جویندگان

با زنگ گوشی از خواب می‌پرم. دیشب خیلی دیروقت خوابیدم. چند خمیازه موزی کش‌دار کافی است تا از روی تخت فلزی خوابگاه برخیزم. تا طلوع آفتاب چیزی نمانده است. زود وضو می‌گیرم و نماز را می‌خوانم. نگاهم در اتاق به‌هم‌ریخته مجردی‌مان، غوطه‌ور می‌شود. خوابگاه، واقعاً خواب گاه شده است. هم‌اتاقی‌ها، مست خواب هستند. کلاس‌ها رأس ساعت هشت صبح شروع می‌شود و اگر بچه‌ها الآن بیدار نشوند، باید طعم تلخ غیبت خوردن از استاد را زیر زبان بچشند. استخاره نمی‌کنم: «بلند شید بچه‌ها، بلند شید، الآن کلاستون شروع میشه ها!» کلوچه‌ای که گوشه‌ی تخت افتاده را برمی‌دارم و به‌عنوان صبحانه نوش جان می‌کنم. هر عقل سلیمی می‌فهمد که شکمِ‌گرسنه، دین و ایمان نمی‌شناسد چه برسد به درس فیزیک کوانتوم استاد خدابخشی که جای خودش را دارد.
دوستانم جنگی آماده می‌شوند. خیلی دیر شده است. حرکت تا دانشگاه را آغاز می‌کنیم. از میان کوچه‌های تنگ و باریک مرکز شهر عبور می‌کنیم. صدای بوق تاکسی‌های خیابان گوش‌هایم را آزار می‌دهد. بوی صبح را به‌راحتی می‌توان استشمام کرد. رایحه عجیبی است، شبیه حس حیات است یا شایدم شبیه تولدی دوباره. از لابه‌لای عابران به‌سرعت می‌گذریم. بعد از چند کوچه‌پس‌کوچه، ساختمان قدیمی دانشگاه کم‌کم خودنمایی می‌کند. دانشگاهی کوچک در قلب شهر. از روی پل رودخانه خشکیده کنار دانشگاه، سراسیمه قدم می‌زنیم. نگاهم به دو امور حراست ورودی دانشگاه می‌افتد و آن‌ها هم برای لحظاتی نگاهم می‌کنند. در ابتدای دانشگاه، یک چادر سفیدرنگ بزرگ نصب‌شده است. برای جمع‌آوری کمک به زلزله‌زدگان کرمانشاه نصب‌شده است. چند دانشجو روی نیمکت‌های فلزی سبزرنگ مقابل دانشکده نشسته و گپ می‌زنند. بر روی دیوار آجرنمای دانشکده، تبلیغات نامزدهای انجمن‌های صنفی جلب توجه می‌کند. یکی از آن‌ها را می‌شناسم؛ هم رشته‌ام است. از کلاس چهل نفره ما که فقط چهار نفر آقا و بقیه خانم هستند، او عزیزدردانه کلاس است. از هم‌اتاقی‌ها خداحافظی می‌کنم و از آن‌ها جدا می‌شوم. درِفلزی کِرِمی دانشکده را به جلو هل می‌دهم و وارد آن می‌شوم. از پله‌های سنگی عریض، بالا می‌روم. دانشکده سه‌طبقه دارد که هر طبقه حدود هفت یا هشت کلاس دارد. برخی کلاس‌ها کوچک و برخی خیلی وسیع هستند که گاهی به آن‌ها، سالن دفاعیه هم می‌گویند. امروز تا غروب پشت سرهم کلاس دارم. فقط ظهر یک ساعت وقت خالی دارم که آن‌هم تا نهار و نماز را بخوانم، تمام می‌شود. کلاس‌های پیاپی، خیلی خسته‌کننده و ملال‌آور هستند بخصوص کلاس‌هایی که استادش خشک و کم‌حوصله باشد و تمام ساعات کلاس را هم‌درس دهد. کلاس‌ها یکی پس از دیگری می‌گذرند تا اینکه نزدیک غروب می‌شود. از آخرین کلاس، چه بگویم؛ اگر به استادش تذکر نمی‌دادند تا صبح حرف برای گرفتن داشت. هوای آسمان امروز از ظهر ابری است. می‌خواستم زودتر بروم تا گرفتار باران نشوم ولی افسوس. استاد آن‌قدر معطل کرد تا باران گرفت. به یاد شعر زنده‌یاد سهراب سپهری می‌افتم که گفت؛ «زیر باران باید رفت چترها را باید بست!» شعر زیبایی است اما نه هنگامی‌که یک نفر زیر باران گرفتار باشد و ماشین‌ها با سرعت سرسام‌آور آب جمع شده در چاله‌وچوله‌های خیابان را به صورتش بپاشند. کلاس تمام