اتاق



وای چقدر احساس خستگی می کنم ، با این آدرس ، دقیقا نشمرده ام ششمین یا هفتمین آدرسی است که به دنبالش می روم ،اما جعفر آقا گفت که حتما همین جا هستند ، تازه انگشتری را که می خواستم جای مژده گانی به او بدهم را نگرفت و گفت برو اگه پیدا کردیشون اونوقت این انگشترو ازت می گیرم ، اینطوری معلوم است که صد در صد اینجا پیدایشان خواهم کرد . دیگر این قدر این چند روز ، راست و دروغ شنیده ام که برایم مشکل شده تشخیص دروغ از راست . ولی خب من خیلی زرنگ تر از اینها هستم که اینجایی ها فکر می کنند .اینها خیال می کنند چون ۱۶سال دارم می توانند گولم بزنند .دیگر نمی دانند من از بچگی در بازار بزرگ شده ام ،با آقای شریفی ،می رفتم حجره فرش فروشی ،تازه شهرستانیها باید بیایند از ما تهرانیها یاد بگیرند ،تهرانی؟!من تهرانی نیستم . حس خیلی بدی پیدا کرده ام ،چرا باید سرنوشت من اینجوری می شد؟ تیکه کاغذی که جعفر آقا بهم داد را دوباره نگاه می کنم ،خیابان را که درست آمده ام این هم کوچه شهید نجفی ،گفت مستقیم بروم تا برسم به یک پل . چند قطره آب روی صورتم حس می کنم ،وای باز هم باران .در این چند روز که اینجا بودم همه اش باران بود ،دیگر از باران بدم آمده است .کم کم کوچه پهن تر می شود ، با اینکه کوچه در وسط شهر قرار دارد اما دوطرف کوچه در قسمت کناره های دیوار از علفهای سبز خیلی بلند پوشیده شده است . فکر کنم بهتر باشد از کسی بپرسم ،مثل دفعه قبل کلی راه نروم و اشتباه باشد .کمی جلوتر،یک خواربارفروشی می بینم ، سعی می کنم زودتر خودم را به آن برسانم.
روی شیشه خواربار فروشی پوستر فیلم تولد یک پروانه به چشم می خورد . که زیر آن نوشته شده است . فیلم جدید رسید . فیلم اجاره ای موجود است . آنقدر در اتاقم فیلم دارم که حالم از هرچه فیلم است به هم می خورد ،نگاهم روی عکس پسر بچه فیلم میخکوب می شود . شاید هم سن و سال من باشد ،شاید هم کوچکتر ،اما به هر حال حتما او هم وقتی در حال بزرگ شدن بود ،خود را مانند آن زمان من ، پروانه ای خوشحال می دانست ،البته او حتما هنوز هم احساس پروانه بودن دارد .اما من چه ؟احساس مورچه له شده زیر کفشهای بزرگ و سنگینی را دارم .اما باز باید خدارا شکر کنم که همه چیز را فهمیدم ، وگر نه آنها می خواستند مرا تا آخر عمر با دروغشان گول بزنند ، چه خوب توانستم شماره تلفن خانه مهری خانم را از مامان زهرا بگیرم و بروم به خانه مهری خانم و از او همه ماجرا را بفهمم .تازه اگر مهری خانم از تهدید من نترسیده بود ،هیچ وقت نشانی آنها را به من نمی داد .باعث همه این بدبختیها ،خودش است چرا نباید آدرس را به من بدهد ، پدرم می خواست برود زن دیگری بگیرد که بگیرد ،به تو چه مربوط بود خانم که این کار را کردی ؟ به من می گویی خوشبختی داری ، کدام خوشبختی ؟ من این پول و ثروت را نمی خواهم، تو مرا بد بخت کردی. از شدت ناراحتی و عصبانیت ،دندانهایم را روی هم می فشارم ،ناگهان صاحب دکان بیرون می آید و نگاهی به من اندازد و می گوید: پسر جان چیزی میخوای؟ سلام می گویم و کاغذ را به دستش می دهم ،نگاهی به نوشته کاغذ می اندازد و می گوید : دوروست آمدی پسرجان ،همین راسته را بگیر برو به پل می رسی ،
تشکر می کنم و کاغذ را از او می گیرم ،و به راه می افتم ،مرد خواربار فروش درست می گفت یک پل کوچک نمایان می شود ، باید از پل رد شوم و به آنطرف بروم ، روی کاغذ نوشته شده است جزیره ،همین باید باشد . آن طرف پل پر از درخت است و چند خانه با سقفهای شیروانی دیده می شود ، باران شدت پیدا می کند ،یقه کاپشن چرم خود را ایستاده قرار می دهم تا بتوانم از خیس شدنم جلوگیری کنم ، اما فکر کنم حق با کبری خانم صاحب اتاقی که اجاره کرده ام ، است که گفت :باران های گیلان اونم تو پاییز ،آدمو موش آب کشیده می کنه . وزش باد باعث می شود که باران به صورتم سیلی بزند سردم شده است اما مهم نیست ،امروز باید پیدایشان کنم ،هر چه به پل نزدیک می شوم قلبم تند تر می زند ، روی پل شدت باران را بیشتر احساس می کنم و باد سرما را تا مغز استخوانم می رساند . از روی پل منظره آب و مرغهای دریایی در حال پرواز بسیار دیدنی است اما حیف که باران نمی گذارد بتوانم از دیدنشان لذت ببرم . چند مرغ دریایی روی نرده پل نشسته اند که با نزدیک شدن من به آنها پرواز می کنند .از پل که می گذرم ،باید به سمت راست بروم و اولین خانه ، از موهای صاف قهوه ایم آب باران روی صورتم می چکد با دست موهایم را فشار داده و به عقب سرم می برم و همان جا زیر باران چند لحظه ای می ایستم ،ضربان قلبم را احساس می کنم که تند تند می زند .

