در جریان باشید.

یا لطیف


_ ای وااای! دوباره زن گرفت؟
+ آره خاک به سر. مگه نمی دونستی الان دوتا زن داره؟ اجاقش کور بود فکر می کرد زن اولی مقصره رفت یه زن دیگه هم گرفت. بازم بچه دار نشد، حالا هر دوتا زنش با هم زندگی می کنن. خدا به داد اقدس خانم برسه نمی دونی چی می کشه از دست هووش؛ مهری رو میگم دختر سیروس بنا، می شناسیش که؟
_ همونی که اسم زنش اکرم هست؟
+ نه اون برادرشه، سیروس همونی هست که یکی از پاهاش کوتاهه، پدر و مادرش دختر خاله پسر خاله بودن، این مادر مرده هم این طوری شده.
_ اره یادم اومد. چن روز پیش تر هم، پسرش رو توی پارک گرفتن. می گفتن هشت کیلو مواد توی جیبش بوده!
+ خدا رو شکر که گرفتنش. چن شب پیش قمر خانوم می گفت: شوهر منو همین ذلیل مرده معتاد کرده. می گفت: منو مش قربون، زندگی خوبی داشتیم. مش قربون رفت توی دکه ی سیگار فروشی این پسره کار کنه. به این روزگار افتاد. الان بیکاره. از صبح تا شب سر خیابون می شینه با این و اون حرف میزنه و سیگار می کشه و چُرت میزنه.
_ قمر خانوم؟
+ ای بابا قمرخانوم خودمون! که سر کوچه، خونه ی چنگیز دلال مستاجرن دیگه.
_ وای خواهر، نمیدونم چم شده، اصلا حواس پرتی گرفتم یه مدته.
+ چن مدت پیش رفته بودم خونه ی زینت خانوم، یکی دوتا پیاز قرض بگیرم؛ چنگیز دلال با زهره خانوم دعواشون بود. فک نکنی فالگوش وایساده بودما داشتم رد می شدم، شنیدم حرفاشون رو.
_ چرا؟ اینا که خیلی پول دارن؟
+ از قرار معلوم دختر زهره خانوم قبل از اینکه زن نصرت نجار، بشه. حدود شش ماه صیغه ی فیروز بقال بوده. نگو که یه از خدا بی خبری به نصرت میگه؛ اونم می خواد دختره رو طلاق بده. چنگیز هم سرو صدا راه انداخته بود به زهره خانوم می گفت تو مقصری. سر همین دعواشون بود.
_ فیروز بقال؟ الکی میگی؟ همین فیروز، بقالی سر گذر؟
+ اره همون که شکم گنده ای داره، اکثر مواقع هم دکمه پیرهنش بازه. شکل یه بشکه شده جدیدا!
_ خیلی وقته ازش خرید نمی کنم. مگه مریضی خاصی داره؟
+ والا چی بگم، مریضی که داره. بین خودمون بمونه هااا؛ اهل همه چی هست. مشروب و مواد و دم به دقه هم یکی رو صیغه کرده. دکترا گفتن باید وزنش رو کم کنه وگرنه همین روزا کارش تمومه. پسر سیمین خانوم می گفت: جدیدا میرم باشگاه، زیاد میاد اونجا.
_ وااای نمی دونستم. خیلی هم ناخن خشکه. بدم میاد از ریخت و قیافه اش.
+ منم خیلی ازش بدم میاد. سه ماه پیش، دخترش رو با پسر شوکت خانوم توی یه خونه دیده بودن؛ آخر هم به زور دادگاه و قانون، دختر رو انداخت به پسر شوکت خانوم.
_ خدا کنه وقتی داره ورزش می کنه قلبش وایسه و محل از دستش راحت شن.
+ خدا از زبونت بشنوفه. مگه یادت نیس؟ پارسال اوس محمود خدا بیامرز، زیر دستگاه پرس سینه مُرد. چقدر زن و دخترش گریه و نفرین می کردن. زنش می گفت: روز های آخر بهش می گفتم: اوس محمود، امروز نرو باشگاه یکم استراحت کن. می گفت: اونم پاشو کرده بود توی یه کفش و می گفته: الا و بلا باید برم رکورد بزنم. سرتو درد نمیارم خواهر؛ میله افتاده بود روی قفسه سینه اش، چشاش همین طوری، وا مونده بود.
_ توی این دوره زمونه کیه که حرف گوش کنه. حالا یکی بره بهش بگه: زنت بیوه شد خوبه؟ دختر و پسرت یتیم شدن خوب شد؟ دیروز سر قبرش کیک خامه ای گذاشته بودن می گفتن: بابامون دوست داشته. آخه خیر ندیده کیک خامه ای می خوردی، باشگاه هم می رفتی؟
+ وای تو چقدر خوش باوری. قیمت کیک خامه ای از همه شیرینی ها کمتره. اما بگو کجا اینطوریه؟ رفته بودن از قنادی صفدر خریده بودن، کیلویی چار هزار تومن. میگن جدیدا توی خامه هاش مایع ظرف شویی می ریزه.
_ جدی میگی؟ خوب که نخوردم. و اِلا بیخود و بی جهت، مریض می شدم. همین الان هم دست و پاهام لمس شدن.
+ چن مدت پیش، جات خالی رفته بودیم مراسم نامزدی اشرف، دختر فرنگیس خانوم. فکر می کنم از همین شیرینی ها گرفته بودن. گلاب به روت بعدش، اسهال شدید گرفتم؛ داشتم می مردم. خدا به پسر پری خانوم خیر بده؛ داره درس دکتری می خونه. بهم شربت داد. تا خوردم، خوب شدم.
_ اشرف نامزدی کرد؟ همین دختر اکبیری فرنگیس خانوم رو میگی؟
+ وای اگه بدونی چه مراسمی براش گرفته بودن. چشم کور روشن میشد. خیلی خرج کرده بودن. سه کیلو طلا براش خریده بودن. اشرف رو نگو اینقدر خوشگل شده بود همه انگشت به دهن مونده بودن. میگن شوهرش خیلی پول داره از شیخ های دبی هس.
_ وا پناه بر خدا... چه چیزا که آدم نمی شنوفه تو این دوره زمونه. منیر خانوم؟ یه وقت سر گرم حرف زدن با من نشی غذات ته بگیره؟
+ نه خیالت راحت باشه پوری جون، شعله اجاق رو کم کردم. همه زندگی ما هم شده بشور و بساب و بپز و ضبط و ربط یه مشت آتیش به جون گرفته. پسر آخریم، صبح از خواب بیدار شده میگه: مامان؟ ناهار آبگوشت می خوام. مثل بچه های ایران خانوم.
چن روز پیش که داشتم از کوچه پشت دارو خونه رد می شدم؛ دیدم آخر کوچه بن بست. ایران خانوم داشت با پرویز قصاب حرف میزد و براش ناز و عشوه می اومد. پرویز هم... وای پناه بر خدا... خدایا توبه ...
_ چی بگم والا بد دوره زمونه ای شده. شوهر ایران خانم زمین گیر شده توی خونه افتاده. نمی تونه تکون بخوره. این ور پریده هم، همه ی مرد های محل رو هوایی کرده.
+ اصلا نمی خوام ریختش رو ببینم. دیروز هم اومد از آقا هوشنگ پول قرض بگیره. من نذاشتم هوشنگ بهش پول بده.
_ راستی من امروز غذا حاضری درست کردم برای آقامون. قراره نون و ماست بخوریم. از سوپری صفر، پسر عذرا خانم خریدم. عجب ماستی داره! شیرین شیرین. البته آقامون ماست ترش دوست داره ولی امروز به سلیقه خودم ماست شیرین خریدم.
+ خوش به حالت که آقا رستم اصلا ایراد نمی گیره. من باید هر روز غذا پختنی بذارم جلو هوشنگ خان.
_ بد کاری می کنی خواهر، باید گربه رو دم حجله می کشتی. به مرد جماعت رو بدی همین میشه دیگه.
+ وای تو چه دلی داری پوری جون، اگه آقا هوشنگ بود. به همه اموات و جد و آبادم فحش می داد.بعد کاسه ی ماست رو پرت می کرد توی کوچه. نمی دونم چه کار کنم. همه اش ایراد می گیره.
_ راستش رو بخوای اوایل منم مثل خودت بودم. با زیور خانوم رفتم پیش یه رمال سرکتاب برداشتم. الان رستم، خیلی سربه راه و ساکت شده.
+ خدا خیرت بده پوری خانوم یه فکری هم به حال من بکن.
_ عصری که شوهرت رفت سرکار بیا باهم بریم پیش عطا فالگیر. تا ببینم خدا چی می خواد.
+ عطا فالگیر، همونی نیست که چن ماه پیش زنش رفت و دیگه برنگشت؟ می گفتن با یه پسر جوون که براش کار می کرده فرار کرده.
_گردن خودشون ولی از همون اول هم این زن، زن زندگی نبود چند باری که رفتم دعا بگیرم همه اش دنبال قرو فر خودش بود.
+ ولی خود عطا رمال هم خیلی چشم چرون هست. به همه ی زن ها نظر داره. پوری جون؟ بریم خونه اش، برامون حرف در نیارن؟
_ تو بیا، چه کار به این کارها داری؟ بقیه اش با من. می گیم رفتیم تخم مرغ محلی بخریم. میگم یه دعا دهن قفل کن هم برای فضول های محل بنویسه.
+ بین خودمون بمونه ها کاش حالا که می خوایم بریم؛ یه دعا هم برای دختربزرگه ام می گرفتم. نمی دونم کدوم خیر ندیده بختش رو بسته.
_ وای بوی غذات میاد منیر خانوم. فکر کنم ته گرفت.
+ خدا مرگم بده. برم دیگه الانه که آقا هوشنگ بیاد خونه و دعوا راه بندازه.
_ ها والا خواهر برو برس به خونه زندگیت. منم برم برای ناهار، یک کیلو خرما، از پسر کربلایی رجب بخرم. راستی؟ یادت رفت برام از خواستگار دختر سوسن خانوم بگی.
+ الان میرم و زود بر می گردم.


