منتخب

دخترک متین و آرام روی صندلی نشسته بود. موهای خرمایی رنگش را که پایینش فر درشت میخورد به خوبی شانه زده بود ؛و منتظر ورود بود.ساعت ۱۰.۲۲دقیقه اجازه ورود یافت. در را باز کرد و با نگاهی معمولی به مرد روبرویش سلام کرد، مرد اما با نگاهی مشتاق و تحسین شده نگاهش کرد ،مرد می دانست هیئت ارزیابی اشتباه نکرده است و این دختر همان کسی است که میتواند بار سنگین۵۴سال کارش را روی دوشش بیندازد، مرد‌ بار دیگر نگاهی به دخترک انداخت و رشته کلام به دستش گرفت،دخترم وقت کافی نداریم پس میروم سر اصل مطلب ،جلسه ی گذشته به تو توضیح دادم که کار تو دراین اینجا متفاوت از کار بقیه است، اطلاعاتی که به تو وارد میشه کاملا محرمانه است و اگر تو در حفظ اون ها به قدر کافی محتاط نباشی باعث نابودی کل مجموعه میشی، همین طور که جلسه گذشته به تو توضیح دادم این اطلاعات شامل چیزهایی هست که احساسات و رنگ ها نامیده میشه بقیه افراد جامعه و حتی من تجربه ای از احساسات و رنگ ها نداریم ، من فقط خاطرات احساسات و رنگ ها را در درون خودم دارم ،میدونم که میخوای بپرسی این احساسات و رنگ ها از کجا اومدن . و من هم‌ اکنون به توضیح میدم سال ها پیش جوامع قبل از ما قادر بودن احساسات درک کنند و رنگ را ببینند اما به دلیل آسیب های ناشی از اون تصمیم به خارج کردن این دو گزینه از زندگیشون کردن رنگ باعث میشد بین افراد جامعه تبعیض گذاشته شه و احساسات مثل احساسی که یک کودک بعد از مرگ مادرش ناشی از یک ضربه گلوله داشت حس دردناکی بود یا حس آوارگی . البته اون ها احساسات خوبی هم داشتن مثل عشق و مهربانی اما خوب برای خارج شدن احساسات امکان جدا کردن احساسات خوب و بد نبود میدونم که از حرف هام سر در نمیاری اما خوب کم کم متوجه میشی ،ببین دخترم همین الان من حس سردرگمی به تو وارد کردم ،درکش میکنی؟دختر که حالا برای اولین بار احساس گیجی را درک میکرد با نگاهش که حالا کمی از بی تفاوت بودن گذشته بود سرش را اهسته بالا پایین برد و عمیق به فکر فرو رفت پیر مرد هم قهوه بی مزه و بی رنگش را مزه مزه کرد.
دخترک پرسید و حالا تمام این احساسات درون شماست؟
مرد گفت بله ،تمام احساسات که در جوامع گذشته چه خوب و چه بد بوده در درون منه تا بقیه مجموعه راحت و بدون درد و هر حس ناخوشایند دیگه ای زندگی کنند. و حالا این احساسات به تو منتقل میشه بیا امتحانش کنیم مرد دست دختر به ارامی گرفت چشم هایش را بست و دخترک خود را به همراه مرد سوار بر ترن هوایی دید هیچ وقت چنین چیزی را تجربه کرده بود ترن هوایی در مجموعه بود اما این چیز غریبی که همراهش بود نه . مرد گفت چطور است؟دخترک گفت اسم این حس چیه ؟مرد گفت هیجان. مرد به همین ترتیب چند حس مثل ترس از ارتفاع حس گذاشتن پاها در اب سرد را به او وارد کرد،و بعد در همان دفتر کار بودن ،سال ها گذشت و دخترک حالا دامنه احساساتش گسترده شده بود ، او حالا جانشین پیر مرد بود و یک نگهدارنده ی خاطرات محسوب میشد. فردی که تمام خاطرات بشر را درون خود نگه داشته بود تا مردم با خیال راحت در بی رنگی بی احساسی زندگی کنند . او یک منتخب بود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (20/6/1396),کوثر علیزاده (20/6/1396),مرتضِِِي مسافر (21/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: mahshid11   ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 22:13

سلام قشنگ بود


@mahshid11 توسط سارا یاسمینی Members  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 22:53

نمایش مشخصات سارا یاسمینی سلام ممنون که خوندین
شاد باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.