مهدی زاغی

مهدی زاغی
هر سه نفر در حالی که مدام سر میچرخاندند به سر و ته کوچه،جلوی کرکره های بسته طلافروشی شاپورخان ایستاده بودند.جز نور بی رمق بستنی فروشی سر کوچه و سوسوی یکی از چراغهای خیابان،که مدام نورش کم و زیاد میشد، بقیه خانه و مغازه ها در تاریکی لنگر انداخته بودند.رضا هول هولکی ریموت را زد و درب کرکره ای با صدای خشکی شروع کرد به بالا رفتن.هنوز به نیمه نرسیده بود که رضا و فریبرز جست زدند داخل و کرکره دوباره بسته شد.مهدی هم کمی بالاتر، در سیاهی غلیظی به دیوار تکیه زده بود.از موقعی که به یاد داشت کارش همین بود.خودش مطمئن بود حداقل زاغ زنی صد تا کار را کرده است. ده دقیقه بیشتر نباید معطل میکردند.قرارشان همین بود.رضا هول هولکی از روی کاغذی که در دست داشت رمز را زد و درب گاوصنوق باز شد. فریبرز گونی بزرگی را که همراه آورده بود باز کرد و رضا شروع کردن هول دادن ست های کامل دستبند و گردنبند و جواهراتی را که حتی در ترس و تاریکی هم خندهای را گوشه لبهایشان نقش داد. مهدی دستی به پیشانی عرق کردهاش کشید وچند بار پشت سر هم به ساعت نگاه کرد.ده دقیقه بیست دقیقه شده بود و خبری از بچه ها نبود. چند قدم به سمت مغازه برداشت که سنگینی دستی را روی شانهاش احساس کرد.
-نمی خواد نگران شی زاغی،کار شاپور خان با دوستات طول داره.
صفحه موبایلی را جلوی چشمان مهدی گرفت و شانه اش را محکمتر فشار داد.عکس فرزین شاگرد مغازه شاپور- صاحب جواهر فروشی- بود.تمام برنامه را خود فرزین هماهنگ کرده بود و ریموت مغازه و رمز گاوصندوق را به آنها داده بود.فرزین می-خواست از زیر بلیط شاپورخان بیرون بیاید و عاقبتش را به قول خودش"یه طور دیگه" کند. میگفت: "تا کی شاگردی.".مهدی محو دیدن عکس بدن نیمه عریان فرزین بود که غرق خون، روی زمین افتاده بود.
- زیاد نگا نکن نفله، چون قرار توام مثل دوتا رفیق پی زوریات به هشت قسمت مساوی بٌرٍش بخوری.
ته دل مهدی چیزی سرد ماسید. چشمانش تار شده بود که صدای خش داری نگاهش را از پنجره ای که افکارش را می بلعید دزدید و به رضا که حالا پیرتر به نظر میرسید و گوشه لبش میلرزید خیره شد.
- کجایی بابا،چیه یه ساعت میخ شدی دم اون پنجره،باز چی زدی رفتی هپروت؟!
همدیگر را در آغوش کشیدند.
***
مهدی پًک محکمی به سیگارش زد و گفت:"اینجا جاجوی کیه رضا؟راستی کی اومدی بیرون؟یه سالی مونده بودکه؟."رضا دستی به موهای پرپشتش کشید و مثل همیشه شروع کرد به بازی کردن با فندک زیپویش.
-چیشد این کار آخری؟فهمیدی کی آمارمونو داده بود؟
- نه بابا. مهم مگه آقا رضا.یکی حال نکرده باهامون، آمارمونو گهی کرده دیگه.
رضا به چشمان مهدی خیره شد و گفت:"این هفت هشت ماه آخر رو آزادی مشروط دادن بهم.به خاطر" حسن خلق!." هردو چند لحظه به هم خیره شدند و مثل بادکنک ترکیدند و چند بار "حسن خلق"رو بلند بلند تکرار کردند.خنده هایشان خیلی زود از درزهای پنجره به خیابان رفت و دوباره سکوت فضا را پر کرد.
- چیه مهدی،سردماغ نیستی؟.
مهدی خودش را روی مبل راحتی ولو کرد و گفت:"راستش رو بخوای نه. یه جورایی دیگه حوصله ندارم."
-"حوصله چی رو؟."
- حوصله همین بگیر ببند و زندان و کلا این داستانا.این حبس آخری، بعض دفعه های پیش بود.خیلی بهم زور اومد آقا رضا.نه بابت حبسش.اولین بارم که نیست.هیچکی ندونه تو که میدونی حداقل تا حالا صد تا زاغ زدم من.بیست بارش رو رفتم حبس یا نه؟.این مامورای نامردم که هر جای مملکت یه چی میشه،صاف میان اول سراغ مهدی زاغی!.
– دردت چیه پس؟قرار نیست گیر بیفتیم که.
-حقیقتش یه ترسی عین خوره افتاده به جونم. فقط هم این نیست ها. خدایی خواستم کلامت شهید نشه اومدم.والا فری می-دونه، فلن دنبال برنامه مرنامه نیستم.