پی نوشت :
_ غرض از مزاحمت و نوشتن داستان اینه که
راستش،خواستم شما هم در جریان اوضاع و احوال و آخرین اخبار محله باشید.
فقط خواهش می کنم این حرفها بین خودمون بمونه.
_ با تشکر و قدر دانی ویژه از آقای محسن نظری که این داستان با همکاری ایشون، و در ابتدا به صورت بداهه نوشته شد. یکی از شخصیت ها آقای نظری بودن. البته ویرایش و بازنویسی شده.
_ به نظر شما کدام یک از شخصیت ها من بودم؟ باذکر دلیل؟ (5/5 نمره)
(با خط خوانا و بدون خط خورده گی بنویسید)

لحظه هاتون لبریز آرامش
یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 16 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,زهرا بانو ,حمید جعفری (مسافر شب) ,داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,کامران غفوری ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (9/10/1395),سبحان بامداد (9/10/1395),حسین شعیبی (9/10/1395),زهرا بانو (9/10/1395),همایون طراح (9/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/10/1395),ف. سکوت (9/10/1395),بهروزعامری (9/10/1395),ترنم سرخسی (9/10/1395),افسانه پورکریم (9/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395), ناصرباران دوست (10/10/1395),م.ماندگار (11/10/1395),داوود فرخ زاديان (11/10/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (11/10/1395),محمد روشنیان (11/10/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/10/1395),فاطمه رنجبر (13/10/1395),گلنوش دهقانپور (13/10/1395),سید رسول مصطفوی (15/10/1395),سبحان بامداد (16/10/1395),رضا فرازمند (17/10/1395),کامران غفوری (25/10/1395),فرزانه رازي (28/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (2/11/1395),ح شریفی (18/11/1395),همایون به آیین (1/12/1395),محمدبیگلری (6/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/12/1395),غزل غفاری (11/12/1395),سید رسول بهشتی (30/12/1395),ابوالحسن اکبری (11/1/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 23:04

سلام

خواهران گرامی ( با شخصیت های داستانم نویسنده ها کنار بایستید) قربون دستتون حالا که قرار جریان خواستگاری تعریف کنید این سبزی ها رو هم پاک کنید تا آشی بپزید برای نویسنده های داستانتون که یک وجب روغن روش باشه نوش جون کنن کیف ببرند...

