اب سرد

یکی دو مشت آب سرد که به صورتم می زنم تازه چشم های پف کرده ام باز می شود و می توانم درست و حسابی خودم را از توی آیینه دستشویی نگاه کنم . از توی لیوان بغل آیینه دارد با دندان های ردیف سفید و براقش بهم می خندد و وسوسه ام می کند اگر می خواهم مثل او جذاب باشم و هر وقت که می خندم بدرخشم و همه کیف کنند و لذت ببرند یکمی اش را با فشار ته تیوپ روی مسواک آبی ام بگذارم و دندان هایم را با آن بسابم . اما از خیرش می گذرم، حوصله ندارم، حالا کو لبخند؟
بعد می آیم از جلویت رد می شوم و به آَشپزخانه می روم . با احتیاط قدم بر می دارم و کاملا مواظبم ببینم پایم را کجا می گذارم . نفس راحتی می کشم، خیالم آسوده می شود . سرامیک کف سفید و تمیز است و از قرمزی خون خبری نیست .
کتری را زیر شیر آب می گیرم، به نصفه که می رسد روی اجاق گاز می گذارم و شعله را روشن می کنم، همانجا می ایستم و نگاه می کنم تا جوش بیاید . رفته ای از دکه ی سر کوچه روزنامه ات را خریده ای و آمده ای روی آن کاناپه قهوه ای نشسته ای و حالا با کنترلی که نایلون حفاظِ دورش پاره شده هی کانال ها را عوض می کنی . باطری اش ضعیف شده اما تو با حرص می گیری نایلون را می کنی و چند بار با آن به زانویت ضربه می زنی و بالاخره منو حرکت می کند و کانال عوض می شود . پنجره آشپزخانه را باز می کنم، هوای اول صبح را با ولع به ریه هایم می فرستم، در ضمن زیر چشمی تو را هم نگاه می کنم . نمی فهمم چه از جانش می خواهی که ول نمی کنی . از یک تا هزار و نمی دانم چند بعد دوباره از هزار و نمی دانم چند تا یک . حالا خوب است خودت هم می دانی حتی یکی از آنها هم به درد نمی خورد . بالاخره یکی را پیدا می کنی و چهار چشمی می روی به برش . این وقت صبح !
نمی گویم خجالت بکش تا تو هم جوابم را ندهی فضولی ممنوع . شرمم می آید نگاه کنم . می روم سراغ کتری که سوت می زند، لیوان شیشه ای را از آب جوش پر می کنم، شعله ی گاز را خاموش می کنم، یکی از این کیسه های چای سبز لیپتون را از جعبه ی بیست و پنج تایی اش بیرون می کشم و داخل لیوان می گذارم، چند بار آن را بالا و پایین می برم و بعد که آب جوش رنگ گرفت در می آورم و توی سبد کوچک سینک ظرفشویی می اندازم . می گویند چای سبز آرام بخش است و من می خواهم بنوشم شاید آرام شوم .
سیگار می کشی، با آن معده ی خالی، فکر می کنم بالاخره یک روز خودت را می کشی . دارم از توی آَشپزخانه از فضای باز پیشخوان تو را نگاه می کنم و لیوان چای را به لبم نزدیک می کنم، حرارت زبانم را می سوزاند و حواسم ازت پرت می شود . لیوان را می گذارم لب پنجره تا نسیم هوای خنک اول صبح خنک اش کند . توی کوچه پرنده هم پر نمی زند .
گیره ی توی موهای ژولیده ام را باز می کنم، موهایم را جمع می کنم و دوباره آنها را مرتب توی گیره جا می دهم . موهایم درد می کنند، یک چیزی هم که بهش می گویند سر و آنجایی که جمیع موهای بلند و مشکی ام به آن وصل اند هم درد می کند و سنگین است، به زور وزنش را تحمل می کنم . دوباره نگاهت می کنم . دوباره سیگاری آتش می زنی، پاهایت را روی میز پایه کوتاه عریض مشکی جلویت دراز می کنی، با این کار می خواهی حرص من را در بیاوری اما کور خواندی، من حرص نمی خورم .
