بوی آشنایی

از شیشه کدر پنجره آپارتمان، پیاده‌رو خیابان را نگاه می‌کنم. عابران شتابان درحرکت‌اند؛ پیر و جوان، زن و مرد. ناگهان دختری با چادر مشکی و روسری لاجوردی از لابه‌لای ازدحام جمعیت، برق نگاهم را می‌رباید. چشمانم را گِرد می‌کنم و به او خیره می‌گردم. به یاد ندارم جایی او را ملاقات کرده باشم ولی چهره معصومانه‌اش بی‌رحمانه بوی آشنایی می‌دهد؛ همچون رایحه‌ای از جنس گل‌های محمدی پارک مجتمع. حس می‌کنم سال‌هاست که او را می‌شناسم اما از کجا؟ نمی‌دانم. از چه زمانی؟ نمی‌دانم. ذهنم پُرست از سؤالاتی که هیچ‌وقت جوابی برای‌شان پیدا نمی‌کنم جز یک جواب؛ بی‌خیالی. آری! بی‌خیالی دوای هر سؤال بی‌جوابیست. مجله جدولی که گوشه آن تاخورده است، به من چشمک می‌زند. آن را از روی کاناپه برمی‌دارم. بهترین روش بی‌خیالی، حل جدول‌های باطله و تاریخ گذشته است. انگشتم را با زبان خیس می‌کنم و شروع به ورق زدن می‌کنم. برخی از جدول‌ها را قبلاً حل کرده‌ام. از جدول‌های حل‌شده متنفرم. بی‌صبرانه به دنبال حل‌نشده‌ها می‌گردم. خانه‌های خالی جدولی، نگاهم را جلب می‌کند. مداد را با تراش فلزی نقره‌ای تیز می‌کنم. پاکن مربعی را هم داخل دست چپ می‌فشارم. صاحب نظریه ایستایی زمان؟ ا ن ی ش ت ی ن.درسته انیشتین. در حل جدول تبحر دارم. بیماری فراموشی؟ آ ل ز ا ی م ر. درسته آلزایمر. دستم که بین انگشتانش مداد جا خوش کرده است را بر موهای شوره‌زده‌ام می‌کشم. ابروها را کمی بالا می‌اندازم و خطوط چروک پیشانی را پررنگ‌تر می‌کنم. به‌آرامی بازدم را بیرون می‌دهم و در فکر فرومی‌روم. تصور می‌کنم این جدول را درگذشته‌ای نزدیک حل کرده‌ام. این دو سؤال را دقیقاً به یاد دارم که پاسخشان را نوشتم. اگر جوابشان را نوشته‌ام پس چرا خالی بودند؟! گیج می‌شوم. در عصر پُست‌مدرن، وقتی برای پاسخ به سؤالات بی‌جواب نیست. بی‌خیال می‌شوم. کسی چه می‌داند شاید روزی بی‌خیالی خودش جواب شود. ادامه می‌دهم. عالَم نگهداری ارواح؟ ا ل س ت. درسته. ناگهان یاد آن زن غریبه آشنا می‌افتم. همان‌که از میان صدها عابر، مرا مجذوب خودش ساخت. دوباره ذهنم مشغول می‌شود؛ یعنی آن زن را درگذشته ملاقات کرده بودم؟ هر چه می‌اندیشم بیهوده است. شاید روح‌های‌مان همدیگر را در عالم الست دیده باشند؛ همان دنیایی که ارواح را نگهداری می‌کنند. بازهم بی‌خیال! جدول را ادامه می‌دهم. نویسنده رمان جن‌زدگان؟ نمی‌دانم. صفحه آخر مجله را باز می‌کنم. احتمالاً در راهنمایی‌های انتهای مجله که طبق حروف الفباست، پیدا شود. به دنبال حرف نون می‌گردم. نویسنده جنگ و صلح...نه! نویسنده سقای بی‌دست...نه! نویسنده جن‌زدگان...بله! داستایوسکی. برمی‌گردم. د ا س ت ا ی و س ک ی. درسته. عجب! این پاسخ هم برایم خیلی آشناست. وقتی خوب فکر می‌کنم، دقیقاً یادم می‌آید که آن را چند روز پیش حل کرده‌ام. شک بزرگی در وجودم رخنه می‌کند؛ به خودم، هویتم و زندگی. شکی که تا قهقرای وجودم را متزلزل می‌کند. نزدیک است دیوانه شوم. اگر آن را حل کرده بودم پس چرا جوابش خالی بود؟! نگاهی گذرا به سؤال‌های دیگر می‌اندازم. تقریباً همه آن‌ها همین‌گونه‌اند. شاید بعد از حل، پاک شده باشند اما نه! جدولی به این تمیزی نمی‌تواند درگذشته حل شده باشد. حداقل باید نشانه‌ای از پاک کردن باشد. دیگر حوصله جدول را ندارم. آن را روی میز عسلی می‌اندازم و دوباره به کنار پنجره می‌روم. پرده توری را با دست چپ کنار می‌زنم. عابران خیابان بیشتر شده‌اند. همین‌طور که با مردمک چشمانم حرکت‌شان را تعقیب می‌کنم یک‌دفعه پیرمردی نگاهم را جلب می‌کند. خیلی چهره‌اش برایم آشناست اما او را نمی‌شناسم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ابوالحسن اکبری , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,کامران غفوری ,ابوالفضل مولوی ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (10/4/1397),مزان ب (10/4/1397),ابوالحسن اکبری (10/4/1397),کامران غفوری (10/4/1397),همراز محمدی (11/4/1397),ابوالفضل مولوی (11/4/1397),سید ایمان برقعی (11/4/1397), ک جعفری (11/4/1397),زهرابادره (آنا) (13/4/1397),