می‌شود. تا بیرون می‌رویم باران همه را فرامی‌گیرد. دخترهای چادری کلاس، چادرها را بالای سر می‌کشند و دختران مانتویی هم کلاسور را همچون چتر جلوی قطرات سرد باران می‌گیرند. دخترهایی که کفش‌های پاشنه‌بلند دارند وقتی می‌دوند، صدای تلق‌تلق کفش‌هایشان حیاط دانشگاه را پر می‌کند. فکری به ذهنم خطور می‌کند؛ دستم را داخل کوله‌پشتی‌ام می‌برم و یک کیسه فریزر بیرون می‌آورم و آن را بر سرم می‌چپانم. یکی از دوستانم می‌گفت که وقتی باران می‌بارد فقط باید مراقب سرتان باشید تا خیس نشود بقیه بدن خودش را با باران هماهنگ می‌کند. او تأکید می‌کرد که اگر سر آدم با قطرات باران خیس شود و کمی هم باد بخورد احتمال سرماخوردگی زیاد می‌شود. سرماخوردگی شاید بیماری خیلی مهمی نباشد اما برای دانشجویی که در شهری غریب به سر می‌برد و کسی را هم نمی‌شناسد و نیز هرروز چندین کلاس متوالی دارد، قوز بالای قوز می‌شود. کیسه را بر سر می‌چپانم. از کنار دیوارها حرکت می‌کنم. بعضی وقت‌ها از کنار دیوار حرکت کردن هم خیلی خوب از آب در نمی‌آید چون گاهی آب ناودان برخی عمارت ها همچون سیل بر سرم می‌ریزد. صدای شلپ شلپ برخورد باران با سقف‌های شیروانی برخی ساختمان‌ها، فریادی مرگبار را ایجاد کرده که بهترین تداعی رگباری سیل‌آسا می‌باشد.
به بالای پل فلزی که می‌رسم نگاهم را به جوی کوچک بین رودخانه خشکیده می‌دوزم. به یاد سفر اصفهانم می‌افتم؛ زمانی که از بالای پل تاریخی سی‌وسه‌پل، به داخل بستر خشکیده‌اش نگرستیم و چقدر افسوس خوردم. زاینده‌رود مثل همیشه زنده رود نبود. تعدادی نوجوانان داخل زاینده‌رود، گل کوچیک بازی می‌کردند و توریست‌ها عکس می‌گرفتند. این مظلوم‌ترین زمین گل کوچیکی بود که در تمام عمرم نظاره کرده بودم. قطرات سرد باران تمام لباس‌هایم را خیس می‌کنند. به خیابان که نزدیک می‌شوم ماشینی پرسرعت، آب جمع شده خیابان را به تمام‌هیکلم می‌پاشد. با چشمانم آن را تعقیب می‌کنم که شاید بایستد و معذرت‌خواهی کند. به یک معذرت‌خواهی خشک‌وخالی هم راضی‌ام ولی افسوس و صد افسوس.
از نوک بینی‌ام قطرات سرد باران سُر می‌خورند و روی لباسم می‌چکد. دوباره ماشینِ دیگری می‌آید و تمام‌صورتم را به گَند می‌کشد؛ یعنی آن‌ها مرا نمی‌بینند؟ اعصابم خط‌ خطی می‌شود. به هر فلاکتی است خودم را به نزدیکی‌های خوابگاه می‌رسانم. گاهی آب ناودان‌ها با فشار زیاد بر روی سرم می‌ریزد که اگر این کیسه فریزر به‌ظاهر به‌دردنخور، نبود؛ حسابم با کرام‌الکاتبین بود. به تقاطع می‌رسم. چراغ‌راهنما قرمز است و ماشین‌ها در انتظار چراغ سبز. سرنشینان ماشینی شاسی‌بلند که لباس‌های پلوخوری به تن دارند تا نگاهشان به سر و وضعم می‌افتد شروع به قاه‌قاه خندیدن می‌کنند. به دندان‌های سفیدشان می‌نگرم. قیمت روکش هر یک از دندان‌هایشان با شهریه یک‌ترم خوابگاهم برابری می‌کند.
با هر بیچارگی خودم را مثل موش آب‌کشیده در مقابل خوابگاه می‌بینم. چند نفر از بچه‌های خوابگاه، دزدکی و دور از نگاه سرپرست، سیگارمی کشند. وارد حیاط خوابگاه که می‌شوم کفش‌های خیس مقابل در ساختمان اصلی، ذهنم را مشغول می‌کند. داخل برخی از آن‌ها آب جمع شده است. با خودم می‌گویم شاید باران آن‌ها را خراب کند. آن‌ها را از زیر باران جمع می‌کنم و کنار دیوار می‌چینم.