دوباره سلام و البته عرض ادب خدمت نرجس بانوی عزیزم
خیلی جالب بود :D مخصوصا اون قسمت رمالش که کلی خندیدم
بانو من حدس می زنم منیر خانم از قلم شما ساخته شده
و پوری هم قلم آقای نظری :D
بسیار عالی و از همکاریتون لذت بردم
عجب ماجرای داشت محله

موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 23:36

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ای جان من
سلام و هزاران هزار درود
متین عزیزم دوست مهربان و خوبم :x

متین ؟مگه خبر نداری؟ اون یه دسته گشنیز رو بده به من تا بگم برات ... خواستگار دختر سوسن خانوم روزی ک میاد خواستگاری سر راه یه دسته گل از گلفروشی پسر فخری خانوم میخره پول نداشته کارت شناساییش رو گرو میذاره .. بعدهم فراموش میکنه ک برگرده پول گل ها رو بده .. فخری خانوم هم کارت رو گرفته بود دستش توی محل داد و هوار راه انداخته بود ( وا خواهر ؟ این سبزی ها رو از کجا خریدی پر از گل و شُل هستن که ) داشتم میگفتم .. صداشو تو محل بلند میکنه ک دختر سوسن خانوم با یه کلاه بردار میخواد ازدواج کنه .. نمیدونی چه خبر بود آبرو و حیثیت سوسن خانم ریخت کف کوچه :D :D
بگو آش بپزن :) آش خیلی دوست دارم :"> نصف شب هم از خواب بیدارم کنن بگن بلند شو آش بخور .. حاضرم بلند شم بخورم و بخوابم :D :D ببین حالا چقدر آش دوست دارم ک از خوابم میگذرم به خاطرش :D

خیلی خوشحالم کردی با اومدنت .. عزیزمی:* فدای مهربونی هات
ممنونم ازاینکه وقت گذاشتی برای خوندن و نوشتن :)
یه وخ زشت نباشه نمره 5/5 بهت بدم :D ذکر دلیل نداشت .. ولی چون خوانا و خوش خط بود ..دمت گرم

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 18:53

سلام
تاقبل اینکه بگی خبر نداشتم حالا که گفتی خبر دار شدم =))
پس ماجرای خواستگاری این بود
قربون دستت یه کاسه آش هم به من بدید :D چرا اونطوری نگاه می کنید خو
منم آش دوست دارم :(

نرجس بانو خیلی جالب بود در ادامه


@مریم مقدسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 02:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به روی ماهت :*

اره دیگه ..ماجرای خواستگار همین بود .. ولی بین خودمون بمونه .. جای باز نشر نشه یه وخ :D
ببین من یه کاسه آش رو بهت میدم ...ک نگی نرجس خسیس بود و این حرفا .. ولی میزارم توی حسابت ..دفعه دیگه آش پختی با سود علی الحساب روزشمار .. سه تا کاسه آش میگرم ازت قبول ؟ ;)

کلا دوست خوش سلیقه ی خودمی.. هر کی آش دوست داره منم دوستش دارم توی لیست خوش سلیقه ها قرار میگیره :)
فدای لطف و صفا و مرامت :x


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 13:44

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی @};- @};-
سلام،
اخبار 20:30 محله ما ، با به روز ترین اخبار، از اینکه باما هستین متشکریم!
موفق باشید وشاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 23:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزارن درود به جناب ناصر الملکی:)

این داستان .. یکی از قسمت های 20:30 و گزارش در مورد محله ی فضول باشی ها بود ک توی بخش صرفا جهت اطلاع به سمع و نظر تون رسید :D :D امید وارم که کاملا درجریان امور متفرقه و غیر مربوطه قرار گرفته باشید:D
ممنونم ک از اومدید و وقت با ارزش تون رو صرف خوندن داستان کردید :)

بی نهایت سپاسگزارم@};- @};- @};- :)


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 14:42

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو سروستانی عزیز
بقول سنایی:«جمع کرده است از پی خنده/ چرخ مشتی از این پراکنده»
واه ! واه! چقدر وراج! اگه یه روز شناسنامه همه رو زیر و رو نکنن، انگیزه شونو برای زندگی از دست میدن! منیر و پوری به همین زنده اند! بدون هیچ سکته ای،همه اهالی محله رو، همه اتفاقات و ماجراهایشون رو جوری به هم ربط دادند که انگار همه این ماجراها و کاراکترها در دل یه فرآیند بودند! آفرین به پوری و منیر! و آفرین به خالق منیر و پوری!
داستان در قالب طنز قرار می گیره چرا که طنز رفتارهای اجتماعی تثبیت شده ی مصیبت آفرین را منعکس می کند،و داستان شما همین کار را کرده است! داستان به تشابه موضوع با واقعیات جامعه که از اصول طنز است، وفادار بوده و اغراق را نیز به نرمی در خود دارد. داستان در نهایت منجر به انبساط خاطر خواننده می شود ولی این خنده و انبساط خاطر نه تنها، ان رفتار مصیبت آفرین جامعه را مورد تایید قرار نمی دهد بلکه به گونه ای ظریف در عین گفتن واقعیت تلخ، با کلیت زندگی فاصله نمی گیرد. از لحاظ زاویه دید، سفید یا شیرین است.از لحاظ محور بیانی،کلام محور است. اشاره ای هم داشته باشم به هدف طنز که اعتراضیست به مشکلات! درداستان شما شاید ما آشکارا اعتراضی ندیدیم ولی ان را به تمام معنا در لفافه دارد! و بقول آقای فریدون تنکابنی«انتقادی بود از رفتار اجتماعی در جامه رمز و کنایه، با رعایت و حفظ جنبه های هنری و زیباشناسی»
در پایان، و در پاسخ به پرسش پی نوشت: بنظر من شما «منیر» بودید و دلیلش اینه که شما هم بلد نیستی گربه را دم حجله بکشی!


@همایون به آیین توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 00:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزارن هزار درود به آقای به آیین بزرگوار:)
ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
منیر و پوری کل محل رو با آدم هاش شستن گذاشتن جلو آفتاب تا خشک بشه :D :D
باو کنید این مدل ادم ها شب ها هم خواب و ارام و قرار ندارن .. کلا یه نرم افزار روی سیستم مغزیشون نصب شده دم به دقه اینا باید نرم افزار رو به روز کنن .. یعنی عقب بیفتن از معرکه فضولی و حرف مفت و وراجی .. مریض میشن.. تنها چیزی هم ک براشون اصلا ارزش نداره آبرو و حیثیت مردم هست [-( [-(
خوشحالم ک داستان مورد پسند طبع بلند تون قرار گرفته و هیچی بهتر از تشویق شدن یه شاگر توسط استادش نیست :)
راستش این داستان اصلا قرار نبود نوشته بشه ..خارج از بداهه بودنش .. بعد از یه مدت به این نتیجه رسیدم ک میتونه همزمان با ساختن لحظاتی مفرح و یه مشکل اساسی رو هم بررسی کرد .. و شما چقدر خوب گفتید از هدف طنز نوشتن ک باید همراه با اعتراض باشه .. بخش عمده داستان اعتراضی هست در مورد دخالت ها و آبرو های ریخته شد .. وقتی میخونی درسته ک میخندی چون خیلی از جمله ها و حرکات و رفتار ها برات آشنا هست و چه بسا بارها درگیر همین معضل هم شده باشی و این قسمت رئال داستان هست ک به طنز واقعیت میده و استفاده از تضاد احساسات .. ک آخرش خنده رو تبدیل به احساس ناراحتی میکنه و یا شاید فکری برای از بین بردن این معضل
نمیدونم تونستم توی داستان این موردها و اون هایی ک شما گفتید و لازمه یه طنز خوب هست نهایت استفاده رو ببرم ..یا نه؟... ولی نظرتون واقعا برام دلگرم کننده بود :) و بیشتر یه کلاس درس بود برام ک حواسم باشه به خیلی چیز ها و رعایت کردن شون :) فراوان قدر دانم
چه من منیر باشم چه نباشم .. به خاطر ذکر دلیل تون ک خیلی خیلی قانع کننده بود .. بهتون بیست میدم:D :) شما هم فهمیدید که هیشکی به اندازه من اینقدر مظلوم نیست :D
ممنونم که وقت با ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظراتتون کردید .. ارادتمندم

