مثل خیانت ،کثیف یا مثل عشق ،پاک

احسان کارمند بانک بود. درست بود که کارمند بود اما با وام های با سود کم و دراز مدتی که بانک برایش داده بود ،ماشین‌ نسبتا مدل بالایی خریده بود و به وضع خانه اش رسیده بود،خلاصه از ان زمان‌که پول شیرینی تولد بچه اش را از برادر زنش قرض گرفته بود حسابی زندگیش سرو سامان گرفته بود. او داماد حاج‌داوود بود ،حاج داوود با برادرانش در ان‌ شهر اسم و رسمی داشتند. پدر احسان برادرزاده اش را وقتی احسان بیست ساله بود برایش خواستگاری کرد ،احسان‌هنوز سربازی هم‌نرفته بود،مراسم ساده و سنگینی برایشان برگزار کردنند تا انجا که در کارت دعوت عروسیشان‌ گنبد امام رضا چاب کردنند و عروس هم‌ هنگام‌ رفتن به خانه بخت روی شنل سفید چادر سیاه به سر کرد. ده سال گذشت و حالا احسان و دختر عمویش مدتی را با هم زندگی کرده بودنند احسان ،با برادرش که طلبه بودو قم درس میخواندو با دوستانش یک هیئت زده بود و مداحی میکرد، بعد از محرم ان سال نزدیکای عید برادر زن احسان تصمیم گرفت به خانه ی بخت برود جوان‌محجوبی که پول شیرینی تولد خواهر زاده اش را حساب کرده بود،آرام وزندگی کن ،عروسش مژده خانم بود دختر یک خانواده نسبتا متوسط که وضع مالیشان به گرد پای حاج داوود هم‌نمی رسید اما آبرو دار.مژده خانم حوزه درس خوانده بود اما چندان راضی نبود ،مژده دختر بلند پروازی بود،شوهر ایندش را از ان‌پسر های مغرور با تیب امروزی معقول تصور میکرد خواستگار روحانی داشت اما نمیپسندید. به فکرش هم‌نمی رسید زن اقا مجتبی (برادر زن احسان)شود. مژده شر و شیطون زبان دراز بود از همان اول که عروس خانواده حاج داوود شده بود اوازه ی غرورش، زبان درازیش و جسارتش همه جا پیچیده بود ،مژده کجا خانواده حاج داوود کجا.!اما‌پدر مژده اینگونه میخواست میگفت حاج داوود ابرو دار و اسم رسم دار است . ۱۰سال گذشت حالا مژده و مجتبی مثل احسان و همسرش دو فرزند داشتند مژده روحیه شادش را داشت ،خدیجه خانم همسر احسان زن سنگینی شده بود که کل قران حفظ شده بود اما احسان همچنان شوخ. خدیجه خانم‌حتی حالا مجلس عروسی هم‌نمی رفت میگفت‌گناه دارد حالا چه شوهرش بخواهد یانه . وقتی که دو خانواده راهی شمال شدنند مژده خانم با چادرش زد به دریا اب بازی کرد اما خدیجه خانم سنگین‌ایستاده بود احسان با حسرت به مژده نگاه می کرد حسرت برادر زنش را میخورد . کم کم نمیفهمید که این حس ها چیست که دارد در قلبش شکل می گیرد او به قول خودش مداح بود و چشم‌پاک گرچه شوخ بود اما هیچ وقت با خانم ها بگو بخند نداشت اگر هم‌میخواست داشته باشد انقدر خدیجه خانم حساس بود که امانش رامیبرید. دو سال دیگر هم گذشت و احسان دیگر مهر مژده به دل داشت روزی دست از دل برداشت و برایش مسیج ناشناسی فرستاد ،مژده اما باهوش بود فهمید اوست جوابش نداد. احسان کارش شده بود هر روز مسیج فرستادن ،مژده هر چه که بود خیانتکار نبود میدانست حتی اگر یک مسیج هم بفرستد روزی اگر همه بفهمنند گردن احسان را نخواهنند گرفت میگوینند مژده مقصر است مژده گولش زده مژده دلبری کرده هیچ‌کس باور نمیکند که مداح اهل البیت منحرف شده است
همه‌می گویند اقا احسان ؟؟امکان ندارد؟خلاصه مژده حواسش جمع بود مژده پاک بود مصطفی هم‌مرد زندگی این وسط احسان اضافی بود و بس . احسان هم منحرف نمیشد اگر قدری خدیجه به خودش میرسید انقدر خودش را بزرگ و سنگین با وقار نمیگرفت. احسان منحرف نمیشد اگر خدیجه قدری میفهمید که چادر روی دماغش شاید زندگی دیگری را نپاشاند اما‌ زندگی خودش را میپاشاند از هم . حالا هنوز هم‌مشخص نیست‌مقصر چشم های هیز احسان است ،چادر خدیجه یا روحیه ی شاداب مژده.نظر شما‌چیست؟؟؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارا یاسمینی (7/7/1396),هستی مهربان (7/7/1396),ف. سکوت (8/7/1396),الف . محمدی (8/7/1396),رضا فرازمند (8/7/1396),همایون طراح (12/7/1396),م.ماندگار (13/7/1396),حسین شعیبی (14/7/1396),سارینامعالی (15/7/1396),آرمیتا مولوی (17/7/1396),پروين خواجه دهي (19/7/1396),داود عزیزی (26/8/1396),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند   ارسال در شنبه 8 مهر 1396 - 20:58

سلام
بانوی ادیب
زیبا بود واجتماعی

مقصر هیچ کس نیست
چشم می بیند ودل می خواهد - فقط همین-
حتی من میگم شیطان هم مقصرنیست
چون او هم روزی فریب خورد
-ولی کاش روزی بشود هیچکس دنبال مقصر نگردد-
چون اینطور مشکل حل نمیشه@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سارا یاسمینی Members  ارسال در یکشنبه 9 مهر 1396 - 16:15

نمایش مشخصات سارا یاسمینی سلام آقای فرازمند .مرسی از اینکه وقت گذاشتین و داستانمو خوندین .
شاد باشید و مانا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.