داخل می‌شوم که چشمانم به چشمان سرپرست خوابگاه که ورودی در جا خوش کرده است، می‌افتد. سلام می‌دهم و از کنار کمدهای فلزی می‌گذرم. خوابگاه سه‌طبقه دارد و هر طبقه حدود پنج اتاق. از داخل بعضی اتاق‌ها صدای ترانه به‌وضوح شنیده می‌شود و از برخی اتاق‌های دیگر هم‌صدای خنده بچه‌ها. یک‌راست به سمت اتاقم می‌روم. خیلی شرایط روحی خوبی ندارم. هر چه سریع‌تر باید استراحت کنم. اتاق طبقه سوم است. از پله‌ها به‌سختی بالا می‌روم. طبقه دوم که می‌رسم، فریاد بچه‌هایی که وسط سالن جمع شده‌اند و در حال تماشای فوتبال هستند، گوش فلک را کر می‌کند. برخی از آن‌ها کنار دیوار و برخی روی زمین نشسته و یک بالش زیردستشان گذاشته‌اند. از دیدن فوتبال لذت نمی‌برم و نمی‌دانم دیگران چگونه لذت می‌برند؟! چند بار درگذشته نگاه کردم و سعی کردم تا لذت ببرم ولی نشد که نشد. پله‌ها را ادامه می‌دهم تا به طبقه سوم می‌رسم. در اتاق را باز می‌کنم. برخی از هم‌اتاق‌هایم روی تخت‌هایشان دراز کشیده و برخی دیگر هنوز بیرون هستند. دست دانیال درد نکند که شامم را از سر
پرست خوابگاه تحویل گرفته است. اصلاً حال شام گرفتن را نداشتم. کمی از شام را می‌خورم. فلاکس وسط اتاق را سبک-سنگین می‌کنم که متوجه می‌شوم هنوز چای دارد. یک لیوان چای سبز هم جای دوری نمی‌رود. کمی که می‌گذرد و نیرو می‌گیرم، ابتدا نمازم را می‌خوانم. نماز که تمام می‌شود با خیال راحت، روی تخت فلزی می‌افتم. کلاس‌های متنوع و متوالی امروز، جانی برایم نگذاشته است. ماشین‌هایی که آب خیابان را به صورتم می‌پاشیدند خیلی اعصابم را به هم ریختند و الآن باعث سردردم شده‌اند.
هندزفری را از زیر تخت بیرون می‌آورم. آهنگ محبوبم را اجرا می‌کنم. کمی که با آهنگ حس می‌گیرم، چشمانم را می‌بندم. هنوز لحظاتی نگذشته که احساس می‌کنم نوک انگشتان پایم گزگز می‌کنند و این حالت حرکت می‌کند و تا بالای سرم می‌آید. وقتی به سرم می‌رسد دوباره شروع به پایین رفتن می‌کند. ناگهان تکانی می‌خورم. احساس می‌کنم روحم از بدن خارج شد. خوب به اطراف نگاه می‌کنم و نیز به جسمم که روی تخت به‌صورت دمر افتاده است. خیلی می‌ترسم. ترس همچون دیوی پلشت مرا احاطه می‌کند. دوباره به اطراف که می‌نگرم، متوجه می‌شوم دیگر خوابگاه نیستم. خود را در مقابل گورستان بزرگ شهر می‌بینم.
بااحتیاط و ترس داخل می‌شوم. چاره جز آن ندارم. نیروی عجیبی مرا به جلو هل می‌دهد و اختیار را از من ربوده است. مطیع محض این نیروی ماورایی هولناک شده‌ام. داخل گورستان خیلی شلوغ است. بیشتر وحشت می‌کنم. ازدحام جمعیت سرسام‌آور است. به‌سرعت در حال رفت‌وآمد هستند. انگار چیزی را گم‌کرده باشند، همه‌جا را با دقت می‌گردند. شاید گمشده‌ای دارند. در این هردمبیل بازار که صدبار جمعیت شهر است، نوجوانی را با موهای سفید می‌بینم. از او نمی‌ترسم. دلم را به دریا می‌زنم. جلو می‌روم و می‌گویم: «کوچولو ...دنبال چی میگردید؟!»
لحظه‌ای مکث می‌کند و با شگفتی و خیره‌خیره نگاهم می‌کند، سپس می‌گوید: «دنبال چیزی که توو دنیا پیداش نکردیم!»
