امدادهای غیبی

صدای صوت متوالی خمپاره ها گوش رزمندگان مجروح داخل سنگرها را می خراشد. معلوم نیست که در و دیوارِ سنگرها رنگ خون گرفته اند یا خون، رنگ در و دیوار. سنگرها، شباهت کم نظیری به گورستان های دسته جمعی پیدا کرده است؛ بوی خون، صداهای آه و ناله و گاهی شهادتین.
فرمانده، تنها در سنگری سرد و نیمه تاریک با صورتی خون آلود نشسته است. بی سیم را بر می دارد و با فریاد می گوید: « تو رو امام زمان به دادمون برسین، خط داره سقوط میکنه!»
از شدت فریاد صدایش می گیرد ولی جوابِ درست و درمانی نمی شنود. بی سیم را محکم به گوشه سنگر می کوبد و به سختی از جا بلند می شود.
می خواهد از سنگر بیرون برود که نگاهش به نوشته ی روی دیوار سنگر می افتد: «ان تنصر الله ینصرکم» چشمانش کمی خیس می شوند و بغض سنگینی راه گلویش را می بندد.
پرده ی سنگر را کنار می زند. نیروها خسته و زخمی پشت خاکریز مقاومت می کنند. خستگی، گرسنگی و کمبود مهمات امانشان را بریده است. از کنار نیروها با لبخندی تصنعی می گذرد ولی هیچ کسی از راز لبخندهایش آگاه نیست. رزمندگان با دیدن سیمای فرمانده، جان دوباره ای می گیرند.
فرمانده نگران سلامتی نیروها است و خودش را در مقابل تک تک آنها مسئول می داند. آتش دشمن ناجوانمردانه سنگین است و هر لحظه به شدتش افزوده می شود. روی زمین قمقمه های خالی، پوکه های فشنگ و تعدادی شهید افتاده است. فرمانده به تنهایی شهدا را داخل سنگرها می کشاند. هنگامی که به چهره ی خون آلود آنها خیره می شود، قطرات اشک گونه هایش را نوازش می دهد. لحظه ای دلش می شکند و از شهادتشان افسوس می خورد. فکر اینکه خانواده شهید، چشم انتظار عزیزشان هستند، بیشتر فرمانده را زجر می دهد.
به همه فکر می کند جز خودش. انگار نه انگار که خودش هم آدم است. هیچ وقت به فکر پدر و مادر پیرش نیست که چگونه می توانند شهادتش را تحمل کنند.
ناگهان صدای خش خش بی سیم را از دور می شنود. یک لحظه لبخندی واقعی در گوشه ی لبش نقش می بندد. دوان دوان خودش را به آن می رساند و بی سیم را برمی دارد: «احمدجان بگو! بگوشم!»
- حاج رحیم... احتمال حمله شیمیایی زیاده...نیروهاتو مجهز کن!
فرمانده از حملات شیمیایی دلِ خوشی ندارد. هنوز صحنه های دردآور حمله شیمیایی به یکی از روستاها را فراموش نکرده است؛ مرگِ مادری در حال شیر دادن فرزند شیر خوارش، مرگ کودکانی که در حال بازی، خشک شان زده بود و عامل شیمیایی خون، حتی به آنها اجازه فرار را هم نداده بود. هنگامی که این صحنه های مرگبار را به یاد می آورد، از خداوند مرگش را می خواهد. از قساوت دشمن، دلش به درد می آید و زیر لب ذکر«لا اله الا الله» را می گوید. چشمانش فرمانده بیشتر اوقات دریایی هستند. به سرعت خبر را به نیروهایش می رساند تا خودشان را آماده کنند. در این وضعیت، بهترین کار عقب نشینی است اما نمی تواند اجازه دهد این موقعیت استراتژیک دست دشمن بیفتد وگرنه کار جنگ گره می خورد.
به یکباره آتش سنگین دشمن قطع می شود و باعث تعجب رزمندگان می شود. حدس می زنند که حقه ای در کار باشد که بعد از دقایقی کوتاه دوباره صدای صوت خمپاره ها بلند می شود. ناگهان صدای ضعیف رزمنده ای از دور به گوش می رسد:« شیمیایی...شیمیایی!»
فرمانده خیلی نگران است؛ همین طور هم وضعیت خوبی ندارند و الان با حمله شیمیایی دشمن، امکان قتل عام همه رزمندگان وجود دارد. در کنار سنگری که همه نفراتش شهید شده اند، روی زمین می نشیند. قطرات اشک از گونه اش جاری می شود و بر روی دستانِ زخمی اش می چکند. یاد آیه ی روی دیوار سنگر می افتد: «ان تنصرالله ینصرکم!» دستانش را بالا می آورد و با قلبی شکسته زیر لب آهسته نجوا می کند. با دستان زخمی و لب های خشکیده دعا می کند و از پروردگار جهانیان کمک می خواهد.
لحظاتی می گذرد که ناگهان باد به سمت دشمن شروع به وزیدن می کند و هر لحظه بر شدتش افزوده می شود. باد، گازهای شیمیایی را خیلی سریع به سمت دشمن می برد. به یکباره آتش سنگین دشمن قطع می شود و آنها با عجله شروع به عقب نشینی می کنند. رزمندگان که امدادهای غیبی را با چشم خود می بینند با روحیه ای عالی، حمله را شروع می کنند. دشمن آنقدر با عجله عقب نشینی می کند که هیچ کدام از ادوات زرهی و تسلیحاتی اش را نمی تواند با خود ببرد. انبار مهماتشان کامل دست نیروهای خودی می افتد و غنایم سر به فلک می کشند. تا ساعاتی پیش رزمندگان شهادتین خود را می گفتند ولی الان پیروز میدان هستند. پیروزی بزرگی را به دست می آورند ولی افسوس که دیگر فرمانده نیست.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (8/2/1398),نصرالدین بهاروند (17/2/1398),ترنم سرخسی (19/2/1398),مهشید سلیمی نبی (23/2/1398),

نقطه نظرات

نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 - 09:02

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند سلام
اول اینکه به نظرم چیزی که نوشتی داستان نیست.
دوم اینکه یه روایته مستنده در مورد جنگ.
لحن نوشتن‌تون خعلی شبیه «راز بقا» بود. (بهش فکر کنین و یه بار با این لحن داستان‌تون رو بخونین).
در کل طرح زیبایی است که نیاز به پرداخت بیشتر و بهتری داره!
بازم میگم اگر این نوشته به صورت نریشن روی فیلم‌های زمان جنگ بشینه خعلی دلنشین میشه!
یه جا آخرای نوشته گفته بودین «نیروهای خودی»!
منظور از نیروهای خودی رو من نوعی می‌دونم
فکر کن یه خارجی بیاد نوشته‌ت رو بخونه
چه برداشتی داره از این لفظ؟
یه خورده بسطش بده و داستانی‌ترش کن
موفق باشی


@نصرالدین بهاروند توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 21 ارديبهشت 1398 - 12:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و سپاس دوست گرامی@};- @};- @};-
اینکه گفتین داستان نیست ولی اثر بیشتر پارامترهای داستان را دارد شروع، خاتمه، کشش، تعلیق، توصیف و... که بر داستان منطبق می شود.
لحن و زوایه دانای کل بود.
اما درست می فریمایید نیاز به پرداخت بیشتری داشت ولی برای یکی از مسابقات در گذشته هل هلکی نوشتمش که زیاد نتونستم پرداخت کنم.
ممنون از نقد و نظرتان.@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.