باشگاه(اتود)

به ساعت دیواری هال نگاه می کنم. تا مدرسه چیزی نمانده. خرمگسی که روی گردنم نشسته است را با بالا و پایین کردن دستم می پرانم. ماکارانی های گوشفیلی که لابلایش قارچ های سرخ شده چشمک می زنند را تند تند می خورم. کیفم را برمی دارم و راهی مدرسه می شوم. از دو جنگل که عبور کنم به آنجا خواهم رسید. هر وقت از این جنگل ها می گذرم، نبضم تندتر می زند.سگ های هارش ترس دارند ولی ترس اصلیم از صفر چل است.
به فکر فرو می روم. دم غروب از مدرسه می آمدم. هوا نیمه تاریک بود. دوستم هم آن روز نیامده بود. مجبور شدم تنهایی به دل جنگل بزنم. وارد جنگل اول که شدم، نفسم بالا نمی آمد. تند تند آب دهانم را قورت می دادم. می ترسیدم که پشت درختی کمین کرده باشد. در مدرسه شایعه شده بود که چاقو هم دارد. اگر یکدفعه به من چاقو می زد! هر کاری از او بر می آمد. چل و دیوانه است. چشم هایم پیاپی به چپ و راست حرکت می کنند. بین جنگل اول و دوم یک کوچه باریک بود. هیچ وقت ندیدم کسی در کوچه رفت و آمد کند. انگار کوچه متروکه بود. از کوچه که گذشتم، وارد جنگل دوم شدم. سرم را پی در پی به اطراف می چرخاندم و دنبال چهره نحس صفر بودم که اگر او را دیدم، خودم را نجات دهم.
خبری نبود ولی ناگهان صدای پاس چند سگ هار، لرزه به اندامم انداخت. پاهایم بی اراده شروع به دویدن کرد. به عقب نمی توانستم نگاه کنم. انگار هر لحظه به من نزدیکتر می شدند. از جنگل بیرون زدم. همین طور می دویدم. کمی از جنگل که دور شدم دیگر صدایی نشنیدم. به عقب که برگشتم پنج شش سگ هار دیدم که از داخل جنگل به سمتم پاس می کردند.
خیالم راحت شد که دنبالم نیستند. سرعت دویدنم را کمتر کردم که یکدفعه داخل یک گودال افتادم. شلوار و پیراهنم پاره شدند و سر دو زانو هایم خون آمدند. هر وقت از جنگل ها می گذرم به یاد خاطره ی تلخ حمله ی سگ های هار می افتم.
سگ های جنگل را دیده ام ولی صفر چل را تا به حال ندیده ام. فقط تعریفش را زیاد از دوستانم شنیده ام. اسمش روی زبان همه بچه ها است. واقعا صفر چل چطور آدمی است؟ کجا زندگی می کند؟ بعضی ها می گویند خانه اش داخل یکی از گودال های جنگل است. وقتی به او فکر می کنم، نزدیک است خودم را خیس کنم. می ترسم روزی من را بگیرد و با چاقویش بکشد.
هنوز وارد جنگل نشده ام که از عقب کسی صدایم می زند: «جکی جان! آرش جکی جان!»
برق دندان های سفیدی از میان یه صورت استخوانی، چشم هایم را می زند. با قدم های بلند بلند نزدیکم می شود. به او دست می دهم و می گویم: «چطوری ممد موتوری!» عشق موتور است. آنقدر موتور دوست دارد که بعد از مدرسه، موتورسازی هم کار می کند. شاگرد قدرت موتورساز اما خودش می گوید که قدرت خیلی کار یادش نمی دهد. حیاط خانه شان را تعمیرگاه موتورسازی کرده است. وقتی محمد است ترسم از جنگل کمتر می شود. هنوز گرم صحبت هستیم که صدای بلندگوهای مدرسه، گوشم را می خراشد.
زنگ اول دفاعی داریم. دور از چشم آقا معلم، عکس جکی جان را روی جلد کتابم می چسبانم. می خواهم روزی مثل او قوی باشم. آنقدر قوی که بتوانم جلوی صفر چل بایستم. یعنی می شود؟
امشب فیلم سینمایی ظهر شانگهای ساعت 24 پخش می شود. آن زمان همه خانواده خواب هستند جز من که گوش هایم را تیز خواهم کرد تا صدای کم تلویزیون را بشنوم. گاهی هم با داداش نگاه می کنیم.
داداش آرمین هم به فیلم های بزن بزن علاقه دارد. چند وقتی است حتی باشگاه رزمی می رود. به من هم قول داده تا با خوش به باشگاه ببرد البته به شرطی که مامان اجازه دهد.
ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

فاطمه گودرزی ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (16/9/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (17/9/1398),فاطمه گودرزی (17/9/1398),طراوت چراغی (17/9/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (18/1/1399),

نقطه نظرات

نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آذر 1398 - 14:34

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی دورد بسیار زبان ساده و داستانی دلنشین

لذت بردم

سپاسپزارم


@فاطمه گودرزی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 18 آذر 1398 - 10:23

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم گودرزی
سپاس از خوانش اثر و نظر خوبتان.
البته این داستان را تمام کردم ولی بعدا از همان ایده مسعود چل که یکی از اپیزودهای داستانم بود، یک داستان دیگر نوشتنم که به زودی در سایت قرار می دهم.
موفق و سلامت باشید


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آذر 1398 - 18:45

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام و ارادت آقای جعفری
متن بسیار جالبی نوشتید


@طراوت چراغی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 18 آذر 1398 - 10:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم چراغی
سپاس از حضور و نظر خوبتان.
ادامه داستان در راه است و همچنین از شخصیت مسعود چل درون داستانم، یک داستان دیگر هم نگاشتم که بنظرم از نظر ماجرا از این داستانم هم، جالب تر شد.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.