس بگیرم، خدا می‌داند چقدر دیگر باید خرج کنم.
قبلاً خیلی به مخارجم فکر نمی‌کردم اما از وقتی پدرم بیکار و بعد از ده سال سابقه کار از شرکت بیرون انداخته شد، دیگر قضیه فرق می کند.
ناچار سوار تاکسی خطی می‌شوم. مقصدم بازارِ میوه فروش‌هاست. به بازار می‌رسم. از لابه‌لای انبوه جمعیت به‌سختی حرکت می‌کنم. از کنار چند فقیر می‌گذرم. دوست ندارم بی‌تفاوت از کنارشان بگذرم. این برخلاف انسانیت است ولی چه کنم که من هم آهی در بساط ندارم و کمک فقیر به فقیر، همان دور می‌شود که باطل است.
فقط می‌توانم برایشان دعا کنم تا خداوند نجاتشان دهد و کمکشان کند.
فریاد «بدو بدو... نوبرِ بهاره» گوشم را کر می‌کند. میوه‌های ملون و رنگارنگ روی سینی‌های بزرگ چیده شده‌اند. میوه ‌فروش‌ها هم با دستمال، گَرد آن‌ها را می‌گیرند. عجب میوه‌هایی! سیب، پرتقال، موز، آناناس و ... .
نمی‌دانم چه میوه‌ای بخرم! ناگهان یاد گریپ‌فروت می‌افتم که در کتاب نوشته بود. هیچ تجربه‌ای از آن ذهنم ندارم. شاید بچه‌های اتاق هم خوششان بیاید. پرسان پرسان دنبال گریپ‌فروت می‌گردم تا آن را پیدا می‌کنم. خیلی گران است. دو کیلو از آن را به هر بدبختی است، می‌خرم. هزینه‌اش برایم خیلی زیاد است ولی خوب چاره‌ای نیست، نوبت من شده است. من هر چقدر هم آدم بدی باشم اما باز بقولم عمل می‌کنم حتی اگر به قیمت جانم تمام شود. این مرام در خانواده ما معروف است.
پلاستیک میوه را برمی‌دارم و به سمت خوابگاه راه می‌افتم. در ایستگاه اتوبوس منتظر می‌مانم ولی باز خبری از اتوبوس نیست. ناگزیر سوار تاکسی می‌شوم. از بیشتر تاکسی دل‌خوشی ندارم ولی خوب چاره‌ای نیست. اگر سوار نشوم معلوم نیست تا کی باید معطل بمانم.
به خوابگاه می‌رسم. پول تاکسی را می‌دهم ولی خبری از بقیه پول نیست. دیگر حوصله دعوا کردن را ندارم. پیاده می‌شوم. از کنار دست‌فروش کتاب می‌گذرم. باز هم در حال مطالعه است. کتاب «حی بن یقظان» ابن‌سینا را مطالعه می‌کند. وقتی کتاب‌هایی به این ارزش را کف پیاده‌رو می‌بینم، ناراحت می‌شوم. کتب ابن‌سینا در کف خیابان ولی تی‌شرت و شلوار در ویترین‌های شیک. ابن‌سینا و بقیه دانشمندان، این کتب را به چه مررات و سختی‌هایی نگاشته و برای ما به ارث گذاشته‌اند. کتاب حی بن یقظان را او در زندان نوشت. جای این کتاب‌ها پشت ویترین است نه تی‌شرت و شلوار. غصه می‌خورم. از لابه‌لای انبوه جمعیت و ماشین‌ها پر سروصدا می‌گذرم تا به خوابگاه می‌رسم. از مقابل حراست خوابگاه عبور می‌کنم.
ناگهان اطلاعیه ی روی بورد خوابگاه، مو را بر تنم راست می‌کند: «کسانی که شهریه خوابگاه را پرداخت نکرده‌اند تا آخر این هفته بیشتر وقت ندارند وگرنه از خوابگاه اخراج می‌شوند.»
تپش قلبم دوباره شروع می‌شود. خودم پول ندارم از طرفی پدرم هم چون بیکار شده است، خجالت می‌کشم از او پول بگیرم. چند وقتی است که خوابم، کابوس شده است. کابوس می‌بینم که یک قطار با سرعت هر چه تمام به سمت من در حال حرکت است و من در داخل ریل قطار گیر افتاده‌ام. تا قطار به من می‌رسد از خواب می‌پرم.
از پله‌ها بالا می‌روم تا به اتاق ۱۳ برسم. در را باز می‌کنم. همه بچه‌ها منتظرم هستند. تا داخل اتاق می‌شوم، بچه گل از گلشان می‌شکفد. همه با همه می‌گویند: «میوه اومد.»
من هم پلاستیک مشکی گریپ‌فروت‌ها را وسط اتاق، زمین می‌گذارم. اُمید به سمت میوه‌ها می‌رود. اول فکر می‌کند پرتقال است ولی بعد خودم به آن‌ها نوع میوه را می‌گویم و منتظرم که بچه‌ها از من تشکر و قدردانی کنند که ناگهان ورق برمی‌گردد و صدای بچه‌های اتاق به آسمان می‌رود: «بابا ما نمی تونیم گریپ‌فروت بخوریم. خیلی ترشه. گریپ‌فروت برای اونایی که فشارخون دارن نه ما. آخه این دیگه چیه که خریدی؟» هیچ‌کدام از بچه‌ها از گریپ‌فروت‌ها نخوردند و گفتند این بار قبول نیست و باید دوباره میوه بخرم. این اولین باری بود که مزه یک میوه را بدون حتی یک‌بار تجربه آن مثل شخصی که سال‌ها آن را می‌خورد، چشیدم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,مرتضی حاجی اقاجانی ,پروین بهادری ,اسیه خلیلی2 ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زینب سعیدی (7/1/1397),مجتبی صمدیار (9/1/1397),پروین بهادری (9/1/1397),همراز محمدی (11/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (12/1/1397),محدثه یعقوبی (13/1/1397),داوود فرخ زاديان (14/1/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (16/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (5/2/1397),اسیه خلیلی2 (19/2/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (7/5/1397),

نقطه نظرات

نام: پروین بهادری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 فروردين 1397 - 16:47

من داستان شما را خواندم بسیار عالیبود برای همین لایک کردم موفق باشید:-:) :) :) :) :)
قلمتان ماناو راهتان سبز


@پروین بهادری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در جمعه 10 فروردين 1397 - 08:51

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و سپاس فراوان
ممنون از اینکه وقت گذاشتید و اثر را خواندید.
و نیز ممنون از نظر بسیار خوب و زیبای تان.
روزهای بهاری تان سبز و پر از شادی و موفقیت


نام: محدثه یعقوبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 فروردين 1397 - 23:35

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی داستان زیباییست واقعا ۵ ستاره برایش کم است
موفق باشید@};- @};-


@محدثه یعقوبی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 14 فروردين 1397 - 07:42

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سپاس از شما خانم یعقوبی که وقت گذاشتید و اثر را خواندید و نیز ممنون از نظرِ بسیار مهربان و دلگرم کننده تان.
من نیز آثار شما را می خوانم و از قلم تان بسیار لذت می برم.
برای تان آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.