استاد گربه ها

کیسه دسته دار غذای گربه ها را محکم در دست مشت می کنم و از میان آدمک هایی که سرشان در گوشی خیره است، تند تند گام برمی دارم. تلفن همراهم زنگ می زند، مهتاب است ولی فرصت جواب دادن را ندارم. در میان ازدحام جمعیت، احساس تنهایی ام بیشتر می شود. وارد خیابان نیمه تاریک می شوم و بدون نگاه به اطراف از آن عبور می کنم که ناگهان بوق های ممتد گوشم را می خراشد و دیگر چیزی احساس نمی کنم.
***
مردم بالای سر مردی که کف آسفالت دراز شده، جمع می شوند و برخی با گوشی شروع به فیلمبرداری یا عکاسی می شوند. در این میان سارقی فرصت طلب گوشی مرد را که کنارش افتاده می قاپد و پا به فرار می گذارد. تا آمدن آمبولانس، برخی که کمی کمک های اولیه می دانند، شروع به کمک می کنند تا اورژانس آژیرکشان فرا می رسد و او را به نزدیک ترین بیمارستان می برند. سرش را باندهایی محاصره کرده اند تا از پیشروی خون ممانعت کنند. به یک بیمارستان شیک خصوصی می رسند و او را روی تخت به بخش اورژانس هل می دهند و بدون فوت وقت وارد اتاق عمل می شوند.
***
خیلی حرف ها برای ایراد دارم و باید روزی به دنیا بفهمانم که چقدر انسان بزرگی هستم. روزی که دنیا به دانش و توان علمی ام پی خواهد برد و همه آنها جیره خوار خوان کرمم خواهند شد. شب ها تا صبح دود چراغ می خورم و روزها تا شب را پشت میز تحریر اوراق کاغذی کتب را مطالعه می کنم. همین طور مراتب علمی را پشت سر می گذارم تا درجه دکترا را تصاحب و کم کم در محافل علمی جلوه گری می کنم. به مدرک تکیه نمی کنم و روز به روز بار علمی را بالا و بالاتر می برم. آنقدر بالا که در محافل علمی و همایش ها حاضرین را مات و مبهوت می کنم.
***
ساعت ها می گذرد و از اتاق عمل خبری نمی شود جز پرستارانی که گهگاهی بیرون می آیند و دوباره به آن باز می گردند. هیچ کسی از عمل و روند آن با خبر نیست که ناگهان در با برخورد تخت باز می شود و مرد با بدنی باد پیچی شده به سی سی یو می برند. خیلی تلاش می کنند تا از داخل جیبش اطلاعی از خانواده اش پیدا کنند ولی هیچ چیزی یافت نمی شود.
***
مباحث علمی ای هستند که در جامعه به صورت نادرست تبیین شده اند که با قلمم پرده از چنین غلط های مشهوری برمی دارم و صحیح مهجور را دوباره فریاد می زنم. کتب متنوعی می نگارم و روز به روز شهیرتر می شوم و در ویترین بیشتر کتاب فروشی ها آثارم را می بینم. به همایش و سمینارهای مختلف دعوت می شوم و متن های مطول و مجلسی برایشان قرائت می کنم. آنقدر کتب و مقالاتم گل می کنند که تمام جوایز کشور به سویم گسیل می شوند.
***
ناگهان صدای بوق دستگاه کنار مرد بلند می شود و پرستاران و پزشکان سریع به سمت تختش می دوند. انگار مرد هوای برگشتن به دنیا را ندارد و هر چه شوک الکتریکی می زنند فقط کمی از روی تخت به بالا پرت می شود و دوباره بدن بی جانش روی تخت می افتد. کم کم امید می خواهد جایش را به یاس دهد که خط های سفید روی نمایشگر دوباره کج و موج می شوند و لبخندی گذرا روی لب ها ترسیم می گردد.
***
همین طور که نامم عالم گیر شده است برخی حسودان هم پیدا شده اند که هر جا بتوانند به من ضربه ای می زنند. یکی از آنها با استناد نادرست به یکی از مباحث کتابم، اتهام کفر به من می زند و این خبر مثل بمب صدا می کند. چندی بعد راهی دادگاه می شوم و قاضی که فرد بسیار متدین و باسوادی است، پی به بی گناهی ام می برد و تبرعه می شوم اما انگار جامعه من را تبرعه نمی کند. اسمی از من جایی نمی برند و برخی دوستانم وقتی من را می بینند راهشان را کج می کنند انگار بیماری صعب علاج واگیردار داشته باشم.