بی نهایت سپاس @};- @};- @};- :)


نام: سید محمد   ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 15:45




کامنت های منو پاک نکن x-(


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 14:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به جون خودم پاک نکردم .. احتمالا ثبت نشده :(
عاقا زحمت بکش یه بار دیگه بنویس می چیطو میشه :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سید محمد   ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 18:22



طوری نم شه حوصلم نم کشه


@سید محمد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 02:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی بی معرفتی دیگه :( کلا چه حوصله ات بکشه چه خست باشه نکشه .. می بینمت.. به معنی و مفاهیم مختلف کلمه ، رفرش میشم

دو چشم بر راه در دارُم خدایا عزیزی در سفر دارُم، دارُم خدایا
همه میگن عزیزت کی می آیه به دل شوق دگر دارُم، دارُم خدایا
گل زردُم همه دردُم ز جفایت شکوه نکردُم
تو بیا تا دور تو گردُم
ای یار جانی .. یار جانی
دوباره بر نمی گردد دیگر جوانی
بیا جانا که تا جانانه باشیم
یکی شمع و یکی جان، جان پروانه باشیم
یکی موسی شویم اندر مناجات
یکی جارو کش می، می ، میخانه باشیم
:x


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 18:21

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلاااااام عزیزمو حسابی در جریان قرار گرفتیم. علاوه بر درجریان قرار گرفتن سرگیجه هم گرفتیم
خدایی من جزئیات زندگی خودم اینقدر خوب یادم نمی مونه. ولی اونجایی که می خوان برای فضول های محل دعای دهن قفل کن بگیرن که دیگه محشره=)) =)) =)) =)) =))
انصافا نوشتن همچین داستانی با این همه شخصیت و رابطه هاشون خیلی سخته که تو به خوبی از پسش برآمدی چون بسیار توانا و هوشمند و دوست داشتنی هستی.
موفق باشی


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 14:59

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
هزاران درود به دوست خوب و عزیزم:x

خیلی خوبه که کاملا توی جریان قرار گرفتید :D غرض هم همین بود:D در مورد سر گیجه عذر میخوام دیگه .. اگه دوست داشته باشید با پسر پری خانوم یه صحبت کنم .. دارو بگیرم براتون
این قسمت دعا دهن قفل کن رو خودمم ک مینوشتم کلی خندیدم .. حالا ببینید بقیه فضول های محل چه اعجوبه هستن .. ک این دوتا میخوان دهنشون رو قفل کنن یکی اول باید بیا دهن این دوتا رو قفل کنه

خوشحالم ک داستان رو دوست داشتید و خوشحال تر شدم وقتی فهمیدم لبخند به لبتون اومده .. امید وارم شادی همنشین دلتون و لبخند همنشین لبتون باشه
شما همیشه به بنده لطف دارید .. ممنونم که اومدید و وقت با ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن کردید :) :x نظرات تون واقعا برام باارزشه :)

بی نهایت سپاسگزارم@};- @};- @};- :x


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 19:37

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
همیشه می زنید توخال
در اطرافمون هنوز خیلی مطلب داریم
و اساسا مال زمان مانیستن ولی همینطور با ما میان
فرمهای جالب اینجاها بدرد می خورن که این عادتهارو مهدم کنند البته باید زمینه رشدش برای خانومها واقایون از بین بره والا وقتی سلولهای رفتارهای کهنه ی اجتماعی با محیطش ریشه کن نشن دوباره در میان و همه جارو می پوشونن
درود بر شما بانوی توانا

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 15:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
عرض ارادت به استاد بزرگوار جناب عامری:)

یه دنیا ممنون و خوشحالم ک همیشه هوای شاگرد تون رو دارید .. بهش سر میزنید و از تجربیات گران بهاتون بی نصیب نمی ذاریدش:) اگر حسنی توی داستان دیده میشه به یقین باعث و بانی اش هم کلامی با شما و استفاده از نظرات با ارزش تون بوده :)
و چقدر خوب گفتید .. از بیخ و بن نابود کردن عادت ها و رفتار های زشت .. من فکر میکنم اگرچه این رفتار های اجتماعی همون زمان های قبل هم رفتار های زشت و ناپسندی بوده .. ولی توی دوره و زمانه جدید .. دیگه واقعا غیر قابل تحمل هستن
ممنونم از اینکه اومدید و و قت با ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظراتتون کردید ..ارادتمندم :) خدا حفظ تون کنه:)

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :)


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 21:23

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر سروستان

عرض ادب

خوب و خوش و سلامتین الحمد لله. داستان خو نبود در حد غیبت کردن بین الخانمین بود...!!!!

نکته قابل توجه داستان اینه که عایا کل محل شما هوشنگ و رستم و اشرف و فیروز و... از اسامی غیر عربی اند؟؟؟!!مگه داااارررریییم؟؟؟مگه میشششه؟؟؟!!
اکرم خو عربی بود ولی در کل اسامی حتی پوری و پوران کلا غیر عربی بوداا...

دم شما گرم .هدف طنز بود ولاغیر ... .

