دوست

دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد. صدای لرزش برگ درختان می آید. هنوز سر شب است ولی زندگی در جریان نیست.
سوز سرما همچون چنگال عقاب صورتش را چنگ می اندازد. آب سرازیر بینی اش را با تیغه دست سر و سامان می دهد و گوش های سرخش را زیر کلاه پشمی پنهان می کند. گربه ای سیاه که یکی از چشمانش کور شده از جلوی سجاد فرار می کند. دوچرخه را روی دو جک می زند. بیدار است ولی چشمانش هوس خواب دارند.
ناندانی را کج می کند و تا کمر در آن خم می شود. پُر از خالی است. روز به روز محتویاتش کمتر می شود و مشتری هایش بیشتر. از این روند هراس دارد. می ترسد از روزی که امیدش از سطل ها هم ناامید شود. تاریکی و سکوت انتهای آنها او را به خلسه می برد. جهان درون آنها را با دنیای بیرون عوض نمی کند. تنها جایی است که احساس راحتی می کند. برایش حس قدرت و شرافت دارد. گرمایش همچون آغوش مادر، پناهش از سرما می شود. اگر این سطل ها نبودند، سجاد هم نبود. حق پدری هم گردنش دارند.
از گستره نعمات آن حظ می کند؛ ژیلت، رُژ مستعمل، کتاب های زرد و... . تنوعش مثل خوردن یک سمبوسه با سس زیاد برایش جذابیت دارد. آنقدر که از اینجا درس می آموزد جای دیگری نیاموخت. اگر می دانست چنین دانشگاهی در جهان وجود دارد، شاید هیچ وقت کنکور نمی داد. از آن چندین دکترا دارد؛ دکترای اقتصاد، روانشناسی و... . در میان قلمرو خودش حکمرانی می کند که ناگهان به یک کمربند پاره ی رزمی خیره می شود و به یاد گذشته می افتد.
هنوز با محمد گرم صحبت هستیم که وارد باشگاه می شویم. لباس های رزمی و کمربندهای سیاهمان را بیرون می آوریم. بعد از گرم کردن و آموزش های مربی، نوبت تمرین می شود. حریف تمرینیم، محمد است. همیشه با هم بودیم و هستیم؛ از ابتدایی تا الان که دانشجو پزشکی هستیم. آموزش های جدید استاد را تمرین می کنیم. یکبار او حمله می کند و من جای خالی می دهم و بار دیگر من.
نوبت من که می شود لگدی محکم به سمت صورتش پرتاب می کنم. توقع دارم جای خالی بدهد ولی نمی دهد. انگار لحظه ای حواسش به چیزی پرت می شود. لگدم به گیجگاهش می خورد و روی کفپوش تاتامی می افتد. منتظر می مانم تا بلند شود و با یک لبخند، خیالم را راحت کند ولی خبری نیست. می ترسم که بیهوش شده باشد. بالای سرش می روم و صدایش می زنم. انگار صد سال خوابیده است.
قلبم تند تند می زند که چند سیلی یواش به محمد می زنم. فایده ای ندارد. دیگران هم دورمان جمع می شوند. مربی وقتی می بیند به هوش نمی آید اورژانس را خبر می کند. تا آنها برسند مربی و من به او تنفس مصنوعی می دهیم. آب در هاون کوبیدن است. بی اختیار اشک از روی گونه هایم سُر می خورند. تند تند فریاد می زنم: «محمد...محمد...»
دوست دارم چشمانش را باز کند و مُهر باطلی بر کابوسم بکوبد. احساس می کنم اکسیژن باشگاه کم است. نفسم به راحتی بالا نمی آید. مامورین اورژانس از راه می رسند. نبضش را می گیرند. سریع کارشان را شروع می کنند. من با امید، چهره دوستم را نگاه می کنم تا شاید معجزه ای شود ولی آرزویم هیچ وقت برآورده نمی شود.
در گوشه ی باشگاه می افتم و با چشمان گریان، خاطرات مشترکمان را مثل فیلم مرور می کنم. کاش امروز باشگاه نمی آمدم! کاش!
بعد از فاجعه باشگاه، چون قتل غیرعمد است، دادگاه فقط برایم دیه می بُرد. دیه ی سنگین است ولی پدرم با فروش خانه و باغِ ارثیه پدرش آن را می پردازد. خانه و باغ تمام سرمایه زندگیمان بود. پدرم کارگر است. با داشتن خانه هم به سختی زندگی را می چرخاند حالا که دیگر مستاجر می شویم. چاره ای نیست. شرایط معیشتمان روز به روز سخت تر می شود. نرگس هم از وقتی وارد دانشگاه پیام نور می شود، خرج خانواده کمرشکن. از دانشگاه متنفر بود و بیشتر علاقه به ازدواج داشت اما هر خواستگاری تا ماجرای من را می فهمید، دیگر آب می شد و در زمین فرو می رفت.
