صفر چل

کنار درِ خانه محمد نشسته ام و به حرکت عابرین کوچه یا سر خیابان نگاه می کنم که محمد می گوید: میگن صفر چل، یکی از بچه های مدرسه رو کشته؟
به صورت استخوانی اش ذل می زنم و می گویم: کی؟ صفر چل؟
دستش را بالا و پایین می کند و می گوید: آره! پس من؟
اخم می کنم و می گویم: حتما اشتباه میکنی، کار اون نیست.
محمد یک لحظه جا می خورد و می گوید: یعنی چی؟ پس کار کی می تونه باشه جز اون.
لبخندی می زنم و می گویم: من چه می دونم فقط میگم شاید کار اون نباشه!
محمد دوباره مشغول حرف زدن می شود که من به یاد آن شب بارانی می افتم.
زنگ آخر بود که معلم پرورشی، برای بچه های کلاس، فیلم اژدها وارد می شود را پخش کرد. فیلم طولانی بود. همه دانش آموزان مدرسه رفته بودند جز ما که حدود ۲۰ نفری می شدیم. هوای بیرون تاریک بود و از مدرسه صدای دیگری جز ما نمی آمد. به فیلم های رزمی خیلی علاقه داشتم. بروسلی یا جکی جان فرقی نمی کرد. فیلم تمام شد. من هم به سمت خانه راه افتادیم. کلاس ها خالی بودند. کلاس هایی که دانش آموزان مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا می رفتند، حالا مثل یک دخمه‌ سوت و کور بودند. دیگر تنهایی جرات نمی کردم داخل آنها شوم. وارد حیاط شدم. صدای شر شر یکی از شیرهای باز آب، گوشهایم را می خراشید. آن را بستم اما شیر آب آسمان هنوز باز بود‌. باران مثل سنگ های کوچک به صورتم ضربه می زد. حس بدی داشتم. تنهایی، تاریکی و سرما. از حیاط بیرون زدم. تا خانه فاصله زیادی بود. اگر از کوچه بلند و باریک می گذشتم به جنگل می رسیدم. بعد از جنکل تا خانه راهی نبود‌. تمام ترسم از جنگل بود. روزگاری این جنگل محل بازی کودکی ام بود اما نمی دانم چه شد که یکدفعه از آن ترسیدم. حتی رنگ برگ های درختانش عجیب و غریب شدند و همه می گفتند که جنگل نفرین شده است. بچه ها تنهایی جرات عبور از جنگل را نداشتند و اگر هم حس شجاعتشان گل می کرد، چند نفری از آن می گذشتند. دوست ندارم از آن بگذرم ولی امشب خیلی دیر شده و چاره ای جز عبور از آن ندارم. اگر از جنگل عبور نکنم مجبورم تمام جنگل را دور بزنم که خیلی دیرم می شود. اگر من باشم هیچ وقت از جنگل نمی گذرم ولی گاهی دنیا، آدم را در شرایطی می گذارد که مجبور است بدترین حالت را انتخاب کند. من بیچاره می بایست امشب تنهایی به قلب مرگ بروم. ترسم بی دلیل نیست. اگر از سگ های هارش فرار کنم باز صفر چل می ماند. از اسمش هم می ترسیدم چه رسد به خودش. داستان ترسناکی را از دانش آموزان درباره او شنیده بودم. کابوس خواب های خیلی از بچه ها شده بود. به انتهای کوچه باریک رسیدم. زیر باران مثل موش آب کشیده شده ام. هیچ وقت ساکنین این کوچه را ندیده ام. انگار کوچه متروکه بود.