***
کم کم سر و کله ی پلیس برای تشخیص هویت مرد پیدا می شود و با عکس از چهره او سعی می کنند تا سرنخی برای رسیدن به خانواده اش کشف کنند. از تمام انگشتانش اثر برمی دارند تا با بانک اطلاعاتشان مطابقت دهند و اگر در آن موجود باشد هویتش را کشف کنند. وقتی هویتش مجهول است حتی تصادف هم می تواند عمدی باشد چون ضارب فرار کرده است و هیچ اطلاعی از او در دسترس پلیس نیست.
***
دانشگاه ها هم به خاطر مسائل پیش آمده دیگر از من برای تدریس دعوت نمی کنند و کم کم منزوی ام می شوم. از طرفی کار مناسبی ندارم و با داشتن جایگاه علمی بالا نمی توانم به کارهای پایین تر از شانم روی بیاورم. همسرم وقتی می بیند که دیگر همان سینای روز اول نیستم و به خاک سیاه نشسته ام، مصمم می شود تا طلاق بگیرد. از حال و روزم خبر دارد پس مهریه را می بخشد و به صورت توافقی جدا می شود. هدفش نابود کردنم نیست ولی نمی خواهد در اول جوانی بدبخت شود و می خواهد زندگی خوبی را در کنار مردی خوشبخت تر ادامه دهد. وقتی می بینم که دیگر تنها شده ام و از طرفی فامیل هم به خاطر اتهام کفر طردم کرده اند کم کم در پیله تنهایی خودم فرو می روم. گاهی فقط مهتاب خواهرزاده ام یادی از من می کند.
***
یکی از بیماران که اهل مطالعه و کتاب خوانی است تا مرد را روی تخت می بیند، می شناسد و به کنارش می آید و از پرستارها حالش را جویا می شود. مسئول بخش خیلی از برملا شدن هویت مرد ذوق می کند و ماجرا را بلافاصله به اطلاع پلیس می رساند. پلیس با همان اطلاعات داده شده، هویت واقعی مرد می فهمد و با تماس های مکرر، خانواده اش را خبردار می کند. مهتاب به بیمارستان می آید و برای آنها گذشته دایی را شرح می دهد و اینکه چرا کس و کاری ندارد.
***
وقتی می بینم دیگر چیزی برای خورد و خوراک ندارم، فکری می کنم. اول دنبال کار می گردم ولی کارها تناسبی با شخصیتم ندارند و در آن اماکن، بی شک شخصیتم زیر سوال می رود. فکر جالبی به ذهنم می افتد که هم پول دربیاورم و هم خودم، آقای خودم باشم. شب ها در محل های دور از خانه، ماسکی به صورت می زنم و از سطل های زباله مخارجم را تامین می کنم. این کار هم شخصیتم را له می کند اما باز آن را بر کارهای دیگر ترجیح می دهم. کمی که به این کار عادت می کنم، سرگرمی هم برای خودم پیدا می کنم. چیزی که در میان، همه این بدشانسی ها لحظه ای زندگی را برایم شیرین می کند. گربه هایی که در کنار سطل ها می چرخند و حس خوبی به من می دهند.
***
مهتاب هر روز بالای سر دایی می آید و برایش قرآن می خواند تا شاید حرکتی کند و از این وضعیت بیرون بیاید وگرنه شاید هیچ وقت صدایش را نشنود. دایی را دوست دارد و فقدانش برای او دشوار است. کم کم امید مهتاب از برگشت دایی سینا کم می شود و برخی از مسئولین بیمارستان او را تشویق به اهدای عضو می کنند تا با این کار هم جان دیگران را نجات دهند و هم باقیات و صالحاتی برای متوفی باشد.