احتمالا شما اشرف دختر فرنگیس داستان باشین .:D :D :D :D
خامه ارزون خریدین دادین ملت و دیگه ...
محسن خان هم دو حالت داره یا همونه که آبگوشت میخواست مثل بچه های ایران خانم یا هم اونیه که درس دکتری میخونه:D

شاد و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 15:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی هزاران هزار درود به لارستان
سلام به هم ولایتی گرامی آقای بامداد بزرگ:)
خوبم خدارو شکر .. امید وارم حالو احوال شما هم تنظیم و میزون و خوب باشه .. سالم و تن درست باشید
بله داستان نبود ممنونم ک اومدید غیبت هامون رو خوندید :D الکی مثلا آقایون اصلا نمیدونن غیبت با چه غینی نوشته میشه
شما هم به نکته قابل توجهی اشاره کردید ..کل محل ما اسماشون همین طوریه .. مثلا نسل بابا و مامان هامون اسم هاشون اینطوریه .. نسل ما اسم هامون اسامی عربی و مذهبی هست .. نسل بعد ما اسم های عجیب و غریب و خارجکی هس:D خدا به داد بچه های نسل این اسم مزخرفا برسه . فک کنم اسامیشون مریخی باشه :D
خداییش این همه اسم قشنگ داشتیم قدیما .. ایرانی و اصیل .. آدم حیفش میاد .. منقرض بشن .. بیشتر جهت یاد آوری اسم ها بود و اینکه این داستان داره توی زمان قدیم روایت میشه .. مثلا امروزی ها بلد نیستن غیبت کنن:D :D

دستت درد نکنه کاکو :( ک من اشرف دختر فرنگیس بودم هاااا ؟ :-s :-s خیلی هم خوب
منظور از پرسیدن اینکه کدوم شخصیت منم .. شخصیت دوتا خانومی بود ک دیالوگ ها بینشون رد و بدل میشد ..(منیر و پوری) حقشه بهتون صفر بدما ... ولی چه کنم خب .. قبلنا کلی نمره خوب بهم میدادید .. این به اون در :D :)
ممنونم از اینکه وقت با ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظرات تون کردید .. دلشاد باشید همیشه

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :)


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 21:32

سلام بر بانو سروستانی عزیز
بابا نابغه،عالی بود.کاراکتر ها به خوبی از ایفای نقش خود،چه در؛فضولی وانتقاد نرم به جامعه در قالب طنز بر آمده اند.نگاه انتقادانه ،خوبی به مسایل روز محله تان که در بعد وسیع تر جامعه می گنجد دارید.زبان نوشته عالی است. هیچ کدام،از کاراکتر ها،به شخصیت پویا وجذاب شما نمی خورد.راستی ،بوی غذای سوخته تان،هوای شهرمان را آلوده کرد.خخخ (شوخی بود).در کل،داستان عالی بود واگر,در دست وبالم،شکلک وگل بود،برایتان می فرستادم .
به ما هم سر بزن.دوست گرامی
نویسا وهمیشه شاد و سبز باشید.


@ترنم سرخسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 16:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
و هزارن درود به ترنم خانوم سرخسی عزیزم :x

فدای مهرو محبت تون بانو :) اینقدری هم ک شما تعریف کردید .. تعریفی نبودا :"> :"> حواسم هست .. شما لطف دارید به من :)
اینطوری ک این دوتا خانوم با هم حرف میزدن .. اوضاع و احوال جامعه بدجوری قمر در عقربه :D :D خوشحالم ک با دید وسیع داستان رو خوندید نظرتون برام خیلی ارزشمند بود
بار اولی نیست که غذای منیر میسوزه .. از بس وراج و پر حرفه .. بین خودمون بمونه یه نگاه به سرتا پای کامنتهاش هم بندازی یه عالمه حرف زده
راستی من داستان های شما رو خوندم و میخونم :) خوندم :-/ نخوندم :-/ چرا عامو خوندم .. خوندم :) به روی چشم .. از خدامه ک بهتون سر بزنم .. چون جنس قلمتون رو میشناسم و میدونم ک توی نویسنده گی حرفی برای گفتن دارید و خوش قلم هستین :)
و دیگه اینکه خوشحالم کردید با اومدنتون .. ممنونم ک وقت با ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظرات تون کردید .. دلشاد و سربلند باشید و بمانید :x

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :x


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 23:32

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
شما قلم طنز نویس خوبی دارید و در کل ذهن تون خیلی در حیطه ی طنز خوب می تونه جریانات اطراف تون رو کنار هم بچینه که خود این نشونه ی استعداد شما در طنز نویسی است.
اما اگر داستان هاتون جوندارتر و بقول مشهور داستان نویس ها، داستان داشته باشه، خیلی تاثیر قلمتون رو بیشتر می کنه.
این داستان فعلی شما خوب بود و تعریف داستان که برهه ای از زمان است را بخوبی داشت اما می تونست داستانش خاص تر و جدید و دور از کلیشه تر باشه.
در کل قلم صمیمی و روانی دارید که از پتانسیل های اصلی داستان و فلسفه داستان نویسی است.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 13:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود به آقای جعفری گرامی:)

عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در پاسخ گویی .. یه عذر خواهی خیلی خیلی بزرگ
ممنونم از وقتی ک گذاشتید برای خوندن و نوشتن نظرات پر ارزش تون ... راستش از قدیم الایام میگفتن حرف حق جواب نداره .. این ک میگید داستان ها جوندار نیس یا اینکه کلیشه ای شده یا نوشته هام داستان نداره .و...... جون میدونم ک این ایرادات واقعا واقعیت داره .. منم واقعا براشون دفاعیه ای ندارم .. جز اینکه اقرار کنم ک توی داستان نوشتن زیر خط فقرم .. ذوقی دست به قلم میشم ... ولی خداییش ادعایی هم ندارم ..همین ک یه لبخند کوچولو روی لبهای دوستام نقش ببنده به مقصودم رسیدم :) :)
جدا موضوعش شاید کلیشه ای بود ولی متنش کلیشه ای نبودا ؟ :-/ بود؟ :( اگه داداشم میگه بوده .. سکوت میکنم :D :D
ممنونم از اینکه به نوشته هام سر میزنید و وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن و نوشتن نظراتتون میکنید ... یه عالمه تشکر:) امید وارم ک بتونم با راهنمایی هاتون روز به روز بهتر و بهترتر بنویسم :)
بی نهایت سپاسگزارم@};- :)


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 21:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم سروستانی هم استانی گرامی .طعم داستان توام با طنزت را دوست داشتم .انشالله که همیشه داستان های طنز بنویسید که در این هوای زمستانی می چسبد .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 13:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت بی شمار به استاد اکبری بزرگوار:)

چی بهتر از این ک استاد اکبری از داستانی خوششون بیاد .. باعث خوشحالی و افتخارم هست :)
ممنونم از اینکه وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن داستان کردید و خوشحال شدم از اینکه فهمیدم داستان رو دوست داشتید .. این که هستید و مینویسید و به داستان های بی سرو ته بنده سر میزنید.. ذوق میکنم :) و دلگرم میشم به ادامه فعالیت :">
خدا حفظ تون کنه .. سایه تون مستدام :) :)

بی نهایت سپاسگزارم@};- :)


