دست، هوا، پا

یا لطیف

چشماش شبیه یوز پلنگ هایی هست که رفته روی درختی خوابیده و فقط به طعمه فرداش فکر می کنه. تندی از زیر نگاهش فرار می کنم و تا می خواد به خودش بجنبه میرم سمت کمدها. حسش می کنم که داره همراهم میاد. می پرسه: «ببخشیدخانم کجا؟» همین طوری که دارم مانتو رو بیرون میارم میگم: «قصابی سرکوچه» بلند می پرسه: «ببخشید متوجه منظورتون نشدم؟» با اشاره میگم: «مگه کوری، می خوام مایو بپوشم برم... »
ابرو هاشو بالا می ندازه و میگه: «فقط یادتون باشه گوشی بردن داخل استخر ممنوعه» حوصله شو ندارم با اون چشماش. فکر می کنه حالا مثلا کیا توی استخر هستن؟ آنجلینا جولی و جنیفر لوپز و نانسی عجرم که توی آب برنامه اجرا نمی کنن. انگار کسی نمی دونه که فوقش چند تا پیرزن چروک و خشک هستن که اومدن آب درمانی و یه چند تایی خانم که تازه زایمان داشتن، که فکر می کنن الان چه خبره و باید هر طوری شده شکم رو جمع کنن و یه چند تایی کج و کوله دیگه که اضافه وزن دارن و سه چهارتا هم بچه ی نیم وجبی که اگه لخت هم برن توی خیابون دختر و پسر بودنشون رو نمی شه تشخیص داد. والا به خدا من مطمئنم که اکثر همین ها هم هستن که آب رو کثیف می کنن. بچه شا ... ها
یوزپلنگ خانم همین طور وایساده منو نگاه می کنه. می پرسم: «شما تازه اومدین اینجا» ناز می کنه و میگه: آررره
کلاه رو می کشم روی سرم می خوام خیز بردارم سمت دوش می پرسه: «ببخشیدخانم بلیط گرفتین؟» یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می ندازم یه فیکور ورزشکاری می گیرم و میگم: «من هنر آموزم خانم. شهریه ام رو هم پرداخت کردم. الان قورباغه رو فول بلدم» مطمئنم که توی ذهنش اسم منو گذاشت خانم قورباغه. اصلا از قیافه اش هم معلومه که روی همه اسم میذاره. کاش بهش گفته بودم پروانه رو بلدم حداقل اسمم توی ذهنش خانم پروانه ثبت میشد.
با عجله میدووم و شالاپی خودم رو می اندازم توی آب؛حوصله ندارم به این سر و صدا هایی که آی خانم مگه چه خبره؟ این چه وضعشه؟ گوش بدم. هِه، اون خانم که مثل کوالا میاد روی آب می خوابه هم، امروز اومده. دماغ گیرم رو روی دماغم محکم می کنم و مثل هشتپاها توی آب، میخزم جلو تا برسم به مربی. اَییی این شانپانزه ام بالاخره اومد برای آموزش اسم بنویسه بدم میاد ازش.
مربی داره به هنرجوها شناور شدن یاد میده. قوز میشم مثل بچه های سال بالایی و ارشد میرم جلو و با مربی سلام علیک می کنم. معلوم نیست این فضول خانم که قیافه اش مثل لاک پشته چشه اینطوری بهم نگاه می کنه؟ چشمش رو زوم میکنه و می پرسه: «ببخشید شما همونی نیستین که روز اول می خواستین برید از سکو پرش بپرید پایین؟» دستش مثل بدن حلزون چسبیده روی شونه ام. سرم رو می کنم زیر آب یعنی نمی دونم با کی هستی. مربی میگه چرا خودشه؛ بچه ها جسارت رو از این دوستمون یادبگیرین. سینه سپر می کنم عینک رو می ذارم روی سرم و قلدرانه توی آب می ایستم. دوباره میگه: «ولی شما باید یادبگیرید که هرچیزی فن و فنونی داره.باید همیشه به حرفهای من گوش بدید. نمیشه هرکاری دوست داشتین انجام بدین» به صورت کاملا نامحسوس به شکل ذره بینی و نانو درمیام و توی آب حل میشم؛ مثلا می خوام تمرین کنم و بدنم گرم بشه و از این حرفا
شیرجه اول رو که میزنم با سر میرم توی شکم... آهان یادم اومد این مایو مشکی رنگه همون خانومی هست که صورتش رو شبیه اختاپوس رنگ می کنه. یعنی شکم اختاپوس این همه نرمه؟ لا اله الا الله آدم زیر آب هم امنیت نداره. مربی پاهامو می گیره و میگه: «عزیزم شما توی خونه تمرین کردی؟» با سر میگم چی رو؟ میگه: «دست، هوا، پا، مگه جلسه قبل یادت ندادم؟» کاش میشد به این ماهی خانم هم چنتایی فحش بدم. حیف که مربی هستو دست و بالم بسته. میگم: «بله بله تمرین کردم» میگه: «خب انجامش بده ببینم»
