کاش دستهایت را گرفته بودم...

سیزده سال و هفت ماه و دوازده روز؛ انگار همین دیروز بود فاطمه، اما نه، هر لحظه‌ای از لحظه‌های بی‌تو بودن برایم قدّ یک عمر گذشت نه یک روز... درست می‌گویم دیگر، می‌بینی، حتی یک روزش را هم جا نینداخته‌ام. همه‌ی این سالها، این ماه‌ها یک طرف، این یک ساعت هم یک طرف... پس چرا به تو نمی‌رسم؟ این راه کی تمام می‌شود؟
دلم پَر می‌زند برای دیدن آن چشمهای سیاه معصومت، برای تمام وقت‌هایی که عاشقانه خیره‌ات می‌شدم و تو خجالت می‌کشیدی و لُپ‌هایت گل می‌انداخت.
اصلاً چرا دروغ بگویم؟ در این سالها آنقدر به تو فکر کرده‌ام که صورت مادرم را به کلی از یاد برده‌ام، زیر باران گلوله‌ها، با شنیدن سوت خمپاره‌ها، دوران اسارت زیر آن شکنجه‌ها و تحقیرها، همین که چهره تو می‌آمد جلوی چشمم یک جوری آرام می‌شدم، خصوصاً آن لحظه‌ی آخر، من بودم و تو بودی و مرتضی، چشمهای قشنگت حسابی بارانی بود و من زل زده بودم به تو؛ نگاهم شاید از همیشه عاشقانه‌تر بود اما نمی‌دانم تو چرا سرخ نشدی، شاید هم سرخیِ گونه‌هایت زیر آن همه اشک مخفی شده بود. پَرِ چادرت را گرفتم، نمی‌دانم، شاید از مرتضی خجالت کشیدم که دستهایت را نگرفتم، و زیر لب گفتم چیزی خواستی به مرتضی بگو...
ولی تو سرت را انداخته بودی پایین و اشکهایت بند نمی‌آمد. شاید هم حرف مرتضی بود که کمی آرامم کرد؛
- حواسم هست، مطمئن باش مث خواهرم می‌مونه...
می‌بینی چه خوب یادم هست؟ و بعد خدا می‌داند به چه سختی از تو جدا شدم و همین که از نظرم محو شدی انگار قلبم خالی شد...
پس این راه کی تمام می‌شود؟ نمی‌دانم چرا تا نبینمت آرام نمی‌گیرم. خدا کند امروز همان بلوز آبی را پوشیده باشی که خریده بودم برای روز تولدت. بهتر است چشمانم را ببندم شاید این چند دقیقه زودتر بگذرد. قلبم چقدر تند می‌زند. محله تغییر کرده ولی نه آنقدر که نتوانم بشناسمش. دارم به کوچه‌مان نزدیک می‌شوم و به تو... حالا زل زده‌ام به انتهای کوچه؛ به در سفیدرنگ خانه‌امان و درختی که کاشتی کنارش. چقدر بزرگ شده، بزرگ، قد سالهایی که ندیدمت و شاید هم بزرگتر، و بالاخره از در نیمه‌باز می‌گذرم...
*******
پشت به من ایستاده‌ای، رو به پنجره و مثل همیشه شعر سهراب را زیر لب زمزمه می‌کنی. ساک از دستم می‌افتد. تو برمی‌گردی، به من خیره می‌شوی، زانوانت تا می‌شود و بی‌حال کنار دیوار تکیه می‌زنی...
به تک‌تک اجزای صورتت خیره می‌شوم، قطره‌های آب روی صورتت بازی می‌کنند و کم‌کم چشمانت را باز می‌کنی. چقدر ثانیه‌شماری کرده‌ام برای این لحظه، اما تو به سرعت خودت را عقب می کشی...
سرم را می‌چرخانم، همه چیز مرتب است و درست سر جای خودش. قالیچه حنایی‌رنگ ‌یادگار مادرت، گلدان شمعدانی کنار پنجره، ترک کنار دیوار آشپزخانه و حتی ردیف قابهای روی دیوار... نگاهم می‌افتد به قاب عکس عروسی‌امان، تو همانطور توی قاب می‌خندی اما انگار نه از ته دل، لُپهایت قرمزند اما حس می‌کنم قرمزی‌اشان مصنوعی‌ست. در قاب اما این بار به جای من کنارت مرتضی ایستاده و دستش را صمیمانه حلقه کرده دور گردنت!
دلم هُری می‌ریزد پایین. نگاهت می‌کنم، سرت پایین است و گونه ‌هایت خیس...
چقدر حالم بد است، بد، حتی بدتر از وقتی که آن ترکش لعنتی جا خوش کرد کنار قلبم. زانوانم چرا این قدر می‌لرزند؟ انگار باید بروم، انگار نباید کنارت بمانم، آه چقدر زود! در را آرام پشت سرم می‌بندم، قلبم چرا اینقدر تیر می‌کشد؟ کاش برای آخرین بار دستهایت را گرفته بودم...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

