قادر متعال 2

بعضی حرف‌ها را نه می‌توان بیان نکرد و نه می‌توان برای کسی تعریف کرد. تشکیک مثل «آل» به جان آدمی می‌افتد. تردید بین افشای راز و سکوت. اگر بیان نشوند مثل لقمه‌ای که در گلو گیر کرده است، می‌تواند موکل مرگ انسان را فرابخواند و اگر هم ایراد شوند، اثباتشان باور نکردنی و لایعقل است. در عصر فناوری جایگاهی برای ماورا نیست.
حیران در روی سنگ‌فرش مربعی پیاده‌روی پارک عرب‌ها (بوستان کارگر)، گام برمی‌دارم. قدم‌های ممتد یا مقطع. گاهی از درون متلاشی می‌شوم. در آن وضعیت اضمحلال، دیگر تاب سکون در خانه را ندارم. لاجرم بیرون می‌زنم. مهم نیست کجا! مهم حرکت است؛ گاهی رفتن مهم‌تر از مقصد است. علت پویایی چیست؟! نمی‌دانم شاید در مغز سرم، گمشده‌ای باشد که من از وجودش بی‌خبرم. مغزم به من می‌گوید: «برو!» و من فقط حس حرکت را ادراک می‌کنم. درک نامحسوسات. آیا کسی علت دقیق را می‌داند؟! آنچه در عالمِ واقع به عنوان معلول تجلی می‌کند، حرکتی است که منشأ وجودیش پنهان شده است. از خانه که بیرون می‌آیم، اصلاً حواسم به مسیر و مسافت نیست. لحظه‌ای به خود می‌آیم که می بینم کنار نرده‌های رنگارنگ پارک ایستاده‌ام. می‌خواهم جنون حرکتم را ادامه دهم اما نمی‌توانم! این بوستان دیرینه و کوچک، بهترین خاطره‌ی کودکی‌ام را تداعی می‌کند. خاطره‌ای که در دلِ بحران متولد شد؛ در خانواده‌ای فقیر و تنگدست؛ از ذهنِ مادری نابغه که حتی سوادِ خواندن و نوشتن نداشت. پدرش او را به‌جای مدرسه و درس، به قالی‌بافی وادار کرد. این کار از نظر اقتصادی برای پدر به‌صرفه‌تر بود اما دختر؟! قربانی طمع پدر شد و عمری را بی‌سواد گذراند. من مطمئن بودم او نبوغ دارد. اگر نبوغ نداشت نمی‌توانست بهترین راه‌حل را در بدترین شرایط ارائه بدهد و دیگر الآن هم، خاطره‌ای نبود. نبوغ او باعث شد تا اکنون کنار بوستان بایستم؛ اما نبوغ چه بود؛ یک روز که غصه را در چشمان ما بچه‌هایش دید، پیشنهاد داد تا شب‌ها، شام را به پارک ببریم. این ایده، شاید به ظاهر ساده باشد اما در آن زمان و شرایط، بهترین ایده ممکن بود. به آنجا که می‌رفتیم روی چمن‌های نیمه خیس، جا می‌انداختیم؛ اول با وسایل پارک، خوب بازی می‌کردیم؛ تاب، سرسره، الاکلنگ. کمی که از بازی خسته می‌شدیم، نوبت شام ساده‌ای بود که مادر آماده کرده بود و بعد از آن، دوباره بازی. از آن زمان تا الآن، این پارک برایم تداعی خاطره‌ای شیرین است. به قهقرای پارک نگاه می‌کنم و همین طور قدم‌های آهسته و پیوسته برمی‌دارم. وسایل بازی پارک هر چند که تغییر کرده‌اند اما نوستالژی عجیبی برایم دارند. در حوالی پارک پرسه می‌زنم که ناگهان صدای زنگ گوشی همراهم بلند می‌شود. به نمایشگر گوشی نگاه می‌کنم. رضاست!
- الو...جونم!
- سلام دایی...میای بریم مسابقات قرآن...کوه نور!
سرگردانم و پیشنهادش شاید روحیه‌ام را عوض کند.
- باشه میام...کجایی؟
- من دروازه تهرونم (میدان سرداران)...زود بیا اونجا...منتظرتم.
با گام‌های بلند و سریع به سمت خیابان دانشگاه می‌روم. هنوز وارد خیابان نشده‌ام که اولین تاکسی را سوار و ده دقیقه دیگر، دروازه تهران پیاده می‌شوم. رضا با کاپشن سیاه و ته‌ریش، آن طرف خیابان برایم دست تکان می‌دهد. از خیابان می‌گذرم. صدای بوق ممتد ماشین‌ها، مثل پُتک بر سرم کوبیده می‌شوند. با رضا دست می‌دهم.
