صداي عجیب

خیلی معلوم نبود حالش خوب است یا بد. انگشتهای باریکش را که همیشه به شکل عجیبی روی کیبورد می گذاشت برداشت و بعد به تند تند خاریدن سرش مشغول شد. با خودش هم حرفی نمی زد. از جایش که بلند شد فهمید پایش به خواب عمیقی فرورفته. نشست. کمی فکر کرد. چند قدم راه رفت مثل این که سگی پایش را گاز گرفته باشد. سعی کرد عادی قدم بردارد اما نمی شد. تقریبن یک پنج شش دقیقه ای همانجا ایستاد.
ساعت پنج و هفت دقیقه شد که ملا اذان گفت. وا نمود کرد نمی شنود. خروپف وحشتناک مادربزرگ صدای بلند نماز خواندن شوهرش را تا حد کمی هم نمی پوشاند. روی سنگ فرش نمناک حیاط برای چند ثانیه دراز کشید. دستهایش را پشت سرش گذاشت. به آسمان خیره شد. ماه از پشت ابرها مثل همیشه دیده می شد. ستاره های چشمک زن هم برایش جالب به نظر نمی رسیدند و شهاب سنگ ها هم جز چند ثانیه خیره شدن به جایی که در آن ناپدید شدند سهمی از توجه نمی بردند. ناگهان همه جا تاریک شد. از خودش پرسید: برق ها رفته؟ دوباره به آسمان نگاه کرد. پس ستاره ها کجا هستند؟ ماه کو؟
خوب که نگاه کرد فکر کرد چیزی می بیند. دو سه بار چشم هایش را با مشتهای گره کرده فشرد تا خوب تر ببیند. اما پس از هر بار باز و بسته کردن چشمانش تصویری که فکر کرده بود می بیند محو تر می شد. با خودش فکر می کرد: شاید خوابم؟ شاید یک کابوس می بینم؟ به هر صورت خواب مسخره ای است. بهتر است بیدار شوم دیگر. دستهایش را از زیر سرش برداشت. بلند شد. مطمئن شد که بیدار است. اما هنوز هم همه جا تاریک است. شاید به خاطر خیره شدن به کامپیوتر است. هی به خودش می گفت: وقتی دوباره ببینم دیگر به مانیتور خیره نمی شوم. بعد از هر شب بخیر واقعن می خوابم. خیلی مطمئن بود صبح که از خواب بیدار شد، دوباره می بیند. بدون اینکه کسیی را صدا کند خودش را به اتاقش رساند و گرفت خوابید.
...
صبح شد. چشمانش را باز کرد: شاید هنوز خوابم. یا شاید هم به قدر کافی نخوابیده ام. دوباره چشمهایش را بست...
به سرعت به سر کوچه رفت روی دیوار های نوشت بود محسن شهادتت مبارک یاد محسن
افتاد دوست کودکیش دوستی که از کودکی کسی رو نوشت زغالی را از کف کوچه ÷یدا کرد نوشت رو دیوار اسمانی شدنت مبارک محسن جان



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,پروین بهادری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (15/10/1396),یعقوب یحیی (15/10/1396),مهشید سلیمی نبی (15/10/1396),پروین بهادری (17/12/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 دي 1396 - 10:36

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
آثار بسیار خوبی دارید و من از خواندن آنها واقعا لذت می برم.
منتظر آثار دیگرتان هستم.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در سه شنبه 3 بهمن 1396 - 15:06

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ممنون كه سر زدي


نام: پروین بهادری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1396 - 22:33

بهتین داستانی بود مه تا حالا خوانده ام:)


@پروین بهادری توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در سه شنبه 21 فروردين 1397 - 10:28

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري سلام ممنون لطف داري



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.