دستامو میذارم روی هم می برمشون بالای سرم و یه نیم شیرجه میزنم توی آب نفسم رو حبس می کنم و زیر آب می مونم. میاد بالا سرم و میگه: «چه کار می کنی اون زیر؟» هیچی بابا دارم قضیه نسبیت انیشتین رو اثبات می کنم. سرم رو از آب میارم بیرون میگم: «هیچی، راستش فراموشم شده»
میگه: «خیلی خب نفس بگیر زیر آب نگاه کن ببین من چی کار می کنم» و بعد شیرجه میزنه. نکنه ماهی خانم هم فکر می کنه من مثل قورباغه دوزیستم؟ خب لامصب اجازه بده نفس بگیرم. یهو کجا میری؟
نفس می گیرم و بهش نگاه می کنم خداییش مثل خودخود قورباغه، شنا رو اجرا می کنه. چه بدن نرمی داره. صد سال سیاه من نمی تونم به این قشنگی شنا کنم. سرش رو از آب میاره بیرون میگه: دیدی؟ میخوام بگم من همه حواسم به خودتون بود لبخند می زنم و میگم حله.
میگه: «پس شروع کن» دست اول رو که میزنم سرم رو میارم بالا نفس بگیرم صداشو می شنوم که میگه: «دست، هوا، پا... ادامه بده. دست، هوا، پا... »
تمرکز داشته باش، به هیچی فکر نکن، خب لامصب مگه تو میذاری به هیچی فکر نکنم؟ من میرم زیر آب همه ی بدبخت بیچاره گی هام صف می کشن زنبیل به دست جلوم رژه میرن. میاد میزنه روی کمرم و میگه: «عزیزم هوا می گیری فوت کن» با سر میگم چشم. میرم زیر آب.
میگه: «فوت کن» میام روی آب
میگم: کجا؟
میگه: توی آب.
میگم: آهان، توی آب، باشه باشه»
دوباره دست میزنه به پاهام. این دفعه چشه دیگه؟ میاد بالا سرم میگه: «عزیزم دستت قوی نیست؛ پاهات رو هم اشتباه میزنی. یه ذره با تخته شنا، حرکت پای قورباغه رو تمرین کن تا بیام» به جان خودم من با تخته شنا تمرین می کنم غرق میشم خب. عی بابا این درد رو به کی بگم؟
این خانم هم دو روزه پرش یاد گرفته با اون عینک جیوه ایش مثل خفاش می مونه. نمی دونم این بچه های چی می خوان توی آب؟ به یکی دوتاشون چشم غُرّه میرم. یکیشون میاد کنارم و میگه: «خاله..خاله؟» خاله و کوفت، خاله و درد بی درمون. می پرسم: «چته؟ مگه نمی بینی دارم تمرین می کنم؟» میگه: «خاله با آب نباید بجنگی. با آب بجنگی غرق میشی. با آب دوست باش» میگم:«تو چی میگی فسقلی؛ مثل جوجه گنجشک جیک جیک می کنی، برای من دم در آوردی؛ برو نبینمت این طرفا» اگه یه روز استخرخلوت بود تو یکی رو می برم قسمت عمیق و سرت رو می کنم زیر آب. عه عه عه جوجه دو روزه؛ فسقل بچه اومده به من درس یاد میده. همین طوری میرم سمت قسمت عمیق استخر؛ زیر آب چند تایی زنبور هم می بینم یکی نیست بهشون بگه آخه رنگ قعطی بوده که رفتین مایو راه راه، زرد و مشکی خریدین؟ تا نیشم نزدن برم جلو تر. چند تایی خانم هم یه جای دیگه چسبیدن به دیوار استخر. برای نفس گرفتن میام روی آب. به نظرم میاد که مثل جلبک می مونن. آره... آره دقیقا مثل جلبک چسبیدن به دیوار استخر. نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم به جای هوا دهنم از آب پر میشه.
بعد از یه عالمه آب خوردن غریق نجات ها از آب میارنم بیرون. قیافه یکیشون مثل افعی هست که داره به بچه خرگوش نیمه جون نگاه می کنه. الانه که ماهی خانم بیاد و به حسابم برسه. تا پیداش نشده برم پای دوچرخه بزنم مثل اون خانم تپله که شبیه دلفین بود و اون دفعه جریمه شد. ربع ساعت پای دوچرخه زد تا از هوش رفت.
کاش یه قناری پیدا میشد صدای این آهنگ رو قطع می کرد این خواننده صداش مثل صدای... لا اله الا الله صداشو که می شنوم و میرم زیر آب، همه امواتم میاد جلو چشمام ذکورا، اناثا، کبیرا، صغیرا، و رحمه الله علیه.
الان مطمئنم یوزپلنگ خانم هم بیرون منتظرم نشسته با یه بغل سند و مدرک که بپرسه چرا دروغ گفتی؟ تو که شهریه ات رو کامل ندادی

