داستان پایان

سعید ماشین را توی کوچه‏ ی‏ بغلی پارک کرد. مهدی پیش از پیاده شدن ‏چیزی را از روی داشبرد برداشت و توی جیب کت کهنه‏ ایی که به تن داشت و دو اندازه بزرگ‏تر از قد و قواره ‏اش بود گذاشت. هنوز پایش خیابان را لمس نکرده بود که باد پاچه ‏ی ‏شلوار گشادش را بالا برد و کمی از پوتین سیاه رنگی که به پا داشت، نمایان شد. خود را توی ماشین کشید و قبل از پیاده شدن شلوار و کلاه پشمی دستباف را که تا روی ابروهای پراکند و بی نظمش کشیده بود، مرتب کرد. آن قدر خود را پوشانده بود که چهره ‏اش بخوبی دیده نمی شد و به نظر چهار شانه می آمد. از ماشین پیاده شد و صندلی چرخ دار را از صندوق عقب بیرون کشید و روی زمین گذاشت. دسته‏ های صندلی را به آسانی دو پوسته ‏ی پسته از هم باز کرد. سعید که از توی آینه او را تماشا می کرد از پشت فرمان پیاده شد. سقف کوتاه و صندلی ماشین برای او جای تنگی بود اما با بدن و استخوان ‏های نرمِ و آموزش دیده ‏اش، می توانست مانند بازیگرهای روی صحنه که با جمع و تا کردن بدن‏شان در جعبه‏ ی کوچک، خود را جا دهند، راحت از ماشین بیرون بیاید.
به آرامی در حالی که ساختمان ‏ها و دور و بر خود را با دقت تماشا می کرد، قدم‏زنان به طرف صندوق عقب قدم بر می داشت. انگار می خواست نقطه به نقطه‏ ی خیابان را به خاطر بسپارد. چیزی را از توی صندوق عقب زیر پالتوی گشاد و بلندش گذاشت و دکمه‏ های آن را سر فرصت در جا دکمه ‏ها انداخت. ساکِ دسته دار را با یک دست برداشت و با دست دیگر کاپوت ماشین را روی هم گذاشت و با فشار آن را بست.
مهدی صندلی چرخ دار را به طرف درعقب راند و در را باز کرد. سعید برای این که بهتر بتواند کمک کند دسته‏ ی بلند ساک را روی شانه ‏ی چپ انداخت و به کمک مهدی، مردی را که به علت ضربه‏ ایی که به سرش خورده بود و کتک ‏های پی درپی توانایی حرف زدن و حرکت کردن را نداشت و لَخت و سنگین بود، روی صندلی چرخدار نشاند. آن‏ها پالتوی مرد را زیر تنش مرتب کردند و دو دستش را روی زانوها گذاشتند و با پتو دست‏ها و پاهایش را پوشاندند. عین نوزادی که قنداق شده باشد. شال را تا روی بینی‏اش بالا کشیدند که کبودی‏ های صورتش دیده نشود. کلاهش را که کمی کج شده بود تا روی ابروها پایین آوردند. تنها چشم ‏های کنجکاوش با دقت همیشگی از پشت عینک به هر سوی می چرخید.
آن‏ها آرام آرام به سوی درِ بزرگ حیاط دادگاه حرکت کردند. دو سه قدم مانده به نگهبانی، سعید پرونده را از ساک بیرون آورد و از لای آن برگه‏ ایی را بیرون کشید. عباس آقا نگهبان میانسال وتپل درست رو به روی آفتاب روی صندلی کهنه‏ ایی که چرم کف آن ترک داشت نشسته بود و سرش را مانند لاک پشت توی یقه‏ ی اونیفورم رنگ و رو رفته ‏اش فرو کرده بود. همه ‏ی آنهایی که از جلوی او می گذاشتند را با نگاهی تیز از فاصله‏ ی بین عینک و لبه ‏ی کلاهش تماشا می کرد.
قاضی عادت داشت موقع آمدن به دادگاه وهنگام رفتن به خانه با او شوخی کند. نگهبان هر روز چشم به چهره ‏ی مراجعین‏ می دوخت و دنبال قاضی می گشت، که یک ماه از ناپدید شدن ناگهانی او می گذشت. نگهبان خود را چنان مچاله کرده بود که اگر تانک وارد محوطه می شد با سر علامت می داد "جلوی گرمای خورشید رو گرفتی زودتر رد شو!"