- کجایی دایی...خیلی دیر شد...بجُنب بریم!
پراید نوک مدادی جلوی پایمان می‌ایستد و بوق می‌زند. فرصت را غنیمت می‌شمریم و سوار می‌شویم. ساعت مچی عقربه‌ای دستم چپم، یک ربع جلو می‌رود که به ورودیِ تالار کوه نور می‌رسیم. یک آدمک رنگی بزرگ جلوی درِ ورودی نصب شده است. تالار در کنار شهربازی لاله است. مسابقات قرآنی کل کشور امسال در شهر اراک در حال برگزاری است. رضا که عاشق قرائت و تلاوت قرآن است، کبوتر حرم این محافل است. بیشتر اوقاتش را در مجالس قرآنی می‌گذراند. تالار در بلندی و ابتدای آن یک نمایشگاه قرآنی و نیز پارکینگ ماشین‌ها قرار دارد. صدها ماشین با مدل‌های پایین و بالا پارک کرده‌اند. من عاشق بازدید از نمایشگاه‌های کتاب هستم؛ احتمالاً بخشی از نمایشگاه هم عرضه کتاب باشد. رضا نگران است که مبادا دیر برسد. من به سمت نمایشگاه می‌روم و رضا به سمت تالار مسابقات. بعد از بازدید نمایشگاه، پیش او می‌روم. ورودی نمایشگاه یک سماور بزرگ برای چای صلواتی است. یک لیوان چایی برمی‌دارم و با آن وارد نمایشگاه می‌شوم. نوشیدن چای و بازدید از غرفه‌ها. بهتر از این نمی‌شود. اولین غرفه، در مورد حفظ مجازی قرآن کریم است. همیشه دوست داشتم حافظ قرآن باشم ولی نشد که نشد. من خواستم ولی نشد. بین این دو تفاوت است. در زمین شوره‌زار گل نمی‌روید. غرفه بعدی قرآن‌های نفیس و رحل‌های نقش و نگار شده است. به غرفه سوم که می‌رسم یکی از آشنایان را می بینم. کمی با او صحبت می‌کنم و سپس از او خداحافظی می‌کنم و به غرفه بعدی می‌روم. کمی جذب کتاب‌های غرفه می‌شوم. خوب که دقت می‌کنم، یک کتاب ادبی مهم و پرمحتوایی، چشمم را می‌گیرد. آن‌قدر جذبش می‌شوم که چند صفحه از آن را بی‌اختیار می‌خوانم. دقیقاً همان چیزی است که دنبالش می‌گشتم. خیلی دوست دارم تا آن را صاحب شوم. نگاهی به قیمتش می‌کنم که برق از چشمانم می‌پرد. برایم کمی گران است. با این حال ارزشش را دارد، دلم را به دریا می‌زنم و به فروشنده نگاهی می‌اندازم و می‌گویم:
- اینا تخفیفم دارن!
- نه...البته اینا نمونه هستن و برای فروش نیستن.
نمی‌دانم بخندم یا بگریم. برای هر دو دلیل موجهی هست. لبخندی می‌زنم چون هزینه‌اش باب میلم نیست و از طرفی هم ناراحت می‌شوم که این کتاب خوب را از دست می‌دهم. آن روز کتاب را نمی‌توانم بخرم ولی حسرتِ کتاب در دلم می‌ماند. آهی به بلندای دماوند می‌کشم و با دلی محزون، بقیه نمایشگاه را دیدن می‌کنم. نمایشگاه تمام می‌شود، بلافاصله خودم را به رضا می‌رسانم. آن روز می‌گذرد اما فکر و یاد آن کتاب، از ذهنم هیچ وقت بیرون نمی‌رود. ای کاش آن کتاب برای من بود. انگار آن روز تمام زمین و زمان علیه من بودند. شرایط به ‌گونه‌ای بود که نتوانم کتاب را صاحب شوم. آن روز می گذرد و هیچ کسی هم از غصه‌ام باخبر نم شود. این غصه بین من و خدا می‌ماند. غصه‌ای پنهان. چند روز بعد به کتابخانه می‌روم. در حال مطالعه مجلات جدید کتابخانه هستم که ناگهان خانمی با مانتوی سیر قرمز وارد کتابخانه می‌شود و سریع به سمت خانم کتابدار می‌رود. به او که می‌رسد، می‌گوید:
- سلام...خسته نباشین...یه تعداد کتاب دارم که نیازشون ندارم...میدم شما هر طور صلاح دیدید استفادشون کنید.
