بُعد تاریکی

گاهی وقت‌‌ها، وقتی به قهقرای تاریکی ذل می‌زنم احساس می‌کنم کسی آنجاست ولی هیچ کسی را نمی‌بینم. این حس ترسناک مثل بختک به جانم می‌افتد و همچون خوره ذهنم را می‌خورد. ای کاش روزی جوابِ این مجهول را پیدا کنم! ولی چگونه؟ سرم را بالا می‌گیرم چون بالای سرم خداست و از او که قادر متعال است کمک می‌خواهم! این گره کور فقط به دست او باز می‌شود.
یک روز بعد ظهر که با تور در حال پرسه زدن در کوچه- پس‌کوچه‌های روستایی تاریخی هستم، از کنار آتشکده‌ی متروک آنجا می‌گذرم. آتشکده خیلی تاریک است؛ دوباره احساس می‌کنم در انتهای تاریکی کسی است اما چیزی نمی‌بینم. خیلی دوست دارم علت این حس مرموز را کشف کنم. از آنجا می‌گذرم. در زیر دالانی کوتاه و تاریک، پیرمردی با عینک ته‌استکانی، دستش را به سمتم دراز می‌کند و می‌گوید: «چیزی نمی‌خری؟»
در مقابلش مقداری تنقلات بسته بندی شده و کمی خنزرپنزر چیده شده است. وقتی برای خرید ندارم. ناگزیر با لبخندی تصنعی از کنارش عبور می‌کنم. از دالان که خارج می‌شوم، پیرزنی با چارقد سفید گل‌دار، برق چشمانمان را می‌رباید. یکی از بچه‌های تور به سمتش می‌رود تا با او سلفی بگیرد ولی ممانعت می‌کند و اجازه نمی‌دهد. در سمت چپ، دکانی پُر از صنایع‌دستی و وسایل سنتی و تزئینی است. از قیمت چارقد سفید گل‌دار که می‌پرسم، زن فروشنده می‌گوید: «خارجیه. قیمتش...»
قیمتش سر به فلک می‌کشد. شگفت‌زده می‌شوم. فروشنده شروع به توضیح ویژگی‌های چارقد می‌کند. من فکر می‌کردم که این چارقد کار دستِ همین اهالی باشد ولی در کمال تعجب متوجه می‌شوم سوغات فرنگ است. بی‌خیال خرید می‌شوم و حرکتم را در امتداد گروه ادامه می‌دهم.
از کنار خانه‌هایی نوساز که با گِل قرمز پوشیده شده‌اند، به‌دقت می‌گذرم. بیشتر خانه‌ها متروکه و خالی از سکنه هستند. از هر طرفی می‌روم، توریست خارجی می‌بینم.
کم‌کم گروه در حال برگشت به سمت ماشین است که ناگهان نگاهم به گورستان بالای روستا می‌افتد. کنجکاوی از درونم جوانه می‌زند. خیلی دوست دارم تا آنجا را کشف کنم. از مسئول تور می‌خواهم تا گروه را به آنجا ببرد. ولی کمبود وقت را بهانه می‌کند و ممانعت می‌کند.