افشین مگر این را نمی خواستی؟ برو دیگر ،منتظر چه هستی؟ هیجان زیاد سرعت راه رفتنم را کند کرده است، حتی شدت بارندگی هم نتوانست مرا به تند رفتن ترغیب کند ،متوجه شدم پاهایم در آب گل آلود فرو رفته اند ، داخل کفشهایم که از باران پر از آب
بود ،آب گل آلود هم به آن اضافه شده است ،زمین خاکی است ،سمت راستم رودخانه و سمت چپم جنگلی وهم انگیز است .سعی می کنم به سمت چپم نگاه نکنم. اولین در را باید پیدا کنم .اما اولین دری که دیدم یک در حلبی بزرگ است که باد یک لنگه اش را به آن یکی می زند که ریتم صدای به هم خوردن در با شدت باد تغییر می کند .باید همین باشد ،این اولین در است . با یک دست در را نگاه می دارم و با دست دیگر چند بار به در می زنم و منتظر می مانم اما هیچ صدایی شنیده نمی شود ،با مشکلات زیادی اینجا را پیدا کرده ام ،نمی توانم برگردم .باید می دیدمشان . در را به آرامی باز می کنم یک زمین بزرگ پر از علف و درخت و یک خانه کوچک قدیمی با پنجره و درهای چوبی که یک طرف سقفش کج شده است . همینطور که دارم به خانه نگاه می کنم ،ناگهان پیرمردی جلویم ظاهرمی شود که می گوید :هی ری اینجا چیکار می کونی؟
با دستپاچگی جواب می دهم : دنبال یه خانواده می گردم
پیرمرد خمیده که بارانی بلند پلاستیکی به رنگ سرمه ای تنش است و چکمه لاستیکی پوشیده است ،چشمانش را کوچک می کند و با حالت مشکوک آمیزی به من نگاه می کند .
پیش خود فکر می کنم ،نه این در اول نیست ، این که اصلا در نیست ،از حلب ساخته شده است ،نه فکر نکنم این خانه و آدمهایش همانی باشند که من چند روز است به سختی دنبالشان می گردم . پیرمرد با همان لهجه گیلانیها می گوید : خب اگه راست میگی اسمشانه بوگو ببینم .
در حالی که سرم را خم می کنم و سعی می کنم خانه بعدی را ببینم ،می گویم : آقا انگار اشتباه اومدم ، دنبال خانواده صیاد نور می گردم ،غلامحسین صیادنور
پیرمرد کمی به سرتا پای من نگاه می کند و می پرسد :کی تورو فرستاده؟تهرانی حرف می زنی ،از تهران آمدی؟
با دودلی جواب می دهم :آره از تهرون اومدم ، از طرف کسی نیومدم ،خودم باهاتون کار داشتم
در چوبی خانه باز می شود و زنی پیر و چاق که ژاکتی رنگ و رو رفته پوشیده است و چادرش را به کمرش بسته ، بیرون می آید ،به زبان محلی چیزی می گوید و پیر مرد در حالی که در حلبی را باز می کند و به سمت بیرون درحال حرکت است می گوید : اکرم جان مهمان داریم تهرانیه، برو پسر جان برو تو که خیس شره شدی ، برو تو یه کم گرم بشو ،من ها الان بر می گردم .دوروست آمدی ،من غلامحسن صیادنور هستم ،اونم خانممه ،برو تو
نمی دانم چرا با شناختن آنها سر جایم خشکم زد .پاهایم از حرکت ایستاد و نه ریزش باران را و نه سرما را احساس نمی کردم ،پیرمرد هولم می دهد و می گوید : برو دیگر پسرجان ذاترجم میکنیا
به آرامی به سمت خانه کوچک حرکت می کنم ،پیر زن که حالا دانستم اسمش اکرم است می گوید: بیا پسر جان بیا تو، الان مش غلامحسین برمی گرده رفته چیزی بخره . و به دنبال این حرف داخل اتاق می رود ، من هم به دنبال او می روم ،با یک نگاه اتاق را برانداز می کنم ،اتاقی کوچک که اسباب و اثاثیه چندانی ندارد .کف اتاق پوشیده از موکت رنگ و رفته ای است که به نظر می رسد زمانی قرمز رنگ بود و پر از سوراخهایی که از سوختگی ایجاد شده است.یک چراغ نفتی قدیمی وسط اتاق قرار دارد .که روی آن یک کتری و قوری است، از بوی نم ، نفت و خود فضای اتاق ترکیب بوی ناخوشایندی به وجود آمده است که مشام هر تازه واردی را آزار می دهد.