خانم کتابدار قبول می‌کند. آن زن هم سریع می‌رود و با تعداد زیادی کتاب برمی‌گردد. کتاب‌ها را روی پیشخوان کتابخانه می‌گذارد و می‌رود. چه کتاب‌های خوبی! خیلی ناراحت می‌شوم که چرا او چنین کتاب‌های خوبی را می‌خواهد از دست بدهد. بعد که خوب فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم شاید دلیل موجهی داشته باشد. قضاوت دیگران بدون اطلاع از زندگی آن‌ها، کار زیبایی نیست. کنجکاو می‌شوم و به سمت آن‌ها می‌روم. خوب که به کتاب‌ها نگاه می‌کنم ناگهان مو به تنم راست می‌شود. مات و مبهوت می‌مانم. همان کتابی را که چند روز پیش با حسرت از کنارش گذشتم الآن در لابه‌لای کتاب‌های مقابلم چشمک می‌زند. تاب نمی‌آورم و آن را برمی‌دارم. کمی آن را ورق می‌زنم تا مطمئن شوم که خودش است. درست است همان کتابی که چند روز پیش با حسرت از کنارش گذشتم. کتابدار کتابخانه را می‌شناسم و او هم مرا به‌خوبی می‌شناسد. سال‌هاست که در این کتابخانه رفت‌وآمد می‌کنم و او به‌خوبی می‌داند که اهل مطالعه و کتابم. کتاب را نشانش می‌دهم و می‌گویم:
- خسته نباشین...میتونم این کتاب رو بردارم...هزینه اش هم، هر چی بشه روی چشم.
اگر هزینه هم داشته باشد، چون دست دوم است، احتمالاً خیلی کم باشد. کتابدار می‌گوید:
- اگه به دردت می خوره، می تونی برای خودت برش داری!
خیلی خوشحال می‌شوم و کتاب را زود به خانه می‌آورم. حالت عادی ندارم. هر چه زودتر می‌خواهم تا آن را مطالعه کنم. به خانه که می‌رسم، بلافاصله کتاب را شروع به خواندن می‌کنم. یک‌بار آن را می‌خوانم اما از کتاب سیر نمی‌شوم. دوباره و دوباره تا اینکه چندین بار آن را می‌خوانم. بعضی از کتاب‌هایی را که دوست داشته باشم، چندین بار می‌خوانم. خوانش کتاب که تمام می‌شود احساس می‌کنم خیلی از نقص‌های ادبی‌ام را فهمیده‌ام. مطالعه کتاب خیلی کمکم می‌کند و مطالبش واقعاً مورد نیازم بود. وقتی ساعاتی از مطالعه کتاب می‌گذرد ناگهان به فکر فرومی‌روم. حیران می‌شوم. بعضی ارتباط‌ها و تناسب‌ها و شباهت‌ها شگفت‌انگیز هستند. آنجایی که در نمایشگاه کتابِ تالار نور نتوانستم آن کتاب را بخرم و آنجایی که آن کتاب را رایگان به دست آوردم؛ یعنی می‌توان این دو را حمل بر تصادف کرد؟! اگر آن روز رضا من را به مسابقات قرآن نمی‌برد و من اگر طبق علاقه همیشگی‌ام به بازدید نمایشگاه نمی‌رفتم، هیچ وقت از وجود آن کتاب مطلع نمی‌شدم و اگر من یک ساعت دیرتر یا یک ساعت زودتر به کتابخانه می‌رفتم، شاید دیگر ماجرای کتاب‌ها را نمی‌فهمیدم. نمی‌توانند همه این ماجراها تصادفی باشند. در حالت تصادفی، ترتیب و شباهت و ارتباط و بخصوص نظم وجود ندارد در حالی که بین ماجرای اول و دوم من نظم و ارتباط و تناسب بود.
اینجا بود که احساس کردم، خداوند قادر متعال، مخلوقاتش می‌بیند و در سختی‌ها یاری‌شان می‌کند چون او مهربان‌ترین مهربانان است. پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,ترنم سرخسی ,عبدالله عمیدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (12/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/8/1397),عبدالله عمیدی (15/8/1397),ترنم سرخسی (15/8/1397),ابوالفضل مولوی (18/8/1397),ابوالحسن اکبری (19/8/1397),

