دور باطل

هر روز این جمله تکراری مثل پتک بر سرم کوبیده می شود: «چرا زن نمی گیری؟»
هر جا هم می روم این عبارت کذایی را می شنوم ولی دانشجوی ترم سوم ادبیات فارسی چطور ازدواج کند با جیبی که شپش ته آن پارکور می زند. حالا بعضی از ناصحین تند تند تکرار نمی کنند ولی امان از دست مشهدی حشمت که مثل سیریش دست بردار نیست و هر بار می گوید: «باید یه ناهار بهم بدی!» صدبار در جوابش گفتم: «یک هفته بیا خونه ما، شام و ناهار مهمون باش ولی دیگه تکرار نکن!» اما چه فایده وقتی یک گوش در و یک گوش دروازه، آنچه به جایی نرسد، فریاد است.
مدتی برای خواهر کوچکم خواستگار می آید و خانواده حواسش از من پرت می شود تا اینکه خواستگار را به بهانه کم بودن حقوقش از درآمد خواهرم، رد می کنند و می گویند: «در شان صدیقه نیست!» اینجا معنای واقعی شان را می فهمم.
دوباره یاد من می افتند و میگرن های نوظهور جوانی آغازی بی پایان می شوند تا اینکه یک روز دیگر جان به لبم می رسد و با ترک تحصیل از دانشگاه، به دنبال کار می روم.
پدرم کارگر بازنشسته است و مثل برخی از پدران دوستانم، پارتی ندارد تا جایی من را استخدام کند. پدر یکی از دوستانم وقتی بازنشسته شد، پسرش را جای خودش گذاشت و من آنجا هم معنای «ارث پدرته» را فهمیدم.
باید ناچار به تنهایی دنبال کار بگردم آن هم در دیاری که در او نیست کسی یار کسی.
هر روز آگهی های کارها را مرور می کنم. شغل خوب زیاد است، آنقدر زیاد که حسابش از دستم خارج شده اما فقط برای بانوان. گهگاهی هم برای آقایان شغل پیدا می شود اما نسبت به مشاغل بانوان، خیلی چنگی به دل نمی زنند. دقیقن هر شغلی را که دوست دارم در مقابلش نوشته شده است: «خانم مجرد...»
دو ماهی می گذرد تا به سختی شغلی مناسب پیدا می کنم. روز مصاحبه، سوار بر اتوبوس واحدی که راننده آن زن است، با هزار امید و آرزو خودم را به محل مصاحبه می رسانم و هر سوالی می پرسند، مثل بلبل جواب می دهم تا این سوال: «مجردی؟»
همین که می گویم بله، استخدامم می شود نخیر. به چشم دزدی که تمام دنیا را دزدیده است، نگاهم می کنند و می گویند: «به درد ما نمی خوری!»
به آدم بیکار زن نمی دهند و به آدم مجرد هم کار. اینجا هم معنای دور باطل را می فهمم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (17/4/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (22/4/1399),رضا فرازمند (30/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی   ارسال در سه شنبه 17 تير 1399 - 14:45

سلام عرض میکنم خدمت شما استاد گرامی خیلی داستان عالی بود. قلم تون نویسا.....


@نوریه هاشمی توسط حمید جعفری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1399 - 21:35

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام و عرض احترام به خانم هاشمی نویسنده خوب کشور همسایه
کشور شما نویسندگان خوبی دارد بخصوص آقای خالد حسینی که یکی از بهترین های جهان است.
با آرزوی سلامتی و موفقیت


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 تير 1399 - 16:48

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
بسیار عالی
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط حمید جعفری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1399 - 19:15

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام و عرض احترام به استاد گرامی
و با آرزوی سلامتی و شادی@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.