کانال را عوض می کنی، گوینده ی خبر دارد از سونامی یک هفته پیش ژاپن می گوید . لعنتی، فقط بلدند لحظات اول صبح را به آدم زهر کنند بعدش هم دیگر گند بخورد به کل روز تا آخر شب . بگذریم که اول صبح من بدون این چیزها گند هست حالا چه مرضی است که گندترش کنم؟! اما بعد با خودم فکر می کنم بد نبود اگر من هم یکی از این هزاران مرده یا زخمی بودم . یا نه ای کاش یکی از گمشده ها بودم . برای راحت شدن حالی که توی گم شدن و بی خبری هست توی مرگ نیست . با خودم فکر می کنم بالاخره یک روز می روم و یک جایی خودم را گم می کنم .
باز یک نخ دیگر از پاکت بیرون می کشی و گوشه ی لبت می گذاری و آتش می زنی . رویم را بر می گردانم، لیوان چای را بر می دارم . الکی سرفه می کنم، یعنی خاموش کن اون زهرماری را، بس است دیگر خفه ام کردی، آن تن لش ات را بر دار و ببر توی خیابان بکش .
بلند می شوی می آیی آَشپزخانه . مثلا دارم کوچه را نگاه می کنم و به تو هم کاری ندارم . توی یک لیوان آب جوش می ریزی و دست می بری توی قندان روی پیشخوان و یک مشت قند بر می داری و می ریزی توی لیوان آب جوش و با قاشق مرباخوری شروع می کنی به هم زدن . مثلا دیگر برایم اهمیتی نداری . نزدیکم می آیی، صورتت را به صورتم نزدیک می کنی، چشم هایم را می بندم، نفست به نفسم می خورد، نفست بوی گند سیگار می دهد .
_ مستانه؟
می خواهم بگویم مستانه و زهرمار، نمی گویم اما . دست می اندازی دور کمرم، تنت را می چسبانی به تنم، می خواهم بگویم به من دست نزن، نمی گویم اما . خودم را ازت جدا می کنم، پای پنجره ی خالی تنها می مانی . لیوان چای را توی ظرفشویی خالی می کنم، کی گفته من آرامش ندارم؟! خیلی هم حالم خوب است . لیوان را آب می زنم و توی آبکش دمر می کنم .
جاروبرقی را از اتاق می آورم و سیم بلند آن را بیرون می کشم و توی پریز برق می زنم . مثلا به تو نگاه نمی کنم . می آیی دوباره توی همان کاناپه فرو می روی و زیر لب با حرص می گویی : به درک . لیوان آب جوش را تا ته سر می کشی، باز با خودم فکر می کنم آخر مگر می شود کسی چای دوست نداشته باشد؟! لیوان خالی را روی میز پر از روزنامه می گذاری، شاید درست روی همان قسمت روزنامه که با خودکار آبی ات دور مطلب آن خط ضخیمی کشیده ای، آن قدر ضخیم که انگار پیش خودت احتمال و امید صد در صد داشته ای همین است دیگر، خود خودش، اما بعد که گوشی تلفن را گذاشته ای فهمیده ای اشتباه کرده ای و ای کاش خط کمرنگ تری می کشیدی چون شاید آنجا که امید و احتمال بی رحمانه صفر است شانس صد باشد . دوباره سیگاری آتش می زنی .
جاروبرقی با حرص و ولع خورده شیشه های شمعدانی های کریستال نازنینم را می بلعد . مثلا بهت محل نمی گذارم، اصلا به من چه، می خواهی دوست داشته باش می خواهی نداشته باش، دیگر از چای با عطر و طعم های مختلف و اصرار اینکه جان من بخور آرامت می کند و حتما خوشت می آید خبری نیست .