تا این حرف را می‌شنوم دوباره همان نیروی مرموز مرا احاطه می‌کند. نوجوان را دیگر نمی‌بینم. احساس می‌کنم دیگر گورستان نیستم. عقربه‌های ساعت دیواری اتاق خوابگاه، برق نگاهم را می‌ربایند. وحشت‌زده شده‌ام و تمام بدنم مثل بید می‌لرزد. احساس می‌کنم هرلحظه امکان دارد قلبم از جا کَنده شود. نفس‌هایم به شمارش می‌افتند. هم‌اتاقی‌هایم خواب هستند جز یکی که با گوشی در حال چت کردن است. وقتی کمی حالم جا می‌آید، چشمم به چشم دوستم می‌افتد که به من زل زده است. گوشی را روی تخت می‌گذارد و می‌گوید: «خوبی؟»
سری از روی رضایت تکان می‌دهم. نمی‌دانم این ماجرا را چطور می‌توانم برایش توضیح دهم. اثبات ماجراهای ماورایی بسیار دشوار است. شاید خیالاتی شده باشم. می‌خواهم سکوت کنم اما نمی‌توانم. حتماً باید با کسی درد و دل کنم. برمی‌خیزم و به سمت دوستم می‌روم. بدون لحظه‌ای درنگ، شروع به تعریف سرگذشتم می‌کنم. متین یکی از بهترین دوستانم است. با دقت حرف‌هایم را به گوش جان می‌خرد. بعد از پایان سخنانم، سکوت می‌کند. سری تکان می‌دهد و به چشمانم خیره می‌شود. کمی هم به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید: «باشه...ولی برای اینکه خیالمون راحت بشه...فردا یه سری با هم میریم گورستون شهر!» پیشنهاد خوبی است. شک در وجودم ریشه دوانده است و بهترین راه حصول یقین، همین است. قبول می‌کنم.
هوا کمی روشن‌تر می‌شود و صدای اذان از گلدسته‌ها در معابر شهر می‌پیچد. بعد از اقامه نماز صبح، راه می‌افتیم. سر صبحی ماشین پیدا نمی‌شود! یک ماشین را به‌سختی گیر می‌آوریم. از خیابان‌های خلوت شهر می‌گذریم. هیچ‌کدام از خیابان‌ها برایم آشنا نیست. جلوی ورودی گورستان شهر که می‌رسیم، احساس می‌کنم سال‌ها آنجا زندگی کرده‌ام. ماجرای دیشب در ذهنم همچون فیلم تداعی می‌شود. ناخودآگاه به سمت ورودی شروع به حرکت می‌کنم. متین کرایه ماشین را حساب می‌کند و دنبالم راهی می‌شود. همه جای گورستان برایم آشناست. شروع به توضیح جاهای مختلف گورستان برای متین می‌کنم. پشت سر هم به او از ویژگی‌های آنجا می‌گویم. متین هاج و واج نگاهم می‌کند و می‌داند که من تا به امروز هیچ‌وقت اینجا نیامده‌ام. همین‌طور که در لابه‌لای قبرها قدم می‌زنم، ناگهان نگاهم به عکس نوجوان ماجرای دیشب می‌افتد که روی یک سنگ‌قبر سیاه کوچک نقش بسته‌شده است. اشک در چشمانم حلقه می‌بندد. حالا دیگر مطمئن می‌شوم که دچار خیالات یا اوهام نشده بودم. کنار قبرش می‌نشینم و فاتحه‌ای می‌خوانیم. وقتی به چشمان معصوم نوجوان می‌نگرم یک‌دفعه سخن او به یادم می‌آید؛ «دنبال چیزی که توو دنیا پیداش نکردیم!» پایان
.....................
پانوشت: این داستان در سال 1397 بر اساس واقعیت نگاشته شده است. این ماجرای عجیب و غریب، برای یکی از دانشجویان دانشگاه‌های شهر اراک رخ داده است و منظور از گورستان شهر، بهشت‌زهرا شهر اراک می‌باشد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ک جعفری ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,علی عطایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397), ک جعفری (3/4/1397),ایمان ایران نژاد (3/4/1397),محمد علی ناصرالملکی (5/4/1397),زهرابادره (آنا) (5/4/1397),م.ماندگار (6/4/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (6/4/1397),کامران غفوری (10/4/1397),علی عطایی (14/4/1397),