به تاریکی قلب جنگل که نگاه کردم نزدیک بود خودم را خراب کنم. لحظه ای فکر کردم صفر چل به چشم هایم ذل زده بود. قلبم تند تند می زد. صدای نفسم رو می شنیدم. دل رفتن نداشتم. ای کاش راه دیگری بود ولی افسوس تنها راه خانه همین بود. یاد حدیثی می افتم که از هر چه می ترسی خودت را داخل آن بینداز. این سخن انگیزه ای شد که وارد جنگل بشوم. دیگر وقتی برای درنگ نداشتم. قدم هایم را تند کردم. می خواستم هر چه زودتر از این جنگل مخوف بیرون بروم. علف های جنگل بالا آمده بود و اصلا معلوم نبود چه چیزهایی در اطراف آدم است. رنگ برگ درخت ها هم طبیعی نبود: سرخ و سیاه و زرد. انگار واقعا اینجا جنگل ارواح بود. سکوت و تاریکی مو را بر تنم سیخ کرده بود که ناگهان صدای پنج شش سگ هار از پشتم بلند شد. وای خدای من. کیفم را انداختم و پا به فرار گذاشتم. دویدن از لابلای علف های بلند و درخت ها سرعتم را کم می کرد و صدای سگ ها را لحظه به لحظه بیشتر. احساس سوز در ناحیه پا و بدنم داشتم. احساس کردم چیز تیزی به پایم فرو رفت. خیلی درد داشت. بلند فریاد زدم.‌ از درد بدنم لرزید. ولی چاره جز فرار نبود تا از جنگل بیرون زدم. هر چقدر از جنگل دور می شدم صدای پاس سگ ها ضعیف تر می شد. وقتی خیالم راحت شد سگی دنبالم نیست. درون گودال کوچکی افتادم و پاهایم را جمع کردم. از شدت درد فریاد زدم: وای ای وای...
به سختی کفشم را نگاه کردم. یک میخ زنگ زده داخل آن فرو رفته بود. درد امان را بریده بود. چاره ای نبود باید آن را بیرون می کشیدم. با دستان گل آلود میخ را بیرون کشیدم که از شدت درد فریادی بلند کشیدم و دیگر چیزی احساس نکردم.بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم دیدم که داخل جنگل هستم و مردی بالای سرم ایستاده است. صورتش را پوشانده بود. یک پالتو سیاه پاره هم داشت. یک دستش هم چاقو بود. نفسم دوباره بشمارش افتاد. دستانش خونی بود. انگار تازه کسی را کشته بود. کنارم نشست. یقین کردم که می خواهد چاقو را به قلبم بزند. اشک هایم ناخودگاه جاری شدند. بوی مرگ را استشمام کردم. صدای شرشر باران بر شاخه و برگهای درختان جنگل، اه و ناله هایم را می بلعید. دست خودم نبود یکدفعه شروع به فریاد کردم: تورو خدا..توروخدا...منو نکش!
دستان خونینش را روی دهانم گذاشت و مانع فریادم شد. با دستانم محکم دستش را گرفتم و خواستم از روی دهانم بردارم. چه دستان پر قدرتی داشت که ناگهان گفت: نترس! کارت ندارم دستم رو ول کن!
مرگ را در چند قدمی ام می دیدم. لحظه ای نگاهم به چشمانش افتاد. با اینکه او و مرگ را یکی می دانم ولی‌ به چشمانش اعتماد می کنم. شاید این اعتماد به قیمت جانم تمام شود اما نمی دانم چرا با نگاه در چشمانش اعتماد می کنم. اعتماد و ترس در درونم آمیخته شده اند. دست را از روی دهانم بر می دارد و به سمت پاشنه ی پایم می برد. می ترسم که هر لحظه آن را با سرعت در بدنم فرو کند. شاید از آن قاتل هایی باشد که دوست دارد ذره ذره مقتولش را از پای درآورد. این قاتل ها از کشتن افراد لذت می برند و دوست دارند تا زود تمامش نکنند. با دست راستش باند خون آلودی را که به پایین بسته می گیرد و با چاقویش آن را می برد. اینجا ترسم کمتر می شود. ذره ای امید درونم جرقه می زند. هیچ وقت فکر نمی کردم پرستارم صفر چل باشد. دنیا تمام معادلات آدم را به هم می زند.
کیف مدرسه هم کمی آن طرف تر روی زمین است که صفر آن را می آورد و کنار می گذارد. دستش را روی سرم می کشد و می گوید: سیناجان منو حلال کن پسرم!