بهروزعامری ,کوثر علیزاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (18/5/1396),هستی مهربان (18/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (18/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (19/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (20/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/5/1396),رضا فرازمند (24/5/1396),مهشید سلیمی نبی (27/5/1396),مهشید سلیمی نبی (31/5/1396),حمیدرضا محدثی (3/6/1396),بهروزعامری (4/6/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 مرداد 1396 - 13:42

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بانو نی ریزی.درود بر شما.بسیار زیبا و غم انگیز بود.موفق باشید@};- @};- @};- @};- :)


@کوثر علیزاده توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در پنجشنبه 19 مرداد 1396 - 16:17

درود بر شما و مهرتان...
از اینکه مرا خواندید بی‌نهایت سپاسگزارم... @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 مرداد 1396 - 23:45

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما گرامی
خوشحالم که بعد از مدت ها اثری از شما مشاهده می کنم و نیز از مطالعه اش بسیار محظوظ شدم.
در همه جای اثر، احساس است و یک حس غریبی در بطن محتوا قرار دارد که بیشتر شبیه یک حس تراژدیست که همراه کنجکاوی ما را به سمت انتهای اثر می برد.
قلم تان نویسا


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 16:17

سلام بر مسافر شب...
خوشحالم از اینکه داستان من مورد قبولتون قرار گرفت و خوشحالتر از اینکه از نظر شما ایرادی به داستان وارد نبود...
ممنون از دلگرمی شما...


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 02:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه سلام گرم مرداد ماهی از نوع استان فارسی :)
سلاااااااااااام
فاطمه خانوم زردشتی نیریزی عزیز :x

عجب داستانی بود :) عالی بود
نوع روایت داستان رو خیلی دوست داشتم .. حس خیلی خوبی به ادم منتقل میکرد با وجود تلخی که در آخر داستان غافلگیر مون کرد.. ولی باز هم دوباره و چند باره خوندنش خالی از لطف نبود
من فکر میکنم برای نوشتن این داستان به کلمه ها و جمله ها خیلی زیاد سختگیری کردید که درست و به جا مناسب کنار هم قرار بگیرن .. یک دست و منظم باشن بدون وجود حتی یه حرف زائد و بیهوده.. خیلی خوب تراش و صیقلشون دادین .. و این عالیه .. چون ایراد بنی اسرائیلی هم در برابرش کم آورد و با اختلاف امتیاز بالا شکست خورد :D :D
صحنه پردازی ها و توصیفات داستان خیلی خوب بود و محتوای ارزشمندی که داره، قابل تحسین هست
فقط حیف که دیر به دیر برامون مینویسید چه وضعشه خب ..گناه داریم آخه .. حیفه محروم بشیم از خوندن داستان های زیباتون :)
خوشحالم که بودم و این داستان رو خوندم و خوشحالم که هستید و مینویسید .. خدا حفظ تون کنه @};- @};- @};- :x
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 16:27

واااااااای.... چقد من خوشحالم که نرجس بانو نتونسته هیچ ایرادی از داستان من بگیره؛ واقعاً باعث افتخاره;) ;)
بله... واقعیتش رو بخوای این داستان رو شاید بیشتر از هفت هشت بار ویرایش کردم...
در مورد اینکه گفتی کم می‌نویسم هم باید بگم باورت نمیشه خودمم چقدم خوشحالم که بعد مدتها یه داستان نوشتم...
ممنون که داستانمو خوندی عزیزم. خوشحالم که دوستش داشتی:) :)


نام: رضا فرازمند   ارسال در سه شنبه 24 مرداد 1396 - 21:02

سلام
زیبا بود
لذت بردم@};- @};-


@رضا فرازمند توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در یکشنبه 29 مرداد 1396 - 12:48

سلام برجناب فرازمند.
ممنون از شما و دلگرمی‌اتان@};- @};- @};-


نام: mahshid11   ارسال در جمعه 27 مرداد 1396 - 18:49

خوشحال میشمم به منم سر بزنید و نظرتونو درباره داستانام بگید


@mahshid11 توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در یکشنبه 29 مرداد 1396 - 12:49

سلام عزیزم... چشششششم;)
حتما داستاناتو میخونم@};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 03:10

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
وقتی خانوم سروستانی مطلبی رو می خونه و تعریف میکنه آأم خوشحال میشه که تو قضاوتش تنها نیست
شما نوشتید :
هنوز میشه از احساس ناب با رنگ و بوی زنانه نوشت طوری که دنیا ازش لذت ببره
من هنوز طرفدار عمیق نویسی مردم فهم هستم
هنوز احساس به آخر نرسیده که بریم سراغ مصنوعی نوشتن
ادامه بدید و موفق باشید
و بازهم بیشتر می شوید
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در شنبه 4 شهريور 1396 - 11:24

درود بر استاد گرانقدر جناب عامری عزیز
از اینکه با خانم سروستانی عزیز هم‌عقیده بودید بی‌نهایت خوشحالم:) :) :)
ممنون که داستان مرا خواندید و در مورد آن نوشتید...
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.