نقطه نظرات

نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 تير 1397 - 14:44

نمایش مشخصات ک جعفری
" دنبال چیزی که در دنیا پیدایش نکردیم ! "

اما،،، چه چیز را ؟!
من می گویم : خود را .

انسان خود را در دنیا گم می کند و تو گویی که عالم برزخ هم شاید مرحله ایست برای بازجستن خویش! جستجوی آنچه که کمتر از هر چیزی به آن پرداخته ایم و نهایتا گمش کرده ایم.
خود؛ آن چکیده نبضی از قلب هستی که در رگ های ما به امانت شریان دارد! اگر برای تولد هر یک از ما دلیلی هست، زندگی فرصتی ست مقدس برای تجلی و دنیا،زیباجایگاهی برای ادای امانت.تجلی هرگز حادث نمی شود مگرآنکه دریچه آن امانت قدیم را بیابیم و امانت هرگز کشف نمی شود مگرآنکه خود را بشناسیم! که اولین گام، رشد خودآگاهی ست. به گمان من ؛خودآگاهی ودیعه ایست برای انسان که او را رو به جلو حرکت می دهد. مسیری عمودی اما دوار . اول از خود، آخر در خود . از خود به خود . انبساط دایره خودآگاهی تا انطباقش بر قلب هستی! آنجاست که رستاخیز می شود...

آقای جعفری ؛ درود بر شما.

داستان زیبایی خواندم از شما . سپاس برای نگاشتن و اشتراک داستان با من و ما . فقط جسارتا خواهش دارم که دو نکته را بعنوان پیشنهاد_ و نه نقد _ از من بپذیرید :

1- بنظرم ، برخی از توضیحات داستان اضافه گویی ست مثل شرح جز به جز ساختمان خوابگاه یا دانشگاه . و نیز پردازش نامتناسب ماجرا هم مزید بر اضافه گویی شد. مثلا انتظار می رفت از قسمت کلیدی داستان که همان خارج شدن روح از بدن است ، بیشتر بسط و توصیف و شرح داشته باشیم اما داستان ازین اتفاق مهم با سرعت می گذرد ،درحالیکه تمام حوادث قبل ازین واقعه را جز به جز شرح داده .
بنظر من در داستان کوتاه ، باید مواردی ذکر شود که با محتوای داستان و یا تم اصلی ماجرا در ارتباط باشد درغیر اینصورت هرگونه پرداختی اضافه گویی است. مثلا پارگرافی که به زاینده رود اشاره داشت ، وجودش چندان لزومی نداشت و درصورت حذف،نقصی در کلیت ماجرا احساس نمیشد.شاید خیلی بهتر میشد که به موازات شرح وقایع بیرونی بیشتر از حالات درونی و روحی فرد گفته می شد. یعنی بیرون را به درون کوک برنید. شاید هم ظالمانه باشد، اگر که بگویم تمام قسمت قبل از اتفاق روحی ، کسل کننده بود !