مهدی و سعید و قاضی از نگهبانی گذشتند. سعید و مهدی سرشان توی برگه بود و پچ پچ می کردند. قاضی از گوشه ‏ی عینکش عباس آقا را دید که مانند همیشه در حال جویدن موهای آویزان سیبیل‏ ش بود. قاضی دهان بازکرد تا عباس آقا را متوجه‏ و از او کمک بگیرد ولی جز ناله ‏ی‏ ضعیفی، حرفی از پشت شال کلفت و تا شده‏، شنیده نشد. عباس آقا ‏گردن چرخاند به سمت پله‏ های وردی ساختمان و به کسی که روی ویلچیر نشسته بود نگاهی انداخت. چهره ‏ی ویلچیری را به درستی ندید. آهی کشید و زیر لب چیزی زمزمه کرد و دوباره سرش را سنگین توی یقه‏ ی پالتویش فرو برد. مهدی از بالای سرِ قاضی زیر چشمی ساکت و مرموز نگهبان را زیر نظر داشت. عباس آقا قاضی را نشناخت.
آفتاب از روی ساختمان بلند دادگاه پایین آمده و روی دیوارها و کف حیاط پهن شده بود. مهدی چیزی به سعید گفت و خودش ویلچیر را پشت به دیوار چرخاند و همان جا ایستاد. به دیوار تکیه داد. دست‏هایش را با ولع توی جیب کاپشن ش فرو برد و منتظر ماند. همه ‏ی لحظه ‏ها مواظب کلاه و یقه ‏ی کاپشن ش بود مبادا میلی متری جابه ‏جا شود. دست‏ ها و پاهای قاضی زیر پتو از سوز سرما‏‏ سِرتر و از انتظارِ دلهره‏ آور کرخت ‏تر شده بود. ساعتی گذشت، از سعید خبری نشد.
یکی از روزهای سرد زمستان بود. رهگذرها تند و تند از کنار یکدیگر می گذشتند. سوز باد همه را سر به زیر یا سر در گریبان کرده بود. بر خلاف روزهای خنک و گرم، که پشه می جنبد بیشتر مردم مانند سربازانی که هنگام رژه رفتن با رسیدن به جایگاه همگی به آن سوی گردن می چرخانند، کسی به کسی توجه نداشت. با این که چیزی از ساعت کاری نمی گذشت از درِ ورودی تا طبقه ‏ی دوم جای سوزن انداختن نبود. هر کس تلاش می کرد خود را زودتر به ساختمان برساند تا نوبتش جلوتر بیفتد. مهدی گاهی چمبا‏تمه می زد و با سیمان های خرد شده و سنگ ریزه‏های کف حیاط بازی می کرد. گاهی پشت سرِ قاضی قدم می زد اما تنها به اندازه‏ی دو سه قدم، نه بیشتر.
قاضی نمی دانست این انتظار تا کی به درازا می کشد. مهدی نه حرفی می زد نه از پشت او جنب می خورد. عباس آقا چندبار قصد کرد به همراهِ ولیچیری پیشنهاد بدهد او را به اتاقک نگهبانی بیاورد تا از هوای سرد درامان باشد. ولی گمان کرد شاید هر لحظه دومین همراه بیاید و بخواهند او را به دادگاه ببرند. با این حال حواسش به ویلچیری بود هرازگاهی نگاهی به او می انداخت. قاضی با حسرت کسانی را که با قدم‏ های تند ولی سبک روی زمین پا می گذاشتند و بر می‏داشتند نگاه می کرد. آرزو داشت به جای پیرمرد پشت خمیده‏ ی عصا به دستی که سبیل و موهای سرش عین برف ‏ سپید بود‏ و با احتیاط و وسواس پله‏ ها را یکی یکی پایین می آمد و کیسه‏ ی نایلونی که پرونده‏ ایی توی آن بود را با خود یدک می کشید، باشد. پیرمرد نخست عصا را روی پله‏ ی زیرین جا سازی می کرد سپس یک پای خود را لرزان روی پله می گذاشت و بعد پای دیگرش را. هر پله‏ ایی را که پشت سر می گذاشت درنگی می کرد دور و برش را نگاهی می انداخت و کلاه لبه دار و عینک ته استکانی خود را سر جایشان محکم می کرد‏. قاضی محو تماشای او شده بود. پس از زمانی نچندان طولانی، در نگاه ریز بینش رفتار پیرمرد نمایشی آمد. از این که مدتی چشم به پله‏ ها دوخته بود تا زمانی که سعید برگردد، درد شدیدی در گردنش احساس می کرد. به سختی سر چرخاند تا دردش آرام شود. واکنش کسانی که از دادگاه بیرون می آمدند برای او تازگی نداشت. برخی با این که دوش به دوش یکدیگر از حیاط دادگاه بیرون می رفتند با پرخاش دیگری را گناه کار می خواند. برخی دیگر با همه‏ ی توانشان به طرف در می دویدند تا شاید پیش از پایان کار دادگاه بتوانند مدارک خود را کامل کنند و تحویل دهند. بسیاری دیگر که روزگار به کامشان نبود، انگار وزنه‏ ی سنگینی به پاهای شان بسته شده بود، بدنشان یک قدم جلوتر حرکت می کرد و کودکانی که دنبال پدر یا مادر خود می دویدند و گریه می کردند.