نقطه نظرات

نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 آبان 1397 - 18:47

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام و عرض ارادت عزیز برادر
لطف فرموده و به دفتر حقیر سر زده بودید
سپاس از محبت و راهنمایی آن عزیز
کم میام و دیر جواب دادم ببخشید
راستش خیلی از تفاوت داستان و حکایت نمی دانم و کاش یاد می گرفتم
درود بر شما و دل با محبتتان


@عبدالله عمیدی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در پنجشنبه 17 آبان 1397 - 11:16

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام استاد گرامی
سپاس از نظر ارزشمندتان
و آرزوی سلامتی و موفقیت


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 16:10

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دست به قلم خوبی دارین و نگارش خوبی هم دارین و ادبیات خیلی خوبی دارین
یه نقد سازنده بکنم شاید بدردتون بخوره
انگار داستان ها رو میخونین بعد از هر کدوم گلچین میکنین
اون استقلال فکری و الهام گرفتن که نویسنده باید داشته باشه رو در داستانتان دیده نمیشه
داستان هم نیمکتی بنده رو که چند ماه پیش نوشتم ;) ;) :x


@ابوالفضل مولوی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 20 آبان 1397 - 07:55

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر آقای مولوی گرامی
سپاس از نظر ارزشمند و خوب تون
و نیز از وقتی که برای مطالعه اثر گذاشتین
داستان های من گلچین داستان فرد دیگری نیست، من خودم چند سال پیش قادر متعال ۱ رو نوشتم و این اثر نیز در امتداد اون اثر چندسال پیشم است. همچنین مجموعه تحت عنوان قادر متعال چاپ کردم که انحصار این سبک و سیاق رو در آثارم نشون میده. قلم من حالت خودش و مدل خودش رو داره که در تموم داستان هام مشخصه. من از نویسنده ای خاص تقلید نمیکنم هر چند بوده که از آثار من گرته برداری کردن. نکته دیگه خود سوژه است که منحصر است و داستان و روایت در شهرم رخ داده که نشان از تولیدی بودن و بکر بودن داستان دارد. در کل من شاید آثار دوستان رو بخونم ولی گلچین آثار اونها نیست چون خودم اونقدر سوژه دارم که نیاز ندارم.
با این حال سپاس از شما و آرزوی موفقیت


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 آبان 1397 - 22:06

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 20 آبان 1397 - 08:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر دوست گرامی
اولا تبریک انتشار گسترده آثارتان
ماشالله پر کار و پر انتشار هستین بخصوص در حیطه کتاب
با آرزوی سلامتی و موفقیت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.