پی نوشت:

_ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا... لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ
ای کسانیکه ایمان آورده اید... یکدیگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد.
سوره مبارکه حجرات آیه 11

_ امیدوارم لبخند روی لبتون لنگر بندازه :)
یا علی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,لیلا حسن زاده ,حسین شعیبی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (21/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/9/1396),فاطمه رنجبر (21/9/1396),"صابرخوشبین صفت" (21/9/1396),حسین شعیبی (22/9/1396),سلیمان عارفی (23/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (23/9/1396),زهرابادره (23/9/1396),مجتبی صمدیار (23/9/1396),لیلا حسن زاده (24/9/1396), ناصرباران دوست (24/9/1396),حسین خسروجردی خسرو (24/9/1396),بهروزعامری (24/9/1396),ترنم سرخسی (24/9/1396),کوثر علیزاده (25/9/1396),آرمیتا مولوی (25/9/1396),داوود فرخ زاديان (25/9/1396),الف . محمدی (26/9/1396),شهره کبودوندپور (26/9/1396),هستی مهربان (29/9/1396),یعقوب یحیی (30/9/1396),داوود فرخ زاديان (2/10/1396),پیام رنجبران(اکنون) (9/10/1396),سما قراگوزلو (17/10/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1396 - 20:31

درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى را از خانه یکى از پاک مردان دزدید. قاضى فرمود تا دستش به در کنند.
صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را حلال کردم.
قاضى گفت: به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
صاحب گلیم گفت: اموال من وقف فقیران است، هر فقیرى که از مال وقف به خودش بردارد، از مال خودش برداشته، پس قطع دست او لازم نیست.
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت: آیا جهان بر تو تنگ آمده بود که فقط از خانه چنین پاک مردى دزدى کنى؟
دزد گفت :
اى حاکم ! مگر نشنیده اى که گویند:
خانه دوستان بروب، ولى حلقه در دشمنان مکوب.

چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 آذر 1396 - 22:01

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه زیبایی بود.
طنز جالبی داشت.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 20:11

سلام و عرض ارادت
آقای شعیبی بزرگوار :)
ممنونم از اینکه لطفتون رو شامل حالم میکنید ..میاید و میخونید و از مهر و تشویق های بی دریغ تون بی بهره ام نمی گذارید :) :)
خوشحالم ک مورد پسند و تایید تون قرار گرفته

برقرار باشید و دلشاد@};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 آذر 1396 - 12:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر عزیزم نرجسی نازنین
داستان بسیار زیبا و عبرت آموزی با قلم شما خوندم دلنشین بود و قابل تامل
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم نازنین دخترم
یک بغل گل تقدیم شما (شرمنده گل نمی زنه این گوشی من )
تنور دلتان گرم و داغ


@زهرابادره (آنا) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 20:24

جان من
منو این همه خوشبختی محاله :x
سلام بانوی با محبت
آنا جان عزیز و مهربانم:x

چی بهتر از این ..غافلگیر شدم شما رو دیدم :D :D
من هی به خودم میگم اینجا نورانی و با صفا شده .. چه بوی خوشی میاد ..نگو که آنا جانم بهم سرزده :x
خوشحالم که داستان رو دوست داشتید..و مثل همیشه با مهربانی خاص خودتون بهم سر زدید امید وارم شادی همنشین دلتون و لبخند همنشین لبتون باشه
شما همیشه به بنده لطف دارید .. ممنونم که اومدید و وقت با ارزش تون رو صرف خوندن داستان و نوشتن کردید :) :x نظرات تون واقعا برام باارزشه :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};:x :x
بی نهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 14:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد بر گل نرجسی عزیزم
خوشبخت منم که باز هم سعادت پیدا کردم داستان های شما عزیزان را ببویم و لذت ببرم .
یه دونه ای عزیزم
دوستت دارم


