تصمیم...

پدرم عراقی ست و مادرم ایرانی...
گلوله ها یکی پس از دیگری از کنارم رد می‌شوند،
من اما هنوز تفنگ به دست و مردد ایستاده‌ام!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

بهروزعامری ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (14/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),مریم مقدسی (14/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),یعقوب یحیی (15/10/1396),رویاغلامی (16/10/1396),حیدر شجاعی (16/10/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (17/10/1396),پریا چیت گر (20/10/1396),لیلا حسن زاده (21/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (23/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (24/10/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/10/1396),سیده ساجده شهریاری (5/11/1396),رضا فرازمند (13/11/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 15:22

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه سلام از راه نزدیک به آشنای نزدیک
سلام به روی ماه آبجی فاطمه :x

عامو خو ای چه وضعشه ..بچکون ماشه رو
همه مونو معطل کردی ..یکی این طرف بزن یکی اون طرف و خلاص :D نه سیخ بسوزه نه کباب
من الان فهمیدم چرا جنگ اتفاق افتاده گویا دعوای قوم و خویشی بوده :D

به قول شاعر که گفته: کم گوی و گزیده گوی چون دُر
کم خوندیم و گزیده خوندیم میدونید چرا ؟چون شما دُر گرانبهای نوشته بودید :) :D
جالب بود مخصوصا زاویه دیدی که به جنگ داشتید
عالی بود @};- @};- @};- :x

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در شنبه 16 دي 1396 - 16:51

سلام نرجس جونم...
باور کن وقتی میام می‌بینم در مورد داستانم نظر دادی کلی خوشحال می‌شم دختر...:D :D
خصوصاً اینکه به عنوان اولین نفر نظر داده باشی...
مرسی از اینکه داستانمو مث همیشه خوندی و کلی انرژی دادی...:x :x


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 18:55

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی خوشحال میشم نظرتونو درباره داستانام بدونم


@مهشید سلیمی نبی توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در شنبه 16 دي 1396 - 16:52

سلام مهشید خانوم...
هرچند نظرتو در مورد داستانم نگفتی ولی چشششششم، حتماً داستانتو میخونم و نظر میدم عزیزم:) :)


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 11:39

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
عالی و عالی
تا وقتی صلح و دوستی هست جنگ برای چه ؟؟
برایتان موفقیت آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در شنبه 16 دي 1396 - 16:54

سلام بر بانو بادره...
از اینکه وقت گذاشتید و داستان منو خوندین بی نهایت سپاسگزارم...
قلمتان همیشه سبز بانو...@};- @};- @};-


نام: سید محمد علی وکیلی شهربابکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 دي 1396 - 20:57

عالی بود


@سید محمد علی وکیلی شهربابکی توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در دوشنبه 18 دي 1396 - 11:32

درود جناب وکیلی بزرگوار
نظر لف شماست
سپاس از اینکه داستان را خواندید@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 دي 1396 - 14:24

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
بله در واقع بشریت در نهایت از یک گوهرند

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در چهار شنبه 20 دي 1396 - 16:58

درود جناب عامری عزیز...
سپاس از اینکه مثل همیشه داستانم رو خوندین و نسبت به اون لطف داشتین.
جاوید باشید...@};- @};-


نام: لیلا حسن زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 دي 1396 - 08:07

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده سلام عزیزم؛ داستانک خوبی ازتون خوندم؛‌جالب بود، ولی البته جسارت میکنم اینو میگم، من انتهاشو فکر کردم بگی «و من همچنان در انتظار آتش بس ایستاده‌ام» :">
آخه آدم به پدر و مادر در یک سطح عشق میورزه و من تصورش رو هم نمیتونم بکنم که فرزندی به هر دلیل تفنگ به دست بایسته!
:( :D
قلمت سبز و نویسا@};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در یکشنبه 24 دي 1396 - 10:29

سلام. ممنون لیلا جان از این پیشنهاد ولی از نظر من زیبایی داستان کوتاه به اینه که نشه پایانشو حدس زد.:)
بازم ممنون از اینکه داستانمو خوندی عزیزم@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 دي 1396 - 13:13

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
خود داستان نو است و تابحال چنین زاویه ای را در داستان نخواهده بودم
اما بنظرم خط سوم بجای «من اما...»
میشد نوشت «اما من...»
بنظر این طور مرسوم تر هست.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در یکشنبه 24 دي 1396 - 10:32

سلام بر مسافر شب...
بله. پیشنهادتان کاملاً متین است.
درود بر شما و قلم سبزتان.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.