***
آنقدر به گربه ها علاقه مند می شوم که یک روز وقتی گربه ای پشمالو کنارم می آید، آرام نازش می کنم. هوا خیلی سرد است، دلم برایش می سوزد پس آن را با خودم به خانه می آورم. هر چند نگهداریش شاید پردردسر باشد اما از تنهایی که بهتر است و حضورش حس آرامشی برایم دارد. کم کم به هم عادت می کنیم. اگر او را نمی آوردم شاید در یکی از خیابان های شهر بر اثر سرما تا الان چندبار مرده بود. معامله ی دوسر سودی بود چون هم گربه جای راحتی دارد و هم من تنها نیستم. کمی که می گذرد به سرم می زند تا بقیه گربه های بی خانمان را هم نجات دهم و آنها را پناه دهم. من که از دنیا خیری ندیدم بلکه این زبان بسته ها از سرما نمیرند. هر چند وقت یکبار گربه ای بی سرپناه را به خانه می آورم و در کنار بقیه اسکان می دهم تا تعدادشان به پنج می رسد و کم کم تولد توله ها هم شروع می شود.
***
مهتاب وقتی می بیند دیگر امیدی نیست، تسلیم پزشکان می شود و تصمیم می گیرد به نیابت از خانواده مرد رضایت دهد. پدربزرگ و مادر بزرگش از دنیا رفته اند و مادرش هم علاقه به دیدن برادر ندارد پس فقط می ماند مهتاب. برگه های اهدای عضو را امضا می کند و فقط یک روز از آنها فرصت می گیرد تا وداع آخر را با دایی داشته باشد. مردی که زمانه با او یار نبود و در اوج علمیت و سواد سال ها منزوی زندگی کرد و حالا تنها و بی کس در حال ترک جهان است. تا صبح چیزی نمانده پس کنارش می نشیند و با چشمانی بارانی با او درد و دل می کند.
***
گربه ها همین طور بزرگ و بزرگ ترمی شوند و گاهی خودشان از خانه فرار می کنند و به مکانی نامعلوم می روند. سینا به پرورش آنها عادت می کند و زندگی اش را با پرورش آنها می گذراند. غذایشان را از سطل ها جمع می کند و گاهی هم که خوشحال است، برایشان از بیرون غذای مخصوص می خرد. صدای میو میو گربه ها بلند می شود، چند روزی است که رنگ غذا را هم ندیده اند و جایی هم نمی توانند بروند. در خانه قفل است و راهی برای فرار کردن نیست. هر لحظه امکان دارد بر اثر گرسنگی تلف شوند ولی هنوز خبری از مرد نیست. معلوم نیست چه سرنوشت شومی در انتظار گربه های گرسنه است. شاید همین امروز یا فردا از شدت گرسنگی یکی یکی از بین بروند. دیوانه وار میو میو می کنند و با زبان بی زبانی از خدا کمک می خواهند که آنها را نجات دهد. با بالا آمدن خورشید روز جدید شروع می شود و زمان قطع دستگاه ها از مرد فرا می رسد که در آخرین لحظه چشمانش را باز می کند و با دیدن مهتاب، به او می گوید: «دایی جان، برو سراغ گربه ها!»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

طراوت چراغی ,مرتضی حبیب االهی یان ,علی دوستمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (2/11/1398),علی دوستمن (2/11/1398),آذر جهانی (3/11/1398),اسماعیل پورمولایی (3/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (5/11/1398),هادی هادوی (6/11/1398),طراوت چراغی (6/11/1398),طراوت چراغی (10/11/1398),رضا فرازمند (13/11/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1398 - 14:26

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای جعفری عزیز
انصافا از جمله بندی های خوبتون خوشحالم و ممنونم
گرچه اینجور داستانها رو اگه تمرکز نکنیم سخته متوجه بشیم کجای قصه هستیم ولی خودمم قبلا اینطور مینوشتم گرچه معتقدم برای فیلمنامه بهتره ;)
ولی خداییش خوب بود لذت بردم
امیدوارم کارهای بعدی شما بهتر باشه
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1398 - 02:32

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست خوبم
ممنون که وقت گذاشتید و مطالعه کردید و نهایتا نظر خوبتان را برایم باقی گذاشتید.
سعی کردم سبک های جدید را هم تجربه کنم با تغییر راوی در داستان و استفاده از دو راوی همزمان.
امیدوارم از داستان های بعدی ام نیز لذت ببرید.
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.