@زهرابادره (آنا) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 26 آذر 1396 - 11:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بی کران زهرابانوی عزیزم آنای نازنین و مهربان:x :x :x :x @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 13:59

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما بانوی ماه و مهر عزیزم
یاد و خاطره شما همیشه در فلب من هست
دوستتان دارم عزیزم
شرمنده گوشی من فاقد پیام گل هست والا دنیایی گل نثارتان می کردم


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 21:11

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
مثل اینکه آنطرفها بانوان بیشتر بازبان طنز آشنایند
هروروز بانو علیشاهی را می خوانم و لذت می برم
شما در همه ی زمینهها تردستید
بسیارتر باشید
زیباتر نویس
درودتان
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 23:34

استاد عزیزم :)
سلام و هزارن درود و عرض ارادت

هورااااااا
استاد عامری که خوششون بیاد دیگه تمام:D همین کافیه
فول انرژی مثبت :)
خوشحالم از بودنتون.. امیدوارم لبخند به لبتون اومده باشه و من به آرزو رسیده باشم :) طنز نوشتن خیلی خوبه حداقل اگر حال خودم خوب نشد حال دل خواننده ها خوش میشه.. حتی اگر این خوشی لحظه ای باشه باز هم ارزشش رو داره :)
راستش دارم روی یه طرح کار میکنم قالب طنزی که شبیه فکاهی باشه.. کلامی و در عین حال توصیفی باشه .. البته طبق معمول همیشه توی نوشتن آخرش و نتیجه گیری شکست خوردم و این رو قبول دارم
یه جورایی برای به سرو سامان رسوندنش کم آوردم از پی نوشت هم کمک گرفتم ولی میدونم مقصود حاصل نشد. دلخواه خودم نبود ولی با این حال گذاشتم توی سایت تا دوستان بخونن و شاید نظراتشون راه گشا بشه
ممنونم از صبر و حوصله ای که به خرج دادید و خوندید
امیدوارم با راهنمایی هاتون بتونم روز به روز بهتر و بهتر بنویسم . شاگرد بی استعدادیم ولی سعی خودم رو میکنم :D :)
لطفتون پایدار.. سایه تون مستدام
شرمنده مهربانی های شما هستم و خواهم بود :)
برقرار باشید @};- @};- @};- :)

بی نهایت سپاسگزارم


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 00:03

سلام بر بانوی خرد
خوشحالم که داستان زیبایتان را خواندم .بسیار عالی است وبه نکته جالبی اشاره کردید ،خود را به القاب زشت نخوانید چرا که انسان اشرف مخلوقات است واین نوع برخوردها عاقلانه به نظر نمی رسد،اما متاسفانه در جامعه ی ما این عادت ناپسند در حال تبدیل به فرهنگ است وهر کسی که می خواهد ،خود را برتر از دیگران نشان دهد ،دست به تمسخر وریشخند دیگران،چه با القاب زشت ،چه با بر جسته کردن خطای که روزی انجام داده ویا برجسته کردن عیبی که شاید به هیچ عنوان عیب نباشد ویا حتی استعداد های اشخاص،میزنند.غافل از اینکه شخصیت ضعیف خود رامورد حمله قرار میدهند.
در آخر باید بگویم که داستانتان بسیار عالی بود.خجالت بکش برای همه اسمای عجق وجق گذاشتی خانم قورباغه اسم قحطی بود،حداقل جوجه اردک زشتو بی نصیب نمی ذاشتی ،طفلک همه اش ،چشمش به داستانکتان خشک شد واز بس دلش را صابون زد،کف کرد.کناه دارد.
نویسا وبرقرار باشید


