عمیق ترین قسمتِ گودال

عمیق ترین قسمتِ گودال
زمانِ زیادی نگذشته و صدایِ کنده شدنِ خاک با بیلچه ای کوچک، کلِ فضایِ حیاط پشتیِ یک خانه با سقف های بلند پیچیده است. انگار یک نفر افتاده به جانِ زمین و خاطراتِ دفن شده را از دلِ خاک بیرون می کشد.
کسی به درونِ گودال فرو می رود که نیمه جان است و صدای نفس های هورشید که بر روی او خاک می ریزد را می شنود.
خاک تا قفسه ی سینه ی داراب بالا آمده و تنها صورتی باقی مانده که با ضربه های شاید چاقویی تکه تکه شده. فضای اطراف آنقدر تاریک است که نورِ بیرون زده از دلِ ابرها بر رویِ چهره ی مردی که کنارِ هورشید نشسته و بر جسمِ نیمه جان خاک می پاشد، سایه انداخته.
مرد به هورشید که مُشت مشت خاک به گودال می پاشد نگاهی می اندازد و خاک ریزه ها از لا به لایِ انگشتهایش رویِ صورتِ داراب می ریزد. هورشید به مرد که یک دست ندارد نگاه می انداز‌د، مرد از او فاصله می گیرد و به انتهای حیاط نزدیک می شود. هورشید خاکِ پیراهنِ آبی رنگ را می تکاند و به خاک ریخته شده روی داراب نگاه می اندازد. دستِ راستِ داراب بیرون از خاک مانده و در عمیق ترین قسمتِ گودال نبض اش یکی در میان می زند.
هورشید واردِ امارت می شود و بعد از دوشی طولانی رو به رویِ آینه می ایستد و به کبودی هایِ صورتش دستی می کشد. به کسی که از تویِ آینه به او زُل زده، نگاه می کند. به تقویمی که شنبه را نشان می دهد...
شنبه بود و هورشید بعد از دوشی طولانی، موهایش را می بافت و میز شامی را می چید که با نورِ هفت شمع فضایِ اتاق را روشن کرده بود.
داراب کلید را توی قفل در چرخاند و بعد از عوض کردنِ لباس هایش، رو به رویِ خانمِ خانه نشست. با لبخندی عمیق شام خوردند و صدای خنده هاشان لیوان های رویِ میز را می لرزاند.
داراب بلند شد، دست اش را دورِ کمرِ هورشید انداخت و میزِ شام را رها کردند.
هورشید رو به روی آینه ایستاده است و کبودی های مچِ دست هایش را نگاه می کند. تقویمِ روو به رویش یکشنبه را نشان می دهد...
یکشنبه بود و هورشید بعد از دوشی طولانی با پیراهنی بنفش جلوی آینه موهایش را می بافت. کمی بعد با داراب کنارِ شومینه قهوه می خوردند. شش شمعِ روشن کنارشان می سوخت و آنها به چشم های هم خیره شده بودند. داراب پیشانیِ هورشید را بوسید و از سر درد ِ شدید رفت که بخوابد.
هورشید رو به روی آینه ایستاده است و بُریدگی های پیشانی اش را نگاه می کند. تقویمِ روو به رویش دوشنبه را نشان می دهد.
دوشنبه بود و هورشید بعد از دوشی طولانی با پیراهنی سبز رنگ جلوی آینه موهایش را می بافت. قهوه ای را به تنهایی سر کشید و به رختِ خواب رفت. هورشید و داراب لا به لایِ پنج شمعِ روشن، پشت به هم خوابیدند.
هورشید رو به روی آینه ایستاده است و به گوشه ی لب اش که پاره شده نگاه می کند. تقویمِ روو به رویش سه شنبه را نشان می دهد.
سه شنبه بود و هورشید بعد از دوشی طولانی با پیراهنی سبز رنگ جلوی آینه موهایش را می بافت. داراب دقیقاً وقتِ سحر به خانه برگشت. نگاهی به هورشید که کنارِ پنجره خوابش برده بود انداخت و از پله ها به سمتِ اتاق خواب رفت. از مابینِ چهار شمعِ روشن روی پله های نرسیده به اتاقِ خواب رد شد. به رختِ خواب فرو رفت و پتو را تا زیرِ گلو بالا کشید.
هورشید رو به روی آینه ایستاده است و به در رفتگیِ پایش نگاه می کند. تقویمِ روو به رویش چهارشنبه را نشان می دهد.
چهارشنبه بود. خانم و آقا خانه نبودند. از صبحِ زود صدای کلاغ تمامِ خانه را پُر کرده بود. شب که شد، هورشید چند ساعت بعد از داراب به خانه برگشت. داراب روی صندلیِ لهستانی که دور تا دور اش سه شمع روشن قرار داشت، لم داده بود و به شعله هایِ قرمزِ شومینه نگاه می کرد.
هورشید رو به روی آینه ایستاده است و به گود رفتگیِ چشم هایش نگاه می کند. تقویمِ روو به رویش پنجشنبه را نشان می دهد.
از صبحِ روزِ پنجشنبه هورشید توی اتاقی مربع شکل زندانی شده بود. شمعی روشن داخلِ اتاق بود و شمعی بیرونِ اتاق. هورشید هر چه فریاد می زد در باز نمی شد. با اندامی کوفته و دست های خونی به درِ اتاق تکیه داده بود.
