قاتل دوست داشتنی1

هفده و بیست و چهار صدم. چشمانم گِرد می‌شوند. لب‌هایم را نیم‌دایره می‌کنم.سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «حالا وقتشه!»
بلندگوهای مخروطی نصب به دیوار. چند تا شیر آبخوری برنجی که یکی از آنها چکه می‌کند. صدای جیغ و فریاد دانش آموزان. قفلی که روکش سبز دارد را باز می‌کنم و سوار دوچرخه می‌شوم. گوشه‌ی زین مشکی کمی پاره شده است. رکاب نقره‌ای به چرخش درمی‌آید؛ زنجیر روغنی و سیاه می‌چرخد و چرخِ عقب، دوچرخه را به جلو هل می‌دهد. رکاب کوچک اما دوچرخه‌ی بزرگ ناگزیر از آن است.
از کنار تیر برق که روی آن اعلامیه‌ی نوجوانی ناکام نصب شده است، می‌گذرم. چهره‌اش خیلی شبیه من است. حواسم پرت می‌شود. نزدیک است زمین بخورم. محکم فرمان را می‌چسبم. چاله‌چوله‌ها خیلی به دوچرخه آسیب می‌زنند. دوچرخهِ سواری خیلی خسته‌ام می‌کند. ای کاش... .
همین طور از کنار خیابان، عابرین شلوغ پیاده رو، آپارتمان‌های مرتفع و اتومبیل‌های آلاینده می‌گذرم تا اینکه دست چپم را روی زنگ آیفون فشار می‌دهم.
- تویی عزیزم!
- باز کن مامان!
درِ آهنی سفید با نرده‌های مشکی باز می‌شود. چشمانم همچون کارآگاهی سمج جاکفشی چوبی قهوه‌ای که زیر راه پله جا خوش کرده است را دنبال می‌کند.
کفش‌های مشکی دور دوزی شده که هنوز بوی نویی می‌دهند. تبسمی ملیح می‌زنم. با کمک از نرده‌های چوبی قهوه‌ای، از پله‌های موکت شده به سرعت بالا می‌روم. گوش‌های تیزم، صداهایی مبهم می‌شنوند.
- هر چی بهش میگم گریه نکن... پاک از دنیا رفته، گوش نمیده.
- ولش کن...به ماچه...ما که مسئول مردم نیسیم...بفکر بچه خودت باش زن!
- نگو خدا قهرش میاد...پس حق همسایگی کجا میره؟!
کوله پشتی خاکستری را روی کاناپه وسط هال رها می‌کنم و کارنامه را از جیب شلوارم جینم بیرون می‌کشم. کمی مچاله شده است اما هنوز هم می‌تواند من را به آرزویم برساند. سلام می‌دهم. پدر سری تکان می‌دهد و مادر که در حال سر کردن چادر نماز است، جواب سلامم را می‌دهد. کارنامه را به پدر می‌دهم. پدر کنترل را روی دسته‌ی مبل می‌گذارد و با دقت کارنامه را وارسی می‌کند. لحظاتی می‌گذرد که لبخندی گذرا می‌زند.
کنترل را دوباره برمی‌دارد و سری از روی تایید، تکان می‌دهد اما مامان چشمانش پر از اضطراب و تشویش می‌شود ولی چیزی نمی‌گوید.
روی مبل ولوو می‌شوم و تلویزیون را تماشا می‌کنم. هنوز صدای آگهی بازرگانی همچون پُتک بر سرم کوبیده می‌شود که خوابم می‌برد.
خودم را در مقابل باغی می‌بینم. درختان سیب سر به فلک می‌شوند. بوی سیب به‌خوبی استشمام می‌شود. کمی که قدم می‌زنم نگاهم به سیبی قرمز و رسیده می‌افتد. آن را می‌چینم و بدون معطلی گاز می‌زنم. یک‌دفعه دهانم تلخ می‌شود. به سیبِ گاز زده نگاه می‌کنم؛ سیب پر از کرم‌های سیاه است. حالم نزدیک است به هم بخورد. سرم گیج می‌رود. چشمانم تار می‌بیند که ناگهان صدای پاس سگی مو را بر تنم راست می‌کند. به عقب که برمی‌گردم سگ روی صورتم می‌پرد... .
از خواب می‌پرم. عرق سرد پیشانی‌ام را با دست چپم خشک می‌کنم. نگاهم در گوی‌های شیشه‌ای نورافشان آویزان به سقف، لحظاتی خیره می‌شود.
صدای آیفون سکوت خانه را می‌شکند. مامان که تازه نمازش را خوانده است از سجاده سبز رنگ بلند می‌شوم و به سمت آیفون می‌رود. از نمایشگرِ آیفون که بیرون را نگاه می‌کند، بابا نمایان می‌شود.
- باز شد؟
- آره...به پدرام بگو بیاد پایین!
- بالاخره کارت رو کردی مرد!
- تو کار نداشته باش.
- ببین میتونی بدبختمون کنی.
بگو و مگو ادامه دارد. از کنار مامان می‌گذرم. زود خودم را جلوی در می‌رسانم. بابا داخل کوچه، کنار درختی اقاقیایی خشک ایستاده است. بادی سردی می‌وزد. نگاهم به نگاه بابا و نگاه او به انگشتش که به موتوری که روی جک قرار دارد، اشاره می‌کند.
سفیدی دندان‌هایم آشکار می‌شوند. ابروهایم بالا می‌روند. چند خط عمیق روی پیشانی‌ام می‌افتند. این لحظه یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام می‌شود.

