حس غریب

تاکسی به‌سختی از لابه‌لای ترافیک سنگین ماشین‌ها عبور می‌کند. صدای بوق‌های ممتد، گوشم را آزار می‌دهند. به پلاک نام خدا که از آینه وسط تاکسی آویزان است، خیره می‌شوم. لبخندی تمسخر آمیز می‌زنم. به راننده نگاه می‌کنم. مردی حدود چهل-پنجاه سال با سبیل‌های امیرارسلانی. به چهره او نمی‌آید که اهل این خرافات باشد. کمی که می‌گذرد. صدای راننده بلند می‌شود: «بفرمایید! اینم فرودگاه.»
از شیشه تاکسی به سردر فرودگاه نگاهی می‌اندازم. کیف پولم را درمی‌آورم. کرایه تاکسی را می‌پردازم. لحظه‌ای دلم به حال راننده‌ی ساده‌ی تاکسی می‌سوزد که چطور خرافات بازی‌اش داده‌اند. وقتی برای دلسوزی ندارم. به سمت صندوقِ عقب می‌روم و چمدان را از آن برمی‌دارم. نگاهی به ساعتِ مُچی طلایی‌ام می‌اندازم. سوغات تورِ سوئیس که پنج سال پیش رفتم است. خوب به عقربه‌ها خیره می‌شوم. تا پرواز چیزی نمانده است. چمدان را روی زمین می‌کشم. صدای چرخ‌ها محوطه را پر می‌کند. به پله‌ها که می‌رسم فکری به ذهنم خطور می‌کند. به سمت پله‌های مخصوص افراد معلول و ویلچری‌ها، مسیرم را تغییر می‌دهم و از آن‌ به آرامی بالا می‌روم. این بهتر از آن بود که چمدان را از پله‌ها بالا می‌آوردم. خودم را مقابلِ درِ فرودگاه می‌بینم. نزدیک که می‌شوم در اتوماتیک باز می‌شود. خُنکی داخل سالن فرودگاه، گونه‌هایم را نوازش می‌دهد. صدای همهمه‌ی مسافران در گوشم می‌پیچد. هر کسی با یک چمدان بزرگ، در مسیری در حال حرکت است. برخی هم روی صندلی‌های فلزی لم‌داده‌اند. من هم خیلی خسته‌ام. پس در کنار پیرمردی، روی صندلی می‌نشینم. لحظاتی می‌گذرد که صدایی فضای سالن را پر می‌کند: «مسافرین محترم پرواز ۱۶۹، هم اکنون به گیت مراجعه کنند.»
از روی صندلی فلزی که مثل کندوی عسل، دارای سوراخ‌های ریز است، بلند می‌شوم. مسیرم را به سمت گیت کج می‌کنم. دست راست را به آرامی داخل جیب کُتم می‌برم. گذرنامه و بلیط پرواز را که لمس می‌کنم، خیالم راحت می‌شود. مقابل گیت، صف کشیده‌اند. پُشت سر یک خانم مانتویی با شال زرد می‌ایستم. چند دقیقه‌ای می‌گذرد. پروازهای مختلف، پُشت سر هم اعلان می‌شوند. صدای خنده‌ی نوجوانی از دور در گوشم می‌پیچد که یک‌دفعه خود را مقابل باجه‌ی شیشه‌ای می‌بینم. از میان بریدگی نیمه هلالی پایین شیشه، گذرنامه و بلیط را به داخل هُل می‌دهم. مأمور گذرنامه با دقت به چهره و گذرنامه‌ام نگاه می‌کند. عقربه‌‌های ساعت دیواری پشت سر مأمور نگاهم را می ‌رباید. یک‌دفعه صدای مُهر تائید گذرنامه تنم را می‌لرزاند. به راهم ادامه می‌دهم. چمدان را داخل ریل متحرک می‌گذارم. ریل همچون ماری گرسنه،چمدان را می‌بلعید. خود را به ورودی گیت می‌رسانم. وسایل فلزی را تحویل می‌دهم و سپس از آن با ترس و لرز می‌گذرم. بوقی نمی‌شنوم. کمی آن طرف تر چمدان و وسایلم را برمی‌دارم. می‌ترسم هواپیما بدون من پرواز کند. به سمت هواپیما شروع به ‌دویدن می‌کنم. از پله‌های فلزیِ کمکی با دقت بالا می‌روم. مهمان‌دار ورودی در، بلیط‌ها را چک می‌کند و بر اساس شماره صندلی راهنمایی می‌کند: «ببینم شماره تون رو! بله برید راهروی سمت راست، صندلی نهم!»
از کنار مسافران دیگر می‌گذرم و روی صندلی‌ام می‌نشینم. خُنکی داخل هواچیما بر تنم می نشیند. کم کم صندلی‌های دیگر هم پُر می‌شوند. در کنارم مردی میان‌سال با موهای عنابی و بینی عقابی می‌نشیند. درِ هواپیما بسته می‌شود. بلندگوهای داخل به صدا در می‌آیند:
«کاپیتان هستم و سفر خوشی را برای شما آرزومندم.»
مهمان‌دار توضیحات ایمنی را گوشزد می‌کند. هواپیما از روی زمین بلند می‌شود. حال خوبی ندارم ولی کم کم به شرایط عادت می‌کنم. دقایق به سرعت سپری می‌شوند. کمی از شیشه‌ی کدر پنجره، ابرها را تماشا می‌کنم. به پایین که نگاه می‌کنم، سرم گیج می‌رود. خیلی می‌ترسم اما نمی‌خواهم مغلوب آن شوم. دوباره نگاه می‌کنم. کمی که می‌گذرد عادت می‌کنم. از این بالا چقدر ساختمان‌های غول‌پیکر و ابرسازه‌ها، کوچک به چشم می‌آیند. همین طور که غرق آسمان و زمین هستم، خوابم می‌برد.