چیزی نمی‌گویم و دنبال گروه به‌آرامی حرکت می‌کنم. هر کاری می‌کنم، نمی‌توانم قید گورستان را بزنم. این همه راه آمدم حیف است که آنجا را نبینم. زود می‌روم وبرمی گردم. در نهایت کمی بد و بیراه از مسئول تور خواهم شنید. تصمیم را می‌گیرم. در یکی از دوراهی‌ها، از گروه جدا می‌شوم. تک و تنها از لابه‌لای کوچه و دالان‌های باریک به سمت گورستان حرکت می‌کنم. خیلی می‌ترسم. هرلحظه ممکن است تا مسئول تور پیدایم کند و تمام نقشه‌هایم نقش بر آب شوند. نسیم سردی از سمت گورستان صورتم را نوازش می‌دهد. نفس‌نفس می‌زنم. به تپه‌ای می‌رسم که گورستان در بالای آنجا خوش کرده است. به‌سرعت شروع به صعود از آن می‌کنم. شیب آن خیلی تند است ولی چاره‌ای نیست. نمی‌خواهم تا زحماتم هدر برود. به راهم ادامه می‌دهم. از کنار سنگ و خارها و علف‌های خودرو می‌گذرم تا اینکه به ورودی گورستان می‌رسم. یک در آهنی به رنگ قرمز سیر. در بسته است. ناراحت می‌شوم و لگدی محکم به آن می‌زنم که در کمال حیرت می‌بینم در باز می‌شود. قصد ورود دارم که ترس عجیبی به جانم می‌افتد. من تک و تنها در یک گورستان بزرگ با اتاقک‌های تاریک و مرموز. می‌ترسم اما باید بر ترسم غلبه کنم. این همه مرارت کشیدم تا به این نقطه رسیدم. حالا درست نیست بدون نتیجه برگردم؟! قانع می‌شوم. با ترس و لرز وارد می‌شوم. از کنار اتاقک‌های مجلل که مدفن خانوادگی است، می‌گذرم و خودم را به وسط آنجا می‌رسانم. کناره‌های گورستان با اتاقک‌های خانوادگی پوشیده شده است. در وسط هم، قبرهای انفرادی است. تزئینات در و دیوار اتاقک‌های حاشیه گورستان، آتش کنجکاوی‌ام را شعله‌ور می‌کند. ناخودآگاه به سمت یکی از آن‌ها قدم برمی‌دارم.
قفل نیست. به‌آرامی در آن را باز می‌کنم. کف آن با سنگ گرانیت سیاه پوشیده شده است. دو قبر هم داخل آنجاست که فامیلی‌شان یکی است. به سمت پنجره انتهای اتاق می‌روم. از داخل شیشه‌ی کدرش بیرون را می‌نگرم. تا چشم کار می‌کند، بیابان است. نگاهی به ساعت مچی‌ام می‌اندازم. خیلی دیر است. باید هر چه زودتر خودم را به ماشین برسانم. به سمت در می‌روم که ناگهان پایم به لبه‌ی یکی از قبرها گیر می‌کند و محکم به زمین می‌خورم. سرم به‌شدت به لبه‌ی قبر دیگری برخورد می‌کند. آن‌قدر درد شدید است که از هوش می‌روم.
ناگهان با صدایی وحشتناک به هوش می‌آیم. گوشم را تیز می‌کنم. صدای حیوانات وحشی بیابان است. چشمانم را به‌آرامی باز می‌کنم. تاریکی حاکم مطلق گورستان است. در زیر نور مهتاب، به‌سختی اطرافم را بررسی می‌کنم. داخل همان قبر خانوادگی هستم. در گوشه آن نیمه‌جان افتاده و خون زیادی از سرم بر روی زمین ریخته و خشک شده است. احتمالاً بعد از برخورد سرم با لبه‌ی قبر چند ساعتی بی‌هوش بوده‌ام. سعی می‌کنم از جایم بلند شوم ولی ممکن نیست. با صدایی خسته فریاد می‌زنم: «کمک...کمک...تورو خدا کمکم کنید!»
در حال تقلا هستم تا برخیزم که احساس می‌کنم شخصی در مقابلم ایستاده است. هوا تاریک است و چشمانم هم کمی تار می‌بیند. مردی میان‌سال با گوش‌های پهن و بزرگ. پاهایش هم شبیه سُم چهار پایان است. به او می‌گویم: «آقا تورو خدا کمکم کن! من اینجا غریبم!»
دقایقی بدون هیچ کلامی، فقط نگاهم می‌کند. انگار از چیزی شگفت‌زده شده است. با صدایی بچه‌گانه که اصلاً با قیافه‌اش تناسب ندارد، می‌گوید: «منو می‌بینی؟»
رمقی برایم نمانده ولی با همان سری از روی تائید تکان می‌دهم. لبخندی می‌زند و با یک دست، بازویم را می‌گیرد و بلندم می‌کند. بدنش حرارت زیادی دارد. خیلی هم قدرت مند است.