@ابوالحسن اکبری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 13:59

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در پاسخگویی به لطف و محبتتون :"> :"> @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 23:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست با درود و سلام خدمت شما بانو سروستانی گرامی
البته برما معلوم و مسلم و واضح و مبرهن است که شما یک نویسنده ی قدار نه ببخشید قدر هستید و هر جور که اراده می فرمایید دست به قلم می شوید و قلمتان گوش به حرفتان می دهد و همانطور مثل آش هایی که ننه اقای حبیب می پخت و همیشه ی خدا هم خوب از اب در می آمد داستانهای شما هم همیشه ی خدا از هر فرم وشکلی که باشد خوب از آب در می آید . هیچ وقت هم نمکش کم یا زیاد نمی باشد و همه چیزش اندازه می باشد که اینها همه از وجنات قلم هنرمند شما بوده است و خواهد بود . در مورد سوال 5ونیم نتمره ای ما که باشیم که بخواهیم شخصیت شمارا در داستان کشف نماییم اما چیزی که عیان می باشد چه حاجت به بیان می باشد از آنجا که به فرموده ی بزرگان فن نویسندگی نویسنده نباید در داستان حضور بهم برساند ما همینطور چشم بسته قبول می کنیم که شما در داستان حضور بهم نرسانده بودید و به کسی هم نمی گوییم که شما ان یکی بودید که باعث شدید غذای ان دیگری بسوزد . و ما نتیچه می گیریم که داستان امروزتان خیلی عالی بود و به دلمان چسبید قد یک تغار بزرگ اشکنه ی داغ در یک ظهر سرد زمستانی . این بود انشای ما
پاینده باشید .
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 14:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران هزار درود
و ارادت فراوان به استاد عزیزم جناب کریمیان بزرگوار

حالا من چه کار کنم با این همه شرمندگی:"> :">
عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در پاسخ گویی به مهر و محبتتون :">
متن انشاء خارج از محتوا که بر بنده حقیر واضح و مبرهن است که محتوای آن شاگرد نوازی بوده و لاغیر ... متن درخور توجه و زیباییست و مطمئنا از قلم توانا و ذهن پویایی برخاسته .. گو اینکه بنده صغیر نه ببخشید حقیر این پختن آش ب سبک ننه آقای حبیب ( البته اون آشی ک مد نظر هست و یک وجب روغن روش هست نه .. منظورم مشق داستان نوشتن هست ) در محضر جناب عالی فرا گرفته ام و از این بابت مرهون و مدیون شاگرد نوازی جنابتان بوده و هستم و خواهم بود ... :)
کلا زشته به شما نمره کمتر از 20 داد D:D
اشکنه نوش جانتان .. به جای منم یه تیکه نون بکشید ته تغار :D :) امروز غذام سوخته نون و ماست داریم
خوشحالم ک داستان مورد پسندتون قرار گرفته . ممنونم از اینکه وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظرات تون کردید ک واقعا برام ارزشمند هستن
خدا حفظ تون کنه :) سایه تون همیشه برقرار:)

بینهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :)


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 01:08

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به آبجی قشنگم:x
ببخشید که دیر کردم :-s
عزیز دلم عالی بود اصن لذت میبرم داستانهاتو میخونم
به قول استاد باران دوست هر جور اراده کنی مینویسی این عالیه
من به خودتو قلمت ایمان دارم
راستی آجی وسط غیبتاشون منو فیلم ترسناکام نبودیم =))
عشقی
کلی لذت بردم از داستانت قشنگم
مراقب خودت و قلم خوشگلت باش
سبز باش
:x :* :x :x :* @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 14:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :x :x جانم
سلام به روی ماهت آبجی عزیزم :x
یه وخ زشت نباشه این همه تاخیر :"> :">
اینجا رو ببین .. کی به کی میگه دیر کردم ..من خودم آخر دیر اومدنم یه روز یکی از بچه های سایت نوشته بود ببخشید دیر اومدم .. گفتم اشکال نداره من خودمم هنوز نیومده بودم
عذر خواهی میکنم :)
فدای مهربونی های آبجیم :) ممنونم از دلگرمی هات و میدونم اینطور ها هم ک گفتی نیس
اون روزی ک گفتی داری فیلم ترسناک میبینی منیر و پوری غیبت ها شون رو کرده بودن .. کاش زود تر گفته بودی تا مینوشتم که مژگان خانوم هم جدیدن اومده توی محل سر کوچه خونه خریدن ...میگن از صبح تا شب فیلم ترسناک میبینه و جیغ میکشه ..و بقیه ماجرا :D :D
خوشحالم کردی با اومدنت ممنونم از اینکه اومدی و خوندی و بودی و هستی ... و وقت پر ارزشت رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظرات پز ار مهرت کردی
عزیزمی و یه عالمه دوستت دارم :*

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :x


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 10:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلاااااااااااام جانا:x
من می گم تو نه پوری هستی نه منیر
تو پری هستی چون فقط یه پری می تونه اینقدر قشنگ بنویسه ;) گفتم که در جریان باشی:*
آدم اینقدر خوش قلم نمی شه که
در جریانی که؟!
خلاصه جونم برات بگه خبر داری که دو سه روز پیش تولد فروغ بود و منم خیلی اخلاقم فروغیه !!
این متن رو کپی پیست کنم در جریان باشی فروغ ها چهه جوری ان

یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن...
یه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟
گفت: یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمیگه...
وقتی از هم جدا شدن پرسیدم چرا طلاقش دادی؟!
گفت آدم، پشت سر دختر مردم حرف نمیزنه...
بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد...
یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی؟
گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمیزنه... یادمان نرود کثیفترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد.
اگر پشت سر یک زن بد شنیدید بدانید دو حالت دارد:
اگر گوينده مرد است؛ بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است!
اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته!

فروغ فرخزاد

خلاصه اینکه من در این گوشه ی خاموش فراموش شده :(
کاری به کار خودم و زندگیم ندارم چون دیگران زحمتش رو می کشن!!!:-s
و آخر اینکه
از این دوربین های مداربسته توی محله و فامیل غافل نباشید که خیلی شیک و مجلسی و آنلاین شدن
مثلا سال به سال فامیل رو نمی بینی شون ولی در جریان شام و ناهارای لاکچری شون قرار می گیری با عکس ۲۰ پیکسلی و ویدپوی فول اچ دی!!!
آخرش اینکه من آدم فضولی نیستم اما

من چیزى
از عشق مان
به کسى نگفته ام !
آنها تو را هنگامى که
در اشک هاى چشمم
تن مى شسته اى دیده اند ...