اکرم خانم در حالی که در نزدیکی چراغ می نشیند و به من که هنوز در آستانه در ایستاده بودم می گوید ،ائو پسر جان چرا ایستادی ؟بیشین دیگه،درو ببند باد نیاد ،وای خیلی هوا سرد شوده ،ای وای جورابتو در بیار موکتو خیس کرده
در را می بندم و خم می شوم و جورابهایم را در می آورم و گوشه اتاق می گذارم ،او اشاره به کاپشنم می کند .آن را هم در می آورم و روی جا لباسی زنگ زده ای که سمت چپم قرار دارد می گذارم .
اکرم خانم می پرسد: مسافری؟واسه گردش اومدی ؟
نمی توانم بنشینم ،موکت زیر پایم به نظر مدتها بود شسته نشده است.
همانطور ایستاده ام می گویم: شما ۱۶سال پیش یه بچه دادین به خانم مهری حسنی که همسایه خونه ای بود که شما سریدارش بودین ؟
اکرم خانم برای چند لحظه دهانش باز می ماند و سپس می گوید : آره تو اون بچه را میشناسی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:آره من خودم اون پسر هستم
پیرزن از جایش بلند می شود و به سمت من می آید ، میخندد ودندانهای سیاهش معلوم می شود ،اصلا قابل قیاس با مامان زهرا نیست .