ناگهان با فریاد مسافران از خواب می‌پرم. داد و بیداد از همه جا به گوش می‌رسد. از بغل دستی‌ام که چهره‌اش پر از تشویش و اضطراب است، ماجرا را جویا می‌شوم. از ترس نفس‌نفس زنان می‌گوید: «یکی از موتورای هواپیما از کار افتاده، هر لحظه ممکنه سقوط کنیم.»
شوکه می‌شوم. بدترین خبری بود که می‌توانستم بشنوم. آمادگی مُردن را ندارم. هنوز به خیلی از آرزوهایم نرسیده‌ام. هواپیما تکان‌های سختی می‌خورد. حال من و بیشتر مسافران به هم می‌خورد. یک‌دفعه ترس همچون بختک به سراغم می‌آید. مرگ را همچون سایه‌ای به دنبال خود می‌بینم. گذشته همانند فیلمی سریع از جلوی چشمانم عبور می‌کند. کودکی، نوجوانی، جوانی و حالا که میان‌سال شده‌ام. از برخی کارهای گذشته‌ام پشیمان می‌شوم. بعد از من تکلیف مال و اموالم چه می‌شود؟! ماشین گران‌قیمت و خانه لوکسم! همه اسباب و وسایلی که با دقت فراوان تهیه‌شان کرده بودم. برای زنده ماندن فکری به ذهنم نمی‌رسد. برخی از مسافران دعا می‌کنند و از خداوند کمک می‌خواهند اما من اعتقادی به این حرف‌ها ندارم. عمرم را بدون چنین اعتقاداتی سپری کرده ام! با دیدن چهره‌های مضطرب مسافران، کم کم ناامید می‌شوم. در این لحظه حس غریبی به سراغم می‌آید. احساس می‌کنم هنوز کسی هست که بتواند کمکم کند. کسی که دارای قدرت بی‌نهایت است. او که همه گیتی همچون عقربه‌های ساعت به دور محورش می‌چرخند. نمی‌دانم او کیست اما می‌دانم که می‌تواند نجاتم دهد. با تمام وجودم از او کمک می‌خواهم. لحظاتی می‌گذرد که مهمان‌دار از اتاقک خلبان می‌آید و می‌گوید: «به‌زودی در یکی از فرودگاه‌های متروکه فرود می‌آییم اما الآن متوجه شدیم که چرخ‌ها هم باز نمی‌شوند پس محکم صندلی‌های‌تان را بگیرید و مراقب برخورد شدید باشید.»
خیلی ناراحت می‌شوم. من که عاجزانه از خدا کمک خواستم ولی چرا بدتر شد. نتیجه کمک خواستنم باز نشدن چرخ‌ها شد. بی‌اعتقادتر می‌شوم. دوباره شک‌های گذشته در وجودم جان می‌گیرند.
ناگهان هواپیما محکم به زمین برخورد می‌کند. صدای آه و ناله مسافران بلند می‌شود. بوی خون و سوختگی، تمام فضای هواپیما را پر می‌کند. برخی مسافران به‌شدت آسیب می‌بینند. هواپیما همین‌طور به‌سرعت زیاد در حال کشیده شدن روی زمین است. داخل هواپیما پر از دود شده است. دقایقی طولانی می‌گذرد تا اینکه هواپیما از حرکت می‌ایستد. آژیر ماشین‌های آمبولانس و آتش‌نشانی از بیرون شنیده می‌شود. مسافران به سمت در هجوم می‌آورند. ازدحام جمعیت بیداد می‌کند. خبری از پله نیست. باید از روی سرسره‎‌های اضطراری سُر خورد. برخی از افراد مُسن کمی آسیب می‌بینند. من هم به‌سرعت به روی سرسره‎‌ها می‌پرم و خیلی سریع خود را روی زمین پیدا می‌کنم. شروع به دویدن می‌کنم تا از هواپیما دور شوم. شاید هرلحظه هواپیما آتش بگیرد. کمی که از هواپیما دور می‌شوم به عقب برمی‌گردم و مأموران آتش‌نشانی را در حال خنک کردن هواپیما می‌بینم. خوب که دقت می‌کنم ناگهان شگفت‌زده می‌شوم. یک لحظه ماتم می‌برد. فاصله نوک هواپیما تا برج مراقب فقط کمتر از یک وجب است. خلبان در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته است، در حال صحبت با مسافران است. به سمت‌شان می‌روم. همه سکوت کرده‌اند و حرف‌های او را با جان و دل گوش می‌دهند. او کمی اشک‌هایش را با دست پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: «خدا خیلی دوست مون داشت که چرخا وا نشدن وگرنه الآن اینجا نبودیم. اگه چرخا وا می‌شدن، با برج مراقبت برخورد می‌کردیم و الآن حتی یکی‌مون هم زنده نبود.»
بعد از شنیدن این حرف‌ها، خیلی غمگین می‌شوم. از خودم خجالت می‌کشم که چرا یک عمر به خدا شک داشتم. من که هیچ وقت اعتقادی به او نداشتم وقتی برای اولین بار از او کمک خواستم، او دستم را رها نکرد. دعایم را شنید و آن را مستجاب کرد و من را تا ابد، شیفته‌ی مهربانی خودش کرد.
.......
پانویس: این سانحه در یکی از فرودگاه‌های جهان رخ داده است، بنابراین داستان بر اساس واقعیت می‌باشد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