"نزار قبانی"
:x :x :x
:x :x
@};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 22:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح
گفتم که چهره ی تو از آن دلگشاتر است
گفتی که با صفاتر از این نوبهار چیست؟
گفتم جمال دوست، بسی با صفاتر است

جان من :x :x
سلام و هزاران هزار درود به بانوی عاطفه و احساس
شهره بانوی نازنینم

بانو ؟من همیشه درجریان مهر و محبت های بیدریغ و لطفی ک همیشه به من دارید هستم .. قربون مهربونی هاتون
عذرخواهی میکنم بایت تاخیر در پاسخگویی و عرض ادب
یه عالمه بخشش :"> :"> :)
جانتان سلامت:) از چراغ برافروخته شعر فارسی فروغ گفتید و چه زیبا و چه انتخاب بجا و مناسبی بود با اجازه منم از اختر چرخ ادب پروین، می نویسم :)

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود، در دریای بی پایان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن
همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
:)
دوربین های مدار بسته و آنلاین فامیل رو خیلی باحال گفتید چی بگم خواهر بد دوره زمونه ای شده. البته یه چیزی هم هستا حتی اگه نخوای بدونی مردم چه کار میکنن خودشون به زور با عکس و فیلم بهت میگن که توی خونه شون چه خبره. حالا گیرم که دروغ هم میگن. یکی رو سه تا میکنن. در عوضش اونهایی ک در جریان قرار میگیرن، سه تاشون رو هشت تا می کنن به بقیه میگن

بانو ؟منم فضول نیستما :D ولی حواسم هست ک خیلی وقته داستانی نذاشتید توی سایت :( اصلا خاک تو گور هرچی تحریمه. شما دیگه ما رو تحریم ادبی نکنید. ما خود به خود ادب میشیم. باور کنین :)
خوشحالم از اینکه بودید و همیشه هستید و با اومدنتون منت به سرم گذاشتید. ممنونم بابت صرف وقت پر ارزشتون
یه عالمه دوستتون دارم :* :*

بی نهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :x


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 11:17

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به نرجس خانم جريان ساز



هرچند با تأخير اومدم ولى از پريروز که داستانتو خوندم يکى خوب يادم مونده دعاى دهن قفل کن!!! مگه داريم؟ البته ما يه دونه همساده داشتيم دعا نويس تشريف داشتن يه بار به يه بنده خدايى عارض شده بودند که اون جانب يعنى آقاى همساده, براى کل دختراى محل دعاى بخت قفل کن نوشتن...(براى اين حالت شکلک طراحى نشده) شوخى شم خيلى رذالت مى طلبه چه برسه به حقيقتش! اما گذشته از اين حرفهاى مفت، به چشم خودمون ديدم که خدا چطور سر پيرى و کورى بى آبروش کرد. که بازم بايد گفت جاى حق نشسته... ولى از اين دست پورى و سورى اينا خعلى داريم يعنى تا دلت بخوادا... خخخخخ خوشم مياد همه جاى ايران پخش شدن، جات خالى پاتو که از در ميذارى بيرون مخصوصا تابستونا قشنگخوراک غيبت دو سه دسته از همين اقشار شدى!
البته اينم بگما خدايى بعضى مردا هم همين جورى اند, فقط خانوما نيستن.... اما گذشته از همه ى اينا مثل هميشه حرف دلمونو زدى. کاش جاى اين وقت تلف کردنا کاراى مفيدترى مى کردن حداقل اينکه سعى مى کردن به يکى از آرزوهاشون برسن, فکر مى کنم مهمه که آدم گاهى حرف زدن رو و حتى فکر کردن رو بذاره کنار و يه کارى بکنه حداقل براى دل خودش... نرجسى پر چونگى مو ببخش... خوشحالم که باز نوشتى و دمت اساسى گرم... دوستت دارم و اينکه عزيزى.


@زهرا بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 00:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به به .. به به :)
ای جان من :x :x چشمم به رخ زیبای دوست روشن شد.. چی از این بهتر
میگم چرا اینجا این همه نورانیه.. نگو که چهره ی زهرا بانو قابل رویت شده
سلام و هزاران درود به آیجی نازم زهرا بانوی عزیزم :x
گفته بودیا شبیه این عکس دختر بچه ی توی پروفایلت هستی .. الان مهر تایید میزنم :) ولی بچه سرتق بودنت رو شک کردم :D
ببین اینجا رو ..من دقیقا معنی با تاخیر اومدن رو نمیدونم ... یعنی اینکه منم بعد از یه هفته اومدم؟ تاخیر داشتن محسوب میشه ؟ نگو این حرفو.. تا منم خجالت نکشم
یه عذر خواهی خیلی بزرگ .. بابت این همه تاخیر در پاسخگویی به مهر و محبتت :)
آخ آخ آخ از دارو دسته غیبت کننده ها گفتی و کردی کبابم.. آقا ما توی محل یه سری چشم داریم.. با کیفیت و قدرت زوم بسیار بالا .. مثلا اگه یه کیلو سیب زمینی رو توی پاکت مشکی بذاری بعد پاکت رو بذاری توی زنبیل پارچه ای با ضخامت 5اینچ زیر چادرت بگیریش و از کنار یه دیوار سیمانی قطور رد بشی .. کل بدنت رو اسکن میکنن .. میفهمن چی خریدی .. میان میگن این سیب زمینی ها خوب نیستن ..برو از بازارچه اون طرف بلوار خرید کن .. حالا کیلو چند خریدی؟همون جا دلت میخواد.. همه سیب زمینی ها رو خام خام بخوری.. من فکر میکنم این آدما معجزه میکنن.. بعضی وقت ها میخوام بهشون ایمان بیارم ولی اینکه این جریان ها فقط مختص خانم ها نیس رو قبول دارم .. من حتی فکر میکنم آقایون نه اینکه قدرت تحلیلشون بالا هست ..اونا توی این حیطه موفق ترن :D :D
میگم خوبه ک شما به چشم دیدید ک اون آقا به چه روزگاری گرفتار شده .. من یه نفر مشابه همین همساده میشناختم.. بعضی وقت ها به خودم میگم ..یعنی مکافات عملش چیه توی اون دنیا :-/ یه روز باهاش دعوام شد.. گفت زیادی حرف بزنی.. دهنت رو قفل میکنم.. منم زبونم رو غلاف کردم.. گفتم نرجس هست و وراجی هاش ..اگه دهنم قفل بشه کیه ک حرف مفت بزنه و وراجی کنه ..هیچی دیگه عذر خواهی کردم ازش حرفش پند آموز بود برام سکوت اختیار کردم
ممنونم از اینکه بهم سر زدی و امدی و خوندی و مثل همیشه خوشحالم کردی از بودنت .. متشکرم بابت وقت پر ارزشی ک صرف خوندن و نوشتن کردی
عزیزمی :* یه عالمه دوستت دارم