@ترنم سرخسی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 01:24

به قول سعدی
از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است

یه سبد سلام با عشق به رسم دوستی ها
بانو سرخسی عزیزم:x

بانو؟ چه خبر از این طرفا نکنه راه گم کردین ؟:D خوشحالم که اینجا میبینم تون :) خونده شدن داستان توسط شما باعث افتخاره و این که میگید خوشتون اومده باعث خوشحالیم میشه امید وارم همیشه لبخند به لب داشته باشید و دلتون شاد باشه
قبل از شروع داستان موضوع لقب های زشت دادن به اطرافیان توی ذهنم بود و میخواستم یه جورایی در قالب داستان بهش بپردازم .. به نظرم اومد که با زبان طنز خیلی خوب میشه بیانش کرد ولی نمیدونم چرا اینطوری شد .. راوی داستان بی اعصاب بود زد کاسه و کوزه مارو هم شکست:D :D نذاشت اصل مطلب رو بگم .. خوشحالم که این موضوع مورد تایید تون قرار گرفته ..کلا گذاشتن لقب های زشت روی آدم ها یه کار ناپسند و نهی شده هست.. ولی متاسفانه عادت کردیم به گفتن و شنیدنش .. کاش میشد فرهنگ سازی کرد و این رفتار ضد فرهنگی و دین رو از بین برد.. یه مدت این موضوع شده بود دغدغه فکری و ذهنیم.. بانوشتن این داستان هم نشدکه بشه :(
با این حرفتون شدیدا موافقم.. این که همه این کارها دلیل بی شخصیتی و کمبود های اجتماعی و عدم موفقیت توی جامعه این مدل آدم هاست
الان که گفتیدجوجه ارادک زشت به این نتیجه رسیدم که خوبم گفتیدا ..باید اسم بچه هایی که توی آب بودن رو میذاشتم جوجه اردک زشت به جوجه اردک زشت بگید این دفعه منو ببخشه یه جای دیگه توی یه داستان دیگه جبران میکنم :D :D
خوشحالم که داستان مورد پسند طبع بلند تون قرار گرفته و متشکرم بابت همه چیز.. مخصوصا تشویق ها و دلگرمی های بی دریغ تون :)
ممنونم از اینکه اومدید و خوندید و میدونم که از گفتن کم و کاستی های داستان چشم پوشی کردید :)
خدا حفظ تون کنه :) سایه تون مستدام و زندگیتون سرشار از آرامش :) روزگارتون پر از خوشی
و برقرار باشید @};- @};- @};- :x

بی نهایت سپاسگزارم


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 15:10

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام نرجس بانو عزیزم.امیدوارم حال دلتون خوب باشه.داستانتون عالی و دلنشین بود.لذت بردم.قلمتان سبز و زندگیتان سرشار از اتفاقات خوب;) ;) ;) :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x


@کوثر علیزاده توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 01:36

جان دلم
کوثر خانم گلو گلابم اومده :x
سلام به روی ماهت عزیزم

مگه میشه آبجی کوثر رو ببینم و حالم خوب نباشه.. ممنونم مهربانم :)
چه خوب که خوشت اومده.. چی بهتر از این.. کلا شما خوشت بیاد همه چیز حله :) :D
خوشحالم که داستان رو دوست داشتی و امیدوارم گل لبخند روی لبت رویده باشه
ممنونم از اینکه بودی و هستین و مهر و محبتت رو نصیبم میکنی. صفا مفا آوردی همراه خودت
فدای همه ی صفا مفاهات :D :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- :x :x

بینهایت سپاسگزارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 15:12

نمایش مشخصات کوثر علیزاده @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x ::* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 15:14

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام.نرجس بانو عزیزم بنده یک کار ضروری و فوری با شما دارم.ممنون می شم پاسخگو پیامی که براتون فرستادم باشید;) ;) ;) ;) :x :x :x :x :* :* @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 آذر 1396 - 10:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
چرا هر کاری می کنم کامنتم بالا نمیاد نرجس؟!!
اصلا دست پا هوا هم فایده نداره:( :( :(


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 28 آذر 1396 - 22:50

ببین شهره جان تمرکز داشته باش ..به هیچی فکر نکن ..ذهنتون خالی کن.. ریلکس باش .. آره همینجوری خوبه خیلی خوبه ..
دستت رو قوی بزنی و آب رو بکشی عقب به راحتی سرت میاد روی آب.. ببین اینطوری :D :D
اصلا وایسا یه دقه به اعصابت مسلسل باش.. فکر کنم غریق نجات داریم خودم به زور هم که شده کامنت رو میارم روی آب .. ببین اینجا رو :*
هنوز عشق منی مثل همیشه دلم از دیدنت خسته نمیشه
ســـــــــــــلام عزیز جان :x
زندگی صد سال اولش سخته
این صد سال رو هم بی خیال بشی همه چی حله :D :D
ممنونم از اینکه هستی
عزیزمی :x @};- @};- @};- :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.