باران که بند آمد.

یا لطیف

برفکرش پتک می کوبید و روحش در کوره آتش می سوخت، جانش را آب دیده می کرد. چشمانش رنگ سرخ گداخته به خود گرفته بود و دستانش ستبر

می کوبید... می کوبید... می کوبید...
در دلش وطن داشت وقتی که شب پر پر شد، وقتی که نفسش با عطر گلها وزیدن گرفت، وقتی که دنیا به سخن آمد در زیر نورافکن ماه.
وقتی که ...
ساعت روی اذان صبح ایستاده بود؛ عصای دستش مجروح و زخمهایش ترسیده بودند. سیب لبخند را که گاز زد، افق شیرین شد.

قلب ساعتش تپید، آفتاب را بوسید.
وقتی که آفتاب را می بوسید فقط آیینه بود که تکثیر می شد در روز آدینه.
سیم خاردار بی حوصله تر از همیشه دست رودخانه را گرفت. جریان زندگی شکست.
خورشید برگشته بود روی دست های مواج...
اندوه به خاک، سُم میزد و شیهه می کشید.
کاش باران ببارد.


پی نوشت:

_ تقدیم با عشق به همه اونهایی که بودن، خوندن و درک کردن

_ درمن نگری همه تنم دل گردد
در تو نگرم همه دلم دیده شود

_ ان شاءالله امتحانام تموم بشه با داستان طنز میرسم خدمتتون و پیشاپیش عذر میخوام اگه نتونستم به نظراتون جواب بدم. همیشه حق با خواننده هست مگر اینکه خلافش ثابت بشه :D

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,همایون طراح ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (27/3/1397),همراز محمدی (27/3/1397),آزاد معلم (27/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (28/3/1397),همایون طراح (28/3/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/3/1397),داوود فرخ زاديان (31/3/1397),بهروزعامری (31/3/1397), ک جعفری (4/4/1397),محمد علی ناصرالملکی (5/4/1397),زهرابادره (آنا) (6/4/1397),م.ماندگار (6/4/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (6/4/1397),کامران غفوری (10/4/1397), ناصرباران دوست (11/4/1397),منوچهر عزیزی (13/4/1397),عبدالله عمیدی (15/4/1397),سبحان بامداد (20/4/1397),علی عطایی (20/4/1397),ماریا-لشکری (21/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 خرداد 1397 - 14:49

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود بر خانم سروستانی
خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره می بینم دست به قلم شده اید و دل نوشته ای زیبا را نگاشته اید.
متنی بسیار احساسی و مخیل.
با آرزوی موفقیت.


نام: سید محمد   ارسال در یکشنبه 27 خرداد 1397 - 16:34







خوشا رو سپیدی در محضر یار
روز موعود و لحظه دیدار


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 خرداد 1397 - 08:41

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت مهربانوی زیبا نویس :
بانو سروستانی عزیز
داستانی زیبا و شاعرانه از قلم و احساس ناب شما چکید و .....
این داستان بنظرم بیشتر از اینکه یک داستان باشد یک شاعرانه ی زیبا و به دل بود و با احساس و به دل سروده شده بود .
از اینکه باز هم می بینمتان خیلی خیلی خوشحالم .
با آرزوی بهترینها
سرزنده باشید .@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 خرداد 1397 - 21:04

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
سخن ساده دل هم
شعرست
درود بر شما
@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 15:20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
مهربان بانو ،
خوش آمدید ،
مثل همیشه ، زیبا و طناز
حضورتان مستدام
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 00:17

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها دخترم نرجس بانوی عزیزم
مثل همیشه عالی و از نشئه قلم زیبایت سیراب شدم ، منتطر داستان های طنزت خواهم ماند عزیزترینم
آرزوی موفقیت در تمام زمینه ها و امتحانات را برای تان دارم
یک دنیا گل تقدیم شما


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 تير 1397 - 16:25

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام خانوم سروستانی بازم که با این توصیف های زیبا غافلگیرمون کردین اما خدا شاهده من امروز برگشتم سایت اسم سایت داستانک یا داستان کوتاهه اما من خیلی کم داستان کوتاه خوندم نمیدونم من خیلی سخت گیرم نسبت به داستان کوتاه یا اینا فقط دلنوشته هستن؟؟اما در کل قشنگن


نام: منوچهر عزیزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 17:50

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی سلام و درود خدمت خانم نرجس عزیز
متن و نوشته تان جنس دوم دارد و یه حس تازه ای می دهد.
اما تا حدودی این نوشته شما به متن ادبی نزدیک است و از داستان دور بوده . با توجه به اینکه اینجانب بیشتر در امر شعر نو فعال هستم ، مطمئن هستم شما بسیار به شعر سپید گویی نزدیک هستید .
به شعرگویی هم فکر کنید.
پیروز باشید


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 تير 1397 - 06:39

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی وقتی شاعر می شود نگاه
دست نمی لرزد
دل نمی نوشد
جز نگاه را
پسین حواسم پر شد از نبودن هایت
اکنون که بودن شد راز داشت
و ناز نیز
باشد که سرآید سم کوبیدن غم
زمین انتظار را
و قلم بچرخاند چشم...
سلام...
و باز انتظار همسایه کشیدن
سایه... سایه... سایه...
از تو دریغ کرده
باران لبش
و از من تبش را
چترت هدیه کن به نگهبان پمپ بنزین
بگو هر کودکی که نگاه به آسمان داشت را
با لبخند مهمان کند زیر سایه اش...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.