گوشی تلفن را بر می داری، نگاهی به یکی از ستون های آگهی روزنامه ی جلویت می اندازی و شماره را می گیری، دگمه ی اسپیکر را می زنی، گوشی را روی پیشانی ات گذاشته ای، سرت پایین است و منتظری . بوق اشغال می زند . خورده شیشه ها جیرینگ جیرینگ از لوله ی خرطومی بالا می روند . دوباره شماره می گیری و دوباره همان بوق . مثلا دیگر با تو کاری ندارم و هر غلطی دلت می خواهد بکن . بوق آزاد می شود . می گویی خاموش کن اون لعنتی را . جاروبرقی را خاموش می کنم . شروع می کنی با خانم یا نمی دانم آقای آن ور خط حرف می زنی، تلفن را از حالت اسپیکر خارج کرده ای، اخم هایت در هم می رود و من مثلا نگاهت نمی کنم . گوشی را می گذاری . جارو برقی را دوباره روشن می کنم . سیگار دیگری روشن می کنی، سیگار باریک بین انگشتانت است و انگشتانت لابه لای موهای سرت فرو رفته و سرت پایین است و من چون مثلا بهت محل نمی دهم برایم مهم نیست خانم یا آقای آن ور خط چه گفت که تو را ناراحت کرد.
***
ساعت از نه شب گذشته . به بچه ی مردم گفته ام فردا اینجا باشد تا تمرینات دوره ای ریاضی را برایش حل کنم و پولی بگیرم که هی بدک نیست . امتحانات آخر ترم دارد شروع می شود و مدرسه تعطیل است . زنگ می زنم به ش می گویم فردا نیاید . ناراحت می شود، غر می زند، اما من مطمئنش می کنم که نمی گذارم درس را مردود شود و حتما برایش یک وقت دیگر در نظر می گیرم .
تمام زندگیمان را ورق های روزنامه، آن هم قسمت آگهی ها پر کرده . تو آنها را می خری با خودکار آبی ات خط خطی می کنی و آخر سر من با آنها شیشه پاک می کنم و دور می ریزم، اما باز هنوز خانه مان پر است . آخر هر روز که شیشه پاک نمی کنم ولی تو هم چنان هر روز روزنامه می خری .
خاله ام شب عروسی ام خندید و آهسته توی گوشم گفت : خوب شوهری نصیبت شد آخر، مهندس راه و ساختمان، یه پارچه آقا، ماشالا .
حالا نزدیک به دو سال است که سعید بهت می گوید گزمه ی راه و خیابان . البته آرام می گوید، جوری که تو نشنوی، فقط هم به من می گوید . به مامان می گویم یک چیزی به این بچه ی بی تربیتش بگوید . او هم فقط چشم غره ای به ش می رود و چیزی نمی گوید، بعد یک جوری به من نگاه می کند انگار که یعنی راست می گوید دیگر بچه، آخر این هم شد زندگی صبح تا غروب الاف خیابانها و پای تلوزیون هی این کانال و آن کانال؟! با خودم فکر می کنم بهتر است اصلا روزنامه ها را دور نریزم، بالاخره گاهی یک ورق بیشتر روزنامه هم می تواند نشان تلاش باشد و آبروی آدم را نجات دهد . تازه مامان نمی داند مدتی است هر شب دسته ای از موهایم جدا می شود و یک جای بدنم کبود می شود .
می گویی چرا قرار با شاگردم را کنسل کردم؟ می گویم سرم درد می کند . گیر می دهی چرا پای تلفن به پدر شاگردم گفتم یکم بیشتر هوای دخترتان را داشته باشید از لحاظ روحی خیلی افت کرده و حتما منظورم این بوده که گوشه چشمی به خانم معلم او هم داشته باشید که شوهرش مهندس بی لیاقت بی کاری است که صبح تا شب می نشیند و شماره می گیرد و کانال تلوزیون بالا و پایین می کند . دیگر فایده ای ندارد، چقدر بگویم عزیزم این آقا پدر شاگرد من است، اون آقا پدربزرگ شاگردم است . مطمئنی که من دارم بهت خیانت می کنم و آنقدر وقیح هستم که پدر یا پدر بزرگ برایم فرقی ندارد .
