یه عالم دیوونه دوروبرم

وای کجا گذاشتش ؟ تو این کابینت نیست ، اه لعتتی ،حتما قایمش کرده ، پیداش می کنم ،پیداش می کنم ، هی پسر پیداش می کنی نا امید نشو . آها یادم اومد ،تو کشویی که قاب دستمالارو میذاره ،گذاشته . آره باید اینجا باشه ، یه دفعه دیدم می خواست یه چیزی رو قایم کنه اینجا گذاشته بود . اه کجا است پس ؟ اینجا هم نیست . بذار ببینم ،کاغذ ته کشو رو بردارم . ها ها ها پیداش کردم ،اینجا است . وای یه لیوان آب ، آخی حالا حس بهتری دارم .نه کمه بهتره بیشتر بخورم آخی الان بهترم . هیشکی خونه نیست .فکر کردند قایمشون کنند برند سر کار ،من نمی تونم پیدا کنم . بذار آماده شم ،خب بهتره این کاپشن آدیداسمو بپوشم . هوا دیگه داره سرد میشه . شلوار امریکاییم با این کاپشن سته ، عطر بوسی که مامان برام از خارج سفارش داده رو بزنم ، آها الان خیلی خوشبو شدم ،کل دخترای تهرون راه میفتند دنبالم .خب باید برم بنزو از تو پارکینگ درارم .حتما همونجاست،بابا هیچ وقت سر کار نمیبرتش . آها اینم سوئیچش . ای وای واسه چی در خونه رو قفل کردند ؟! باید بازش کنم ،صبر کن ،آها ،باز شد .آخ جون ،بهتره برم پیش تینا جونم ،عزیزم دارم میام قربونت برم . چقدر بیرون خوبه ،بذار شیشه رو بدم پایین ،یه نفس عمیق بکشم. این بابا رفته آخرین مدل بنزو خریده من هنوز کاراشو یاد نگرفتم ، وای سرم گیج میره . اع چم شده؟ ولش کن خب باید از کدوم طرف برم .از اینور ،صد بار به مادرم گفتم ،مامان جون ،تینا رو اشتباه کردی بردی اونجا ،هر وقت من میرم پیشش می بینم حالش خوبه ،سرو مورو گنده ،با من حرف میزنه ،تازه با هم بازیم می کنیم ،ای مادر توروخدا ورش دار بیارش خونه ،این مادر دیوونه من هی میگه تینا مرده ،اگه مرده پس من چه جوری موهاشو همیشه شونه می کنم ها؟چه جوری ؟ این مادرم دیوونه شده از وقتی که فکر می کنه تینا مرده ،همه وقتشو سر خاک خواهر کوچولوم میگذرونه ،دیوونه است دیگه ،خوبه این چند سال میره سر کار ،وگر نه همه وقتشو باید روی سنگ قبر خیالی خودش می گذروند ،مادر من ،باور کن تینا زنده است ،من هر روز می بینمش ،تو کتش نمیره که نمیره ،تازه زرتو زرت منو میبره دکتر ،مادر من عزیز من تو بیشتر به دکتر احتیاج داری ،تازه پدرمم گول زده ،اونم فکر می کنه من خل شدم ،مادر من وقتی تو خیالاتی شدی و فکر کردی تینا مرده ،من همش ۱۵سالم بود ،آخه فکر نکردی با این دیوونه بازیهات ،یه برادر نمی تونه طاقت مردن خواهر کوچولوشو که همش ۷سالشه داشته باشه . هی گفتی هی گفتی ، اونقدر به خودت دروغ گفتی که باورت شد هر جقدر من بهت می گفتم نمرده ،محل من نمیذاشتی ،فقط می گفتی خل نشو ،الان ۸ساله گذشته ،و تو نمی خوای قبول کنی . اما من بهت ثابت می کنم که تینا نمرده .

وای وای ،مرتیکه عوضی زدی بنزمو داغون کردی ،حالا جواب بابا رو چی بدم ؟ بذار برم از ماشین بیرون ببینم حرف حسابش چیه؟

مرتیکه دیوونه ،بهم میگه ماشین قراضت
دیوونه میگه ماشینت پرایده ،بنز نیست ،ببین چه گیری افتادیم یه مشت دیوونه دورو برمو گرفتند . هی بهم میگه ،برو آقا خجالت بکش با شلوارک اومدی تو خیابون ،مرتیکه روانی ،شلوار مارک آمریکایییمو میگه شلوارک ،ولش کن خر چی میدونه چی به چیه؟ تازه میگه دلم به حالت سوخت . از سرو وضعت پیداست ،آدم بدبخت بیچاره ای هستی ،برو اشکالی نداره . بدبخت بیچاره کدومه ،این یارو اصلا چشش این همه مارکو نمیدید ،تاز ه از همه بدتر ،بنزو پراید میبینه
تینا جون قربونت برم ،بهتره من برگردم خونه ، یه روز میام از زندونی که مامان برات درست کرده آزادت می کنم ،بهت قول میدم
اه این استامینوفن کدئینا ،آشغالند ،بدرد نمی خورند،کارخونه های ما که همه کلاه بردار در اومدند ،الان اگه ۱۰تا کدئینه خارجی خورده بودم ،حالم خیلی بهتر می شد ، نمی دونم مامان چه جوری یه دونه می خوره واسه میگرنش ،تاثیری نداره که من این همه خوردم ،انگار نه انگار . بهتره سر رام یه داروخونه پیدا کنم ،بخرم یه ۱۰تا دیگه بخورم شاید حالم خوب شه .
ای وای پول ندارم ،از وقتی با کارت میریم خرید دیگه پول تو جیبامون نیست ،کارتهای بانکیمو هم که نیاوردم .
اه حالا چیکار کنم ؟بذار ببینم بابا تو ماشین پول گذاشته ،نه هیچی نیست .بذار کنار داروخونه نگه دارم تا یه فکری واسه پول بکنم ،آها اینم داروخونه . بذار پارک کنم ،آها ،وای لعنتی چرا اینقدر بوق می زنی ،نمی خوام از اینجا برم کنار ،خفه شو ،وای سرم ،نه نمیشه قطع نمی کنه دیوونه ،بذار برم پایین ،ببینم این مرتیکه آشغال دیوونه چی میگه......

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

امیر بهرام آشتیانی (5/11/1396),پیام رنجبران(اکنون) (7/11/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1396),زهرابادره (آنا) (9/11/1396),مجتبی صمدیار (11/11/1396),هستی مهربان (13/11/1396), فیلوسوفیا (14/11/1396),مهشید سلیمی نبی (15/11/1396),پرویزطبسی (16/11/1396),اسحاق مسیح (21/11/1396),زهرا میرزایی (26/11/1396),مریم صیاد آموز (28/11/1396),

نقطه نظرات

نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1396 - 20:13

نمایش مشخصات پرویزطبسی سلام
کاشکی این داستان را نمی نوشتید
بسیار غمناک بود موفق باشید


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 بهمن 1396 - 08:18

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود وسپاس از خوانش داستان . حقایق زندگ همیشه تلخ است



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.