به خون سر و صورتم نگاه می‌کند. قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمان درشتش جاری می‌شود. مرا به سمت شیر آب وسط گورستان می‌برد و صورتم را به‌آرامی می‌شُوید. سپس از جیبش، یک قوطی بیرون می‌آورد. درِ آن را با دست چپ باز می‌کند. پودر سفیدرنگ داخل قوطی، نگاهم را می‌رباید. مقداری از آن را به محل شکستگی سرم می‌مالد و می‌گوید: «الآن خوب میشی!»
از او اسم پودر را می‌پرسم. لبخند می‌زند و می‌گوید: «عجله نکنین، شاید یه روز شما هم یادش گرفتین.»
دقایقی که می‌گذرد، احساس می‌کنم هیچ مشکلی ندارم. حالم خیلی خوب است. اطراف را نگاه می‌کنم. هیچ کسی جز من و آن مرد عجیب و غریب درگورستان نیست.
موبایلم را از جیب بیرون می‌آورم و عکس مسئول تور را به او نشان می‌دهم و می‌گویم: «اینو ندیدی؟»
کمی به تصویر خیره می‌شود و می‌گوید: «نه! ولی الآن نگا می‌کنم ببینم کجای روستاس؟»
چند قدمی که از من دور می‌شود، دیگر او را نمی‌بینم. به سمت راست که برمی‌گردم می‌بینم او به سمتم می‌آید. دست روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌گوید: «هیچ جای روستا نیس! حتمن رفته.»
کمی می‌ترسم. او کی رفت و کی آمد؛ یعنی همه روستا را گشته است؟! در چند دقیقه چگونه امکان دارد؟!
ترسی در وجودم رخنه می‌کند. شاید به خاطر گورستان باشد. از او می‌خواهم که همراهم به داخل روستا بیاید. قبول می‌کند. به‌دقت از گورستان بیرون می‌رویم. زیر نور مهتاب به‌سختی زیر پایم را می‌بینم. نمی‌خواهم دوباره پایم به سنگی گیر کند. از تپه به‌سختی پایین می‌آیم. آن مرد عجیب خیلی مراقبم است تا زمین نخورم. داخل روستا می‌شویم. ساعت حدود 2 بامداد است. در این ساعت همه‌ی مردم روستا باید خواب باشند اما از داخل یکی از کوچه‌های روستا سر و صدا می‌آید. خیلی تعجب می‌کنم. در این ساعت، یعنی چه کسانی هستند؟! داخل کوچه می‌شوم. جمعیت زیادی آنجاست که شباهت زیادی به مرد همراهم دارند. به‌آرامی از کنار آن‌ها می‌گذرم. خیلی با تعجب نگاهم می‌کنند و در جلوی پای همراهم بلند می‌شوند و به او سلام می‌دهند. به نظر می‌آید که همراهم فرد مهمی باشد. از شگفتی نزدیک است سکته کنم. چرا شکلشان این گونه است؟ این وقت شب اینجا چه می‌کنند؟ در فکر فرو می‌روم که یک دفعه همراهم دستی بر شانه‌ام می‌زند و می‌گوید:
- می دونم تعجب کردی! خوب هر سؤالی داری بپرس! بهت میگم.
-شما کی هستید؟ چرا قیافاتون شبیه انسونا نیس؟
-میگم ولی یه بار نترسی؟ ببین ما هیچ کاری بهت نداریم.
-باشه بگو...نمی‌ترسم.
-ما جن هسیم. مث شما، ما هم زندگی می‌کنیم. کاری هم به شما نداریم.
-چرا روز ندیدمتون؟
-خوب محل زندگی ما، تاریکی هس.
-تاریکی؟! مگه تاریکی مکان هس که شما داخلش زندگی می‌کنید؟
-بله! تاریکی محل زندگی ماس. حالا شما هنوز اینو نمی دونید دلیل نمیشه که وجود نداره. شاید آینده اینو درک کردید!
-واقعن؟
-بله مکانِ زندگی ما، بُعد تاریکی هس. نشون به اون نشون وقتی شما در تاریکی احساس می‌کنید کسی اطراف‌تون هس ولی هیچی نمی‌بینید. غالبن هم کسی ما رو نمی‌بینه. از اینکه شما هم ما رو می‌بینی، همه تعجب کردن.