می گویم : خجالت بکش این حرفها چیه که می زنی؟ من دارم زحمت می کشم، یه زحمت آبرومندانه به خاطر جفتمون به خاطر اینکه بالاخره باید یک نفر یک کاری بکند دیگر، واِلا می شود رفت توی کوچه چادر زد؟
می گویی : پولت را به رخ من می کشی؟
و من باز هم می دانم فایده ای ندارد، دیگر نمی گویم نه عزیزم این چه حرفیه؟! من و تو نداریم ایشالا به زودی همه چیز درست می شود . چون اصلا دیگر نمی دانم می شود یا حقیقتا نمی شود . می دانم اعصابت خراب است، می دانم که خسته شده ای . اعصاب من هم خراب است، من هم خسته ام، سرم درد گرفته . دلم برایت می سوزد . دلم برای خودم هم می سوزد . داد می زنم : آره...
دیگر نمی گویم چون تو بی لیاقتی، چون تو یک مهندس بی عرضه ای که بعد از آن تعدیل نیرو نتوانستی جای دیگری را گیر بیاوری و مشغول شوی، خانه نشین شده ای و دل خوش کرده ای به آگهی های چهار ورق روزنامه . با دو دست جلوی دهانم را گرفتم . تازه فهمیدم که باز آتش تو را روشن کردم . اول داد و بیداد می کنی، بعد شمعدانی هایم را زمین می کوبی و آنها هم روی سرامیک کف پذیرایی خورد خاکشیر می شوند، کلی فحش و بد و بیراه هم به من می گویی، به زمین و زمان هم لعنت می فرستی و بعد می آیی سمت من که عین موش ترسیده و کز کرده ام گوشه ی آشپزخانه . موهای بلندم را دو سه دور دور دست راست ات می پیچی، من را از زمین بلند می کنی و بعد به زمین می کوبی، در همین حالت باز چیزهایی می گویی که من از بس درد دارم و ترسیده ام نمی فهمم چیست . آخرش هم دوباره می روی سراغ همان کاناپه و هزار و نمی دانم چند تا کانال تلوزیون و سیگار می کشی .
با صدای شکستن شمعدانی هایم از جا پریده بودم و تیغ تیز انگشتم را بریده بود و خون سبزی ها را نجس کرده بود . گاهی اوقات اما سکوت بی شرمی می آورد، بی شرمی ات را بیشتر تاب نیاوردم . بهت می گویم مریض، روانی، دیوانه و هر آنچه که بودی و داشتی من را هم گرفتارش می کردی .
می گویی : الان نشانت می دهم .
دوباره با حرص به سراغم می آیی . چاقوی دسته فلزی بزرگ و تیزی که تا همین چند دقیقه قبل داشتم با آن سبزی خورد می کردم را بر می دارم . می خواستم برایت کوکو بپزم . حالا دیگر توی آشپزخانه به من رسیده ای و جلویم ایستاده ای و می خواهی نشانم بدهی . چاقو را می آورم بالا .
جیغ می زنم : اگه به من دست بزنی می کشمت . با مشت گره شده ات محکم می کوبی توی صورتم و می گویی : خفه شو .
سرم می چرخد و موهایم در هوا بین انگشتانت می رقصد و آرام روی شانه هایم فرود می آید . چانه ام از درد و ناله می لرزد . می خواهی مشت دوم را هم بزنی یا نمی دانم شاید هم می خواهی دسته ای دیگر از موهایم را جدا کنی که با همه ی قدرتم چاقو را توی سینه ات فرو می کنم . نمی دانم شاید هم نمی خواستی دومی را بزنی ولی من که بهت گفته بودم اگر دست به من بزنی می کشمت . حتی خیلی شب ها بهش فکر می کردم، بس که همه ی تنم کبود است . نزدیک دو سال است که کوبیده می شوم، کبود می شوم، متهم می شوم . حالا یعنی دیگر نمی شوم؟ دلم می خواهد حالا که آزاد شده ام بروم و خودم را گم کنم . اما چه فایده؟ بالاخره که یک جایی پیدا می شوم !