روزها می‌گذرد. موتورم را خیلی دوست دارم. هر هفته کامل تمیزش می‌کنم. روغنش را تند تند عوض می‌کنم. روکش زین و باک از جنس چرم برایش خریده‌ام.
بعضی بچه‌ها مسخره‌ام می‌کنند و می‌گویند: «اینقد بهش نرس این یه روز قاتل جونت میشه.»
می‌خندم و منظورشان را به‌خوبی می‌دانم ولی چه کنم که نمی‌توانم از این قاتل دوست‌داشتنی دل بکنم.
مامان هم وقتی موتور سواری می‌کنم، خیلی نگرانم است. چند وقت پیش یک برچسب «بیمه ابوالفضل» به آن وصل کرد.
ایام امتحانات است. امروز امتحان دینی دارم. بلند که می‌شوم تا نگاهم به ساعت خروش نشان کنار تختم می‌افتد، چشمانم گرد و درشت می‌شوند. دوان‌دوان به سمت کمد لباس‌هایم می‌روم. از پوشیدن سریع لباس متنفرم اما نه هنگامی که امتحان دیر شده باشد. مامان هم هنوز خواب است. سوییچ موتور را برمی‌دارم. تا چشمم به موتور می‌افتد اثری از برچسب مامان نیست. شاید کسی آن را کنده است. ولی چه کسی؟ چرا؟ هنوز خواب آلودم. تا امتحان هم خیلی زمان ندارم. همین الانم دیر است. مدرسه خیلی دور است. خیابان‌ها هم شلوغ و
ترافیک. فرصت را مغتنم می‌شمارم. سرعت موتور را زیاد می‌کنم. از بین ماشین‌ها لایی می‌کشم. هنوز خواب آلودم. خیلی تسلط بر موتور ندارم. گاهی به بدنه برخی ماشین‌ها برخورد می‌کنم.
به چهارراه که می‌رسم. چراغ قرمز است. همه ماشین‌ها توقف کرده‌اند. خیلی دیرم شده است. برای اولین بار می‌خواهم از چراغ قرمز عبور کنم. با تمام توان گاز می‌دهم. چهارراه خلوت است. با سرعت در حال عبور هستم که ناگهان بوق‌های ممتد یک پراید گوشم را کر می‌کند تا می‌خواهم به سمت صدا برگردم، دیگر چیزی احساس نمی‌کنم.
***
کارنامه در قابی چوبی به دیوار حال نصب شده است. مادر به معدل هفده و بیست و چهار صدم خیره می شود. اشک در چشمانش حلقه می‌زند و صدای شیونش بلند می‌گردد.
صدای آیفون، در خانه می‌پیچد. در که باز می‌شود. زن همسایه داخل می‌آید. مادر را در آغوش می‌کشد و به او می‌گوید: «گریه نکن، پاک رفت.»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (13/8/1397),ترنم سرخسی (17/8/1397),

نقطه نظرات

نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 آبان 1397 - 21:48

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) دست مریزاد.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 14 آبان 1397 - 10:42

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سپاس دوست گرامی و آرزوی موفقیت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.