فاطمه گودرزی ,همایون به آیین , ک جعفری ,آسیه خلیلی 62 ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (7/3/1397),ابوالحسن اکبری (7/3/1397), ک جعفری (8/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (8/3/1397),مهشید سلیمی نبی (8/3/1397),آسیه خلیلی 62 (9/3/1397),فاطمه گودرزی (14/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (14/3/1397),مجتبی صمدیار (21/3/1397),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 14:55

درود بر شما آقای جعفری!
خیلی خوب نوشتید! قلمتون خیلی فرق کرد! از زمان مضارع هم خیلی خوب در داستان تان استفاده کردید! پاینده باشید!


@همایون به آیین توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 10:16

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صد درود بر آقای به آیین گرامی@};-
خیلی خوشحالم که نظر شما دوست خوبم رو می بینم.
شما لطفا دارید و از نگاه مهربون تون سپاسگزارم.
با آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت برای تان.@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 18:05

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب آقای جعفری عزیز . خیلی روان و ساده نوشته بود . عالی بود بخصوص آخر داستان . موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 10:17

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و عرض احترام خدمت دوست خوبم، استاد اکبری عزیز@};-
خیلی لطف کردید که نظر گذاشتید و با مهربونی خودتون شرمندم می کنید.
من هم از خوانش آثار شما بسیار لذت می برم.
با آرزوی سلامتی و موفق برای تان.@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 17:00

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
بر شما و نگاه زیبایتان
..........
تقدیم به شما

سیم گیتارم ....

