فاصله‌ها...

سلام سیا، چطوری؟ باید خیلی خوب باشی، نه؟ دیشب که در آن برنامه پرطرفدار دیدمت حسابی جا خوردم. می‌دانی سیا، یعنی سیاوش؛ ببخش از اینکه اسمت را درست تلفظ نمی‌کنم، عادت است دیگر... یادت هست؟ مثل وقتی که روی برفها می‌خوابیدی و به آسمان نگاه می‌کردی و تا من حرف می‌زدم می‌گفتی ترک عادت موجب مرض است! چقدر دوست داشتی نگاه کردن به آسمان برفی را...
بگذریم؛ خیلی تغییر کرده بودی، شاید هم خیلی نه ولی خوب با آن بلوز تنگ و موهای سیخ‌سیخی حسابی عوض شده بودی. نمی‌دانم؛ شاید هم من فکر کردم دیگر لهجه نداری و صاف حرف می‌زنی، عین بچه تهرانی‌ها؛ مثل وقتی ننه‌سکینه با لهجه حرف می‌زد و آخر حرفهایش را می‌کشید و تو ادایش را درمی‌آوردی و حسابی می‌خندیدیم...
همه عکسهایت را به دیوار اتاقم زده‌ام. گفتم عکس، عکس دونفره‌امان را بزرگ کرده‌ام. همان عکسی که پدرم کنار حوض ماهی‌ها از ما گرفت و ما خندیده بودیم و با صدای بلند گفته بودیم سیب!
امشب به مادرت سر زدم. داشت گریه می‌کرد، می‌گفت از کمردرد است ولی گمانم دلش هوای تو را کرده بود، آخر او که به جز تو کسی را در این دنیا ندارد.
از خانه‌تان که بیرون آمدم لیلا را دیدم، لیلا، دخترهمسایه‌تان که موقع رفتن با گریه راهی‌ات کرد و گفت منتظرت می‌ماند و تو از من خواستی تا موقع برگشتنت مثل یک برادر کنارش بمانم. بیچاره چند شب پیش عروسی‌اش بود، می‌خندید ولی می‌دانم که قبلش حسابی گریه کرده بود. می‌دانی سیا، از همان روز که آن فیلم را در گوشی دختر زری خانم دید حسابی به هم ریخت، ولی خودمانیم، تو هم میان آن همه دختر خوب تیپ زده بودی و می‌رقصیدی. همان وقت بود که فهمیدم همه چیز برایش تمام شده. راستش را بخواهی خیلی دلم برایش سوخت و حسابی از دستت عصبانی شدم...
دلم خیلی برایت تنگ شده. هرچه باشد سه سال دوری کم نیست. برای کسی که با تو مدرسه رفته، درس خوانده، خندیده، در عزای پدرت با تو گریه کرده، به تو تقلب رسانده و حتی به خاطرت رد شده. بی‌معرفت شدی سیا... خیلی بی‌معرفت... اوایل زنگ می‌زدی، نامه می نوشتی ولی حالا...
*********
کاغذ را برداشت و به مجله‌ای که زیر دستش گذاشته بود نگاه کرد. عکس بزرگ سیاوش بود با لبخندی فاتحانه!
نامه‌اش را تا کرد و در پاکت گذاشت. نامه‌ای که مثل بقیه نامه‌ها خوانده نشده دور انداخته می‌شد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,بهروزعامری ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (11/8/1396),سبحان بامداد (11/8/1396),بهروزعامری (12/8/1396),آرمیتا مولوی (13/8/1396),پریناز.ک (14/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),شايسته دولتخواه (20/8/1396),داوود فرخ زاديان (21/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 آبان 1396 - 23:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه سلام از راه نزدیک به هم استانی عزیزم
فاطمه خانم مهربان :x

سبک و نوع نوشتن داستان هات رو دوست دارم و لذت می برم از خوندنشون. اگه خیلی وقت نداشته باشم مثلا دوبار هر کدوم از داستان هات رو میخونم .. ولی سرم خلوت شد حتما میام یه دفعه دیگه هم میخونم و باز هم از خوندنش سیر نمیشم :) لابد حالا داری به خودت میگی چون کوتاهه میاد دوسه بار میخونه و از این حرفا ولی بارو کن اگه رمان چند صد صفحه ای هم نوشته بودی باز هم دوبار می خوندمش :D :D بعضی داستان ها ارزش دوبار خوندن دارن مخصوصا اگه به قلم بانویی نویسنده از دیار نی ریز باشه :)
این ها رو بی تعارف گفتم .. می بینی برای همینه که همه فعل هام ضمیر مفرد داره :) :D
دیگه اینکه .. خوشحالم که هستی و مینویسی اینو بیشتر برای خودم که خود خواه هستم و عشق خوندن دارم گفتم :D :D
برقرار باشی @};- @};- @};- :x
دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 07:25

سلام نرجس جان... خوبی عزیزم؟ باور کن هر وقت میام نظرای تورو در مورد داستانام میخونم کلی انرژی می‌گیرم...
خوب خیلی خوبه که یه نفر داستانت رو دوباره و سه باره بخونه...
ممنون بایت این همه روحیه...
برقرار باشی عزیزم :) :) :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 15:56

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
من جای شما بودم
.... می نوشتمن مثل برادر ازش نگهداری کردم
اما وقتی تو خیانت کردی
مهر برادری منهم عشق بزرگی شد
دست خودم نبود
دست خودمان نبود
من باید طوری از او مواظبت میکردم
تا آخر که نمی شد برای یک نامرد صبر کرد
اوهم دست خودش نبود دیوانه من شد
که همه چیزم رو کنار گذاشته و از او محافظت کرده بودم
درود بر شما درود
@};- @};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 07:27

درود جناب عامری بزرگوار...
پیشنهاد خیلی خوبی بود.
حتماً در مورد پیشنهادتون فکر می‌کنم...
ممنون از اینکه بودید و نوشته‌ام را خواندید@};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آبان 1396 - 21:48

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی امشب
سرگردان کدام وازه ی
که خالی گذاشتی
معبد دلتنگی هایم را
شعرهایم
به انتحار رسیدند
می بینی...
دلم جز شکستن
کلامی در لهجه ندارد
من...
در شب تنهایی
در این فاصله های پر از اندوه
دوباره دوباره
به تو دل خواهم باخت
و منتظرت
خواهم بود

آرمیتا مولوی


@آرمیتا مولوی توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 07:29

آریتای عزیزم
ممنون از حضورت
سبز باشی و برقرار...
@};- @};- @};-


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آبان 1396 - 00:24

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام دوست گرامی
خوب بود دقیقا مثل زمانی که نامه ای را در دست گرفته و می خوانی حسی کنجکاو و تازه . موفق باشی@};-


@شايسته دولتخواه توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در دوشنبه 22 آبان 1396 - 07:57

سلام و درود بر شما...
سپاس بی‌کران از اینکه داستان را خواندید@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.