– ولی مهدی داداش، بدموقع بریدی. این سری لقمش راحت الحقوم.فری گفت بهت دیگه. شاگرد مغازه طرف همه چی رو ردیف کرده.عین آقاها ریموت میزنیم و میریم تو.رمز صندوق میزنیم و طلا جمع میکنیم و میایم بیرون.نخود نخود،هرکه رود خانه خود.حالا یه بارم که کٌرٌهس همه چیز تو جا زدی بچه!
-نه جون آقا رضا.داستان ترس نیست فقط.انقدر تواین هلفدونی مثل خودم دیدم، حالم بد شد خدایی.تهش میشم یکی از پیریای اونجا.ده سال دیگه خودم رو تو حبس دیدم.بیست سال دیگه خودمم دیدم. جمعمون جمع بود خلاصه!.بند دلم پاره شد.تازه اونا گردنشون خیلی کلفت تر بود.میخوام سر این افسارو بکشم یه طرف دیگه.نمیشه ینی آقا رضا؟بد میگم؟.
رضا که گودی چشمهایش از همیشه عمیقتر به چشم میامد، لیوانی را که تا خرخره از عرق کشمش پر کرده بود را از روی میز برداشت و یک نفس رفت بالا. چند بار صدایش را صاف کرد و گفت:"شایدم بشه،ولی حرفات شبیه حرفای اون دختر مشاورس که سوژش بودی؟ها؟نه جون من.خودش نه؟؟ ول کن این شر و ورارو مهدی.من و تو که بچه نیستیم.سرنوشتمون خورده پخ پیشونیمون.دورو برت رو یه نگا بنداز.کی راش رو تونست عوض کنه که دومیش باشی تو. ما اینجاییم وسط همین بیغوله.تو حبس و بیرونشم توفیر نداره برامون. ابد بریدن برامون.میگیری چی میگم یا نه؟." مهدی بلند شد و کنار پنجره ایستاد و "نمی-دونم" آرامی گفت که با فریاد رضا در گلویش خشکید. " اگه اومدی اینجا لابد پاکاری.خواستی فردا شب راس ساعت دو همین-جا باش." صدای به هم کوبیده شدن درب آپارتمان گوش مهدی را پر کرد.
***
دوباره یکی از اینا پیداشون شده بود.نمیدونم دنبال چی بودن.خودشون که میگفتن دانشجوان یا محقق.یا به حرف استادشون اومده بودن، که مثلا ببینن چرا ما اینجاییم.ولی همشون دروغ میگفتن.چون اینا تهش یه داستان آدم رو میشنیدن.نه فوقش همه داستان یه آدم رو میشنیدن.همشون میگفتن "دنبال ریشه ایم!".مگه چند تا ریشه داشت این سرنوشت لکنتیه ما!آخرشم یا کاری نمیکردن یا انتظار یه سوپرمن داشتن که یه شب، دنیاش رو زیر رو کنه. بعدشم هرکدوم میرفتن خونشون و سر قراراشون و شایدم یه شات به سلامتی هم میزدن.خلاصش که اندفعه قرعه افتاده بود به من. صدای باز شدن در رو که شنیدم سرم رو بلندکردم و نگا انداختم.یه دختر بیست وچند ساله لاجون بود که بدون اینکه بهم نگاه کنه، اومد ونشست روبروم. همشون بچه پررو بودن. انقدری که میتونستن با بعضی از گنده خلافا، که مام جرات نمیکردیم دمخورشیم باهاشون، حرف میزدن و به قول خودشون میشکافتن میرفتن جلو!.ولی این یکی رو انگار با لگد اورده بودن.بعدا فهمیدم داداشش تو یه دعوا مرده و کلا روحیه نداشت این بشر.دانشجوی روانشناسی بود.چشممون به هم افتاد دیگه ول نکرد.میگفت تو عین داداشمی!.هم ظاهرت هم اخلاقت.نمیدونم راس میگفت یا نه.ولی نگاش یه جوری بود.هر وقت میاومد فقط کلی داستان از مردن خلافکارا تعریف می-کرد!.ایرانی و خارجیشم توفیر نداشت.میگفت" توام آخرش مثل اینا خودتو به کشتن میدی!. "میگفت" ببین گنده مافیاها چطوری مردن.چه برسه به تو پی زوری!."اولا خندم میگرفت. ولی بعدش، دردم گرفت.یه روز به خودم اومدم دیدم دست پام شل شده.دیدم میترسم.کار خوشو کرده بود. گفتم حالا که چی؟!.چیکار کنم با این پیشونی نوشت.فقط خواستی مارو هوایی کنی.حداقل قبلش یه طرفی بودم.گفت "خودم هولت میدم اون طرف." "پیشونی نوشت چیه اصلا.تو باطنت خوبه. یه کار خوب برات پیدا میکنم."خوشم اومده بود ازش.قول گرفت که دورکارای قبلی رو خط بکشم برای همیشه. بیرون که اومدم بهش زنگ زدم.با ترس و لرز بهش گفتم :"میشه باهم؟؟."گفت "اگه یک دیگه شی شاید ."گفتم" باشه. "حالا موندم چیکار کنم.این کار طلا فروشی،کاری نیست و پولشم خوبه.آخه پول لازمم.ولی بهش قول دادم.چند بار بهم پول داد ولی دیگه روم نمیشه.هنوز کار برام پیدا نکرده.خودش هم فکر کنم گیر کرده طفلکی.کی به سابقه دار کار میده آخه.پولش رو میگیرم یه چند وقت دیگهام سر میکنم ببینم چی میشه.اینجوری با جیب خالی نمیتونم بپیچم یه طرف دیگه.آدم بخواد پیشونی نوشتش رو عوض کنه باید پول داشته باشه.