مامان زهرا خوش هیکل و شیک پوش است،اکرم خانم مرا بغل می کند و می گوید:خدا این مش غلامحسینو ذلیل کنه .منو تریاکی کرد ،خودشم نصف عمر خودش را توی زندان گذروند .اگه من پول داشتم که تو رو نمی دادم به مهری خانم ،وای ماشاالله چه جوان خوشگلی شدی وضعتم معلومه که خیلی خوبه
در حالی که به گردن بند کارتیه طلایی که در گردنم بود نگاه می کند ،ادامه می دهد : هر ۷ تا بچه های من خوشگل شدند .ولی حیف که هیچ کدام شانس نیاوردن ، همه بدبخت و خلافکار ،همین غلامحسین بیشرف باعث شد چندتا از جوانهای گول دسته من زندانی بشن .سه تا ،دوخترها رو هم که حیفو میل کرد ، مردهای خودشونو نشدند که .همه دامادای من آشغال ،الهی برن زیر گیل ، سرطان بگیره اینارو ،من راحت بشم
درحالی که اکرم خانم به همه فحش و ناسزا می دهد ، گردن بند طلایم را از گردنم باز می کنم و در دست او می گذارم ، نگاهی به گردن بند می اندازد و لبخند ی می زند که دوباره دندانهای سیاه کثیفش را نمایان می کند ، کاپشنم را بر می دارم و از در خارج می شوم ، او هم به دنبال من می آید،
من سعی می کنم کفشهایم را بدون جوراب بپوشم و اکرم خانم با اعتراض می گوید :کجا داری می روی ؟الان مش غلامحسین می یاید ،قند میارد یه چایی بوخور ،
زیر لب تشکر می کنم
او ادامه می دهد :مرسی چیسه؟ بمان دیگه ،مش غلامحسین می دانه بابای توست ؟
پوشیدن کفشهایم که تمام می شود ، می ایستم و می گویم : نمی دونه ،ولی من باید برم خداحافظ
من نگاهی به او می اندازم و شروع به حرکت می کنم .اما او
باز هم با اعتراض در حالی که گردن بند را در لای چادرش که به کمرش بسته بود قایم می کرد می گوید :ائو ،ان چی میگه، تهرانیها همه دیوانه ان
صدای غرغر کردن او به گوش می رسد ،اما نمی توانم بفهمم چه می گوید ،چون با سرعت در حال دور شدن از آن خانه هستم ،تمام را ه برگشت را می دوم و به اتاق خوابم فکر می کنم ، حتما تا الان خانم و آقای شریفی، که نه پدرو مادرم خیلی نگران شده اند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,حمیدرضا محدثی ,سبحان بامداد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا محدثی (26/9/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395), ناصرباران دوست (26/9/1395),حسین شعیبی (26/9/1395),محمدحسین عظیمی (26/9/1395),بهروزعامری (26/9/1395),مریم مقدسی (26/9/1395),مریم صیاد آموز (26/9/1395),ترنم سرخسی (26/9/1395),ترنم سرخسی (26/9/1395),گلنوش دهقانپور (27/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (28/9/1395), ツفریماه آرام فر ツ (29/9/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),محمدباقر هاشمی (13/10/1395),همایون به آیین (11/11/1395),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 10:43

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . داستان قشنگی بود. شروع و پایان قابل قبولی داشت.


@حمیدرضا محدثی توسط مریم صیاد آموز Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 18:22

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود و سپاس آقای محدثی ارجمند


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 22:43

سلام بر بانوی عالیقدر
چه بسیار خانواده های خوشبختی که با یک تلنگر،خوشبختیشان به تاراج رفت،اموال ودارایی هایشان به یغمافرو رفت.اعتبارشان زیر سوال رفت،از کار بیکار شدند وهر روز منزوی تر،جامعه نیز آنان را طرد کردو روز گار آنان را محکوم به فناکرد.
داستانتان زیبا بود واما ناراحت کننده که قلم توانایتان به خوبی این حس را به اشتراک گذاشت.
پایدار وهمیشه سبز وشاد بمانید.


@ترنم سرخسی توسط مریم صیاد آموز Members  ارسال در سه شنبه 7 دي 1395 - 08:09

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود و سپاس از قبول زحمت خوانش داستان


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 00:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود@};-
گزینش برخی از کلمات، هوشمندانه است.
قلم تان نویسا.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مریم صیاد آموز Members  ارسال در سه شنبه 7 دي 1395 - 08:09

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بر شما سپاس از خوانش داستان


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 20:53

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر شما بزرگوار


@سبحان بامداد توسط مریم صیاد آموز Members  ارسال در سه شنبه 7 دي 1395 - 08:10

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود وسپاس دوشت گرامی


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 13:44

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهر عزیزم خانم صیاد آموز
داستان خوب طراحی شده و تعلیق خود راداشت توصیفات عالی بود و جریان داستان منطقی بود .
کلا لذت بردم .
ضمن آرزوی سلامتی برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط مریم صیاد آموز Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 14:53

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بانوی عزیزم .به علت مشغله زیاد نمی توانم جویای حال شما شوم .امیدوارم به بزرگواری خودتان مرا ببخشید و از اینکه هنوز هم مرا مورد لطف خودتان قرار می دهید و داستانهای مرا می خوانید بسیار سپاسگزارم .خیلی خوشحالم که مورد پسندتان قرار گرفته است



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.