بینهایت سپاسگزارم @};- @};- @};- :x


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 11:29

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس بانوی عزیزم
ان شالله که هم شما و هم همه دوستان گل و هنرمندم خوب و سلامت هستند .
مدتی که نبودم دلم برای همگی تنگ شده بود دوستان خیلی لطف داشتند که سراغم اومدند.
اما از داستان بگویم که فوق عالی بود مگر میشود داستان نرجسی عزیزم با همکاری آقا محسن عزیز را خوند و لذت نبرد .
همراه طنز ظریف تان ما را به عمق فاجعه اجتماعی بردید که
هنوز هم متاسفانه در حیات انسان ها وجود دارد .
زن موجود مقدسی که صد افسوس با این اوصاف مقام والا بودنش را زیر سئوال میبرد
کاش با علم به اشتباه رفتارهای اجتماعی اش شکوه و عظمت خود را حفظ کند .
بی شک هدف شما و آقای نظری عزیز هم از طرح داستان همین بوده است .
امیدوارم زنان اجتماع ما جایگاه رفیع خود را همچنان حفظ کنند .
در پایان سپاسگزار قلم حیرت انگیزتان هستم
از آقای نظری هم سپاس که ما را با حضورشان مشعوف کردند .
برای قلم زیبا و اندیشمند شما عزیزانم آرزوی موفقیت ها دارم . (متاسفانه گوشی من با شکلک و ارسال گل مشکل دارد رست بر خلاف من)


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 00:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران هزار درود به بانوی مهربانی ها
آناجان عزیز و مهربانم :x

فدای مهرو محبتتون آنا جان. من از طرف همه بچه های سایت میگم ک ما هم دلمون براتون تنگ شده بود .. باور کنین ..وقتی که شما نیستید جای یه سبد گل توی سایت خالیه .. خدا حفظ تون کنه :)
البته من ک گاه و بیگاره مزاحمتون میشم .. و همیشه از بودن در کنار شما و از هم صحبتی و استفاده از تجربیاتتون لذت میبرم و باعث افتخارم هست از قرار گرفتم اسمم در لیست شاگردان ، استاد بزرگ و عزیزی چون شما :)
آنا جانم شما همیشه به من لطف دارید و میدونم ک با نگاه گرم و مهربون نوشته هامو میخونید ..شرمنده لطفتون هستم :)
عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در پاسخ گویی به مهر و محبتتون :"> :"> ببخشید منو
باور بفرمایید منظورم از نوشتن این داستان پایین اوردن شان و شخصیت خانم ها نبوده و نیست .. شاید قالب داستان ک گفتگو محور هست و شخصیت ها ک به اجبار برای بیان مقصود، خانوم انتخاب شدن.. باعث این سوء برداشت بشه .. و چه خوب گفتید از رفتار های زشت و اشتباه جامعه ..ک هستند و نمیشه انکارش کرد
خوشحالم :) ک مثل همیشه با مهربانی خاص خودتون بهم سر زدید و وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن و نوشتن نظرات گران بهاتون کردید .. سایه تون مستدام :)
یه عالمه دوستتون دارم :* :* :x

بی نهایت سپاسگزام @};- @};- @};- :x


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 24 دي 1395 - 20:57

سلام

بانوی ادیب - سرکار خانم سروستانی نازنین

زیبا وادیبانه نگاشتید

ما مردها هم کم کم با خواندن داستانهای خانم ها به راز و رموز عالم شما خانم ها پی می بریم

در اصفهان رسم است می گویند پسری موقع رفتن به سربازی با مادرش که روی پاشنه در خانه ایستاده بود وبا همسایه صحبت میکرد خداحافظی کرد ورفت وقتی پایان خدمت گرفت وبه سلامتی برگشت دید مادرش به همسایه گفت پسرم برگشته - بقیه حرفها بماند برای فردا-یعنی با گذشت دوسال صحبت کردن متوجه گذر زمان نشده بود-به خانمی از همکاران گفتم درمحل کار چقدر تلفن را اشغال نگه می داری- با لهجه ی مشهدی گفت آقای دکتر پرحرفی از پر دردی است-ومن هم تسلیم شدم

داستان زیبایی نگاشتید لذت بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 28 دي 1395 - 20:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران هزار دورد بی پایان
و عرض ارادت به آقای دکتر فرازمند عزیز:)

وقتی شما نیستید سایت اصلا صفا نداره.. به جان خودم:) خدا حفظ تون کنه
اومدم دیدم بهم سرزدید کلی ذوق کردم :"> :"> و باز هم شرمنده لطف و محبتتون شدم
عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در پاسخ گویی به مهر و محبتتون :">
من فکر میکنم این پر حرفی به صورت یه ژن نهفته نسل به نسل منتقل میشه .. الان ک گفتید توی اصفهان هم اینطوریه .. فهمیدم ک منطقه و ناحیه نداره .. همه ایران سرای من است :D
جواب همکارتون عالی بود من جای شما بودم بهشون میگفتم .. پر حرفی از پر دردی نیست .. از بیکاریه :D
خوشحالم ک داستان مورد پسندتون قرار گرفته . ممنونم از اینکه وقت پر ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن نظرات تون کردید ک واقعا برام ارزشمند هستن و میدونم ک مثل همیشه با نگاه گرم خوندید و از همه کاستی هاش چشم پوشی کردید :)
لطف تون مستدام :) سایه تون همیشه برقرار:)

بی نهایت سپاسگزارم@};- @};- @};- :)


نام: رضا فرازمند   ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 20:07

سلام

بووای جونی

به پیر به پیغمبر نمی دانم کامنت چند روز من چی شد

وچطور شد که پرید

ولی باز می نویسم به شادی

در اصفهان رسم است میگن یک پسر می رفت سربازی
مادرش بازن همسایه داشت صحبت می کرد از سربازی برگشت هنوز مادرش با زن همسایه داشت حرف می زد - به زن همسایه گفت بقیه حرفها بماند وقتی آن پسرم - رفت سربازی- یعنی طول سخنرانی 2 خانم =2*24 ماه یعنی 48 ماه-تمام
خانمی بود در محل کار که تلفن را خیلی اشغال می کرد یک بار که از او علت را پرسیدم گفت دکترپرحرفی از پر دردیست-

پس نتیجه می گیریم همیشه حق تقدم - والبته حق با خانم هاست@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.