***
چند بار کوچه را بالا و پایین کرد و جلوی هر مغازهای ویترینش را چند بار مرور میکرد."وقتی بدی میکنی در حق کسی فقط اونو نمیچزونی،پشت بندش ده نفر دیگم اذیت میشن.دیدی یازدهمیش خودت بودی." حرفهای دختر مدام در گوشش رژه میرفتند.صدای دیگری گفت:"کاری نکردم که.چیکاره بودم من اصلا، به قول رضا نمیرفتمم اونا کارشون رو میکردن.حالا من نه یه زاغی دیگه.تازه هیچکس آخ هم نگفت.شاپورم که شنیدم از اون دم کلفتاس."صدای دیگهای گفت:"راستی این دنگ ما چیشد،چه عجب این کلانتری اندفعه راست نیومد سراغ ما،اصلا این رضا چرا گوشی برنمیداره،نکنه پیچوندن مارو."وسط این هیاهو، بالاخره قدمهایش را هل داد تا جلوی طلافروشی و نگاهی زیرزیرکی کرد و رد شد.چند قدم جلوتر، پاهایش بی اختیار ایستادند. یک نفر تنه زد و از کنارش رد شد.نفس عمیقی کشید.ته دلش مایعی سرد ،شروع کرد به بالا آمدن.برگشت و دوباره نگاهی به داخل طلافروشی انداخت .یکی در سرش گفت:" امکان نداره" و شروع کرد توی سرش چرخیدن.نفهمید کی سیگارش را از پاکت بیرون کشید و آتش کرد. طاقت نیاورد و دوباره برگشت جلو مغازه. خودش بود.همانجا ایستاد و انقدر خیره شد تا نگاه-شان به هم گره خورد.اًخمهای دختر رفت توی هم و سرش را انداخت پایین و به حرف زدنش با مرد پشت پیشخوان ادامه داد. صدایش کرد"مینا،مینا".دختر دوباره نگاهش کرد و چیزی به مرد پشت پیشخوان گفت و بیرون آمد.
- چیه؟!آره،خودمم.همش برنامه بود.با کمک رضا.راضی نمیشد، ولی موقع بیرون اومدن قول گرفتم ازش.اصلا یکی از شروط"حسن خلق"همین بود دیگه!.در ضمن اینجام مغازه داییم.اگه طلاهاش رو میبردی منم اذیت میشدم.میفهمی که؟
- چی رو میخواستی ثابت کنی مینا؟ که حق با من بود؟که پیشونی نوشتم همینه که هست.چند ماه رو مغزم رژه رفتی که آخرش یادم بیاری نمیشه،نمیتونم؟!.
-نه، فقط گفتم شاید بشه یه جور دیگه روت حساب کرد.یادته که پیشنهادت؟البته از رضا شنیدم چیا گفتی،که میخوای یه طور دیگه باشی.خوشحال شدم برات. ولی میدونی چیه، فکر کنم زیادی اذیتت کردم،شاید یه روز بتونیم باهم..
ته سیگار مهدی هنوز کف خیابان دود میکرد و اثری از خودش نبود.


***
این روزا همش خواب بچگیهام رو میبینم.خونه قدیمی مامان بزرگ بود.میخواستم برم زیرزمین.هفت هشت تا پله بزرگ داشت.از رو همون اولی پریدم رو چهارمی.پام گیر کرد و داشتم سکندری میرفتم کف زمین که دستای مادربزرگ تو هوا قاپیدتم.با اون عینک ته استکانی بزرگش نگام کرد و گفت یکی یکی.پیشونی نوشتم رو خونده بود پیرزن.شک نداشت تو پایین رفتنم.فقط تاکیدش یکی یکی بود خدا بیامرز!.این احمد، بچه محلمونم هی میاد اینجا. فًک میزنه که این کار یه چیز دیگس.بارمون رو میبندیم.میگه تا کی زاغ زنی،بیا تو کار.هی میگه.هی میگه.هی میگه.هی من به مینا فکر میکنم،به مینا فکر میکنم.مینا.مینا.

مسعود عباسپور

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (21/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (21/2/1397),همراز محمدی (23/3/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 18:33

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.