هورشید رو به روی آینه ایستاده است و به چشم هایِ توی آینه اش نگاه می کند. تقویمِ روو به رویش جمعه را نشان می دهد.
جمعه بود و هورشید با بدنی خسته از خواب بیدار شد. داراب را کنارش دید که مانندِ خوکی به خواب رفته و با نفس هایش سوت می زند. در لحظه فکر کرد و صدای سوت زدن هایِ داراب در امتدادِ خوابش قطع شد.
از روی تخت بلند شد و تک شمعِ روشنِ جلوی آینه را فوت کرد. تا شب رو به رویِ داراب نشست و فکر کرد.
غروب که شد، داراب را آهسته تا حیاطِ پشتِ عمارت روی زمین کشاند. با نفس نفس زدن و لرزشِ دست هایش گودالی را کَند و جایی برای داراب باز کرد.
زمانِ زیادی نگذشته و صدایِ کنده شدنِ خاک با بیلچه ای کوچک، کلِ فضایِ حیاط پشتیِ یک خانه با سقف های بلند پیچیده است. انگار یک نفر افتاده به جانِ زمین و خاطراتِ دفن شده را از دلِ خاک بیرون می کشد.
خاک تا قفسه ی سینه ی داراب بالا آمده و تنها صورتی باقی مانده که با ضربه های شبیه به چاقو تکه تکه شده. فضای اطراف آنقدر تاریک است که نورِ بیرون زده از دلِ ابرها بر رویِ چهره ی مردی که کنارِ هورشید نشسته و بر جسمِ نیمه جان خاک می پاشد، سایه انداخته.
مرد به هورشید که مُشت مشت خاک به گودال می پاشد نگاهی می اندازد و خاک ریزه ها از لا به لایِ انگشتهایش رویِ صورتِ داراب می ریزد. هورشید به مرد که یک دست ندارد نگاهی می انداز‌د، مرد از او فاصله می گیرد و به انتهای حیاط نزدیک می شود. هورشید خاکِ پیراهنِ آبی رنگ را می تکاند و به خاک ریخته شده برروی داراب نگاهی می اندازد. دستِ راستِ داراب بیرون از خاک مانده و در عمیق ترین قسمتِ گودال نبض اش یکی در میان می زند.
هورشید به داخلِ عمارت می رود و کسی را پشتِ پنجره می بیند.
مردی که یک دست ندارد، کنارِ پنجره ایستاده است و به شاخ و برگ های سایه انداخته بر دیوارِ عمارت نگاه می کند. هورشید همانطور که خاک های پیراهن اش را می تکاند، به مرد نزدیک می شود. مرد لیوانی که در دست دارد را روی زمین میکوبد و بدونِ آنکه برگردد تا هورشید ببیند اش، از آنجا می رود.
هورشید به دنبالش می رود. مرد به حیاط پشتی می رود و کنارِ قبرِ داراب می نشیند. هورشید به او نزدیک می شود تا قیافه اش را ببیند. مرد به گودالِ کَنده شده کنارِ داراب اشاره می کند. هورشید توی گودالِ خالی دراز می کشد و روی خودش خاک می ریزد. مرد با همان یک دستش مُشت مُشت خاک بر روی هورشید می ریزد.
تنها گردیِ صورتِ هورشید مانده در خاک فرو برود که مرد صورت اش را نزدیکِ صورتِ هورشید می برد. سایه ی رویِ صورتِ مرد کنار می رود و هورشید داراب را می بیند که دارد بر روی او خاک می پاشد.
حالا تمامِ هورشید زیرِ خاک است و دارابی که یک دست ندارد با چشم هایی بیرون زده از حدقه، بر رویِ خاک هایی که هورشیدِ زیرِ آن نفس می کشد، قدم می زند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

شیدا محجوب ,ابوالحسن اکبری ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (30/10/1397),ابوالحسن اکبری (30/10/1397),شیدا محجوب (2/11/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (3/11/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 دي 1397 - 13:08

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
اين داستان يك داستان خوب بود كه در آن موجي از توصيفات جالب و محيطي و همچنين پرداخت درست و مبرهن از ماجرا وجود داشت.
در واقع ، كار ، كار پسنديده اي است و مي توان به عنوان يك داستان خوب و ارزشمند قلمدادش كرد. تبريك ميگم به نويسنده توانايي چون شما... سبك نگارش هم به نوعي سبك فيلمنامه اي بود كه داشت تلاش مي كرد خواننده را در فضاي داستان بگنجاند. فقط تنها موضوعي كه بايد به آن اشاره كنم اين است كه بايد مراقب كشش هاي ممتد روايي باشيم كه يك وقت در تطول مخل گرفتار نشويم به گونه اي كه خواننده را از مدار توجه خارج كند...
در نهايت ، استفاده كرديم
حسن ايماني



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.