2- بنظر من این داستان و با این محتوای ماورایی ، بسیار قابلیت و حتی آمادگی این را دارد که در فرم و ساختاری متفاوت پردازش شود. بنظرم بد نیست که این قصه را با ابزار پست مدرنیستی ، آرایش و پیرایش دهید.

سپاس@};-


@ ک جعفری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 4 تير 1397 - 08:45

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر بانو ک جعفری گرامی
سپاس از وقتی که برای مطالعه اثر گذاشتید و
نیز ممنون از نظر بسیار دقیق، ارزشمند و ادبی تان.
درک من از عبارت اول‌تان مکتب اگزیستیسیالیسم و اصالت وجود بود که اساس آن می باشد. اینکه گفتید ما در دنیا باید خودمان را بشناسیم، اشارتی هوشمندانه است چون از منظر ادیان نیز خودش شناسی، پل خداشناسی و هدف نهایی انسان است.
در مورد نکات ادبی تان از قبیل آراستن و پیراستن متن و داستان و نیز پردازش در فضای پست مدرنیسم نیز بسیار قدردانی می کنم و امیدوارم بتوانم که با توجه به راهنمایی شما نویسنده متبحر، در داستان های بعدی لحاظشان کنم.
موفق باشید@};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 15:30

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، بر مسافر شب عزیز ،
داستان زیبایی بود ،
با نکات خانم جعفری هم ، تا حد ریادی موافق ،
حضورتان مستدام @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 15:31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی موافقم


@محمد علی ناصرالملکی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 07:43

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر دوست خوبم؛ جناب آقای ناصرالملکی گرامی@};-
سپاسگزارم از وقتی که برای مطالعه اثر گذاشتید و نیز از نظر بسیار ارزشمندتان، کمال تشکر را دارم.
بهترین‌ها را برای‌تان آرزومندم@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 00:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای جعفری عزیز مسافر شب
داستان ماورایی تعلیق داری از شما خواندم و لذت بردم
صمن استفاده از فرمایشات بانو جعفری عزیزم ، داستان بسیار عالی و قابلیت فرافکنی فراوان دارد ،
برای تان آرزوی موفقیت روزافزون دارم
یک عالمه گل تقدیم شما


@زهرابادره (آنا) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 07:47

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر سرکار خانم بادره‌ی گرامی؛ آنای داستانک
سپاسگزارم از وقتی که برای مطالعه اثر گذاشتید و نیز به خاطر مهربان نظرتان نیز متشکرم.
بدون اغراق می گویم که جای آثار شما در داستانک واقعا خالی است بی صبرانه منتظر آثار جدیدتان هستم.
با آرزوی سلامتی و موفقیت برای تان.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 11:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودهای مجدد بشما و همه دوستان قدیم و جدید
دیشب بعد از مدت ها که به درخواست بانو ماندگار عزیز به سایت آمدم یاد روزهایی که افتادم که قلم را به تشویقات دوستان پرمهرم بر سینه دفتر سفید می چرخاندم ،خود را کودکی حس می کردم که نیاز به مادریارانی دارد که او را در نگارش یاری کند و چقدر عالی از عهده برآمدند .
امروز و فرداها در خدمت همه عزیزان خواهم بود که باز هم یاد بگیریم و مثل خانواده صمیمی در کنار هم باشیم ،فراموش نکنیم که اصل فراموش نشدنی هست و همه مان روزی که آنجا به دنیا آمدیم به آنجا بر می گردیم.
دست همه عزیزانم را می بوسم .
شاد و موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 14:28

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سپاسگزارم بانو بادره ی گرامی@};-
امیدوارم مثل گذشته از حضور و راهنمایی های شما نویسنده گرامی در سایت داستانک بهره مند بشویم. با آرزوی سلامتی و موفقیت برای تان.


نام: علی عطایی   ارسال در پنجشنبه 14 تير 1397 - 16:15

سلام و دود بر حمید عزیز
بنظرم زندگی خالی تر از این چیزهایی است که ما دنبالش می گردیم، واقعا همه چی ساخته ی ذهنی ماست


@علی عطایی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 09:32

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب عطایی گرامی@};-
سهراب سپهری میگه:
زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند."
با آرزوی موفقیت و سربلندی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.