نقطه نظرات

نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 تير 1397 - 16:10

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام وقتتون بخیر یه جاهاییش خیلی توجهم رو جلب کرد و مثل اکثر داستان هایی نبود که امروز خوندم تو سایت اونم این بود هر ابزاری رو که بکار گرفته بودید تو داستان بالاخره یه جا بکار اومد اوایل که راوی شروع به حل جدول کرد با خودم گفتم خدایا اینکارش الکی و بیهوده نباشه و یاد جمله معروف چخوف افتادم که می گفت در داستان کوتاه وقتی اسم از تفنگی میاری که روی دیوار اتاق نشیمن نصب شده پس حتما باید یه جا شلیکش هم بکنی و واقعا خوشحال شدم که اون جدول اون سوالات همه و همه به پیشبرد داستان کمک کرد و این نشان از طرح و پلات قوی داستان شما بود و در آخر اون بازگشت دوباره ی به سوی پنجره و اون دور باطلی که گیر کردیم هممون خیلی عالی بود اول یه دختر بعد یه پیرمرد چه فرقی داره مهم این دور باطله از این قسمتش خیلی خوشم اومد اما یه جاهایی بیش از حد تاکید میکردین رو تکراری بودن و سایر موارد که البته الان که فکر میکنم شاید همین تکراره سبب شده من از داستان خوشم بیاد و فکر کنم در دور باطل و تکراری گیر افتادم در کل دوست دارم بیشتر ازتون بخونم قلمتون پایدار و همیشه نویسا


@کامران غفوری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 08:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر جناب غفوری گرامی@};-
این اولین بار هست که خدمت تون هستم و نظر بسیار خوبتون رو می خونم. امیدوارم در آینده هم با آثارتون بیشتر آشنا شوم.
خوب ابعاد و زوایای اثر رو کشف کردید و این نشان‌دهنده‌ی توانمندی شما گرامی در داستان نویسی است.
با آرزوی سلامتی و سربلندی@};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 11:42

نمایش مشخصات ک جعفری
بندی از تورات به خاطرم مانده بااین مضمون :

آنچه بوده است، همان است که خواهد بود و آنچه شده است ، همان است که خواهد شد. زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست!

و افلاطون که باور داشت : تمام دانسته ها چیزی نیست مگر یادآوری !!

براستی هستی چیست؟


درود بر شما

باید بگویم ؛ بشدت داستانتان را دوست دارم و بسیار لذت بردم ، بنابراین : سپاس

در پایان داستان ، با خود گفتم که اگر برای این محتوا ، قصه و ماجرایی خلق میشد ، به مراتب گیراتر و زیباتر می شد.

دست مریزاد ؛ آقای جعفری عزیز
@};-


@ ک جعفری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 14:12

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر بانو ک جعفری گرامی
از حضور و نظر فوق العاده ارزشمندتان بی نهایت سپاسگزارم.
جمله ای که از تورات و نیز از افلاطون گفتید، بسیار عالی هستند و واقعا من را به فکر فرو بردند.
با آرزوی موفقیت و سلامتی برای شما@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 16:30

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای جعفری عزیز مسافر شب
داستان قدرتمندی از شما خواندم ،ضمن اینکه از نظرات دیگر دوستان هم استفاده کردم ،برای تان موفقیت روزافزون آرزو می کنم ، سپاسگزارم


@زهرابادره (آنا) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 08:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر آنای داستانک، خانم بادره ی گرامی
خیلی خوشحالم که نظرات مهربان و زیبای شما در انتهای اثر می بینم و نیز منتظر خوانش آثار جدید و خوب تان هستم.
با آرزوی سلامتی و سعادت برای تان.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.