سوپ سیروس

مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود. خانمی که جلوی در، پشت میز نشسته نگاهم می کند. آب دهانم را قورت می دهم. خدای من اینجا چقدر بزرگتر از تصورم است. ازمیان قفسه های رنگارنگ می گذرم تا جلوی چشم کارکنان نباشم. تنوع زیاد است ولی کم پولی انتخابم را محدود می کند. دوربین همه جا نصب شده اند پس رسمی حرکت می کنم. هر چه می گردم پیدایش نمی کنم تا قفسه ی آخر که چشمم به آنها می افتد؛ سوپ قارچ، سبزیجات و چندتا دیگر. قارچ را بر می دارم که قیمتش هم مناسب است. تا آمدن احمد، چیزی نمانده که زود خودم را به خانه می رسانم. وقتی سرکلاس برای سیروس از سختی شام درست کردن گفتم، این پیشنهاد را داد. می گفت که هم ارزان است و هم مقوی. طرز درست کردنش را هم رویش نوشته اند. قابلمه ای که ضربه خورده است را روی گاز می گذارم تا آب جوش می آید. زیرش را کم می کنم و سوپ را داخلش می ریزم. پودر سبزرنگی که به نظر خیلی خوشمزه است. فکر می کردم داخلش پر از قارچ باشد. شاید محتویاتش کم کم داخل آب جوش بزرگ شوند. خیلی دوست دارم قارچ هایش را زیر دندان مزه کنم. صدای آیفون بلند می شود.
- بله؟
+ باز کن! غریبه نیس خوش تیپ!
تا احمد داخل نیامده، سفره را می اندازم تا از شام امشب شگفت زده شود. از راه می رسد. جزوه ها را روی زمین می اندازد و شلوار راحتی اش را می پوشد. از شدت گرسنگی کنار سفره می نشیند. تکه نانی برمی دارد و به من می گوید: «غذا رو بیار که مُردم از گشنگی!»
لبخندی می زنم و می گویم: «احمدجون، امشب می فهمی آشپزی من بلدترم یا تو!»
زیر قابلمه را خاموش می کنم و با دستگیره ای که گوشه اش سوخته، آن را می آورم. احمد وقتی داخل قابلمه را می بیند، چشمانش تنگ می شود و می گوید: «این دیگه چیه؟ آبگوشته؟»
می خندم ومی گویم: «عجله نکن، خودت می فهمی!» سوپ را داخل کاسه چینی می ریزم و جلویش می گذارم. خودم هم داخل قابلمه می خورم. احمد با قاشق محتویات داخل کاسه را هم می زند. انگار دنبال چیزی است اما وقتی می بیند خبری نیست، با تعجب می گوید: «این چیه؟ هیچی که تووش نیست!»
+ مطمئنی؟ آخه روش نوشته بود که قارچ هم داخلش هست.
خودم هم با قاشق داخل قابلمه را می گردم ولی انگار واقعا چیزی نیست. با شرمندگی می گویم: «سیروس گفت که غذا بلد نیستید از این سوپا بگیرید. منم فکر کردم همچی تووش هست ولی نمی دونستم اینطوریه.»
احمد با چند تکه نان بربری خودش را سیر می کند و در آخر کاسه را سر می کشد و می گوید: «من که سیر شدم ولی اینم شام نشد پس دوباره فردا نوبت خودته.»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (28/10/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (28/10/1398),طراوت چراغی (28/10/1398),حسن ایمانی (29/10/1398),طراوت چراغی (29/10/1398),حسن ایمانی (29/10/1398),آذر جهانی (30/10/1398),امین کریمی (2/11/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/11/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 دي 1398 - 07:47

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام حميد عزيز
روان نويسي در كار موج مي زند. انصافا شرح ماجرا از پرداخت معقول و قابل دفاعي برخورداره... مرحبا بر شما...
حسن ايماني@};-


@حسن ایمانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 29 دي 1398 - 10:46

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست خوبم
واقعیت خیلی وقت نکردم تا داستان را پردازش کنم ولی ممنون که لایق دانستید.@};- @};- @};-


نام: آذر جهانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 دي 1398 - 08:34

نمایش مشخصات آذر جهانی سلام دوست عزیز. متن جالب و خواندنی بود. همین که خواننده تمایل دارد داستان را تا آخر دنبال کند، خوب است.


@آذر جهانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 30 دي 1398 - 11:37

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم جهانی
سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان.
موفق باشید


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 بهمن 1398 - 19:20

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای جعفری عزیز
داستانهای شما از کششی و روانی ملایمی برخورداره همون چیزی که یه مخاطب نیاز داره
ولی نمیدونم چرا از نگاه متکلم ولی با کلام سوم شخص مینویسید چند تا از داستانهاتون رو دیدم اینطور بود به نظرم از جذابیتش کم میکنه
ولی در کل به دلمان نشست



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.