سکوت از آسمان خواهد برید

شاید ،

شبی خاموش در راه است

و شاید هم

به دام افتاده ای

درگیر با مرگ است



کسی دارد مرا از دور می خواند

و من ،

هم خواب دنیای خیال دیگری هستم .



صابر خوشبین صفت

اهواز : 2 خرداد1392



@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 9 خرداد 1397 - 10:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر دوست خوبم، جناب خوشبین صفت گرامی
خیلی خوشحالم که نظر شما دوست خوبم رو می بینم.
شعرتون بسیار زیبا و مفهومی بود و بسیار حظ بردم.
با آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت برای تان.@};-


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 18:58

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی عالی بود.


@مهشید سلیمی نبی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 9 خرداد 1397 - 10:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سپاس از خانم سلیمی نبی گرامی
ممنون که وقت گذاشتید و اثر را مطالعه کردید.
موفق باشین


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 خرداد 1397 - 17:58

:)
سلام و عرض ادب
آقای جعفری بزرگ :)

یه داستان شسته رفته و مرتب و منظم و یک دست
و مثل همیشه با تم مذهبی اعتقادی
این که گفته شد واقعی هم بوده که چه بهتر

اصلا من میگم همه ماجراش به خاطر همون یه دونه خنده تمسخر آمیز اول داستان بودا .. خدا گفت بنده ام (میم مالکیت داره) خنده از برای من چون کنی؟ بصبر چنان حالتو بگیرم که مورچه های محل برات مجلس ختم بگیرن خدا که این چیز ها سرش نمیشه .. اون بالا نشسته فقط منتظر یکی از ما دست از پا خطا کنه .. فورا مجازاتمون میکنه .. اونم چه مجازاتی ..میبرتمون توی هوا .. بین زمین و آسمون ولمون میکنه .. میگه بنده ام کیف کن .. حالا چرخاش هم باز نشد که نشد دیگه .. خلبان هواپیما هم زیادی شلوغش کرده بوده
یه بنده خدایی میگفت من آتئیست شدم .. که مثلا ما هم هی بهش گیر ندیم امر به معروف و نهی از منکر و از این حرفا ... یه روز میخواستم برامون سخنرانی کنه ما هم شبیه خودش بشیم ... گفت به قرآن خدایی وجود نداره
دمش گرم خدایی کلی خندیدم اون روز

داستان خوبی بود .. امید وارم شوخی هامو به دل نگیرین .. به قول دوستی شوخی که آخرش مجبوری بگی شوخی بود به درد عمه ترامپ میخوره
خلاصه اینه خوشحالم میبینم هستید و با پشتکار فعالیت میکنید و خوشحالم که بودم و داستان دیگه به قلم شما خوندم
برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 12 خرداد 1397 - 08:41

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر خانم سروستانی گرامی
خیلی خوشحالم که نظرات خوبتون رو می بینم.
ضمنا ممنون از اینکه وقت گذاشتید و اثر رو مطالعه کردید.
بله درست می فرمایید. دیدگاه ها در مورد قادر متعال مختلف است اما من آن دیدگاه را که فکر می کنم درست تر و علمی تر است می نویسم یعنی خداوند که خود خداوند است نه بافته و ساخته ذهن برخی تفکرات.
دوم در مورد اتئیسم: من هم با این افراد صحبت کرده ام. واقعیت این است که این افراد مشکلی با ذات الهی ندارن ولی برخی رفتارهای اشتباه برخی افراد به ظاهر مذهبی باعث شده است این افراد کلا نسبت به دین زاویه نشان دهند اما در کل انکار خداوند، انکار بدیهیات است و محال.
موفق و سلامت باشید.


نام: حسین جعفری کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 خرداد 1397 - 10:52

عالی بود


@حسین جعفری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 12 خرداد 1397 - 08:43

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) ممنون حسین عزیز و آرزوی سلامتی و موفقیت برایت دارم.@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.