خواهرم هم وقتی دید خبری از ازدواج نیست، تصمیم گرفت دانشجو شود. بهتر از فکر و خیال و ماندن در خانه بود. دولتی نتوانست قبول شود پس گزینه ای جز پیام نور نداشت. خرج دانشگاه آزادم که سر به فلک می کشید. بعد از ماجرای محمد، من هم دانشگاه را رها کردم. حوصله نگاه های خیره خیره دانشجوها را نداشتم که مثل یک قاتل زنجیره ای نگاهم می کردند. شروع به کار می کنم. چندبار کارم را تغییر می دهم. صاحبکاران تا می فهمند که آدم کشته ام، با بهانه های مختلف بیرونم می کنند. آخرین بار داخل یک کارگاه ضایعاتی مشغول می شوم. درآمد خوبی هم دارد اما جای خالی محمد رهایم نمی کند. هر جا نگاه می کنم، چهره اش جلوی چشمانم نقش می بندد. هنوز هم باورم ندارم که زندگی بهترین دوستم رانابود کرده باشم. چقدر مادرش نفرینم کرد. برادرش هم یک سیلی محکم توی گوشم خواباند.
عذاب وجدان مثل خوره ذهنم را می خورد؛ قتل محمد، مجردی نرگس، سرشکستگی پدر و مادر. به مرور زمان طاقم تاب می شود. موهای سرم روز به روز شبیه رنگ گچ دیوار می شوند.
یکی از همکارانم وقتی اعصابش خورد می شود، سیگار می کشد. من هم امتحان می کنم شاید بهتر شدم. از یکی- دو نخ شروع می کنم تا به جایی می رسم که سیگار را با سیگار روشن می کنم اما چه سود! برخی مشتری های ضایعاتی معتاد هستند. وقتی یکی از آنها حالم خرابم را می فهمد، مواد را پیشنهاد می کند. اوایل خوب جواب می دهد ولی کم کم آن هم بی تاثیر می شود. صاحب کارم که متوجه اعتیادم می شود، مثل سگ از کارگاه بیرونم می اندازد. چُرت های زیادم، کم کم شصت خانواده را خبردار می کند. روز و شب نصیحت می کنند. مادر گریه می کند و پدر فریاد می زد اما نرگس چیزی نمی گوید، بنظرم از من ناامید شده است. یک روز که بدجور خمار هستم و آهی هم در بساط ندارم ناچار یکی از وسایل خانه را می فروشم. پدر وقتی خبردار می شود، خیلی دعوایم می کند و خانه را برایم مثل جهنم می کند. از آنجا فرار می کنم. دیگر تحمل سرکوفت و نصیحت را ندارم.
آواره ی کوچه و خیابان می شوم. کم کم که هوا سرد می شود معنی سرپناه را می فهمم! سرما شوخی بردار نیست. این را یک شب سرد که داخل پارک خوابیده بودم از شدت لرزه هایم فهمیدم. تصمیم می گیرم تا جایی دست و پا کنم. یکی از دوستانم شب ها را به
باغی متروکه می رود. مثل خانه نمی شود ولی از پارک و خیابان بهتر است. چاره ای ندارم، خودم را آویزانش می کنم تا شب ها آنجا بمانم. صبح ها زباله جمع می کنیم و غروب آنها را می فروشیم و خرجمان را در می آوریم.
سجاد سرش را از سطل بیرون می آورد. کمی جعبه ی روی تک بند را پُر می کند و به راهش ادامه می دهد. وقتی به باغ می رسد، خبری از دوستش نیست. خیلی خسته است ولی یاد گذشته اعصابش را به هم می ریزد تا نتواند بخوابد. از لابلای وسایلش، یک سرنگ بیرون می آورد و آماده تزریق می کند. در تاریکی به خوبی نمی تواند داخل سرنگ را ببیند. شاید هم نمی خواهد ببیند. سرنگ را در دست می گیرد و با نگاهِ خیره به عمق تاریکی، در فکری فرو می رود. جز صدای باد که شاخه های درختان را می لرزاند، صدای دیگری نمی آید. ناگهان در حالی که چروک به پیشانی انداخته، سوزن سرنگ را روی رگ گردنش می گذارد و آخرین تزریق عمرش را انجام می دهد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی دوستمن (9/10/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (10/10/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (10/10/1398),هادی هادوی (12/10/1398),طراوت چراغی (25/10/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (28/10/1398),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 دي 1398 - 16:48

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای جعفری عزیز
موضوع جالبی بود و به نظرم از پس چینش مطالب هم خیلی خوب برآمده بودید
ولی جملات کوتاه و ساده و همچنین فعل های پشت سرهم مخاطب رو خسته میکنه مخصوصا وقتی تمام روایت از نگاه یک شخص سوم روایت میشه.
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در شنبه 14 دي 1398 - 11:52

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست گرامی
ممنون از نظر خوبتون.
با آرزوی موفقیت@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.