صدایش چقدر برایم آشناست. انگار بارها آن را شنیده ام! اشک در چشمانش حلقه می بندد. هر کسی از دور جنگل را ببنید فکر می کند آن متروکه است ولی فکرش را نمی کند که در وسط آن من و صفر باشیم. باران هوای جنگل را سرد کرده است. بدنم می لرزد. صفر تا تکان بدنم را می بیند پالتویش را در می آورد و رویم می اندازد.
خیلی دیرم شده. مادرم تا الان حتما نگرانم شده است. از طرفی دویت دارم بروم و از طرفی شاید دیگر این وضعیت برایم فراهم نشود که صفر چل در یک قدمی ام باشد. صفر چلی که فکر می کردم قاتل بچه های مدرسه باشد ولی اینقدر مهربان با من رفتار کرد.‌ کنجکاوی رهایم نمی کند تا لب هایم گشود می شود و می پرسم؟ ببخشید اسم منو از کجا می دونید؟ صفر دستی بر سر سگی که کنارش ایستاده می کشد و دوباره به سمتم می آید. کنار می نشیند و می گوید: آره می شناسمت ولی بهتر ندونی کی هستم. حالا هم پاشو برو تا خانوادت نگران نشدن. دیگه هم پات رو توی این جنگل نذار.
با این حرفهایش بیشتر کنجکاو می شوم. یعنی او چه کسی است؟ من یعنی صفر چل را می شناسم؟ اگر او صفر چل است پس چرا برخلاف تصوراتم رفتار می کند؟ نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم. رویم را به سمت صفر چل می کنم و می گویم: اگه میخایی حلالت کنم باید بهم بگی کی هستی.
صفر از کنارم بلند می شود و لحظه با خودش شروع به حرف زدن می کند سپس با انگشت اشاره به سمتم اشاره می کند و می گوید: بشرطی که این راز بین من و تو باقی بمونه. قبول؟
سرم را چندبار تکان می دهم که ناگهان صفر چل پارچه را از جلوی صورتش بر می دارد. لحظه ی نفس کشیدنم قطع می شود و چشمانم گرد می شوند. دهانم باز می شود و می گویم: آقای بهلولبند.
آقای بهلولبند معلم درس علوم مدرسه است. همه می گوید او یک نابغه است که تمام زندگیش را صرف آزمایش گذرانده. می گویند تنها زندگی می کند چون بخاطر همین آزمایشات، زنش هم از او طلاق گرفته است. هیچ وقت فکر نمی کردم که صفر چل همان آقای بهلولبند باشد. یعنی چه رابطه بین نبوغ و دیوانگی است؟ کنجکاوی ام صدبرابر می شود و می پرسم: آقا اجازه! شما، اینجا؟
سری تکان می دهد و شروع به حرف زدن می کند: سیناجان من خودمم فک نمی کردم یه ‌روزی اینطوری بشم ‌ولی دنیاس دیگه. یکبار ترکیبی ساخته بودم که رشد درختان رو زیاد کنه. اینجا امتحانش کردم ولی فایده نداشت ولی بعدا متوجه شدم که چند دانش آموز که زیاد توی جنگل موندن مسموم شدن. وقتی تحقیق کردم دیدم بخاطر آزمایش منه. چون اون درختها در عملیات فتوسنتز، گاز سمی تولید می کنند. البته خواستم به پلیس هم اطلاع بدم ولی ترسیدم از کار بیکار بشم. بعد تصمیم گرفتم با آوردن سگ و ایجاد یک صفر چل قلابی، مانع حضور دانش آموزان و آدما توی جنگل بشم. حالا تو‌ هم زودتر برو تا مسموم نشدی!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ف. سکوت ,علیرضااشرفی مهابادی ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (2/10/1398),ف. سکوت (4/10/1398),رضا فرازمند (7/10/1398),اصغر محمودی (7/10/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (24/11/1398),مرتضی حبیب االهی یان (15/1/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.