قاضی برای لحظه ‏ایی چشم‏های خود را بست. از سنگینی نگاهی چشم باز کرد. پیرمرد عصا بدست، عین آینه جلوی او ایستاده بود. پیرمرد دست به کلاه برد که نشان دهد می خواهد احترام بگذارد. قاضی چشم هایش گرد شد، گمان کرد پیرمرد او را شناخته ولی پیرمرد از بالای عینک ته استکانی ‏اش چشمکی زد و با همان ادا و اطوار به راهش ادامه داد و از حیاط دادگاه بیرون رفت.
وقتی سعید از در دادگاه بیرون رفت، مهدی از پشت سر دستش را روی شانه‏ ی قاضی گذاشت و با تمسخر توی گوشش زمزمه کرد:
"خب... این تو، اینم دادگاه، جناب قاضی که براش سینه چاک می دادی، جای پناهِ مردمِ و حرمت داره و جای خلاف و آدمکشی و... چه می دونم از اون زرت و پرت‏ هایی که در می دادی... یادت می یاد؟ می خواستی دنیا رو گلسون کنی، نه؟ فعلا همین جا توی خونه ‏ی با حرمتت بمون و یخ بزن و ریق رحمتو قلپ قلپ نوش جون کن!"
ویلچیر را دور زد تا قاضی گفته ‏هایش را بهتر بشنود. خم شد و نگاه هیزش را به چشم‏ های او دوخت و گفت:
"می خواستی برای خودت عاقبت به خیری بخری؟" در حالی که زانو می زد با پوزخند ادامه داد:
"ولی دیدی که پیشونی نوشتت زرشک بود؟!" صدایش را توی گلو چرخاند:
"این یارو... قاضی جدید، پول بذار کف دستش همه رقمه برات می رقصه از عربی بگیر... تا بیریک" دست‏ هایش را به زانوهای او تکیه داد. نیمه تنه‏ اش را کمی جلو کشید. دهان خود را به شال روی بینی قاضی چسباند. با چشم و ابرو به سوی ساختنمان اشاره کرد و با لحنی ذوق کرده گفت:
"از خودمونه!"
روی پنچه‏ ها نیم خیز شد، دو دستش را روی کلاه قاضی گذاشت و به عمد آنرا محکم روی پیشانی ش سُر داد. دوباره زیپ کاپشن ش را بالا کشید و انگار در پارک قدم می زند از پله‏ های ساختمان بالا رفت. عباس آقا حواسش به ویلچیری بود.
تپش قلب قاضی از شمارش خارج شده بود. چشم‏ از پله‏ ها بر نمی داشت. نفس ش به سختی بالا می آمد. پژواک گفته ‏های مهدی توی سرش می پیچید. روز از نیمه می گذشت. حیاط دادگاه آرام آرام از شلوغی و هیاهو خالی می شد. ویلچیری هنوز همان جا تک و تنها کنار دیوار سرد و سایه دار پارک شده بود. عباس آقا دیگر تاب نیاورد با شتاب از اتاقک خود بیرون آمد تا سراغ ویلچیری برود. آن قدر نگران بود که سرباز جوان چهارشانه‏ را که ساک سیاهی بدست داشت، ندید و یک راست رفت توی سینه‏ ی او. سرباز خونسرد خود را کنار کشید و گفت:
"خداحافظ" عباس آقا با مهربانی گفت:
"به سلامت باباجون"

پایان



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

روح انگیز ثبوتی (29/9/1395),حسین شعیبی (29/9/1395),مریم مقدسی (1/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.