چاقو همانطور توی سینه ات جا خوش کرده، تیشرت آبی ات دیگر آبی نیست، سرخابی بد رنگی شده است که فکر نمی کنم هیچ وقت از رنگش خوشم بیایید . کاش که دیگر هیچ وقت آن را نپوشی . روی زمین می افتی، کنارت زانو می زنم، لبهایت آرام حرکت می کنند . صدای نامفهومی از گلویت خارج می شود . قفسه ی سینه ات آرام چند بار بالا و پایین می رود بعد دیگر همه چیز به سکوت و سکون می رسد . خوابم می آید، خیلی زیاد خوابم می آید . انگشت دست چپم آن جایی که لبه تیز و سه گوش چاقو پوستش را برید و خون پرید بیرون دارد می سوزد . خونش بند آمده اما یکمی دلمه بسته، اهمیتی نمی دهم . سرم را روی سینه ات می گذارم، کمی بالاتر از جایی که دارد از آن خون می آید . سرامیک سفید کف آشپزخانه قرمز شده . می گویم : پاشو خودت را لوس نکن، ببین همه ی زندگی ام را خون بر داشت . پلک هایم سنگین می شود و خوابم می برد .
***
از خواب می پرم . سرم را از روی سینه ات بلند می کنم . چشم هایم پف کرده، آن ها را آرام می مالم تا باز شوند . سرامیک سفید کف آشپزخانه قرمز است . نگاه می کنم تو روی زمین افتاده ای . همه ی خون ها از بدنت بیرون ریخته و تو مرده ای اما داری با چشم های باز نگاهم می کنی و می گویی : مستانه؟! این چه کاری بود کردی؟
انگار صبح شده، تلوزیون باز است و مجری دارد از بیست و پنج هزار و چهارصد و سی و دو نفر کشته و زخمی و گمشده سونامی یک هفته پیش ژاپن می گوید .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سبحان بامداد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,پروین بهادری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (16/12/1396),مجتبی صمدیار (17/12/1396),پروین بهادری (17/12/1396),حسین شعیبی (18/12/1396),سبحان بامداد (19/12/1396),نگین امینی (19/12/1396),هاجر مولوى (29/12/1396),فاطمه سادات حيدري (21/1/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 اسفند 1396 - 07:57

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
داستان تان را کامل خواندم. داستان زندگی یک زن و شوهر که شوهر به خاطر تعدیل نیرو، بیکار شده و پی در پی با خرید روزنامه دنبال کار می گردد ولی بی فایده است. در همین زمان پیدا کردن کار، شاید به خاطر بیکاری و فقر با همسرش هم دچار اختلاف می شود تا جایی که او همسرش را کتک می زند بگونه ای که موهای او را می کند و بدنش را کبود می کند. در یکی از این دعواها زن با فرو کردن چاقو به قلب شوهرش او را از پای در می آورد.
جای سوالم برای رابطه بین کشته شدن مرد و اخبار کشته شدگان دنیا بود، از بیان اخبار کشته شده ها، دنبال چی مطلبی بودید را متوجه نشدم؟؟؟
اینکه کنترلی را بر می دارد که نایلون گوشه اش، پاره شده است، بسیار زیبا بود.
یا اینکه شوهر انگشتانش را بین موهایش قرار داده و موبایلش را روی اسپیکر زده نیز، تداعی حالات ملموسی برایمان بود.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط فاطمه   ارسال در سه شنبه 21 فروردين 1397 - 10:59

ممنون لطف داريد


نام: پروین بهادری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1396 - 22:26

عالی
دقیقا حقایق زندگی در داستان شما بیان شده
مانا باشد قلمی که در راه نویسندگی می کوشد .
زیبا و دلنشین بود بسیار لذت بردم .
شما نویسنده خوبی خواهید شد. من تمام داستان های شما را خوانده ام همه چون ستاره ای می درخشیدند
:) :) :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.