خیلی وحشت می‌کنم. می‌ترسم بلایی سرم بیاورند. ناگهان همان جن به من لبخندی می‌زند و می‌گوید:
-نترس فرزندم، ما هم مث شما یکتاپرستیم، تازه من دیدم کمک می‌خایی، اومدم کمکت کنم. الانم صبر کن تا گروه سفرت رو پیدا کنم.
یک‌دفعه ناپدید می‌شود. با اینکه او به من دلگرمی داده است ولی باز از ترس نفس نفس می‌زنم. اجنه کوچه هم به من ذل زده‌اند. انگار خیلی تعجب کرده‌اند که من چگونه آن‌ها را می‌بینم. برخی از آن‌ها در حال دادوستد هستند. کودکانشان هم در حال بازی و دنبال هم دویدن هستند.
دقایقی می‌گذرد که دوباره بزرگشان را در کنار خودم می‌بینم. جلو می‌آید و می‌گوید:
-فرزندم، با یه اتوبوس سفید رنگ در صد کیلومتری ما هستن، دارن به پلیس راه میرسن. بیا ببرمت اونجا. وقتی توقف کردن، سوار شو.
-واقعا؟ چطور به این زودی تا صد کیلومتری اینجا رفتی؟
- ببین آدمی زاد، ما مث شما جسم نداریم. سرعت حرکتمون هزار برابر شماست. حالا دستت رو به من بده تا زود برسونمت. فقط چشمات رو هم ببن تا نترسی.
چشمم را می‌بندم. دستم را می‌گیرد که یک‌دفعه احساس می‌کنم مثل موشکی که در هوا فرستاده می‌شود، در حال پرواز هستم. نزدیک است حالم به هم بخورد ولی به‌سختی تحمل می‌کنم. لحظاتی می‌گذرد که متوجه می‌شوم، می‌رسیم. چشمانم را باز می‌کنم. خودم را در کنار پلیس‌راه می‌بینم. هر چه به اطراف نگاه می‌کنم خبری از آن جن نیست. اتوبوس را از دور می‌بینم که نزدیک می‌شود. وقتی می‌ایستد دور از چشم راننده می‌روم و سر جایم می‌نشینم. همه خواب هستند. راننده هم متوجه ورودم به اتوبوس نمی‌شود. راننده بعد از مُهر دفترچه سفر، دوباره سوار می‌شود و برق را خاموش می‌کند تا کسی از خواب بیدار نشود. یک‌دفعه همان جن مهربان را می‌بینم که داخل ماشین هست و با لبخند برای من دست تکان می‌دهد. لبخندی می‌زنم و برای او دست تکان می‌دهم. ناگهان دوباره ناپدید می‌شوند و دیگر او را نمی‌بینم. این شب یکی از بهترین شب‌های زندگی من است چون جواب سؤالم را گرفتم. امشب فهمیدم چرا در تاریکی، احساس می‌کنم کسی در اطرافم هست ولی او را نمی‌بینم. از خداوند مهربان به خاطر این موهبت و لطفش سپاسگزارم. پایان.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (12/3/1397),ابوالحسن اکبری (12/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (13/3/1397),ابوالحسن اکبری (13/3/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (13/3/1397),بهروزعامری (14/3/1397),منوچهر عزیزی (14/3/1397),آرمیتا مولوی (14/3/1397),پیام رنجبران(اکنون) (16/3/1397),همایون به آیین (19/3/1397),سید ایمان برقعی (20/3/1397),مجتبی صمدیار (21/3/1397),م.ماندگار (2/4/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 خرداد 1397 - 19:51

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب آقای جعفری . با و جود این که داستان ترسناکی بود اما مخاطب را ترغیب می کند که داستان را تا پایان بخواند.تبریک عرض می کنم . خیلی عالی بود . موفق و سربلند باشید .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 13 خرداد 1397 - 01:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر دوست خوبم، استاد اکبری عزیز
سپاس از اینکه داستان هایم را مطالعه می کنید و با نظرات مهربان تان دلگرممان می کنید.
با آرزوی سلامتی و موفقیت برای تان@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 خرداد 1397 - 14:16

@};-


@همایون به آیین توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 21 خرداد 1397 - 08:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.